ا زهمه جا
حتی وقتی خواهرت رو آنلاین میبینی و صداش رو میشونی باز هم چیزی کمه، دلت پوست و گوشت و استخون میخواد، دلت میخواد از اون تو بکشیش بیرون، بودنش رو حس کنی، جنس لباسهاشو حس کنی، لمسش کنی. اینطوری انگار دل آدم بیشتر تنگ میشه.
"پ" کاملا راست می گه، بخشی از من هست که تو ی همه چیز دنبال قطعیت میگرده، دنبال تموم کردن و به نتیجه رسیدن، دنبال اطمینان و امنیت. اینها همه اش یعنی اعتماد نکردن به دنیا. میل به کنترل کردن = اعتماد نکردنه .اینکه اگر کنترل رو از دست چه بلای سرمون میاد... تجزیه و تحلیل کردن هم یکجور کنترل کردنه. وقتی دلیلها رو بدونیم از تاریکی اومدیم بیرون، و به اوضاع تسط پیدا کردیم. و اینهمه چیزهای سمبولیک مثل ترس از رانندگی از شب و ... این فقط بخشیه از منه نه همه من، بخشهایی هست که اونها رو طرد کردم و لازمه که پسشون بیگیرم.... دنبال قطعیت نگشتن مفهمو م جدیدیه برای من، دنیاباید جای جالبی بشه . حرکت کردن بیشتر و فکر کمتر. رسیدن به آگاهی خودبخود تا حدی باعث تغییر میشه . واقعبین باشم، من قرار نیست و نمیخوام تبدیل بشم به آدمی که 180 درجه متفاوته، اینطوری فکر کردن حماقت و ساده اندیشیه ولی میشه متعادلتر شد.
"دیشب بعد از مدتها خواب دیدم، یک خواب تکراری... کنار دریا بودم اما دریا کم عمق بود . آب به زور به زانوی من میرسید و همه چیز اون ته د یده میشد . خوشحال نبودم از این کم عمقی انگار که آب تمیز نیست." با پ که حرف میزدم به این نتیجه رسیدیم که دریای کم عمق یعنی میل به امنیت خواهی. دریا سمبل نشاناخته هاس سمبل هیجان و غنا و فراوانی، ..شایدپبام این خواب اینکه که امنیت طلبی به قیمت از دست دادن خیلی جیزها تموم میشه ...باید خودم رو به دریا بسپارم و دست از نگرانی بردارم. به دنیا اعتماد کنم.
ما تغییر میکنیم، ولی معمولا خودمون متوجه این تغییرات نمیشیم،شاید فقط وقتی که برگردیم عقب و با دقت نگاه کنیم. خوابهای آدم هم تغییر میکنن سالها بود که خواب نوزاد یا کودکی رو میدیدم که بهم نیاز داره ، گاهی باهوش و نابغه و گاهی درمانده و بیمار ، توی همه خوابها عشق و میل به حمایت شدید از کودک وجود داشت. این خوابها اونقدر ادامه داشت تا پیغام خواب رو گرفتم. شاید ساده باشه ولی آدم وقتی خودش درگیر ماجراست نمیفهمه که اون کودک در واقع بخشی از خود منه، که نیاز به حمایت و محبت داره، کودک طرد شده که بزور داره نفس میکشه. 3 ساله که دیگه اون خوابها رو نمیبینم.....
رشد دردناکه و ما رشد می کنیم و پوست میندازیم و رشد میکنیم و تا کی...؟ نمیدونم.یک چیزهایی توی نت خوندم که حالم رو بد کرد ، یکجورایی حال تهوع پیدا کردم .با خوندن داستان زندگی اون خانم ایرانی ، که عکسهای برهنه اش رو به حمایت از اون دختر مصری گذاشته بود توی نت ( با خوندن داستان زندگیش حالم بد شد ، وگرنه برهنه شدنش به من مربوط نیست، بدن خودشه) . این احساس تنفر شدید علامت خوبیه حداقل از بی حسی بهتره.
دیگه ؟ غروب یکشنبه است و من و کارهای نیمه تموم. کاش پسرک هنوز اونقدر کوچولو بود که توی بغلم جا میشد،دلم برای بچگیهاش تنگ شده. دلم برای روزهایی که با هم به مرغبیهای پارک ساعی یا حتی کبوترهای تورنتویی غذا میدادیم تنگ شده. دلم برای یک عالمه بوسیدنش تنگ شده.
نظرات ()
