ب

صبح خوابم تکه تکه اما خیلی شیرین و خوشمزه بود از اون خوابهایی که آدم دلش میخواد یکمی بیشتر بخوابه و هی زنگ ساعت رو 5 دقیقه ، 5 دقیقه عقب میکشه. تا نیمه های روز خسته و خواب آلود بودم و بعد بهتر شدم .عصر هم یک ساعتی  هم بیشتر موندم و کمی بکارهام سر و سامان دادم. اون بچه ای رو که قراره منتورش باشم  بالاخره دیدم و با هم نهار خوردیم .اولش لب به غذا نمیزد و ساکت بود بعد کم کم یخها باز شد. بعد از غذا هم با هم بازی کردیم و براش نقاشی کشیدم.

 دیروز  بیقرار بودم و  موقع خرید فقط میخواستم زودتر برم بیرون اما امروز با حوصله بیشتری  دنبال چیزهایی که میخواستم گشتم. حتی احساس خوشحالی هم کردم.

این قرصهای خواب عادت ایجاد میکنن.ولی ظاهرا فعلا چاره ای نیست.

   + ترانه - ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠