ل
اینجا نه مشکلات اقتصادی دنیای بیرون منعکس میشود و نه انفجار ها و نه حوادث طبیعی و زلزله و مرگ و میر.اینطوری انتخاب کرده ام که فقط لرزشها و پس لرزه های روحم را منعکس کنم همین.انمیدانم من خودم شخصا حوصله خواندن چنین وبلاگی را داشتم یا نه ؟... وقتی که وقت کم دارم یا بیحوصله ام تنها وبلاگ کسانی را میخوانم که برایم مهمند نه کسانی که قشنگ و سرگرم کننده می نویسند .شاید زندگی من و بیخوابیهای من هم برای بعضی ها مهم باشد .... از ساعت 4:30 بیدارم. نگرانی نبود اینبار. شاید کمی دردهای ماهیانه و کمی هم اینکه خوابم نمیامد. و الان کمی وقت دارم و اینجا هستم. از صبح به طرز بی دلیل و احمقا نه ای فکر میکردم که اگر بطور جدی مریض شوم هیچ کس نیست که ازم پرستاری کند و تنها کسی که میتوانم رویش حساب کم باز همان هاچ است.. چه غم انگیز. بگذریم... تردمیلم رو آوردم بالا به این امید که مرتب ورزش کنم اما حالا فکر میکنم صدایش ممکن است پسرک و همسایه طبقه پایین را بیدار کند.بهانه خوب برای ورزش نکردن...عصری روشنش میکنم.
دلم برای مامان هاچ تنگ شده. مامان هاچ هم سفید و توپولوست، مثل مامان خودم که بود. خیلی عجیب و بی معنیست اگر بهش زنگ بزنم و حتی دعوتش کنم اینجا؟ به هرحال هنوز مادربزرگ پسرک ست، گرم و مهربان صحبت میکند و میتواند نقش مادری بازی کند برایم.
دیروز لیست همه کسانی رو که توی ایران و کانادا و اینجا دارم نوشتم ،مثل کسی که پولهای قلکش رو میشمارند . یک عالمه شد. میخواستم یادم بماند گاهگاهی بهشان زنگ بزنم.
هنوز بلیط برای تورنتو نگرفته ام باور میکنید؟ تعطیلات آخر هفته را من در واقع هیچ کاری نکردم. سعی میکنم خودم را سرزنش نکنم. بی خیالی و سخت نگرفتن...اگر بتوانم.
با پسرخاله که کاناداست یک ساعتی تلفنی حرف میزدیم و بعد از کلی یاد از گذشته ها و آه و ناله از غربت و فحش و بد و بیراه به کسانی که مردم رو آواره کرده اند از کشورشان هردو به این نتیجه رسیدیم که دوست هرچقدر خوب باشد اما هیچکس فامیل نمیشود. ( و اقعا ؟؟؟!!) البته این چیزی نیست که من واقعا فکر میکنم ولی هردو دیروز هردو دوست داشتیم اینطوری نتیجه گیری کنیم...
خب. وقت رفتن است و آماده شدن برای یک هفته جدید...موهایم رو هم باید مرتب کنم همین روزها.
نظرات ()
