جاده های سبز پیچ در پیچ

همیشه همینطوره امروز که خونه ام اصلا میل به خواب ندارم. دیروز هی ساعت رو جلو میکشدیم و میمردم برای اینکه فقط یک ربع دیرتر چشمهام رو به روی دنیا باز کنم .پاپی روی گلیم رنگارنگ جلوی تختم خوابیده. گاهی هم مثل اسبها پاهاشو  جلو عقب میکشه ، انگار که  خودش رو برای یورتمه رفتن آماده کنه . این گلیم رو با یکی دیگه  شبیه خودش سالها پیش از خیابون تخت جمشید خریدم.اون موقع با احساس یک آدم مجرد به تهران رفته بودم. بعد از کلی بالا و پایین کردن ،تصمیم نهاییم رو گرفته بودم که  به هاچ اعلام کنم که میخوام جدا بشم و قصد رفتن به آمریکا رو ندارم...همون روزها میم رو برای اولین بار توی ایران دیدم و کمترین تاثیر ممکن رو روم گذاشت و بعد هردو با یک هواپیما برگشتیم تورنتو و یک فصل جدید شروع شد... نه بهش فکر نکنم.بهش فکر نکنم...دلم نمیخواد به هیچکدوم از اون روزها فکر کنم.

دیشب هاچ دست چبش و شونه هاش درد میکرد. فکر کردم اگر طوری بشه، فکر کردم اگر که بمیره،من چکار باید بکنم؟ به کجا باید زنگ بزنم؟به دوستهای نه چندان نزدیکش  توی شهر قبلی  ،به مادرش توی اروپا،یا به ایران؟....مراسم کجا و چطوری باید باشه ؟توی یک مسجد (سبز)  یا مطابق رسم و رسومات اینجا ؟خوبه که آدم بدونه. اینجا حتی مردن هم گیج کننده و پر دردسره. من اگر بمیرم  چی؟ پسرک میره خوابگاه و تنها زندگی می کنه یا با هاچ ؟ خوبیش اینه که دو برابر  حقوقم رو به اون میدن و این پول برای هزینه تحصیل و خوابگاهش توی این 4  سال کافیه، حتی زیاد هم هست . .آخ. ..این فکرها چیه که میکنم؟  من قراره یک زندگی جدید رو شروع کنم . خونه جدید کار جدید. همه چیز قراره که خیلی خوب باشه مگه نه ؟شاید همه اش مشکل تعادل شیمیایی بدنمه. شاید همه اش با خوردن یک قرص بطرز معجزه آسایی حل بشه و من بشم یک آدم خیلی شاد و پر انرژی که هر چند وقت یکبار  سر نمیخوره توی این چاله چوله های تاریک و سیاه. آدمی بشم که هر چند یکبار ابرهای خاکستری دورو برش رو نمیگیرن... نمیدونم.

شاید برم برای ماساژ ؟ اما یک جای دیگه؟شاید برم آرایشگاه و موهام رو بدم بشورون و سشوار بزنن؟ آخه این موهای کوتاه که شستن و سشوار زدنش 2 ثانیه بیشتر طول نمیکشه که.

شاید به آ زنگ بزنم بریم گردش؟ شاید به هاچ بگم بیا بریم شهر قبلی خرید کنیم؟ بعد از اون جاده های پر پیچ و خم سبز  رد بشم و  حالم خوب بشه ؟جاده هایی که مزرعه و اسب دارن و دریاچه دارن و خونه های کنار دریاچه دارن؟ جاده هایی که وقتی قبلا با هم ازشون رد شده بودیم من ته دلم فکر  هنوز فکر میکردم میشه همه چیز رو درست کرد؟جاد ه ایی که توی زمستون درختاش یخ زده بودن و شبیه قصر یخی شده بود؟

شاید لباس بپوشم برم شنبه بازار، میون آدمهای رنگی شاد و بچه های طلایی راه برم؟همه چیز رو بو کنم از همه چیز بچشم؟و هیچی نخرم یا بخرم.

من احتیاج به کمک دارم. شاید یک قرص معجزه آسا که موقتا حالم رو خوب کنه نمیدونم. خسته ام.

   + ترانه - ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠