یک اول هفته آروم و آفتابیه و من دیگه عصبانی نیستم.

  عصبانیت، دیروز صبح ۱-۲ ساعت باهام بود ، در سطل آشغال رو اونقدر محکم بسته بودم که شکسته  بود و بعد غصه خورده بودم.به هاچ  گفتم از دستش  عصبانیم و یک کمی حالم بهتر شد. عصری دوباره،  با جزییات بیشتر گفتم که دقیقا چی ناراحتم کرده،با اینکه مثل همیشه از حرف زدن رفته بود ولی هم توضیح مختصر ۱-۲ جمله ایش و هم کلا حرف زدن در موردش حالم رو خوب کرد.به خودم امید میدم که با گذشت زمان شاید یاد بگیره بجای قایم موشک بازی با مشکلاطفره ت مواجه بشیم و بتونیم در موردهمه چیز حرف بزنیم.شاید همه چیز بهتر شد، شاید رابطمون به اون چیزی که برای من قابل قبوله نزدیکتر بشه.

هاچ کوچولو با اینکه دوستاش و محیطش رو از دست داده ولی بطرز واضحی راضی و خوشحاله  و وقتی هاچ خونه است یک لحظه از اون دور نمیشه از اون لجبازیهای کشنده دیگه خبری نیست.

هوا آفتابیه، میخوام برم قدم بزنم،  ولی کوچه ها خیلی خالیه، روزا اول هفته کمتر کسی الان خونه است و آدم بیشتر احساس میکنه که با دیگران فرق داره. 

میز تحریر آلبالویی من بالاخره اینجا کنار پنجره مستفر شد.یک  جایی مال خود خودمن.

دلم برای خیلی چیزها تنگ شده.

   + ترانه - ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦