ث
صبح که بیدار شدم از خواب هایی که دیده بودم واونهمه جاهایی که توی خواب رفته بودم،خسته بودم.. مثل همه یکشنبه صبحها با خواهرزاده ام "پ" حرف زدم و با خواهرم که برام تاپ خوشکل مشکی با نخ ابریشمی بافته .
پسرک میخواد از من دور بشه و در عین حال نمیخواد.پسرک دوستم داره و درعین حال ازم متنفره. پسرک گاهی بطرز شگفت آوری غیر منطقی و بیرحم میشه طوری که فکر میکنم اصلا دوستم نداره.آخه مگه من چکار کردم ؟جلوی پروازش رو که نگرفتم، گرفته ام؟ پ معتقده که پسرک دوران بحرانی رو میگذرونه و وجودش پر از تضاد و احساس تقصیره .میگه عکس العملی برخورد نکنم و یادم باشه که اون خیلی خیلی دوستم داره و خیلی خیلی بهم شبیه... "پ" نمیدونه چقدر شبیه پدرش شده و فکر نمیکنم هیچ دلش بخواد اینو بدونه .
ایوان پسر کوچولوی بانمک و خیلی شیطونی که قبلا ازش حرف ز ده بودم بالاخره واجد شرایط میشه و میبرمش سر جعبه مخصوص جایزه ها میگه: من میخوام جواهرات بردارم و از بین اونهه اسباب بازی پسرونه یک گردنبد پلاستیکی نارنجی دخترونه رو انتخاب میکنه و میندازه گردنش. دوستاش بهش نمیگن که این دخترونه ست ، هیچکس نمیگه که بجای این مثلا یک ماشین بردار..معملها بهش نمیخندن. این یعنی احترام به انتخاب فردی . جدی گرفتن آدمها ، حتی اگر یک بچه 5 ساله باشن.
یک چیز دیگه ای که توی ذهنمه در مورد رابطه کودک و والد درونه. میل به حمایت شدن از طرف یک بزرگسال در کودکی طبیعیه. آدم که که بزرگ میشه این بزرگسال بیرونی جاش رو به والد درون میده. حالا اگر آدم بعلتی به والد درونش نتونه اعتماد کنه این میل به حمایت شدن به دیگران باقی میمونه. این حس بی اعتمادی دلایل مختلفی میتونه داشته باشه. یکیش اقتصادیه. "یک والد درون " قابل اعتماد کسیه که از نظر اقتصادی هم بتونه فرد رو تامین کنه و نشون بده که میتونه محیط امنی برای کودک درون فراهم کنه...
یکمی سوغاتی خریدم ولی بازم مونده. پسر ک دو روز پیش بعد از بحثی که با من داشت گفت نمیاد کانادا. تعجب میکنه وقتی میبینه دارم سوغاتی میخرم، باور نمیکنه اگر نیاد من هنوز میرم. میرم؟ خب خیلی سخته ولی تصمیم دارم حتی اگر نیاد برم.بلیطش رو پس ندادم احتمال میدم که تصمیمش عوض بشه.
فعلا همین.غروب یکشنبه است و کارهایی که باید میکردم و نکردم. اگر این قرصها نبود با این فشارهای هفته گذشته( عمدتا از جانب پسرک) من الان از استرس مرده بودم..
نظرات ()
