به هاچ گفتم به چی فکر میکنی ، گفت هیچی. تو به چی فکر میکنی؟ گفتم وقتی تو حرف نمی زنی من چرا باید بگم و پشتمون رو کردیم بهم شب بخیر گفتیم و خوابیدیم .
بدنم درد میکنه. همه دیشب رو بدون زیر انداز روی زمین خوابیدم . خودم رو کشتم و روی تخت خوابم نبرد. پتو مینداختم روم گرمم میشد، میزدم کنار ،یخ میکردم.عصبانی بودمو کلافه . اولش اون سرخوردگی افتضاح ،بعدش هم صدای شکستن آینه که بیدارم کرده .هاچ سعی کرده بود آرومم کنه، و هی میگفت آب بخور .ولی من در واقع نترسیده بودم، بیشتر عصبانی بودم که چرا اون چسبهای احمق نتونستن وزن آینه رو تحمل کنند؟ بعد از اون گالن گنده آب خوردم و یک عالمه بی صدا گریه کردم. گریه بلند همیشه دردسره. گریه کردم ویک عالمه فکرهای بد. منفی ترین فکرهای دنیا که میتونیستم.توی دلم به همه کس و همه چیز فحش دادم به هاچ ،به مامانش، به میم و هرکسی که یادم میاومد. پتوم رو برداشتم و به هاچ گفتم این بالا خیلی گرمه ،سر خوردم پایین کنار تخت. داشتم خفه میشدم .نیاز به تنهایی داشتم و یک وجب جا برای خودم که اون توش نباشه. یکمی با مامان حرف زدم و خوابم برد و تاصبح خوابش رو دیدم.حالش خیلی بد بود، مثل آخرین روزهاش که من ندیدم. آورده بودمش بیرون تا دلش باز بشه. انگار اسکیت پوشیده باشیم، بجای قدم زدن سر میخوردیم.بردمش کفش فروشی تا کفشها رو ببینه...
نمیتونم وانمود کنم که همه چیز مرتبه .نمیتونم وانمود کنم راضیم چون نیستم.
پ ن. (دو دقیقه بعد): اون چه مرگشه؟
نظرات ()
