برای اولین باره که احساس من و دوستم (بهترین دوستم )اینقدر
متضاده، اون افسره است و من هیجان زده برای زندگی جدید. طوری به من نگاه میکنه انگار که یک بیمار سرطانیم که آخرین روزهاشو با شمارش معکوس میگذرونه.. گاه و بیگاه سعی میکنم قیافه آدمهای غمگین و
دلتنگ رو بگیرم و ا زتنهایی و دلتنگی آه و ناله کنم ولی دلتنگی ساختگی
من کجا و حال اون کجا. خیلی ظالمانه است نه ؟ امروز حالش یک طوری بود که
من حتی جرات نکردم طبق معمول در مورد سیگار کشیدنش و ترک سیگار غر بزنم.
حالا که نزدیک رفتنه یادمون میاد که خیلی کارها مونده که میخواستیم با هم
انجام بدیم و ندادیم این که بریم فلانن جا و فلان کار رو بکنیم ..
یک فروشگاهی هست نزدکیهای میدون لستمن ،که هر دو بارها از جلوش رد شده
بودیم ولی هیچوقت جرات نکرده بودیم بریم توش.. اانگار که همه دنیا کار و
زندگیشونو ول میکنن و به ما زل میزنن.( که نمی زنند). حدس زدید؟ آره "سکس
شاپ"رو میگم. من که چند هفته قبلش با یکی از دوستام رفته بودم راحت بودم ولی دوستم که دیروز برای اولین بار پاشو اونجامیگذاشت خیلی استرس داشت و مرده وبود از خجالتانگارکه داره مرتکب جرم میشه .. برخورد دو تا دختر جوون فروشنده که اونجا کار میکردند خیلی خیلی
راحت و حرفه ای بود ، اونقدر که مشتری کاملا احساس راحتی کنه و فکر کنه
مثلا داره کتاب میخره. دیدم که بر خلاف دفعه قبل چقدر ریلکس و راحتم، حتی
خیلی را حت از یکی از اون دخترها 1-2 سوال پرسیدم . خلاصه هرچی که فکرش
را بکنید و نکیند اونجا پیدا میشد اونهم با چه تنوعی واقعا که تکنولوژی تو این زمینه چقدر پیشرفته است.
اگر جزییات بیشتری میخواهین، بپرسید تا براتون توضیح بدم.
مامان زنبور عسل امروز وارد آمریکا شد. درست یک هفته قبل از ما. خوبه
اینطوری ماد ر و پسر فرصت دارن بعد از 20 سال دوری باهم خلوت کنند.
برای زنبور عسل خوشحالم.
خوب فعلا همین.مواظب خودتون باشین....
نظرات ()
