راستی من دیروز دوباره بدنیا اومدم . با هاچ( رها ،فقط بخاطر تو) و مامانش و پسرم برای شام رفتیم بیرون بعد هم همه کارکنان اونجا کیک بدست برام یک versionجدید happy birthday to uرو خوندن با یک شعر عجیب غریب  که تا  حالا نشنیده بودم . ازمادر شوهرم یک عطر کریستین دیور گرفتم که توی یک کیف ساتن طلایی و سفید بود و  از هاچ و پسرم یک دوربین دیجیتال که میتونم باهاش چب و راست از شهرمون  عکس بگیرم و براتون توی وبلاگم بگذارم بشرطیکه قول بدین که من و شهرم رو شناسایی نکنید.

احساس میکنم این شهر هی داره کش میاد و بزرگتر میشه. توضیحش سخته ولی فرض کنید مجبورید تمام عمرتون یا مدت مشخصی رو توی یک فضای محدود مثلا یک خونه یا.. زندان زندگی کنید اونوقته که ابعاد کش میان. چون ابعاد هم مثل هر چیز دیگه ای کاملا نسبین. اونوقت راهرو زندان میشه خیابون، سلولها میشن اتاق،حیاط زندان میشه میدون شهر، یعنی ذقیقا همون احساس رو به آدم میده. راز اینکه مردم توی زندان یا شهرهای خیلی کوچک  حوصله شون سر نمیره همینه.

آخ اگر میز  تحریر داشتم خیلی ز یاد مینوشتم، در مورد همه چیز مینوشتم.ولی اینجا، روی زمین، درسته که تکیه دادم به تخت و پاهامو دراز کردم ولی..اره میز تحریر دار که شدم از همه چیز مینویسم.

   + ترانه - ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ دی ۱۳۸٦