یک سالن خالی خالی، چند صندلی ساحلی این ور اونور و یک کامپیوتر قراضه اون ته ، حتی TVتوی سالن هم فروش رفته ،آخرین روزهای فرمانروایی مطلق 4 ساله من که تا پایان انقراضش9 روز بیشتر نمونده...
دیروز که بهترین دوستم اومد همه روی تخت kingگنده، بغل به بغل دراز کشیدیم و فیلم انیمیشن زندگی یک پنگوئن را تماشا کردیم که میخواست موج سواری یاد بگیره
. این روزهای آخر بنابر یک توافق ناگفته بیشتین وقت آزادمون با هم میگذره.. .
تازه ساعت 2 بعد از ظهره پسرم میگه امروز قراره چکار کنیم ؟م م م م .سرما خوردم و صدام کاملا گرفته. ماشین هم که ندارم. هوا هم که سرده .. نه حال ناهار پختن دارم و نه حال بیرون رفتن .چی میشد الان یکی زنگ بزنه و بگه میخواد بیاد اینجا و بعد من ازش بخوام سر راه برام غذا هم بگیره؟
پ ن. کسی زنگ نزد، غذا هم نیاورد
من هم سر و کله ام رو پوشندم و رفتیم مک دونالد پلازی اونور خیابون.بعد هم رفتیم فروشگاهlongos یکم خرید کردیم.
راستی بهتون نگفتم که برای مامان زنبور عسل چی خریدم. یک جفت گوشواره طلای سفید-زرد خیلی روشن. بعد هم به برکت اون کلی نقره برای خودم.
اگر گذرتون به تورنتو افتاد، روبروی Eaton centreیک پاسا ژ جواهر فروشی هست که قیمتهاش خیلی عالیه مثلا یک زنجیر نقره فقط 5دلار...خلاصه اینجوری.
متوجه شدم این 1-2 روزی که صدام گرفته و نمیتونم حرف بزنم، پسرم خیلی رابطه اش با من بهتره چون نمیتونم بهش بگم اینکارو بکن و اونکار رو نکن و اونه که بیشتر حرف میزنه ومنم که ناچارا بیشتر گوش بدم.
فعلا همین.مواظب خودتون باشین.
نظرات ()
