روزی هزاربار از این پله ها پایین و بالا میرم و همه جا رو جمع و جور میکنم.خوبه که کالری لازم رو میسوزنم . خوبه که هر چیزی جای خودش رو پیدا میکنه ولی روی زانوهام درد خفیفی رو احساس میکنم. کفشها میرن توی جاکفشی دیواری جدید،کارتونها و مقواهای اضافی میرن دم در، نقره ها و بدلیجاتم میرن روی تابلویی که به دیوار جلوی چشمم تا متناسب با هر لباسی اینتخاب بشن.

همه چیز خوبه نه؟.میتونم یک ماشین دست دوم تمیز یا حتی نو داشته باشم. میتونم ۳-۴ماه با بهترین بهانه ممکن (نداشتن اجازه کار)و بدون عذاب وجدان برای خودم بگردم و خونه رو با امکانات کم و زیاد به میل خودم تزیین کنم. میتونم توی یک سالن ورزش ثبت نام کنم.همه چیز خوبه در نهایت خوبی که یک زندگی بدون عشق میتونه باشه.نه؟

تا خوشبختی چقدر راهه؟

   + ترانه - ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦