اولین روز تنهاییم رو  با نوشتن یک وبلاگ طولانی و بدون دغدغه جشن میگیرم  . هاچ طبق معمول رفته سر کار، پسرم دومین روزه که میره مدرسه و مادر شوهرم رفته شهرهای اطراف دیدن دوستهاش.

  نمیدونم احساسی که من و زنبور عسل روبرای اولین بار بطرف هم کشوند عشق بود یا کشش جنسی بودیا وابستگی یا ..به هر حال بیشتر مردم به چنین حادثه ای میگن عاشق شدن و اونقدر قوی بود که دوتا آدم خیلی متفاوت رو سالها توی یک زندگی جهنمی کنار هم نگه داشت.دوست داشتن یکجورسرمایه گذاریه نه؟ شاید هم یک جورایی  قمار .ریسک باختن و میزان ورشکستگی بستگی داره به میزان سرمایه ای که وسط  میگذاری. آدم که عاشق میشه  و همه  دارو ندارش رو بازی میکنه طبیعتا خودش رو در ریسک ورشکستگی کامل قرار میده.

وقتی توی یک رابطه آسیب دیدی و این هی تکرا ر شد و تکرار شد به  جایی میرسی که دست از بازی میکشی و عقب میشینی،انگار  سیستمهای دفاعی روانی یا هرچی که من نمیدونم چیه بهت میگن : دوست داشتن بی دوست داشتن. بعد با کمال تعجب می بینی که احساسی نیست، دردی هم نیست. جالب اینکه این جریان هر چند سالها طول کشید ولی اون قسمت اخرش در یک لحظه اتفاق افتاد. یک روز دیدم که تموم شده و از نظر عاطفی آزدام.بعد از اون هر چی توی دلم دنبال اون احساس قدیمی گشتم دیگه نبود.

هزار ساله که با مهربونی نگاهش نکرده بودم. هزار ساله که نگاهم مثل یک بچه آهوی ترسوی زخمی خودش رو پشت دیوار ترس و احتیاط قایم کرده.سخته خیلی سخته.دارم تمرین میکنم که با مهربونی نگاهش کنم و سپرهای دفاعی رو بندازم.و اثرش رو توی چشمهاش میبینم. اعتماد کردن دوباره سخته.آزاد کردن بچه آهوی شیطون نگاهم که از حصار ترس و ناباوری بگذره و آزادنه توی جنگل  چشمهاش جولان بده سخته. شکستن این دیوار هم سخته و هم خطرناک.ولی راه دیگه ای هم مگه هست؟ باید کمکش کنم ،خیلی  چیزها رو باید یاد بگیره. قبلا نتونستم، این بار شاید بشه.

 من عوض شدم . دیگه اون دختر لجباز، رک گو ، عجول، و کم تحملی نیستم که بودم .یعنی درواقع هستم ولی همه  چیز  کمرنگتر  و متعادل ترشده به اضافه کمی عنصر تدبیر و صبر.  احساس خوبیه که میدونم هر وفت بخوام میتونم خودم رو بیرون بکشم و از صفر شروع کنم . برای همین دیگه  احساس نمیکنم که گیر افتادم و بخاطر پسرم مجبورم ادامه بدم .نمیخوام چیزی رو تحمل کنم ولی نهایت  سعیم رو میکنم.

   + ترانه - ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦