ب

خیلی احساس خوبیه که میدونم آخرش میتونم بیام اینجا بنویسم.  تصمیم گرفتم که برای مدت نامشخصی دست از تجزیه تحلیل خودم بردارم و فقط زندگی کنم. تجربه نشون دارده که دنبال علت گشتنها معمولا هیچ کمک عملی به من نکرده فقط یک بار اضافی و فشار اضافی بوده.

روز دوم ملاقات با خانواده ها بود. حالم زیاد خوب نبود منظورم حال جسمیه. سرما خورده و بی حال و اضافه بر اون سرگیجه که فکر میکنم علت ویروسی داره چون قبلا هم اینطوری شده بودم معمولا هم موقعایی که سرماخوردگی و استرس زیاد قاطی میشن. خلاص اونقدر سرم گیج میرفت که از پارکینگ تا توی مدرسه نمیتونسم برم و ناچار شدم چند بار بایستم تا زمین نخورم. در طی روز کم کم حالم بهتر شد اما چون کار زیادی هم توی مدرسه نبود ظهر  به بهانه دکتر رفتن مرخصی گرفتم و اومدم بیرون. کلی کار عقب مونده داشتم. مثلا ثبت کردن ماشین و زنگ زدن به بانک و تماس به ایران برای کارهای ارث و فروش خونه و ... خیلی دلم میخواد فردا نرم. مثل بچه ها که خودشون رو میزنن به مریضی ...بچه بودم چقدر خوش میگذشت ، برام از داروخانه کتاب داستان میخریدن  و توی تختم میخوابیدم و کتاب میخوندم و سوپ و ابمیوه و...احتیاج دارم که خونه بمونم و هیچ کاری نکنم با اینکه کسی نیست ازم مواظب کنه ولی باز هم خوبه . وسط هفته خونه موندن یک مزه دیگه ای داره...یک دانشگاه آنلاین پیدا کردم میخوام مدارک رو براشون اسکن کنم و بفرستم. دیگه؟.. دلم نمیخواد تنکس گیوینگ تنها بمونم. "آ" خونه دائیش دعوت شده. "ف" برادرش از ایران میاد و پیشنهاد کرد همه با هم بریم بیرون غذا بخوریم.دلم نمیخواد برم چون فکر نمیکنم پسرک با ما بیاد. "ش" اینجا احتمالا تنکس گیوینگ رو با خواهر ش میگذرونه ... و هیچکدوم به فکرشون نمیرسه که من تنهام ؟ و این اولین تنکس گیوینگینه که تنهام ؟.دلم میخواد یک زوج مهربون مسن دعوتمون میکردن. آرزو دارم که مثلا دایئ یا عموم  اینجا بودن چقدر خوب میشد .شاید هم  خواهرزاده ام و همسرش رو که نیویورک هستن دعوت کنم  ممکنه  بتونن بیان ،این هم یک راهه.

یک تنکس گیوینگی بود که من و پسرک توی کانادا تنها بودیم اولین سالی بود که هاچ رفته بود.. پسرک بوقلمون شکم پر خیلی دوست داشت . چون بوقلمون کوچک پیدا نکرده بودم براش اردک خریدم و توش رو پر کردم. بچه بود و با چیزهای کوچک راضی و خوشحال میشد. بعد عصری با هم  دوتایی رفتیم ادوارد گاردنز بدمینتون بازی کردیم. مثلا میخواستم بهش درس زندگی بگم بهش گفتم : ببین ادم همیشه   حداقل دوتا انتخاب داره .ما میتونستیم توی خونه بمونیم و حوصله مون سر بره میتونسیم هم بیایم اینجا و بازی کنیم. " چه چیزهایی آدم یادش میمونه......

زیاد حرف میزنم ؟ میدونم.این سرماخوردگی چقدر داره طول میکشه . هی مدلش عوضی میشه . اول گلو درد بعد یکمی سرفه حالا آبریزش و سرگیجه...عدس قرمز پختم با بال کبابی. پسرک هنوز نیومده احتمالا شام خورده.چقدر خوبه که آدم منتظر کسی باشه که بیاد خونه. طفلک هاچ حتما خیلی سخته براش این تنهایی.

   + ترانه - ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠