ث

 صبح که بیدار شدم از خواب هایی که دیده بودم واونهمه جاهایی که توی خواب رفته بودم،خسته بودم.. مثل همه یکشنبه صبحها با خواهرزاده ام "پ" حرف زدم و با خواهرم که برام تاپ خوشکل مشکی با نخ ابریشمی بافته  .

پسرک میخواد از من دور بشه و در عین حال نمیخواد.پسرک دوستم داره و درعین حال ازم متنفره. پسرک گاهی بطرز شگفت آوری غیر منطقی و بیرحم میشه طوری که فکر میکنم اصلا دوستم نداره.آخه مگه من چکار کردم ؟جلوی پروازش رو که نگرفتم، گرفته ام؟ پ معتقده که پسرک دوران بحرانی رو میگذرونه و وجودش پر از تضاد و احساس تقصیره .میگه عکس العملی برخورد نکنم و یادم باشه که اون خیلی خیلی دوستم داره و خیلی خیلی بهم شبیه...  "پ" نمیدونه چقدر شبیه پدرش شده و فکر نمیکنم هیچ دلش بخواد اینو بدونه .

ایوان پسر کوچولوی بانمک و خیلی شیطونی   که قبلا ازش حرف ز ده بودم بالاخره واجد شرایط میشه و میبرمش سر جعبه مخصوص جایزه ها میگه: من میخوام جواهرات بردارم و از بین اونهه اسباب بازی پسرونه یک گردنبد پلاستیکی نارنجی دخترونه رو انتخاب میکنه و میندازه گردنش.  دوستاش بهش نمیگن که این دخترونه ست ، هیچکس نمیگه که بجای این مثلا یک ماشین بردار..معملها بهش نمیخندن. این یعنی احترام به انتخاب فردی . جدی گرفتن آدمها ، حتی اگر یک بچه 5 ساله باشن.

یک چیز دیگه ای که توی ذهنمه در مورد رابطه کودک و والد درونه. میل به حمایت شدن از طرف یک بزرگسال در کودکی طبیعیه. آدم که که بزرگ میشه این بزرگسال بیرونی جاش رو به والد درون میده. حالا اگر آدم بعلتی به والد درونش نتونه اعتماد کنه این میل به حمایت شدن به دیگران باقی میمونه. این حس بی اعتمادی دلایل مختلفی میتونه داشته باشه. یکیش اقتصادیه. "یک والد درون " قابل اعتماد کسیه که از نظر اقتصادی هم بتونه فرد رو تامین کنه  و نشون بده که میتونه محیط امنی برای کودک درون فراهم کنه...

یکمی سوغاتی خریدم ولی بازم مونده. پسر ک دو روز پیش بعد از بحثی که با من داشت گفت نمیاد کانادا. تعجب میکنه وقتی میبینه  دارم سوغاتی میخرم، باور نمیکنه اگر نیاد من هنوز میرم. میرم؟ خب خیلی سخته ولی تصمیم دارم حتی اگر نیاد برم.بلیطش رو پس ندادم احتمال میدم که تصمیمش عوض بشه.

فعلا همین.غروب یکشنبه است و کارهایی که باید میکردم و نکردم. اگر این قرصها نبود با این فشارهای هفته گذشته( عمدتا از جانب پسرک) من الان از استرس مرده بودم..

   + ترانه - ۳:٥٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠

ل

مینویسم و پاک میکنم.... صبح شنبه ست زندگی جریان داره. من ساعت 6:30 بیدار شدم. ولی توی تختخواب هی الکی  غلت زدم از خنکی لحاف لذت بردم. بعد رفتم پایین ورزش...اولین بار بود که صبح میرفتم. بیرون قشنگ بود. یک پسر کوچولو از بیرون بامن دالی موشه بازی کرد.اومدم بالا یکمی یوگا کار کردم و پسرک یکمی برام حرف زدم..  دو ماه و نیمه که جدا شدم بنظرم مثل 2 سال ونیم میاد. نه اینکه سخت بوده باشه نه ولی انگار یکجورایی همیشه همینطور بوده، انگار خیلی وقته  که زندگیم این مدلیه. بحران بیخوابی گذشته خدار و شکر. این قرصها من رو تبدیل به یک آدم خیلی خوشحال و بی خیال نکرده. گاهی خوشحالم گاهی معمولی نزدیکهای پریودم هم غمگین میشم.

نمیدونم چرا میام اینجا وقتی حرفی ندارم. زندگی جریان داره. هنوز سر چراغ قرمزها اوتمیل( جو پخته با شیر) میخورم. هنوز با خودم چای سبز میبرم مدرسه ، نصفش رو صبح توی مایشین میخورم و بقیه اش رو عصر موقع برگشتن...

گفتم که توی مال با یک خانم و سگش آشنا شدم؟ خب. من نیم ساعت وقت اضافه داشتم قبل از وقت دکترم، رفتم مال یک قهوه و یک تکه کیک موزی از ستارباکس گرفتم و نشستم روی مبلهای قهوه ای وسط مال. خیلی خوبه وقتی بدونین که نیم ساعت هیچ کاری ندارین جز اینکه بشنیین ویک قهوه تلخ خوش طعم رو با یک تکه کیک موزی بخورین و مردم رو تماشا کنین و ذهن من خالی بود بدون نگرانی بدون فکر. یک احساس آرامش و رضایت فوق العاده که معمولا کم پیش میاد. خانم بغل دستیم یک سگ بغلی کرم داشت. با سگه حرف زدم . سگه کم کم خودش رو کشوند بطرف من و بعد از مدتی پوزه اش روی زانوم بود و داشتم نوازشش میکردم.

دیگه؟ باید دوش بگیرم و برم خرید کریسمس. و یک چیزهایی هم برای خودم مثلا کیف مشکی و شاید چکمه قهوه ای. الان دقیقا دو ماه و نیمه که چیزی جز یک جفت گوشوار برای خودم نخریدم.

   + ترانه - ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

ص

غروب یکشنبه ست. میل به قایم شدن دارم. این قرصها  هم ظاهرا تاثیری روی  دلتنگی غروبهای یکشنبه ندارند. دلم میخواد مثل وقتی که 6 ساله بودم با ملافه ها گوشه اتاق برای خودم خاونه عروسکی درست کنم و با عروسکهام اونجا قایم بشیم. دلم میخواد برم زیر میز و  دیده نشم و  شنیده نشم و از اونجا عبور آدم بزرگها رو نگاه کنم. دلم میخواد برای مدتی از همه چیز مرخصی بگیرم. خیلی خب.. فرض کن این دلتنگیها برای اینه که من قسمتی از خودم رو گم کردم و دلم براش تنگ میشه. از کجا گیرش بیارم کسی میدونه؟

   + ترانه - ۳:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠

س

سطل آشغال کنار میزم دهن کجی میکنه میگه توروخدا من رو خالی کن. با روبدوشامبر پلنگیم نشسته ام اینجا . ظهره  اما من هنوز صبحم رو شروع نکردم . پرده های اتاقم هنوز بسته است. صبح طبق معمول با صدای زنگ تلفن ایران بیدار شدم.خواهرم  با ذوق و شوق تعریف میکرد که پلک  چشمش رو عمل کرده و اینکه دو هفته دیگه میره استرالیا  و اونجا تابستونه و لازم نیست زیاد لباس ببره . فکر کنم عمل پلک چشم این روزها مد شده توی ایران .من اما خواب آلود و توی این فکر که با روز شنبه ام چکار میخوام بکنم...

دو هفته است که دارم قرص ضد افسردگی مصرف میکنم. اولش خیلی بد بود ، تهوع ،بیخوابی و خستگی در طول روز ،افتضاح بود .ولی کم کم بهتر شد .مدتیه که شبها کامل میخوابم  و صبحها خمیازه نمیکشم،  مغزم کلا بهتر کار میکنه .استرس و تحریک پذیرم پایین اومده. مسائل کوچک رو بزرگ نمیکنم ..هنوز هم دلتنگ میشم و احساسات نوستالژیک پیدا میکنم اما  نه به اندازه قبل و به اون اندازه عمیق. کلا فکر میکنم نتیجه خوب بوده و میخوام ادامه بدم... این قرصها قرار نیست معجزه  کنن  یا مسائل ریشه ایه آدم رو حل کنن یا برای آدم امید و هدف خلق کنن  ولی به آدم  به آدم مجال نفس کشیدن میدن.مجال این رو میدن که به زندگی نرمال ادامه بده و کار کنه و مسائلش رو حل کنه .قرصها من رو بیحس و بی تفاوت نکردن. احساساتم سر جاشه. تمرکزم از قبل بهتره رفلکسهام کند نشده فقط میزان استرس پایین اومده.  کلا راضی هستم از نتیجه و فکر میکنم که بهشون احتیاج داشتم.

 

   + ترانه - ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠

ذ

ساعت 7 صبحه ، داره دیر میشه باید بجنبم. ..یک چیزی کمه و نبودنش عصبانیم میکنه. دلم کسی رو میخواد. نه یک آدم خاص،  نه حتی میم، نه. دلم یک تماس نزدیک انسانی میخواد. کسی که شب بمونه و نره . کسی که وقتی میام خونه منتظر اومدنش باشم یا اینکه اون منتظر اومدنم باشه. بدونم که هست و جایی نمیره.

   + ترانه - ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠

ل

 

-برای قضاوت زوده ولی بنظرمیاد که استفاده از دارو انتخاب درستی بوده برام.

-صبح دلم برای هاچ خیلی تنگ شده بود، بله برای همون ورژن هاچ که وجود خارجی نداره و ذهنم من تکه خورده هاش رو از دورانهای مخلتف جمع کرده و بهم چسبونده...  دلتنگیم از مدل میل به حمایت شدن نبود. دلتنگیم دلتنگی بود واقعا. بعد یاد موقعهای افتادم که تازه اومده بودیم تورنتو و غربت بهم نزدیکمون کرده بود و پسرک بچه بود. طبیعتا وقتی به اون روزهها فکر میکردم ذهنم همه خاطرات بد رو سانسور کرد.

-امروز برای اولین بار توی این مدت فکر درسهایی که بخونم بجای اینکه وحشتزده ام کنه یکجورایی ته دلم احساس خوبی پیدا کردم.

-از سر کار که میام ، فکر نمیکنم، به اینکه غذا داریم یا نه یا اینکه برای مدرسه کار دارم یا نه، لباس ورزشم رو میپوشم و میرم پایین. این تنها راهیه که میتونم مرتب ورزش کنم.

-دوست دارم یک موقعی در این مورد زیاد بنویسم ، اینکه یک اختلاف وحشتناکی که سیستم آموزشی اینجا با ما داره داشتن سیستم هست. بچه ها از همون اول به داشتن سیسم عادت میکنن و سیستم یعنی نظم یعنی هماهنگی یعی اینکه هر کس بدونه که  چه وظایفی داره و  چه انتظاراتی ازش دارن  و بعد ثبات و حفظ قوانین .در مورد چیزهای بظاهر ساده با همون دقت و اهمیتی بحث میشه که در مورد مسائل بظاهر مهم و پیچیده.  گاهی ممکنه مسخره بنظر بیاد ولی عملا موثر واقع شده.

   + ترانه - ٦:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠

ب

صبح خوابم تکه تکه اما خیلی شیرین و خوشمزه بود از اون خوابهایی که آدم دلش میخواد یکمی بیشتر بخوابه و هی زنگ ساعت رو 5 دقیقه ، 5 دقیقه عقب میکشه. تا نیمه های روز خسته و خواب آلود بودم و بعد بهتر شدم .عصر هم یک ساعتی  هم بیشتر موندم و کمی بکارهام سر و سامان دادم. اون بچه ای رو که قراره منتورش باشم  بالاخره دیدم و با هم نهار خوردیم .اولش لب به غذا نمیزد و ساکت بود بعد کم کم یخها باز شد. بعد از غذا هم با هم بازی کردیم و براش نقاشی کشیدم.

 دیروز  بیقرار بودم و  موقع خرید فقط میخواستم زودتر برم بیرون اما امروز با حوصله بیشتری  دنبال چیزهایی که میخواستم گشتم. حتی احساس خوشحالی هم کردم.

این قرصهای خواب عادت ایجاد میکنن.ولی ظاهرا فعلا چاره ای نیست.

   + ترانه - ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠

ع

از صبح که بیدار شدم کمی عصبانیم و بیقرار. نمیدونم از دست کی یا چی. این قرصه کلا احساساتم رو سطحی تر کرده. کنترل فکریم روی  احساساتم کم شده. یک اثر کلی و همه جانبه. یعنی همونطور که احساست منفی و نگرانیها کم شدن. احساست مثبت هم ضعیف شدن. یکجور بی تفاوتی که دوستش ندارم. انگار که خودم نباشم و این من رو میترسونه. کلی کارهای عقب افتاده دارم. یخچال خالی خالیه حتی خرید هم نکردم.کارهای مدرسه که دیگه هیچی...میخوام خودم رو مجبور کن برم دور دریاچه پیاده روی شاید حالم بهتر بشه. تنها کاری که دلم میخواد بکنم اینه که بخوابم و به چیزی فکر نکنم فقط همین.

   + ترانه - ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠

ف

دیشب به کمک قرص آرامبخش 12 ساعت خوابیدم .برای کسی که چندین شب پشت هم بیخوابی کشیده هیچ چیز لذتبخش تر  از یک خواب طولانی و عمیق نیست. پریشب فقط دو ساعت تونسته بودم  بخوابم و سرکار هم نرفتم. تاشب گیج گیج بودم و مردد که باید ادامه بدم به خوردن این قرصه یا نه. سرچ کردم، یکی ازعوارضش بیخوابیه. دکتر  گفته بود اگر خوابم نبرد باهاش یک خواب آور هم بخور... علت اینکه دکتر گفته شبها قرص  بخورم اینه که شبها استرسم زیاد بود و حتی  قرص خواب آور هم تنهایی موثر واقع نمیشد.ولی ترکیب این دوتا با هم کمک میکنه. فعلا تصمیم دارم ادامه بدم منتها بجای یک قرص  خواب اور یک نصفه میخورم که صبح بتونم بلند شم برم سر کار. دیروز با اون حال بد کلی هم توی آفتاب پیاده روی کردم فکر کردم شاید به تنظیم خوابم کمک کنه .

صبح شنبه است. هوا آفتابیه. اونقدرحالم بد بود دیروز که تلفن دوستهامو جواب ندادم، یکی از دوستام خواسته بود بهش سر بزنم و یک کاری براش انجام بدم که نتونستم حتی زنگ هم نزدم، احساس بدی دارم.. دیگه فعلا همین.

   + ترانه - ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

ل

الان رسیدم خونه.  پسرک هنوز نیومده .دستمکه پارسال بعد از زمین خوردن آسیب دیده بود درد میکنه وقت گرفتم  برای تزریق استروئید.. دیگه... دیگه اینکه دیشب باز ساعت 3 بیدار شدم ولی بعدش دوباره خوابیدم، نه خیلی عمیق ولی  بهتر از شبهای قبلش.  صبح خسته بودم و نمیدونستم چجوری باید روز رو به آخر برسونم ولی وسطهای روز بهتر شدم. فکر کنم بدنم داره عادت میکنه.استرسم پایین اومده ولی همراش فعالیت فکریم کندتر شده یعنی یکجورایی ترافیک ذهنم کمتر شده و از این شاخه به اون شاخه نمیپره. دکتر زنگ زد که اگر بیخوابی ادامه پیدا کرد در کنارش قرص خواب آور بخورم و اگر لازم شد زوتر برم ببینمش. دیشب که لازم نشد بخورم فکر نمیکنم لازم باشه کلا.

اتفاقی که افتاده اینه که من از محدوده امن خودم خارج شدم. برای همینه که تنظیمات همه چیزم منجمله خوابم بهم خورده. 

شام خوراک عدس قرمز داریم. بلدین؟ پیاز و  زنجبیل تازه سرخ کرده (مثلا نصف فنجان یا بیشتر) و اگر خواسین سیر و رب گوجه یا گوجه تازه. عدس که پخت ،  بهش گشنیز خورد شده اضافه مکنین. زنجبیل یک جزئ اصلیه  غذاست حتما باید باشه. 

   + ترانه - ٢:٠٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠

ت

چقدر سخته که فکر کنم تو حالا شدی فقط بخشی از خاطره ها..

   + ترانه - ٥:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠

ل

این قرصه هیجانم رو تا حدی کم کرده،  ولی مساله بدخوابی ادامه داره حتی بیشتر از قبل. حال تهوع خوشبختانه قطع شده احتمالا مال چیز دیگه ای بوده. به دکتر زنگ زدم  نرسش گفت دکتر گفته  امشب رو هم بخور فردا بهم زنگ میزنه.

به کارهام توی مدرسه کلی سر و سامان دادم . حالا میفهمم اوضاع فکریم چقدر افتضاح بوده در طی یکی دو ماه گذشته و کارهایی که الان ساده بنظر میاد چقدر برام مشکل بوده. نمیگم به قرصها مربوطه من فقط 2 تا مصرف کردم ولی کلا فعالیت ذهنیم بهتر شده.

با پسر 18 ساله ای که توی کارهای خونه مشارکت نمیکنه، مثلا ظرف نمیشوره چکار باید کرد؟

هوا قراره خیلی سرد بشه.متنفرم از اینه برم سوار ماشین سرد بشم.

 

   + ترانه - ٤:٤۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠

ث

مرسی از همه دوستانی که کامنت گذاشته بودن، خصوصی  و غیر خصوصی.ماچ

امروز داشتم فکر میکردم که بخش کمالگرای من از هر چیزی که با کامل بودن فاصله داشته باشه دوری میکنه.مثلا " افسردگی". خودش رو به در و دیوار میزنه تا زیر بار نره ، تا دارو نخوره.  مدعیه که از عهده هر کاری برمیاد  چرا که نیازمند بودن  هم  براش یکجورایی نقصه.  این که این خانم کمالگرا،که وجودش در حد طبیعی لازمه چطوری قدرت رو قبضه مهم نیست  مهم اینه که از مسند قدرت به زیر کشیده بشه.

امروز همه مثل بقیه روزها بود. رابطه من با یک نفر که توی محیط کار داره بهتر میشه و من علتش رو بشتر از تلاش اون ، تغییر خودم میدونم .. دیگه؟ تغییر خاصی نبود. کمی بی اشتهایی و خستگی نه بیشتر از روزهای دیگه ای که شبش خوب نمیخوابیدم. . تاثیری که این قرصه داشته غیر از حالت تهوع اینه که استرسم کمتر شده. یعنی وقتی به مسائل نگران کننده فکر میکنم دل و روده ام زیر و رو نمیشه. نگرانی در سطح میمونه.امشب هم قرص رو امتحان میکنم فکر کردم شاید دیشب وضعیت غذاییم هم توی حالم موثر بوده..

با اراده آهنین خودم رو به اتاق ورزش رسوندم ولی نمیدونم چرا در بسته بود؟ 25 دقیه رفتم روی تردمیل اتاقم. الان هم باید دوش بگیرم.و بعد کمی کتاب بخونم.

   + ترانه - ٥:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠

ی

اولین قرصه رو دیشب خوردم. ساعت 3 از تهوع شدید بیدار شدم. بعد از یک ساعتی بهتر شد و کم وبیش دوباره خوابیدم. باید ادامه بدم؟ اونهایی که تجربه مثبت دارن در مورد این داروها میشه بگن چقدر طول میکشه که آدم عادت کنه؟ دکتر بمن گفت شبها بخورم. شاید روزها بخورم شبها دچار تهوع نشم و بهتر بخوابم

ببینم امشب چی میشه.

   + ترانه - ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠

ق

یک ساعت آف گرفتم  رفتم دکتر. همون دکتر خانوداگی قدیمی خودم.  3 هفته پیش موقع وقت گرفتن گفته بود که افسرده ام ، امرو زحالم خیلی بهتر بود گفتم که مشکل  اصلیم کمخوابیه و  اینکه حتی گاهی با  با قرص آرامبخش هم درست و حسابی نمیخوابم. بهم گفت اینهمه تغییر برای دو ماه خیلی زیاد بوده و توی این دوران بحرانی نیاز به کمک دارویی داری و بهم داروی ضدافسرگی داد و ازم قول گرفت که توی اینترت سرچش نکنم حداقل برای 3 هفته. من هم قبول کردم. راستش نمیدونم چقدر لازمه ولی تمصیم دارم مصرفش کنم، نمیکشه که آدم رو، حداقل برای مدتی تا این بحرانها بگذره..2 هفته دیگه دوباره میرم پیشش. دیگه؟ توی مطب وزن کردم دیدم وزنم شده 128 پوند، زیاد هم بد نیست. وزن نرمالم 126 هست. همه وزنی که بعد از جدایی ازدست داده بودم برگشته سرجاش و حالا باید کمی دقت کنم در مصرف هله و هوله و غذا.

توی مدرسه همه چیز خوب بود جز جلسه ای که اخر وقت بود و من حواسم بهش نبود و یکساعت آخرش رو بخاطر وقت دکتر از دست دادم( چه بهتر).

 متوجه شدم که مشکل من زیادی کار نیست. اینه که بخاطر استرس و نداشتن تمرکز بجای کار کردن میشنم و  غصه کارهایی رو که باید انجام بدم میخورم و عملا هیچ کاری نمیکنم . مدتیه که تمکزم بهتر شده و حافظه کوتاه مدتم داره از اون وضع اسفناک در میاد. باید سیستم داشته باشم. مثلا اینکه هر شب فقط کارهای روز بعد رو انجام بدم نگران کارهای دیگه نباشم . هر هم شب تقویم روز بعد روچک کنم و حواسم باشه که میتینگی چیزی رو از دست ندم.یعنی روز به روز پیش برم.

دکترم نزدیک خونه قبلیه . از اون جا که رد شدم نگاهی به آپارتمانمون انداختم ، تصور کردم که اگر الان داشتم میرفتم خونه و هاچ توی اتاقش نشسته بود پای کامپیوتر و پاپی از دیدنم خوشحالی میکرد.. یادآوریش باعث نشد که دلم بخواد برگردم به اون روزها. روزهای پر از تنش و قهر و نفهمیدن همدیگه .

گوشت چرخ کرده توی یخچاله کباب تابه درست کنم با پلو برای شام و فردا.

فعلا همین.

   + ترانه - ٢:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠

ا زهمه جا

حتی وقتی خواهرت رو آنلاین میبینی و صداش رو میشونی باز هم چیزی کمه، دلت پوست و گوشت و استخون میخواد، دلت میخواد از اون تو بکشیش بیرون، بودنش رو حس کنی، جنس لباسهاشو حس کنی، لمسش کنی. اینطوری انگار دل آدم بیشتر تنگ میشه.

"پ" کاملا راست می گه، بخشی از من هست که  تو ی همه چیز دنبال قطعیت میگرده، دنبال تموم کردن و به نتیجه رسیدن، دنبال اطمینان و  امنیت. اینها همه اش یعنی  اعتماد نکردن به دنیا. میل به کنترل کردن = اعتماد نکردنه .اینکه اگر کنترل رو از دست  چه بلای سرمون میاد...  تجزیه و تحلیل کردن  هم یکجور کنترل کردنه. وقتی دلیلها رو بدونیم از تاریکی اومدیم بیرون، و به اوضاع تسط پیدا کردیم. و اینهمه چیزهای سمبولیک مثل ترس از رانندگی از شب و ... این فقط بخشیه از منه نه همه من، بخشهایی هست که اونها رو طرد کردم و لازمه که پسشون بیگیرم.... دنبال قطعیت نگشتن مفهمو م جدیدیه برای من، دنیاباید جای جالبی بشه . حرکت کردن بیشتر و فکر کمتر. رسیدن به آگاهی خودبخود تا حدی باعث تغییر میشه . واقعبین باشم، من قرار نیست و نمیخوام  تبدیل بشم به آدمی که 180 درجه متفاوته، اینطوری فکر کردن حماقت و ساده اندیشیه ولی میشه متعادلتر شد.

 

"دیشب بعد از مدتها  خواب دیدم، یک خواب تکراری... کنار دریا بودم اما دریا کم عمق بود . آب به زور به زانوی من میرسید و  همه چیز  اون ته د یده میشد . خوشحال نبودم  از این کم عمقی انگار که  آب تمیز نیست." با پ که حرف میزدم به این نتیجه رسیدیم که دریای کم عمق  یعنی میل به امنیت خواهی. دریا سمبل نشاناخته هاس سمبل هیجان و  غنا و فراوانی، ..شایدپبام این خواب اینکه که  امنیت طلبی به قیمت از دست دادن خیلی جیزها تموم میشه ...باید خودم رو به دریا بسپارم و دست از نگرانی بردارم. به دنیا اعتماد کنم.

ما تغییر میکنیم،  ولی معمولا خودمون متوجه این تغییرات نمیشیم،شاید فقط وقتی که برگردیم عقب و با دقت نگاه کنیم. خوابهای آدم هم تغییر میکنن سالها بود که خواب نوزاد یا کودکی رو میدیدم که بهم نیاز داره ، گاهی باهوش و نابغه و گاهی درمانده و بیمار ، توی همه خوابها عشق و میل به حمایت شدید از کودک وجود داشت. این خوابها اونقدر ادامه داشت تا پیغام خواب رو گرفتم. شاید ساده باشه ولی آدم وقتی خودش درگیر ماجراست نمیفهمه که اون کودک در واقع بخشی از خود منه، که نیاز به حمایت و محبت داره، کودک طرد شده که بزور داره نفس میکشه. 3 ساله که دیگه اون خوابها رو نمیبینم.....

رشد دردناکه و ما رشد می کنیم و پوست میندازیم و رشد میکنیم و تا کی...؟ نمیدونم.یک چیزهایی توی نت خوندم که حالم رو بد کرد ، یکجورایی حال تهوع پیدا کردم .با خوندن داستان زندگی اون خانم ایرانی ،  که عکسهای برهنه اش رو به حمایت از اون دختر مصری  گذاشته بود توی نت ( با خوندن داستان زندگیش حالم بد شد ، وگرنه برهنه شدنش به من مربوط نیست، بدن خودشه) . این احساس تنفر شدید علامت خوبیه حداقل از بی حسی بهتره.

دیگه ؟ غروب یکشنبه است و من  و کارهای نیمه تموم. کاش پسرک هنوز اونقدر کوچولو بود که توی بغلم جا میشد،دلم برای بچگیهاش تنگ شده. دلم برای روزهایی که با هم به مرغبیهای پارک ساعی یا حتی کبوترهای تورنتویی غذا میدادیم تنگ شده. دلم برای یک عالمه بوسیدنش تنگ شده.

   + ترانه - ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠

d

 

 تا اینجا که تعطیلات بد نبوده ،صبح رفتم دریاچه محبوبم ،  یک آهو ،وسط جاده وایساده بود وبر و بر نگام میکرد، داشتم میمردم از خوشحالی  .توی مسیر پیاده روی هم دوتا سگ رو ناز کردم.سگها هم میفهمن که  دوستشون دارم خودشون میان نزدیکم. معلوم نیست این عشق به حیوانات یکهویی از کجا توی وجودم سرازیر شده؟ من همونیم که تا 3 سال پیش از سگ میترسیدم؟... اومدن توی طبیعت فعلا تنها چیزیه که عیمقا  خوشحالم میکنه.  در ابعاد کوچکتر همون احساس کوهپیمایی روزهای جمعه تهران رو بهم میده، کنده شدن از شهر و زندگی روزمره.

غروب با پیشنهاد پسرک رفتیم چلوکباب ایرانی. خیلی شلوغ بود  و دیدن اونهمه ایرانی کنار هم برام احساس آشنا و خوشایندی بود..یک عالمه نشستیم حرف زدیم، بعد از غذا هم پالوده شیرازی خوردیم. 

دوتاکار مفید دیگه هم کردم بالاخره هم  ریسور تی وی رو پس دادم که یک جای خیلی پرت بود، و هم  یک تابلویی که خریده بودم و به خونه نمیومد.

ساعت از 9:30 گذشته، میخوام برم بقیه کتابم رو بخونم. چقدر دلم میخواست وقت داشتم واین کتاب رو ترجمه میکردم. یک ترجمه قابل فهم و راحت. بخونینش اگر وقت دارین، از اون کتابهایی که اگر بهش احتیاج داشته باشین و به موقع باشه میتونه زندگیتون رو زیر و رو کنه( بطور مثبت).

حالم بهتره کلا به دو دلیل، دست از سرزنش خودم برداشتم. و دیگه اینکه خودم رو نگران چیزهایی که نیومده نمیکنم. یعنی بطور آگاهانه با فکر کردن ، خودم رو نگران نمیکنم.

 

 

فعلا همین شب خوش.

   + ترانه - ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

 

-کتابی که آنلاین سفاش داده بودم بالاخره رسید. میخوام برم لم بدم روی مبل سالن و بخونمش. شاید هم اولش کمی تی وی نگاه کنم.

-افسرده نیستم ، کمی احساس غربت دو نفره با پسرک ...آدمهای دیگه هم که همیشه دور و برشون شلوغ نیست؟ هست؟ خب نه ولی آدم  این وسطها به چیزهایی نیاز داره که خوشحالش کنن .چیزی که از یکی دور روز قبل منتظر اومدنش  باشه و تا یکی دو روز بعد بهش انرژی بده. این حرفها رو میزنم ولی  هیچ فعالیت جدیدی وارد زندگیم نمیکنم. شاید نمیدونم چی خیلی خوشحالم میکنه.

-راستی متوجه شدم که از نظر تقسیم بندیهای یانگ یک آدم متمایل به درونگراییه احساسی هستم. که چی؟ هیچی همینطوری.پسرک  هم ببنظر میاد که درونگرای فکری باشه. چون تمایلات درونگرایی داره میتونیم اینهمه با هم حرف بزینم و چون من احساسی هستم واون فکری گاهی همدیگرودرک نمیکنیم. این هم آموخته جدید من از چت با خواهر زاده دانشمندم.خواهر زاده ام  خودش نمیدونه حضورش این روزها  توی زندگیم چقدر نجاتبخش و موثر و به موقع است. نمیدونه که برام در جدیدی رو باز کرد.

 

-رفتم میسیز  . پارکینگها همه پر ، سیل آدم و ماشین ...ولی هیچی نخریدم.

- میخوام دیگه  (حداقل آگاهانه )،به پاپی فکر نکنم و توی ذهنم قربون صدقه اش نرم.. به چیزی و کسی کمک نمیکنه جز اینکه دلم براش خیلی خیلی تنگ میشه. این هم یکجور خود آزاریه فقط همین.

-پسرک با اصرار من رو کشوند  به اتاق ورزش و  اونجا کلی باهم شوخی کردیم و خندیدم ولی ته چشماش یک چیزی غمگینه. من  چقدر از زندگی درونی اون کم میدونم.

 

 

   + ترانه - ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

ز

ساعت 7 صبحه. طبیعتا اگر کسی   بود که میتونستم باهاش ازچیزهای کوچک و بزرگ حرف بزنم، کسی نزدیک، به فاصله یک دست دراز کردن وقتی ساعت 7 بودو  هنوز  توی بسترم خوابیده بودم یا به اندازه  برداشتن گوشی تلفن  بدون اینکه توضیح و مقدمه چینی لازم باشه ،اینهمه اینجا نمیومدم... خب بگذار ببینم اگر کسی هنوز بود  بهش  چی میگفتم؟  اصلا به آدم جدیدی که با هاش هیچ گذشته ای نداریم چقدر میشه گفت  و برای ساختن یک گذشته چقدر وقت لازمه؟

من و میم زیاد حرف میزدیم، خیلی زود  گذشته ساختیم. شاید برای اینکه قبلا دوستهای اینترنتی بودیم و اعتماد کردن آسون بود.از جزئیات  میگفتم  و اون بادقت گوش میداد و یادش میموند و من با دقت گوش میدادم ویادم میموند. هاچ؟ هاچ فقط میشنید،گوش نمیداد.

دیروز از خواهر زاده هام با پسرک حرف میزنم اینکه فلانی چقدر باهوش بود و جزو 10 نفر اول دانشگاه شریف .. همون فلانی که مغزش رو برداشت و فرار کرد  اینور آبها.. از اون یکی فلانی که اونهم خیلی باهوش بود ولی به شیوه خودش وبا استاندارهای خودش زندگی میکرد. پسرک صبوری به خرج میده..خاطره روشنی از هیچکدوم از فلانیها نداره .میبینم که دارم  حرفی رو دوبار تکرارمیکنم ، و پسرک دیگه صبوری  بخرج نمیده .میگه "مامان این رو گفتی و من هم نشون دادم که شنیدم .گفتن دلم براشون تنگ شده  دلتنگیم رو  برطرف نمیکنه، برای همینه که تکرار میکنه به امید اینکه با دوباره گفتنش اتفاقی بیفته اما  نمیفته. و دلتنگی ادامه پیدا میکنه.

دیشب تا ساعت 1 با غریبه ها چت میکردم.مهمونها که رفتن دلم میخواست هنوز کسی مونده باشه دچار اینرسی شده بودم برای ارتباط داشتن و نمیخواستم قطعش کنم . کلی تفریح کردم از حرف زدن با  آدمهای ساده، آدمهای دروغگو آدمهای خوش باور...فقط یکی این وسط بود که خودش بود. پسری از ادمونتون کانادا که ناتوانی یادگیری داشت و توی کالج داشت دوره آشپزی میدید، و طبیعتا من هم خودم بودم... بگذریم.

 دیشب ساعت یک خوابیدم و 6:30 بیدار شدم. بدون قرص ملاتونین یا آرامبخش.خوابم خیلی  عمیق نبود ولی عصبانی هم نیستم. ..امروز روز خریده"جمعه سیاه" شاید برم میسیز و برای سفر تورنتو سوغاتی بخرم؟ یا برم دور دریاچه یا نمیدونم هنوز. فعلا دوباره میرم توی رختخواب و سعی میکنم کمی بخوابم دوباره.

 

-راستی دیروز توی پست قبلی نوشته بودم که پول زیاد کار نکرده آدم رو ریلکس و خوش مشرب میکنه، اضافه میکنم :لبخند تا حدی هم خنگ.

 

   + ترانه - ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠

ا

ساعت 7 صبحه. طبیعتا اگر کسی   بود که میتونستم باهاش ازچیزهای کوچک و بزرگ حرف بزنم، کسی نزدیک، به فاصله یک دست دراز کردن وقتی ساعت 7 بودو  هنوز  توی بسترم خوابیده بودم یا به اندازه  برداشتن گوشی تلفن  بدون اینکه توضیح و مقدمه چینی لازم باشه ،اینهمه اینجا نمیومدم... خب بگذار ببینم اگر کسی هنوز بود  بهش  چی میگفتم؟  اصلا به آدم جدیدی که با هاش هیچ گذشته ای نداریم چقدر میشه گفت  و برای ساختن یک گذشته چقدر وقت لازمه؟

من و میم زیاد حرف میزدیم، خیلی زود  گذشته ساختیم. شاید برای اینکه قبلا دوستهای اینترنتی بودیم و اعتماد کردن آسون بود.از جزئیات  میگفتم  و اون بادقت گوش میداد و یادش میموند و من با دقت گوش میدادم ویادم میموند. هاچ؟ هاچ فقط میشنید،گوش نمیداد.

دیروز از خواهر زاده هام با پسرک حرف میزنم اینکه فلانی چقدر باهوش بود و جزو 10 نفر اول دانشگاه شریف .. همون فلانی که مغزش رو برداشت و فرار کرد  اینور آبها.. از اون یکی فلانی که اونهم خیلی باهوش بود ولی به شیوه خودش وبا استاندارهای خودش زندگی میکرد. پسرک صبوری به خرج میده..خاطره روشنی از هیچکدوم از فلانیها نداره .میبینم که دارم  حرفی رو دوبار تکرارمیکنم ، و پسرک دیگه صبوری  بخرج نمیده .میگه "مامان این رو گفتی و من هم نشون دادم که شنیدم .گفتن دلم براشون تنگ شده  دلتنگیم رو  برطرف نمیکنه، برای همینه که تکرار میکنه به امید اینکه با دوباره گفتنش اتفاقی بیفته اما  نمیفته. و دلتنگی ادامه پیدا میکنه.

دیشب تا ساعت 1 با غریبه ها چت میکردم.مهمونها که رفتن دلم میخواست هنوز کسی مونده باشه دچار اینرسی شده بودم برای ارتباط داشتن و نمیخواستم قطعش کنم . کلی تفریح کردم از حرف زدن با  آدمهای ساده، آدمهای دروغگو آدمهای خوش باور...فقط یکی این وسط بود که خودش بود. پسری از ادمونتون کانادا که ناتوانی یادگیری داشت و توی کالج داشت دوره آشپزی میدید، و طبیعتا من هم خودم بودم... بگذریم.

 دیشب ساعت یک خوابیدم و 6:30 بیدار شدم. بدون قرص ملاتونین یا آرامبخش.خوابم خیلی  عمیق نبود ولی عصبانی هم نیستم. ..امروز روز خریده"جمعه سیاه" شاید برم میسیز و برای سفر تورنتو سوغاتی بخرم؟ یا برم دور دریاچه یا نمیدونم هنوز. فعلا دوباره میرم توی رختخواب و سعی میکنم کمی بخوابم دوباره.

 

-راستی دیروز توی پست قبلی نوشته بودم که پول زیاد کار نکرده آدم رو ریلکس و خوش مشرب میکنه، اضافه میکنم :لبخند تا حدی هم خنگ.

 

   + ترانه - ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠

ر

بوقلمونه بالاخره پخت .مهمونهای ما هم یک ساعت پیش رفتن. ..یک تنکس گیوینگ شبه خانوادگی با دوستها یی که که جای خالی فامیل رو توی  غربت پر میکنن.خوب بود، پسرک هم خوشحال و سر حال بنظر میاد این رو از پر حرفیهاش میفهمم.

این دوستهای جدید من پولدارترین دوستهاین  که دارم. پدر آقا توی ایران برج سازه،نمیدونم آخرین باری که خانم و آقا کار کردن کی بوده ولی میدونم قبل از اینجا مدتی توی کانادا، یکی دوتا کشور اروپایی و نقاط مخلتف آمریکا زندگی کردن تا جاهای مخلتف رو تجربه کنن و ببین از کجا خوششون میاد  با خیال راحت ماهی حداقل 4-5 هزار دلار خرج میکنن  بدون این که نگران تموم شدن ذخیره مالیشون باشن و گذشت زمان...پول زیاد واقعا آدمها رو خوش مشرب و ریلکس میکنه.

   + ترانه - ٦:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠

ل ل ل

دیشب یک قرص ملاتونین صرف کردم. میدونین مشکل این قرصها چیه؟  همراه با آرامبخش نمیشه مصرفشون کرد. بنابراین من تاساعت 6 خوابیدم اما خوابم عمیق نبود ،و وقتی بیدار شدم عصبانی وخسته بودم ، هنوز هم هستم .اینطوری بنظر میاد که تمام شب  رو توی یکی از اون مراحل سطحی  خواب گذرونده باشم....

بوقلمونی که دیشب توی یخچال گذاشتم طبیعتا هنوز یخش باز نشده ، میخوام  بگذارش توی فر ولی اول  باید یکجوری کیسه پلاستیکی  توی شکمش رو که حاوی گردن و.. بکشم بیرون. راستی یادم باشه  کره هم بخرم.

عصبانیم. انگار یک  چیزی گیر کرده باشه یکجایی بین قفسه سینه ام یا گلوم یا مغزم نمیدونم. خواب  خوب مثل قایقی میمونه که بارهای سنگین روز رو با خودش میبره توی ساحل تخیلیه میکنه. حالا من موندم  و قایقی که گوشه و کنارش پر از نگرانیهای کوچک و بزرگ و آگاه و نا خود آگاه تخلیه نشده ست  و 90 درصدش هم مربوط به کاره. آدم وقتی تنهاست کارش براش یک رشته حیاتیه. بیچاره مردها یی که  تنها نان آور خانواده هستن و زندگی کلی آدم بهشون وابسته ست چه فشاری رو تحمل میکنن .پسرهای کوچولویی که از بچگی بهشون میگن : "تو یک مردی مرد که گریه نمیکنه". مسخره ست...هاچ از 14 سالگی روی پای خوش ایستاده، خودش کار کرده خودش پول تو جیبی و مخارج تحصیل خودش رو دراورده وقتی مریض شده خودش رفته دکتر... غم انگیزه.

من برعکس خیلی نازک نارنجی بودم. خیلی زیاد ازم مواظبت شده بود.. خواهر و برادرهای بزرگ مثل غولهای چراغ جادو آماده به خدمت و یک جفت هم پدر و مادر، امن و امان بدون نگرانی مالی بدون هیچ نگرانی کلا. بگذریم...   حرف زدن آدم رو تخلیه میکنه حتی اگر چرت و پرت و بیربط باشه. پسرک دیروز میگفت که یک تستی هست تست که نه یک جور سرگرمی، اینکه قلم رو دست بگیرین وبیوقته یک دقیقه بنویسین بدون اینکه بخودتون مهلت فکر کردن بدین. شاید این کار رو بکنم...هرچند توی این لحظه مساله من کیسه پلاستیکی هست که توی شکم بوقلمون گیر کرده. باید سرچ کنم ببینم چکارش باید کرد.

   + ترانه - ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠

شکر گزاری

خب امشب هم بنویسم برای اینکه ننوشته از دنیا نرفته باشم... پستهای من شده مثل خبرهای هواشناسی.. همه چیز خوبه، همه چیز ابریه، برفیه، بارونیه....

همه چیز خوبه. دستم که بخاطر سابقه زمین خوردگی پارسال آسیب دیده بود و استروئید زده بودم بدنبال فشار اسباب کشی و .. درد میکنه. خونه رو تمیز کردم . بعضی چیزهای غذای فردا رو درست کردم ، مونده اصله کاری یعنی بوقلمون. از این کیسه پلاستیکیهای مخصوص خریدم که مثلا زودتر بپزه و در کمال خوش باوری ساعت رو کوک کردم که خواب نمونم...

اگر بخوام یک کلمه جادویی بگم برای اصلاح روابط اون" اعتماد" هست.اعتماد انرژیهای منفی رو رفت و روب میکنه. دور آدم هاله مثبتی ایجاد میکنه که دیگران رو جذب میکنه. اول اعتماد به خودمون و بعد دیگران. من هنوز دارم تمرین میکنم که به خودم سخت نگیرم. کلا هیچ چیز رو سخت نگیرم. دارم تمرین میکنم که توی چاله چوله های بی ارزش گیر نکنم و بگذرم. دارم تمرین میکنم نگران اشتباهات کوچک نباشم وحرکت کنم.نتیجه خوب بوده.

4 روز تعطیلم . خدایا کمک کن تا این 4 روز کش بیاد هم من بکارهام برسم و هم به اندازه کافی استراحت کنم.

   + ترانه - ٧:٢٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠

ق

ساعت حدود 4:30 صبح بیدار شدم و بعد از اون هی خوابهای کوتاه و سبک تکه تکه. سعی میکنم از این موضوع عصبانی نباشم و کار رو بدتر از اینی که هست نکنم. ولی موضوع اینه که دیشب نه فکر و خیال داشتم و نه استرس.،حتی کمی ورزش هم کرده بودم..پس چرا نباید خوب بخوابم؟شاید به قرصهای خواب عادت کردم. ولی من که هیچوقت اونها رو مرتب نخوردم..فکر کنم کلا تنظیم خوابم بهم خوررده.شاید از اون قرصهایی بخورم که فقط هورمون خواب دارن.. اسمش چی بود؟ آه نمیدونم.من  به 8 ساعت خواب کامل نیاز دارم تا سر حال باشم. ..خب دیگه برم دوش بگیرم و آماده بشم برای رفتن.

   + ترانه - ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠

ه

ساعت حدود 4:30 صبح بیدار شدم و بعد از اون هی خوابهای کوتاه و سبک تکه تکه. سعی میکنم از این موضوع عصبانی نباشم و کار رو بدتر از اینی که هست نکنم. ولی موضوع اینه که دیشب نه فکر و خیال داشتم و نه استرس.،حتی کمی ورزش هم کرده بودم..پس چرا نباید خوب بخوابم؟شاید به قرصهای خواب عادت کردم. ولی من که هیچوقت اونها رو مرتب نخوردم..فکر کنم کلا تنظیم خوابم بهم خوررده.شاید از اون قرصهایی بخورم که فقط هورمون خواب دارن.. اسمش چی بود؟ آه نمیدونم.من  به 8 ساعت خواب کامل نیاز دارم تا سر حال باشم. ..خب دیگه برم دوش بگیرم و آماده بشم برای رفتن.

   + ترانه - ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠

عشق

 آروم و ریلکس بودم و میانه ام با خودم خوب بود ولی کلا روز پر استرسی بود برای همه به دو دلیل. اولا یکی از بچه ها توی ژورنال روزانه اش عکس خودش و خونه شون  رو کشیده بود و.. موقع رنگ کردن یک خط قرمز پایین دماغش گذاشته بود. وقتی علتش رو پرسیدیم معلوم شد که مامانش محکم زده توی صورتش و دماغش رو خون انداخته برای اینکه حروف ( الفبا) رو خوب جواب نداده.... یک مادر چقدر باید وحشی باشه که توی صورت بچه اش بزنه اونهم بچه  ای که مشکل یادگیری داره ..ناچار شدیم به سرویس مخصوص حمایت از کودکان گزارش بدیم.

 بعدهم   یک دختر کوچولو هست که حق سرپرستیش با مادرش هست و  پدر قاونا حق نداره به بچه نزدیک بشه. پدره امروز پاشده بدون خبر از یک ایالت دیگه اومده مدرسه. بچه توی راهرو پدرش رو دیده و خواسته بره پیشش.بنابر قانون نباید اجازه بدیم که بهم نزدیک بشن.. فکر ش رو بکنین که چقدر استرس زا هست .

همه ما برای زندگیمون یک نمایشنامه داریم که آگاهانه و ناخود آگاه اون رو دنبال میکنیم. یادم نیست از کی ، ولی توی نمایشنامه زندگی من عشق و ازدواج  و کلا روابط عاشقانه یک دریای پرتلاطم بود با کلی بالا و پایین رفتن. عشق همیشه مترادف بود با درد و جدایی و هجران...مثل سریالهاوفیلمهای پر ماجرا و سرگرم کننده، پر از بازی..

امروز وقتی به عشق، وقتی به رومنس فکر میکنم دیگه از اون دریای پرتلاطم خبری نیست. دیگه عشق برام مترادف با درد و هجران نیست. دنبال آرامش هستم و شادی نه درد و هیجان . دنبلا جاذبه کور و عشق در یک نگاه نیستم، دنبال بازی نیستم .دنبال کسی هستم که بخاطر خودش دوستش داشته باشم . اول دوست داشتن و بعد عاشق شدن. ....

   + ترانه - ٤:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠

ی

روی کاناپه سالن دراز کشیدم. لحاف کوچولوی زرشکی رنگ رو کشیدم روی خودم. یکجور دلپذیری خسته ام، یک جور خلسه آوری. کار خاصی نیست که برای فردا بخوام انجام بدم. شام الویه خوردیم و ظرفها شسته شدن.

امروز کودکستانی ها توی کلاسهاشون تنکس گیوینگ رو جشن گرفته بودن. میزها رو دنبال هم چیده بودن و یک میز دراز درست کرده بودن.. یک کشور چند صد ساله دارن و اینهمه جشن و مراسم شادی به بهانه های مختلف.. از چند هفته قبل شروع میکنن به خوندن کتابهای مربوط به تنگس گیوینگ و کاردستیهای بوقلمون درست کردن و..بچه ها گروه گروه شده بودن. بعضی ها میز میچیدن بعضی ها سالاد درست میکردن ..من با یک گروه 8 نفره کره درست میکردیم. بله کره. نمیدونیستم که اگر کرم( شیر غلیظ) رو تکون بدیم بعد از مدتی کره درست میشه. همونقدر که اونها از دیدن کره توی شیشه های کوچولوشون خوشحال شدن منهم همونقدر هیجان زده شدم. نهار تنکس گیوینگ که چیزی نبود جز چیکن ناگت و سالاد میونه و نان ذرت و .... همونقدر من رو خوشحال کرد که اونها رو. بچه ها توی زمان حال حضور دارن برای همینه که شادیهاشون اینقدر اصیل و واقعیه . با اونها که هستم برای مدتی میشم یک بچه 5 ساله که از چیزهای کوچک خوشحال میشه.

چهارشنبه زود تعطیل میشیم و پنجشنبه و جمعه و شنبه و یکشنبه تعطیله. چقدر خوبه که این تعطیلات زمان رو میشکنه...

امروز هم تا حد زیادی موفق شدم که با خودم مهربون باشم و اون موجود نگران و سرزنش گر رو کنترل کنم. نیاز دارم به زندگیم چیزی اضافه کنم. یک فعالیت جدید، آدمهای جدید..چیزی جدیدی باید وارد زندگیم بشه که نمیدونم چیه.

 

   + ترانه - ٤:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠