هاچ آدم نا آرومیه که استرس رو مثل ساعت و کیف بغلیش با خودش اینور و اونور میبره و آرامش و رضایت روانی برای اون حادثه ای گذرا و کمیابه. اگر  موضوعی برای نگرانی پیدا نکنه ، معمولا ۳-۴ موضوع تاپ  ته ذهنش رزو داره.از اون آدمهایی که همیشه منتظر هستند که فلان مساله حل بشه،تا زندگی رو شروع کنند  و دایم در حال تقلا هستند، در یک کلام هاچ یک «workoholic»به تمام معنی است.اگر بره مسافرت یا رستوران یا مهمونی ،باید همه  چیز کاملا برنامه ریزیشده   در حد کمال باشه ،برای خوش گذروندن و راضی بودن هزار و یک شرط و شروط باید مهیا باشه.

حالا اینا مهم نیست ،مساله اینه که وقتی با چنین آدمی ارتباط نزدیک داری، همه استرس اون بهت منتقل میشه و چون چنین آدمهایی معمولا درگیر برنامه ریزیهای آینده یانگرانیهای مربوط به گذشته هست،وقتی باهاشونی لذت بردن از زمان حال خیلی سخته.

دیروز که هاچ با عصبانیت از پله ها رفت بالا، منکه سعی میکردم جلوی ریزش اشکهامو بگیرم به مامانش گفتم: من نمیتونم، من میرم. بعد هم اون سعی کرد آرومم کنه. بعد گفت «ببین: سعی کن زودتر کار پیدا کنی وپول در بیاری ویک زندگی آروم در کنار اون برای خودت بسازی، تداخلت رو با اون کم کن.» این  حرفش بدلم نشست. رفتم کنارش نشستم خیلی دلم میخواست توی بغلش گریه کنم. در واقع از وقتی که اون بعضی از رازهای زندگیشو باهام تقیسم کرده احساس نزدیکی بیشتری باهاش میکنم.گاهی کنارش که میشینم و به دستهاش نگاه میکنم که پیرن، یاد دستهای مامانم میفتم،دلم میخوادفکرکنم که اونه.با اینکه من «مادر»صداش میکنم ولی گاه و بیگاه از دهنم میپره و بهش میگم «مامان»... بگذریم.

دیشب بد خوابیدم با سردرد شدید. بعد هم سردم شده بود. دوباره خواب دیدم. همون  همیشگی که دیدنش سالها پیش شروع شد. خواب یک نوزاد.اینبار نوزاد خودم بود که خیلی هم دوستش داشتم بعد دیدم که یکی نوزادکوچولوی من رو توی یک جعبه گذاشته و اون  جاش تنگه. با عصبانیت از توی جعبه درش آوردم بعد دیدم که اون لاغر و سیاه شده و از گرسنگی گریه میکنه، باید بهش شیر میدادم و دادم. بعد توی یک صحنه دیگه دیدم که اون یک پسر بچه ۷-۸ ساله هست و خیلی هم خوشکل و قوی که سواره اسبه.

دیشب توی خواب گم شده بودم، از مسیری که هاچ گفته بود رفته بودم ولی اون دنبالم نبود برگشتم دیدم نیست. ماشین من برای بزرگراه مناسب نبود یک چیزی بود شبیه دوچرخه، احساس خطر کردم و زدم کنار..

سرم درد میکنه. الان از خواب بیدار شدم و یکسره اومدم اینجا.باید برم دوش بگیرم و هزار تا کار د یگه.مواظب خودتون باشین. 

 

،

   + ترانه - ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦