خرچنگ قورباغه
بعضی از ما ها توی بچگی محبت رو فقط بصورت مشروط دریافت کردیم. به بعضی از ماها تصاویر ذهنی از خودمون داده شده که واقعیت نداشته. منظورم تصاویر منفی نیست،منظورم تصاویر ذهنی مثبت غیر واقعیه که بعد ها برامون دردرسر ساز شدن...یک پسر کوچولوی بانمک موبور و عینکی هست که من رو حداقل از یک جهت یاد بچگی خودم می اندازه. یادمه کلاس اول که بودم از دست خط خودم خجالت زده بودم...نه برای اینکه کسی سرزنشم کرده بود که بد مینویسم برعکس برای اینکه بهم تصاویر ذهنی غلط داده بودن ، جلوی همه از خوش خطیم تعریف کرده بودند، چیزی که میدونستم نیستم .و از درسم و خیلی چیزهای دیگه ای که واقعا نبودم . ... این باعث شده بود فکر کنم چیزی که هستم اونقدر خجالت آوره که باید پشت کلمات قشنگ قایمش کرد...این پسر کوچولویی که میگم خیلی باهوش و خیلی خیلی خلاقه ولی هر وقت نزدیکش میشی دستش رو میگذاره روی نوشته هاش تا کسی نبینه ،خیلی خرچنگ قورباغه مینویسه و من احساسش رو خوب میفهمم. هر وقت چیزی رو نمیدونه وانمود میکنه که میدونه،یا کلاشروع میکنه به لجبازی و موضوع رو منحرف کردن. من دارم بهش یاد میدم که لبخند بزونه بگه:" نمیدونم" دارم بهش یاد میدم که آدم میتونه چیزی رو ندونه و هنوز احساس خوبی داشته باشه. دارم کمکش میکنم تا دست خط خرچنگ قورباغه اش رو دوست داشته باشه وقبول کنه که دست خطش خوب نیست و این اصلا اشکالی نداره. چیزی که کسی به من یاد نداد.
من همیشه یک " بچه خوب بودم" که اشتباه نمیکرد. که همه چیزش کامل بود. این تصویری بود که مامان برای من ساخته بود.طوری رفتار میکرد که انگار اشتباه من رو ندیده. و این از صد تا تنیبیه بدتر بود. اینطوری شد که من فکر کردم اون چیزی که هستم به اندازه کافی خوب نیست و اشتباه کردن چیز وحشتناکیه که حتی نباید ازش حرف زد، درست مثل ندونستن، مثل بد خط بودن. من هم همیشه خرچنگ قوربا غه هام رو از معلم کلاس اول قایم میکردم با اینکه اون خیلی خیلی مهربون بود.
کسی من رو بخاطر بد خطی یا ندونستن یا خوشحال نبودن هیچوقت طرد نکرد ، لازم نبود برای اینکه یک والد سختگیر و بدون انعطاف درونم داشتم .خودم بودم که یاد گرفتم خودم رو طرد کنم. هر وقت افسرده و غمگین بودم هر وقت چیزی بودم که با کامل بودن فاصله داشت خودم رو طرد کردم. شروع کردم به یک دیالوگ درونی،با کلمات یا بدون کلمات خودم رو تحقیر کردم...
این تجربه احساسیه جالبیه. باید تجربه اش کنید. باید تجربه کنید که میتونین اشتباهات مسخره و خجابت آور بکنین ولی همچنان خودتون رو نوازش کنید و با شکوه باقی بمونین. این کاملا امکانپذیره. شاید مرز افسردگی و غم همینه. ما به خودمون اجازه غمگین بودن نمیدیم. برای اینکه بخاطر شاد نبودن و گریه کردن از طرف والدینمون طرد شدیم. هر وقت غمگین میشیم اون دیالوگ لعنتی شروع میشه. اگر بتونیم کنترلش کنیم خیلی چیزها تغییر میکنه ، خیلی چیزها. من دارم تجربه اش میکنم. شاید این کلمات وقتی به تجربه عملی درنیومده زیاد معنی نده نمیدونم.باید خودتون تجربه کنین.اگر بچه تون خرچنگ قورباغه مینویسه نگین که خطش قشنگه، اگر نقصی هست ،طوری وانمود نکنین که اون رو نمیبینین، ببینین، درموردش حرف بزنین و قبولش کنید تا اون هم بتونه خودش رو همونطور که هست قبول کنه.تعریف و تمجید الکی نکنین هیچوقت.
نظرات ()
