ا

از وقتی خواهر بزرگم زنگ زده و گفته که برای خودش و پسرش دعوتنامه بفرستم تابستون بیان پیشم ، همه اش دارم گریه میکنم، از خوشحالی یا دلتنگی.. انگار برگشته باشم به اون سالها. اون سالهایی که دانشجو بودم و شب میرفتم خونه شون میموندم و خواهرم چقدر مهربون بود و بچه هاش همبازیهای دوران کودکی کن ...این یکی خواهر زاه ام از من 8 سال کوچکتره صداش شبیه پسرکه ، بحث کردنش شبیه پسرکه...یادمه که وقتی همسن الان پسرک بود کلی حرف داشتیم که بزنیم. این خواهرم بشتر از همه ما شبیه باباست. دلم براش تنگ شده خیلی....

   + ترانه - ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠