ا

 نزدیک 10 شبه. امروز از معدود شنبه هاییست که از صبح خونه بودم  و بیشتر وقتم رو پای تلویزون نگذروندم..متوجه شدم که یک روز چقدر طولانی میتونه باشه وقتی آدم تلویزیون نگاه نکنه و توی فروشگاهها نگرده و نخوابه. پشتم از نشستن پای کامپوتر درد گرفته و نصف یکی از کارهایی که برای سه شنبه باید انجام بدم تموم شده. درس خوندن هم مثل تخمه خوردن و تلویزیون دیدن وسیله خوبیه برای وقت گذرونی.

راستی من تازگیها از مرگ نمیترسم. چون فکر میکنم نیستی مطلق  باید چیزی  باشه مثل یک خواب طولانی یا بیهوشی یا شاید مستی نمیدونم. و اگر همه چیز با مرگ تموم نشه ،تجربه و زندگی جدید به احتمال زیاد از این یکی بهتره....یادم میاد زمانی بود که از مرگ میترسیدم از خوابیدن توی یک گور سرد و تاریک و حشرات ، از پوسیدن و تموم شدن. ولی الان فکر میکنم این خیلی قشنگه که بدن آدم به خاک برمیگرده و ازش گل و گیاه در میاد یا باد آدم رو اینور و اونور میبره نه؟

آدمهایی که دوست دارم توی ایران گیر کردن. آدمهای با ارزشی توی ایران گیر کردن. هنوز نمیفهمم که من واقعا چرا اینجا هستم؟ دلم میخواد برگردم؟ البته که نه. مثل ذره ای میمونم که  بدون اینکه خواسته باشم باد مساعدی من رو آورده باشه اینور آبها.

دلم میخواست خواهرم اینجا بود. نه اینکه مثل توریست ها اینور و اونور بگردن با عجله مثل دفعه پیش. دلم میخواست یکمی زندگی معمولی میکردیم با هم. تی وی میدیدم. حرف میزدیم. همه روز رو خونه میموندیم. میرفتیم ناخنهامون رو مانیکور میکردیم... زندگی معمولی و روزمره و وقت تلف کردن باهاشون، دلم برای این تنگ شده.

 

 

   + ترانه - ٦:۱٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠