تو خیالی....
آخرین چراغ رو خاموش میکنم ، میدونم که تو اونجا توی بسترم منتظری .دراز میکشم، تو دستهات رواز پشت دوربدنم حلقه میکنی. چه خوبه توی آغوش تو بودن . یادته که تو دوست داشتی تا صبح توی بغلت بمونم و من میگفتم صدای نفسهات نمیگذاره بخوابم؟امشب حتی صدای نفسهات هم اذیتم نمیکنه.
تا صبح نگهم دار. دیگه تنها نیستم. یاد آغوش تو اینجاست توی بسترم، نرم و سبک نزدیک..چشمهاتو باز نکن. حرف نزن محکم بغلم کن کاری، کن که صبح نشه...
نمیخوام برای خداحافظی از نزدیک ببینمت. ترسم این نیست که از دیدتنت احساساتی و د لتنگ بشم ، یعنی خب این هست ولی همش این نیست. دیدنت غمناکه مثل برگشتن به محله بچگیها
یا ورق زندن یک آلبوم خاک خورده هزارساله. گیج کننده است همونقدرکه جون گرفتن و بیرون اومدن
کاراکترهای کارتونی والت دیسنی از صفحه تلویزون.دست
و پا نزن ، تقلا نکن خیلی وقته تموم شده.
چطوری بگم تو دیگه مثل یک اپیزود سیاه وسقید میمونی توی متن یک فیلم رنگی و دیدنت برام مثل بهم ریختن مرزهای
واقعیت و خیال ترسناکه. عزیزم تو دیگه یک خیالی، مثل رویای عشق بازی با یک هنر پیشه هالیوود که قشنگه اما فقط در
یک نیمه شب تنهاییی و نه بیشتر...
نظرات ()
