اون مهمونی که گفتم ، بد نبود. یک خونه خیلی مجلل با اتاقهای تو در تو وسط یک باغ. میزهای خیلی قشنگ غذا و دسر، و ۴۰-۵۰ نفر مهمون که بعضی هاشون رو ندیده بودم. وبعد هم اون بازی مبادله هدیه ها یا secret santaکه بهترین قسمتش بود.فکر کنم خانواده ما تا مدتها سوژه مناسبی برای سرگرمی فکرهای بیکار باشه.   هنوز رفت و آمدهای  گاه و بیگاه من در  این چهار سال و نوع رابطه ام با زنبور عسل براشون زیرسوال بود  موضوع پیدا شدن مادر زنبور عسل  بعد از ۲۰سال هم اضافه شد.صاحبخونه گفت این عروس و مادر شوهر همدیگرو برای اولین باره که میبینند، همه با کنجکاوی نگاه کردند به ما و مامان زنبور عسل با اعتماد بنفس همیشگی گفت :خواستم عروسم رو سورپرایز کرده باشم.وای که این زن چقدر ماهه و من هر روز از روز قبل بیشتر دوستش دارم و  بیشتر میتونم بهش اعتماد کنم.

خونه هنوز کار داره که خونه بشه . خیلی چیزها باید اضافه و کم بشه تا به یک هماهنگی برسه  و نگاه کردن بهش  چشم رو نوازش بده.

میمونم یا میرم؟ نمیدونم. بستگی داره به رابطه من و زنبور عسل.گرین کارتم رو میگیرم سعیم رو میکنم و .. برای کار چند ایده توی ذهنمه.

   + ترانه - ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ دی ۱۳۸٦