ث
گاهی فکر میکنم که زندگی زیادی طولانیه . مثل فیلمهای خسته کنند ه ای که تموم نمیشن. خونه آرومه. دیگه صلح آمیز تر از این هم مگه میشه؟. سس کرن بری درست میکنم برای تنکس گیوینگ ،این سسهای آماده زیادی شیرینن . مرغ هم مبیپزم که برای فردا الویه درست کنم ..راستی یک اتفاق خنده دار افتاد. "رادیو پس فردا" روشن بود درست لحظه ای که من اومدم پیغامهای صوتی رو توی چک کنم ترانه گوگوش از رادیو پس فردا پخش شد. همونی که میگه : بدادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگو از دوری کی نگو از چی گرفته..." من هم بمدت یک دقیه فکر کردم که یکی برام این پیام رو گذاشته. همون یک دقیقه کلی احساساتی شدم و فکرم هزار جا رفت... از هاچ گرفته تا میم و ...این دومین یکشنبه ای بود که با خواهرم با سکایپ حرف میزدیم. چقدر دلم میخواد که نزدیک بودن. جقدر خواهر زاده هام رو کم میشناسم و چقدر دلم براشون تنگ میشه. ازدواج با هاچ من رو از همه کسانی که دوست داشتم دور کرد. از خودم هم دور کرد. واقعا چه دلیلی داره که من اینجا زندگی میکنم؟ زندگی توی خارج از کشور هیچوقت رویای بچگی یا نوجوانی من نبوده. چرا من کنار آدمهایی که دوستشون دارم نیستم. واقعا چرا؟ چرا من با بچه های ایرانی کار نمیکنم ؟من حداقل دو تا دوست خیلی نزدیک و موندنی توی ایران دارم. این هاچ بود که همیشه آرزو داشت بره خارج و بطور خاص آرزو داشت که توی واشنگتن زندگی کنه ولی من چی؟ من ایران رو هنوز دوست دارم. من میخوام کنار آدمهایی باشم که دوستشون دارم.موضوع اینه که اینجا وابستگیهای قوی عاطفی وجود نداره که به زندگی معنی بده. ایران ایران ایران..وقتی بهش فکر میکنم فقط دلم میخواد گریه کنم. احساس آدمهای بی خونه رو دارم که هیچ جایی خونه شون نیست. دلم خانواده میخواد. دلم میخواد هاچ همونی بود که من میخواستم. دلم میخواد همه چیز اونطوری بود که میخواستم. دلم میخواد رابطه هاچ و پسرک خوب بود..دلم آرامش و گرمی خانوداده میخواد. شاید یک زمانی دوباره کسی رو دوست داشته باشم. کسی که با خودش گرمی و آرامش بیاره... کلی کار دارم باید برم.
ل
یکجورایی احساس خسارت میکنم چون روز شنبه ام اونجوری که دلم میخواسته نگذشته. چجوری دلم میخواست بگذره ؟ واقعا نمیدونم. شاید یک کمی بیشتر هوای آزاد و آفتاب .شاید یک جمع دوستانه توی یک کافی شاپ یا بار....بیشتر روز رو خونه نبودم .صبح رفتم چرچ بعد خرید میوه بعد هم با پسرک برای نهاررفتیم ک بوفه آمریکایی که تازه پیدا کردیم و بعد دوباره خرید... الان هم که ساعت نزدیک هفت ونیمه و رسیدم خونه. امروز توی فروشگاه یک دختر فروشنده به پسرک گفت که همه دوستاش دارن در مورد اون حرف میزنن و میگن که مثل مدل ها میمونه...پسرک بی اعتنا از قضیه گذشت ولی من توی دلم کلی ذوق کردم. اهان راستی کارلوس (پسری رو که پارسال باهاش کار میکردم و دلم براش خیلی تنگ شده بود )رو توی فروشگاه دیدم و محکم بغلش کردم . تا من رو دید گفت : "خانم م شما بالاخره برگشتی." یکجوری که انگار من گم شده باشم و اون منتظر برگشتنم باشه.پسرک معتقده که این کاملا تصادفیه..ولی کلا در من یک تمایل خرافی هست که دوست دارم ا ین موقعها به چیزهایی بیشتر از تصادف معتقد باشم ،شاید یک جور توهم برای میل به کنترل به چیزهایی که در واقع تحت کنترل ما نیستن ..او آهان فهمیدم دلم چی میخواد. دلم یک دوست میخواد از جنس مخالف. یک دوست مرد نه بوی فرند.شاید هم بوی فرند نمیدونم.دلم بیشتر از درگیر شدن توی یک رابطه معمولا دردناک فقط کمی سرگرمی میخواد وتفریح.مثل دیتهای بی سرانجام و پراکنده.
ی
غروب دوست داشتنی جمعه است... به کرن میگم خوشحالی که آخر هفته است ؟میگه آره ولی بعدش دوشنبه میاد .این رو میگن اوج منفی بودن.روز خوبی بود توی مدرسه. توی یک فرصت مناسب اتاق و کابینتهام رو مرتب کردم. و کلی کاغذ اضافه ریختم دور و حسابی کیف کردم. من این کار رو تازه شروع کردم و با این وضعیت هردمبیل اینجا باید راههای مختلف رو امتحان کنم تا ببینم کدوم بهتره.
میخوام خونه رو جارو بزنم بعد ورزش کنم و دوش بگیرم و بشینم پای تی وی. اگر شد یکمی هم کارهای مدرسه رو انجام بدم.. نت فلیکس گرفتم( یک سایت برای دیدن فیلم ) امشب میخوام بعد از مدتها یک فیلم ببینم.
در شرایطی که آدم نمیدونه فردا چی پیش میاد، نشستن و نگرانی برای آینده کار احمقانه ایه مگه نه؟
میخوام چک کنم ببینم این کامیونیتی سنتر نزدیک ما چی داره. اگر شب خوب بخوابم فردا صبح میرم فارمرز مارکت.
فعلا همین..همه چیز خوبه و من آرومم، شکر.
ث
-یک پسر کودکستانی عینکی بامزه هست، همونی که قبلا ازش نوشته بودم... همه اسباب بازیهاش جنگیه. دائم توی تخیلاتش در حال تیر اندزای وجنگه. هر چی ازش میپرسی میگه این یک رازه. چند روز پیش من کیف سیاه لپ تاپم دستم بود بهم میگه شبیه جاسوسها شدی ولی جاسوسهای خوب.....تازه متوجه شدم که پدر و مادرش هردو توی سی آ ی ا کار میکنند.
-امروز یک سوسک توسط پسرک توی آشپزخونه مشاهده شد. دویدم به سمت اتاق مدیر ساختمون که نبود و بعد همه اسپری گرفتم و همه جا رو اسپری زدم. سوسک و مورچه همیشه کابوس من بوده برای خونه.
-دیگه خبر جدید؟م م م آهان بالاخره بلیط گرفتم برای تورنتو. قیمت نسبتا خوبی پیدا کردم با تخیف معلمی.البته اگر کلکی توی کارشون نباشه. کریسمس میریم پیش موفرفری و یک هفته ای میمونیم.
-یکی از دانشگاههای آنلاین که براشون لیست کورسهامو فرستاده بودم زنگ زد. میگه هر 3 تا کردیت 3 هفته. باور کردنی نیست. قیمتش هم خوبه. دانشگاههای درست و حسابی تا 12 تا کردیت ترنسفر رو قبول میکنن میتونم شروع کنم تا عقب نمونم بعد سر فرصت اپلای کنم برای یک جا. فقط باید چک کنم با کسی که مسئول اینکاره ببینم که این کورسها رو قبول میکنن یا نه.
-باید یک آنتن هم بخرم برای تی وی اتاق خواب تا موقع کار با تردمیل حوصله ام سر نره.
-راستی توی جیب شلوارم یک 100 دلاری پیدا کردم . هرچی فکر میکنم نمیدونم چجوری رفته اونجا. آدم پول خودش رو هم اینجوری پیدا میکنه خوشحال میشه.
- یک لاک برای خودم خریدم،یعنی که حالم خوبه. میخوام برم روی تردمیل و بعد دوش بگیرم و شام هم خوراک لوبیای قرمز درست کنم.
فعلا همین.
ت
دارم تمرین می کنم که مسائل رو سخت نگیرم. یکجور تمرین بی خیالی...
دیشب یکی و نصفی قرص خواب آور( آرامبخش) خوردم و تا صبح خوابیدم. زنگ ساعت که خورد دلم میخواست بازم بخوابم. امروز بعد از مدتها احساس خستگی نمیکردم و مغزم درست کار میکرد.
چقدر بده که روزها به این زودی تاریک میشن. هوا بارونی بود. سر راه خرید کردم، داروخانه رفتم ، هنوز لباسهامو در نیاورده غذا درست کردم روی تردمیل رفتم دوش گرفتم.. الان هم باید یکسری کار دارم. خدارو شکر چقدر خوبه که توی خونه آرامش هست.چقدر خوبه که کسی غر نمیزنه و زندگی رو به کام آدم زهر نمیکنه... تازگیها دارم به خودم اجازه میدم کارهایی رو که دلم میخواد بدون عذاب وجدان انجام بدم. کمتر فکر کنم و بیشتر زندگی چون به هرحال زمان میگذره و همین روزهایی که میگذره دقیقا خود زندگیه. لابلای همه نگرانیها و خستگیها و غمها زندگی هم باید کرد نه؟
دارم فکر میکنم که عاشق شدن چقدر خطرناکه. مخصوصا با چیزهایی که الان میدونم. دلم عشق نمیخواد. دلم یک دوست خیلی خیلی خوب میخواد. یک همراه... دلم بیتشر از عشق دوست داشتن میخواد.
ق
چیز خاصی نیست ولی همینجوری دوست دارم بنویسم... خوشحالم که امروز موفق شدم تا حدی والد سرزنشگر درونم ( یا اون من سرزنشگر ، اسمش رو هرچی میخواین بگذارین) رو کنترل کنم. همه جا هست و توی هرکاری سرک میکشه.با وجود چنین موجودی دیگه آدم به دشمن نیازی نداره واقعا...
خسته ام تا ساعت 5 مدرسه بودم. زود رفتن و من 2-3 ساعت داشتم کارهای کامپوتری (کاغذ بازی؟) میکردم.اومدم خونه دو جور غذا درست کردم . میخوام از پسرک بخوام مسئولیت بیشتری توی کارهای خونه بعهده بگیره ولی اونقدر خسته ام که انرژی برای سرو کله زدن باهاش ندارم .
برای تنکز گیوینگ "ن" و خانواده اش رو دعوت کردم. خوشحالم که تنها نیستیم و مهمون داری سرگرمم میکنه.حالا باید فکر خرید بوقلمون وسس مخصوص و پامکین پای و.. باشم
ته جمله دلم براش تنگ شده رو گاهی اگر با دقت نگاه کنیم معنیش این میشه که"بهت نیاز دارم". دلم برای هاچ تنگ شده.برای حمایت شدن و برای محبت کردن. محبتی که قادر نبود قبول کنه و پس میزد.
دیگه؟ هنوز کار دارم. فردا از صبح تا ظهر training هست. بعداظهر هم این منتورم میاد. وای ی ی خدا.یک عالمه کار درپیشه خوشحالم که تقریبا ریلکسم.
تصمیم دارم خودم رو دوست داشته باشم حتی اگر در مقایسه با دوروبریهام لاکپشت وار حرکت کنم.
خونه اونقدر گرم شده که کولر روشن کردیم باورتون میشه؟
ل
اینجا نه مشکلات اقتصادی دنیای بیرون منعکس میشود و نه انفجار ها و نه حوادث طبیعی و زلزله و مرگ و میر.اینطوری انتخاب کرده ام که فقط لرزشها و پس لرزه های روحم را منعکس کنم همین.انمیدانم من خودم شخصا حوصله خواندن چنین وبلاگی را داشتم یا نه ؟... وقتی که وقت کم دارم یا بیحوصله ام تنها وبلاگ کسانی را میخوانم که برایم مهمند نه کسانی که قشنگ و سرگرم کننده می نویسند .شاید زندگی من و بیخوابیهای من هم برای بعضی ها مهم باشد .... از ساعت 4:30 بیدارم. نگرانی نبود اینبار. شاید کمی دردهای ماهیانه و کمی هم اینکه خوابم نمیامد. و الان کمی وقت دارم و اینجا هستم. از صبح به طرز بی دلیل و احمقا نه ای فکر میکردم که اگر بطور جدی مریض شوم هیچ کس نیست که ازم پرستاری کند و تنها کسی که میتوانم رویش حساب کم باز همان هاچ است.. چه غم انگیز. بگذریم... تردمیلم رو آوردم بالا به این امید که مرتب ورزش کنم اما حالا فکر میکنم صدایش ممکن است پسرک و همسایه طبقه پایین را بیدار کند.بهانه خوب برای ورزش نکردن...عصری روشنش میکنم.
دلم برای مامان هاچ تنگ شده. مامان هاچ هم سفید و توپولوست، مثل مامان خودم که بود. خیلی عجیب و بی معنیست اگر بهش زنگ بزنم و حتی دعوتش کنم اینجا؟ به هرحال هنوز مادربزرگ پسرک ست، گرم و مهربان صحبت میکند و میتواند نقش مادری بازی کند برایم.
دیروز لیست همه کسانی رو که توی ایران و کانادا و اینجا دارم نوشتم ،مثل کسی که پولهای قلکش رو میشمارند . یک عالمه شد. میخواستم یادم بماند گاهگاهی بهشان زنگ بزنم.
هنوز بلیط برای تورنتو نگرفته ام باور میکنید؟ تعطیلات آخر هفته را من در واقع هیچ کاری نکردم. سعی میکنم خودم را سرزنش نکنم. بی خیالی و سخت نگرفتن...اگر بتوانم.
با پسرخاله که کاناداست یک ساعتی تلفنی حرف میزدیم و بعد از کلی یاد از گذشته ها و آه و ناله از غربت و فحش و بد و بیراه به کسانی که مردم رو آواره کرده اند از کشورشان هردو به این نتیجه رسیدیم که دوست هرچقدر خوب باشد اما هیچکس فامیل نمیشود. ( و اقعا ؟؟؟!!) البته این چیزی نیست که من واقعا فکر میکنم ولی هردو دیروز هردو دوست داشتیم اینطوری نتیجه گیری کنیم...
خب. وقت رفتن است و آماده شدن برای یک هفته جدید...موهایم رو هم باید مرتب کنم همین روزها.
رستگاری
-احساسات یا اسمش رو بگذاریم انرژی منفی یا مثبت من بشدت به پسرک منتقل میشه. شاید در مورد همه آدمهایی که بهم نزدیکن این اتفاق میفته...لازم نیست چیزی بگم. شاید از نگاهم یا صرفا انتقال انرژی یا لحن یا نمیدونم هرچی.حواسم باشه که وقتی حالم خوب نیست باهاش زیاد وقت نگذرونم.
-یک چیز جدید یاد گرفتم در مورد انرژیهای مخلتف و انرژی های طرد شده. ما بطرف کسی جذب میشیم که انرژیهای طرد شده خودمون رو باشدت بیشترو بصورت افراطی داره . برای همینه که احساس عشق و نفرت اینهمه به هم نزدیکن. برای شناخت انرژیهای دفع شده بهترین راه شناخت خصوصیات افردای هست که بسمتشون جذب میشیم یا بهتر بگم عاشقشون میشیم. مشکلات و مسائلی که باهاش مواجهیم معمولا هی تکرا میشن تاحلشون کنیم. بیشتر مردم هیچوقت حلشون نمیکنن و اونها رو به گور میبرن. تنها راه نجات تفویض( پس گرفتن) انرژیهای طرد شده است. ساده تر اینکه بطرف کسی جذب میشیم که اون چیزهایی رو داره که ما نداریم .
حال آدمهایی رو دارن که بعد از کلی تقلا خودشون رو به ساحل رسوندن. داغون و خسته اما امیدوار....دانستن خیلی خوبه. فهمیدن و با چشم باز نگاه کردن خیلی خوبه.. نمیگم به ساحل رسیدم ولی حداقل سوسوی چراغها ی توی خشکی رو میتونم ببینم. مطمئنم که کسی هست که میخواد من مشکلاتم رو حل کنم. کسی هست که میخواد من مشکلاتم رو حل کنم و به رستگاری کامل برسم. دوست من بهم میگه که : وقتی انرژی رو طرد کردی برای جبران اون ناچاری دست و پا بزنی و از انرژیهای باقی مانده ات به قیمت تلاش بینهایت خرج کنی... دوست من تو داری به من همون چیزهایی رو میگی که دقیقا الان بهش احتیاج دارم.چقدر خوشحالم که هستی . بعد از اینهمه سال چقدر خوبه که فرکانس فکری ما اینهمه نزدیکه و اینهمه همدیگرو خوب میفهمیم و هردو تقریبا به یک جا رسیدیم....
ث
امروز روز خوبی بود یا بگم من خوب بودم امروز. اتفاقی که میفته مستقیما مربوط میشده به بالانس انرژیهای مختلفم که زیاد درموردش نمیدونم. این چیزیه که باید روش کار کنم و بخوام.
هیچ جا توی دنیا پاییزهایی به قشنگی ویرجینیا نداره. مسحور کننده ست واقعا.
نمیتونم باور کنم من که امروز اینقدر آرومم .همون منی که دو سه روز گذشته اینهمه داغون بود... شاید برای اینکه میدونم فعلا کاری نیست که بتونم بکنم. باید منتظر بشم که بهم جواب بدن.خیلی خب تصمیم گرفتم که خودم رو تحیلیل نکنم مهم نیست که علتش چیه.
جمعه غروبه یعنی محبوب ترین ساعات هفته. توی فروشگاه تارگت برای خودم گردش کردم . یک تارگت دورافتاده .. هوا هم که زودتاریک میشه. چه خوبه که دیگه از رانندگی توی شب توی جاهایی که نمیشناسم نمیترسم.
دیگه...باید پسرک رو برسونم یک جایی.. اینهم شده مساله برای من. اگر ماشین رو بدم بهش باید ببرمش زیر بیمه خودم که اینطوری بیمه ام خیلی خیلی میره بالا و اگر خطای رانندگی چیزی بکنه هم که دیگه بدتر. اگر یک کار پارت تایم بگیره و بتونه مخارج ماهیانه ماشینش رو تامین کنه کمکش میکنم که ماشین بگیره ولی فعلا که هیچ علاقه ای نشون نمیده.
دیگه؟ جمعه غروب وقت گردش وبار رفتن و اینجور چیزهاست ولی من به همین آرامش خونه هم فعلا قانعم. اینکه پای تی وی لم بدم و چایی بخورم و فیلم ببینم. شاید هزار سال طول بکشه تا دلم بخواد کسی رو دیت کنم.
باید این یکی دور روز یک کاری برای خودم بکنم. مثلا برم استخر یا برم ماساژ؟ یا برم کلاس یوگا اسم بنویسم؟ یا دیگه چی؟ شاید به کسی زنگ بزنم و برم دور دریاچه پیاده روی حالم تقریبا خوب شده و اگر کسی نیومد خودم برم. دوست جدیدم " ن" و همسرش هستن ولی بچه شون حسابی دستو پاگیره..خیلی خوب برم یک چیزی بخورم فعلا.
ل
امروز روز بهتری بود. همه روز رو خونه موندم. سریال روزهای زندگی هم تماشا کردم. غذا هم پختم... هنوز دلم کمی شور میزنه ولی کلا آرومترم. شب میخوام گل گاوزبون بخورم شاید بهتر بخوابم .با موفرفری هم تلفنی حرف زدم میگه زودتر بلیط بگیر.باید . راستش دلم نمیاد اونهمه پول بلیط بدم و تازه با اون هوای سرد تونتو . ولی خب خیلی دوست دارم کریسمس رو کنار موفر فری اینها باشم و فکر اینکه اولین تعطلات رو تنهایی با پسرک بگذرونیم زیاد جالب نیست. بالاخره مدارکم رو اسکن کردم و برای 3 جا فرستادم. با یکجا هم تلفنی حرف زدم. اینطوری خیالم راحته که کارهایی رو که میتونستم تاحدی انجام دادم... خواهرم نگران اوضاع ایران و جنگ بود. یعنی واقعا چقدر جدیه؟ خدا کنه یک نگرانی جدید به غمها و غصه هامون اضافه نشه. خواهرم که داشت مشخصات خونه پدر و مادرم رو میخوند برای کار وکالتنامه، دیدم که هنوز تلفنشون رو حفظم. یک جوری شدم یکدفعه ... یادم اومد که تقریبا هر روز با مامان تلفنی حرف میزدم. حس کردم چقدر عجیبه که دیگه کسی اون تلفن رو برنمیداره...
ی
خب دیشب ساعت 10 رفتم توی رختخواب و ساعت 11:30 بیدار شدم. هرچی دنبال قرص خوابم میگشتم پیدا نمیشد خلاصه آخرش پیداش کردم. چقدر بده که ادم به چیزی وابسته باشه. با یک و نیم قرص خواب هم خوابم عمیق نبود. صبح دوباره موندم خونه. خوابیدم تا ساعت 11 بعد با خواهرم آنلاین حرف زدم، خونه رو توی سکایپ بهش نشون دادم. بعد با یک دوست نزدیکم توی هلند تلفنی حرف زدم بعد زنگ زدم به موفرفری که نبود. دوش گرفتم غذا درست کردم..تا کم کم حالم بهتر شد.. چیزی که الان اذیتم میکنه احساس ضظراب و نگرانیه که صبح زود در بیشترین شدت خودشه. جالبه که هنوز موفق نشدم یک روانپزشک پیدا کنم. به چند نفری که فکر میکردم خوبه زنگ زدم بعضی ها بیمه قبول نمیکردن و بعضی ها بیمار جدید نمیدیدن ...مشاور قبلیم نیست ظاهرا رفته مسافرت. از دکتر خانواده ام وقت گرفتم که برای 28 نوامبره. من ا گر نتونم شبها درست بخوابم همه زندگیم مختل میشه. فعلا همین. الان خونه بوی صلح و آرامش میده. خوراک مرغ درست کردم با هویچ بچته و برنج... میخوام الان مدارکم رو اسکن کنم. احتمالا قبل از اینکه وارد یک برنامه بشم چند تا کورس مجزا میگرم تا جلوی عذاب وجدان ناشی از عقب موندن و از دست رفتن زمان رو بگیرم... فعلا همین.
ت
"موقعیتهای ناتمومی که باهاشون تصفیه حساب نکردیم هی تکرارمیشن..."
یکی برام یک مقاله فرستاد به فارسی، و بسیار پیچیده جمله بالا توش میدرخشید و عجیب درسته و عجیب ترسناکه.
دلم میخواد حتی فردا هم نرم ولی نمیشه. امروز اونقدر که میخواستم کار نکردم. زیاد هم بهم خوش نگذشت. شاید هم بنابر فرستنده مقاله بالا من زیادی سخت میگیرم و زیادی از خودم انتظار دارم و بشدت دچار باید و نباید ها هستم... کاش بتونم انرژیهای گم شده یا طرد شده ام رو پیدا کنم و ازشون به موقع استفاده کنم.
امروز رفتم جی پی اس جدید خریدم.
رفتم اداره رانندگی دوباره برچسب گرفتم برای پلاک ماشین.
چند تا تلفن زدم اما مهمترین کارهایی رو که برای انجامشون مونده بودم خونه انجام ندادم. حتی استراحت هم نکردم...چطوره فردا هم نرم؟ آدم میتونه دو روز هم مریض باشه نمیتونه؟ بعد همه روز رو بخوابم و از خودم مواظبت کنم؟
با همبازی دوران بچگی حرف زدم. اون تنها کسیه که یادشه من مورچه های قرمز رنگ رو ایرج صدا میزدم.( آره من اینکار رو میکردم و براشون شکر میپاشیدم زیر فرشها و کنار درز دیوارها).و اون تنها کسیه که بعد از اینهمه وقت براش از احساسات درونیم گفتم و آخرش حالم خوب بود و با یاد خاطرات قدیم هر دو میخندیدیم.
ب
جدا شدن ، مثل نصف شدن از وسط میمونه. حتی اگر قبل از جدایی هرکس زندگی خودش رو داشته. حتی اگر گاهی تحمل همدیگه سخت بوده.... دلم براش تنگ شده. هرچند که نزدیک نبود هیچوقت.
پسرک هنوز خوابیده، من با روبدو شامبر نشستم اینجا . ایمیل زدم به مدرسه که نمیام. یکمی هم بلیط سرچ کردم برای تورنتو.
باید به خودم امید بدم. امید تنها چیزیه که حال آدم رو خوب میکنه. پاشم برم دست و صورتم رو بشورم لباس عوض کنم ظرفهای دیشب رو بشورم صبحانه بخورم و....
ن
نمیدونم چرا این نگرانیها همه جمع میشه و درست اول صبح میاد سراغم و نمیگذاره بخوابم. در طول روز اینقدر فشرده و متمرکز نیستن. از ساعت 5 صبح بیدارم .هی سعی میکنم بهش فکر نکنم ، هی سعی میکنم ریلکس باشم و به چیزهای دیگه فکر کنم. به خودم میگم کارهایی که فکر میکنی درسته بترتیب انجام بده همین . هی توی ذهنم میاد که این انتخاب درست بود بعد فکر میکنم کوتاهترین راه بود شاید برای اینکه بتونم مستقل زندگی کنم . نگرانی عمده من الان در مورد درسه و تموم کردن کورسهایی که هنوز شروع نکردم و نمیدونم میخوام چکار کنم. نگرانیهای دیگه هم هست ولی نه به این شدت... امروز موندم خونه تا به کارهای عقب مونده برسم. مثلا فرستادن مدارکم برای چند دانشگاه و ...کاش پسرک امروز دانشگاه داشت. دوست دارم وقتی خونه هستم تنها باشم... باید ایمیل بزنم و بگم که مریضم و نمیام.کاش هاچ اینجا بود اون این موقعها خیلی به آدم قوت قلب میداد. یادش بخیر روزهایی که توی اون شهر کوچک تا 8 صبح میخوابیدم و هیچ مسئولیتی نداشتم جز اینکه توی فروشگاهها بگردم.. چقدر اون روزها وقتم رو تلف کردم. خیلی خوب خیلی خوب.یکمی بخوابم بعد برم ایمیل بزنم.
ب
خیلی احساس خوبیه که میدونم آخرش میتونم بیام اینجا بنویسم. تصمیم گرفتم که برای مدت نامشخصی دست از تجزیه تحلیل خودم بردارم و فقط زندگی کنم. تجربه نشون دارده که دنبال علت گشتنها معمولا هیچ کمک عملی به من نکرده فقط یک بار اضافی و فشار اضافی بوده.
روز دوم ملاقات با خانواده ها بود. حالم زیاد خوب نبود منظورم حال جسمیه. سرما خورده و بی حال و اضافه بر اون سرگیجه که فکر میکنم علت ویروسی داره چون قبلا هم اینطوری شده بودم معمولا هم موقعایی که سرماخوردگی و استرس زیاد قاطی میشن. خلاص اونقدر سرم گیج میرفت که از پارکینگ تا توی مدرسه نمیتونسم برم و ناچار شدم چند بار بایستم تا زمین نخورم. در طی روز کم کم حالم بهتر شد اما چون کار زیادی هم توی مدرسه نبود ظهر به بهانه دکتر رفتن مرخصی گرفتم و اومدم بیرون. کلی کار عقب مونده داشتم. مثلا ثبت کردن ماشین و زنگ زدن به بانک و تماس به ایران برای کارهای ارث و فروش خونه و ... خیلی دلم میخواد فردا نرم. مثل بچه ها که خودشون رو میزنن به مریضی ...بچه بودم چقدر خوش میگذشت ، برام از داروخانه کتاب داستان میخریدن و توی تختم میخوابیدم و کتاب میخوندم و سوپ و ابمیوه و...احتیاج دارم که خونه بمونم و هیچ کاری نکنم با اینکه کسی نیست ازم مواظب کنه ولی باز هم خوبه . وسط هفته خونه موندن یک مزه دیگه ای داره...یک دانشگاه آنلاین پیدا کردم میخوام مدارک رو براشون اسکن کنم و بفرستم. دیگه؟.. دلم نمیخواد تنکس گیوینگ تنها بمونم. "آ" خونه دائیش دعوت شده. "ف" برادرش از ایران میاد و پیشنهاد کرد همه با هم بریم بیرون غذا بخوریم.دلم نمیخواد برم چون فکر نمیکنم پسرک با ما بیاد. "ش" اینجا احتمالا تنکس گیوینگ رو با خواهر ش میگذرونه ... و هیچکدوم به فکرشون نمیرسه که من تنهام ؟ و این اولین تنکس گیوینگینه که تنهام ؟.دلم میخواد یک زوج مهربون مسن دعوتمون میکردن. آرزو دارم که مثلا دایئ یا عموم اینجا بودن چقدر خوب میشد .شاید هم خواهرزاده ام و همسرش رو که نیویورک هستن دعوت کنم ممکنه بتونن بیان ،این هم یک راهه.
یک تنکس گیوینگی بود که من و پسرک توی کانادا تنها بودیم اولین سالی بود که هاچ رفته بود.. پسرک بوقلمون شکم پر خیلی دوست داشت . چون بوقلمون کوچک پیدا نکرده بودم براش اردک خریدم و توش رو پر کردم. بچه بود و با چیزهای کوچک راضی و خوشحال میشد. بعد عصری با هم دوتایی رفتیم ادوارد گاردنز بدمینتون بازی کردیم. مثلا میخواستم بهش درس زندگی بگم بهش گفتم : ببین ادم همیشه حداقل دوتا انتخاب داره .ما میتونستیم توی خونه بمونیم و حوصله مون سر بره میتونسیم هم بیایم اینجا و بازی کنیم. " چه چیزهایی آدم یادش میمونه......
زیاد حرف میزنم ؟ میدونم.این سرماخوردگی چقدر داره طول میکشه . هی مدلش عوضی میشه . اول گلو درد بعد یکمی سرفه حالا آبریزش و سرگیجه...عدس قرمز پختم با بال کبابی. پسرک هنوز نیومده احتمالا شام خورده.چقدر خوبه که آدم منتظر کسی باشه که بیاد خونه. طفلک هاچ حتما خیلی سخته براش این تنهایی.
ل
چند روز پیش با یک همبازی دوران بچگی اینترنتی چت میکردیم.اون معتقده که ربط دادن مشکلات امروز به کمبودهای دوران بچگی کار احمقانه و مزخرفیه . این مهم نیست که مشکلات از کجا اومدن، به هر حال از یک جایی اومدن و پیدا کردن دلیلشون کمکی نمیکنه. به شوخی میگفت مگه تو کاراگاهی که هی میخوای تفحص کنی..میگفت ما اسیر تفکرات خودکار مون هستیم. هر وقت تونستیم که این تفکرات رو از زمینه احساسات بدمون بکشیم بیرون و کشف کنیم قدم اصلی رو برداشتیم و قدم بعدی زیر سوال بردن این تفکرات خودکاره. میگفت همین ربط دادن همه چیز به گذشته یکجور تفکر خودکاره که نتیجه اش میشه محتوم دونستن این احساسات... میگفت ما ناچار نیستیم به " چیزی که قبلا بودیم" ادام بدیم. این همون چیزیه که من قبلا با عنوان دیالوگ درونی ازش اینجا یاد کرده بودم... البته اون به تکرار جملاتی که نفی کننده این تفکر خودکار هست اعتقادی نداشت . معتقد بود که گفتن جمله ای که اون لحظه بهش اعتقادی نداریم کمکی نمیکنه. اون چیزی که تغییر ناگهانی ایجاد میکنه اینه که این تفکرات رو زیر سوال ببریم و در حتمیتشون شک کنیم. وقتی شک کردیم خودبخود تغییر شروع میشه...
تصیمیم دارم که دیگه دنبال این نباشم که چرا امروز حالم خوبه و چرا دیروز خوب نبود...میخوام سعی کنم کاری رو که گفت بکنم. نوشتن انشا در مورد تفکراتی که پیش زمینه ا حساست منفی هستن.
دیگه اینکه میزم( تو ی خونه)مرتب شده و این کلی بهم احساس آرامش میده. لیست کارهایی رو که باید بکنم زدم به دیوار روبروم.
امروز روز اولین روز مصاحبه (یا ملاقات؟) با خانواده بچه ها بود...خیلی خیلی احساشون رو درک میکنم ، غم توی چهره شون رو میفهمم و میدونم هیچ چیز مثل این نیست که آدم نگران بچه اش باشه . .باید حالم خوب باشه و باید بهتر و مترکز تر کار کنم . وقتی مادره توی چشم آدم زل میزنه و با امید و نگرانی میگه که " شما کمکش میکنین ؟ آدم احساس میکنه که حق نداره حالش بد باشه . نه حق نداره ....اولین امروز توی مدرسه دامن کوتاه پوشیدم با شلوار جورابی مشکی. میخوام بیشتر دامن بپوشم احساس خوبی بهم میده.
بالاخره زنگ زدم و سرویس تی وی و تلفن رو کنسل کردم. هفته ای 2-3 ساعت بیشتر تی وی نمیبینم و کلی پول بهدر میرفت .در عوض یک چیزی خریدم که باهاش 15 کانال رو با کیفیت خوب میبینم. اگر اینورا هستین بگین تا بهتون بگم.
دیگه هنوز دارم میگردم یک راهی پیدا کنم که سرتیفیکیشن معلمی رو به راحت ترین وجه ممکن بگیرم و ترجیجا آنلاین.کار نشد نداره فقط باید بگردم.
ا
الان از مهمونی بر میگردم. دلم برای بودن توی یک خانواده درسته تنگ شده بود...چه خوب شد که رفتم.
زن و مرد همدیگه رو کامل میکنن و در این بحثی نیست. خونه ای که جای یکیشون توش خالیه واقعا سوت و کوره و دراین هم حرفی نیست. بودن با دوستهای مجردم و گردشهای مجردی اصلا اون ا حساسی رو که بودن توی یک خانوداه بهم میده، نمیده.
همه کارهام مونده . باید با عجله لباس بشورم و خونه رو جارو بزنم.و یک چیزهایی بخونم .
ع
خیلی دلم میخواد بتونم همه چیز رو از بالا تماشا کنم. خیلی دلم میخواد وقتی پسرک توی ماشین برام از فرضیه های جدید فیزیک میگه و این حس رو بهم میده که همه چیز از اون بالا چقدر کوچکه ، همه نگرانیهام جلوی چشمم ذوب بشن واز بین برن. مگه این نیست که آخر همه چیز نبودنه؟پس چرا اینقدر جدی میگیریم؟ پسرک تقریبا همه مسیر 30 مایلی رو حرف میزنه و من گاهی چیزی میگم که نشون بدم دارم گوش میدم. حرفهاش مثل یک لالایی ریلکس کننده ست که قاطی میشه با پیچ و خم جاده های پاییزی. مثل دوختن یک درز مستقیم با چرخ خیاطی که قدیمها برام خیلی ریلکس کننده بود.صبحها که از خونه میام بیرون و بخاری ماشین رو روشن میکنم لحظه دوست داشتنییه، میدونم که تا نیم ساعت هیچ کاری ندارم جز اینکه چشم بدوزم به جاد های روبروم و پام رو بین دو تا پدال جابجاکنم..
صبح حالم بد بود اونقدر که حتی چرچ رفتن و دیدن دوستهای قدیمی نتونست خوشحالم کنه. یکی از بچه ها از پرسید که آیا همه چیز خوبه؟ زیادی توی فکر بنظر میام...من میدونم بجای اینکه همزمان نگران انجام دادن هزار تا کار باشم بهتره که کارهام رو اولیت بندی کنم و از روی یک لیست یکی یکی جلو برم. درسته که درس خوندن توی و دادن کلی امتحان توی شرایط روحی من مثل یک غول گنده بنظر میاد ولی میدونم که همین غول گنده رو میشه ذره ذره از پا در آورد لازم نیست که به کل هیکلش نگاه کنم. ....
همسایه ما " ن" خانم که براش شله زرد درست کردم تقریبا خل و چله. میدونین امروز یک ساعت تلفنی با من از چی حرف میزد ؟از محسنات کسی که براش ماهواره ایرانی نصب کرده بود. آخه به من چه که این قبلا شغلش چی بوده و دو تا دکترا داره و زنش چکار ه هست و چقدر آقاست و...تازه من موندم که اینهمه اطلاعات از کجا آورده. اصلا خصوصیات فروشنده چه اهمیتی داره آخه ؟.. حواسم باشه که زیادی بهش نزدیک نشم که بشدت دردرسره.
فردا یک نفر که از طریق خواهرم باهاش آشنا شدم دعوتم کرده نهار. دلم نمیخواست برم. همینکه کار دارم، همینکه تصمیم گرفته بودم یکشنبه ها هیچ جا نرم همینکه سر حال نیستم این روزها. .. بعد فکر کردم بهتره معدود آدمهایی رو که این دور و برها میشناسم از دست ندم و تازه ممکنه وقتی برگشتم حالم بهتر شده باشه.وقتی یک خانواده یک آدم تنها رو دعوت میکنن آدم احساس میکنه که نصفه است.کاش پسرک هم میومد، میدونم که نباید ازش انتظار داشته باشم جای خالی همسر من رو پر کنه، اون زندگی خودش رو داره.
ن
باید حلش کنم. هرجوری شده باید حلش کنم. خدایا کمکم کنم. بخاطر پسرک باید خوب بشم. باید.میرم دکتر در اسرع وقت.
ی
امروز یکی از بدترین روزهای زندگیم بود. حالم اونقدر بد بود که حتی گریه هم نکردم. بطور جدی فکر کردم که مردن چه چیز خوبی میتونه باشه. بعد فکر کردم که زندگی پسرک کاملا وابسته به منه. چند وقت پیش حرف شد نمیدونم چی شد که گفت اقلا تا وقتی من 50 سالم بشه شما زنده هستی... نه من حتی حق مردن هم ندارم. زندگی پسرک از لحاظ مالی و روحی از هم میپاشه. بعد که از فکر مردن اومدم بیرون فکر کردم چطوره برگردم ایران؟ فکر کردم که هرچی پول توی حسابهام هست بردارم و هرچی کردیت کارت دارم خالی کنم و لاینم رو هم بگیرم و برم ایران. باهمه اش میتونم یک آپارتمان کوچولو بخرم؟ بعد هم کار خصوصی کنم با این مدرک بی سی بی ای اینجا حتما میشه کلی پول دراورد. وبه سه دلیل نظرم عوض شد، شاید هم 4 تا. اولا که پسرک چی میشه تنهای تنها توی این مملکت ، با پدرش هم که رابطه نداره. بعد فکر کردم که زندگی توی ایران برام قابل تحمل هست؟ بعد فکر کردم که چطور جای خالی پدر و مادرم رو توی ایران تحمل کنم؟ نه اینهم نمیشه.پس چی؟
رفتن پیش یک نفر دیگه توی یک دانشگاه دیگه که خیلی هم معتبره. خدایا. قیمتها بهتر بود ولی تعداد کردیتها بالا که اونهم هیچی کلی امتحان باید بدم. خدایا . حالم که بد بود بدتر هم شد..خسته شدم. دیگه تحمل ندارم و بدتر از همه اینکه باید ماسک " همه چیز خوبه رو هم به صورتم بزنم". حد اقل جلوی پسرک ناچارم .دلم برای هاچ تنگ شده بود. هاچی که توی ذهنمه نه هاچ واقعی. همون هاچی که سالها سعی کرده بودم از وجود هاچ واقعی بکشم بیرون و وقتی نمیشد سرخورده میشدم.
من به این کار علاقمند نیستم. شاید علتش افسردگی باشه. من توی جلسات بخاطر چیزهای احقانه و پیش پا افتاده به هیجان نمیام. این استعداد رو هم ندارم که خودم رو هیجان زده نشون بدم و این خیلی بده برای کارم.
چه امکان دیگه ای دارم؟هیچی. برم دنبال کار بی سی بی ای؟ اون کارها رو هواست.محکم نیست. اما دیگه لازم نیست درس بخونم یا امتحان بدم. خدایا کمکم کن
مشا وره
الان از پیش مشارو جدید میام. دفترش خوشکل بود و با خونه ما 100 بیشتر فاصله نداره.خیلی شیک رفتم نشستم روی یک مبل راحتی کرم ( مدل گونی باف) شبیه مبلهای خودم . روی میز جلوی مبل هم یک ظرف پر از صدف و موجودات دریایی بود. خانم مشاور موهای کوتاه خاکستری داشت بلوز بنفش آستنی کوتاه پوشیده بود.بعد با آرامش و اعتماد بنفس به سوالاتش جواب دادم دست آخر هم یک چک نوشتم به مبلغ 15 دلار بابت حق بیمه و خداحافظی کردم و اومدم و فکر کردم که دیگه بر نمیگردم..من دلم نمیخواد جلوی این آدم احساساتی بشم. من دلم نمیخواد جلوی هیچ غریبه ای گریه کنم .. چرا باید جلوی کسی که نمیشناسه درمانده ترین قسمت وجود خودش رو به نمایش بگذاره ؟ احمقانه نیست؟ من فقط جلوی کسانی که دوستشون دارم و من رو دوست دارن و بهشون اعتماد دارم میتونم گریه کنم.
گفتم اگر من اینجا بیام برنامه مون چیه؟ چکار میکنیم؟ گفت که راههایی پیدا میکنیم که احساس تنهایی نکنی. احتمالا مثلا بهم تکلیف شب میده که مثلا برو فلان کلاس یا فلان کار و بکنم و در طول هفته چند تا تلفن زدی به دوستهات و از این چیزها..من اینها رو نمیخوام من یکی رو میخوام که جلوش گریه کنم. که جلوش بگم که خسته ام. که جلوش بگم که چقدر گاهی احساس تنهایی میکنم. بگم گاهی چقدر دلم میخواد برای همیشه بخوابم....یکی رو میخوام که جلوش غیر منطقی باشم که جلوش از هم بپاشم.. من راه چاره و برنامه ریزی نمیخوام .
انگلیسی حرف زدن برام روان و راحت بود ولی به محض اینکه کمی احساساتی شدم دلم میخواست شروع کنم به فارسی حرف ز دن و عصبانی میشدم از اینکه باید دنبال کلمه بگردم.
ازش تلفن یک روانپزشک رو هم گرفتم...شاید زنگ بزنم. شاید دارو امتحان کنم اگر بد بود قطع میکنم فوقش.
قرار بود مرتب ورزش کنم اما نمیکنم چون سرما خوردگیم برگشته و سرفه هم میکنم.
وقتی بلند بلند براش تعریف میکردم مشکلاتم رو مثلا اینکه یک ماه جدا شدم و خونه ام رو عوض کردم و کارم هم جدیده.. و پدرم رو سال پیش از دست دادم و فامیلی اینورها ندارم و ...باید خیلی زود درسم رو شروع کنم و ...فکر کردم خب معلومه که احساس تنهایی و افسردگی میکنی چه انتظار دیگه ای داشتی پس؟ شاید این فایده این جلسه بود. بعد به من گفت تو 19 سال با چنین آدمی زندگی کردی... فکر کردم وای ی ی ی
من 19 سال با چنین آدمی زندگی کردم خدای من.دلم برای خودم وقتی دانشجو بودم تنگ شده. دلم میخواد میشد این 19 سال رو با پاکن از زندگیم پاک کنم. گاهی بعضی چیزها رو فقط وقتی آدم بلند بشنوه باور میکنه و براش بصورت واقعیت در میان.
من 19 سال با اون زندگی کردم. انگار که یک خواب طولانی باشه. یک خواب بد. من میخوام چشمهام رو ببندم و باز کنم و برگردم به اون دلم میخواد این سالها پاک بشه. خب...در واقع نه. دلم نمیخواد برگردم به عقب. نه نمیخوام برگردم . دلم میخواد همین سن و همین جا که هستم باشم ولی این 19 سال یکجور دیگه گذشته بود... چه فرقی میکنه اصلا؟
برم یک مشاور دیگه؟ خب من این خانم رو فقط یک جلسه دیدم. مثلا چطور باید رفتارمیکرد تا باهاش احساس راحتی میکردم؟ اصلا چه انتطاری از جلسه اول یک مشاوره داری؟ مثلا یک نفر توی جلسه اول باید چکار کنه تا بهش اعتماد کنی؟ نمیدونم. ولی من اگر مشاور بودم سوال و جواب نمیکردم. یک بحث باز رو شروع میکردم یکمی از وجود خودم رو هم میگذاشتم وسط. وقتی یکنفر میشینه یک طرف با کاغذ و قلم و یکطرف روبروش حرف میزنه به من ا حساس محاکمه شدن رو میده. خب میدونم اگر یاداشت نکنه یادش میره و همه رو با هم قاطی میکنه... شاید باید یکروزی برم که حالم خیلی بد باشه و بشینم یک فصل گریه کنم اونجا...
ی
عصبانیم. از اینکه باید فردا برم سر کار. از میتینگ فردا هم عصبانیم. از اینکه باید به انگلیسی حرف بزنم و بنیوسم هم همینطور. از هاچ عصبانیم برای زنگ نمیزنه و پاپی رو نمیاره ببینم. دیگه؟.. از مامان و بابا که رفتن و من رو تنها گذشتن هم عصبانیم. از خودم عصبانیم که خودم رو در این موقعیت قرار دادم . از پسرک هم تاحدی عصبانیم ...و از اینکه باید شام بپزم و از اینکه عدس قرمز توی خونه نبود و از اینکه اینهمه وقتم امروز تلف شد .و از اینکه کردیتهایی رو که لازم دارم بگیرم اینهمه نا مفهوم نوشته و چیزی ازش سر در نمیارم ...دیگه ؟از دست مدیرمون هم عصبانیم با اون ریش درازش .
خشم
1- به علت نامشخصی هی در مورد دوران نوجوانی و اون روزها فکر میکنم. شاید چیزی من رو یاد اون روزها انداخته و حالا ذهنم دست بردار نیست . شاید هم جدایی از هاچ من رو از نظر روانی برگردونده به سالهای قبل؟ نمیدونم.
2-راستی متوجه شدم معملی که درست قبل از من توی همین کلاس کار میکرده ، بعد از سالها خونه نشینی و بچه داری ،پارسال اولین سالی بوده که برمیگشته سر کار. و جالب اینکه از شوهرش جدا شده بوده و میگن اونقدر غمگین بوده که نمیتونسته درست کار کنه و ازش میخوان که سال دیگه بر نگرده.
عجب تصادفی. برای همین به هرکس گفتم جدا شدم یکجوری نگام کرد.
3-وقت گرفتم برای مشاوره، ایندفعه ایرانی نیست، امریکاییه. میتونم فرض کنم که در بدترین حالت 15 دلار سهم بیمه ام رو میدم و یکساعت معلم خصوصی انگلیسی دارم چطوره؟ صداش که خیلی مهربون نبود. صبور هم بنظر نمیرسید ، این قضاوت اولیه هست البته نمیشه مطمئن بود.
4-من توی دورانهای مخلتف زندگی نفرت و خشم خودم رو سرکوب کردم و اسمش رو گذاشتم درک کردن و بخشیدن دیگران. برای بخشیدن یا درک کردن مرحله اول حس کردن خشم و نفرت هست. من شاید بخودم حتی اجازه ندادم که خشم و نفرت رو احساس کنم و احتمالا مقصر اصلی توی این زمینه مامان هست با الگوی بخشش و بزرگواریش. آدمی که هیچوقت نفرت و خشمش رو بیان نمیکرد و هیچوقت از کسی گله نمیکرد بابا یک ا ستنثا بود. و سعی میکرد همیشه عادلانه قضاوت کنه.شاید ذات اون این بود نمیونم. شاید من سعی کردم ادای چیزی رو در بیارم که نیستم.دارم با احساساتم رو راست میشم یکجورایی...دارم یاد میگیرم که خشمگین و منتفر باشم.
منظورم این نیست که در این حالت بمونم. اما برای گذشتن از چیزی اول باید احساسش کرد و پذیرفتش.
5-ورزش نمیکنم چون هنوز خوب خوب نشدم. انشالا از فردا
6- یکی به من بگه چه بلای سر گوگل ریدر اومده لطفا؟
س
عصر یکشنبه ست. جاتون خالی الان نون خامه ایهایی رو که ازوالمارت خریدم از فریزر در آوردم و نوش جان کردیم. چقدر خوبه وقتی روزهای یکشنبه آدم یک عالمه تلفن از ایران داشته باشه انگار که رفته مهمونی و همه رو دیده .خواهر ها و برادرهام همه زنگ زدن.وقتی که فاصله تلفنها کم بشه ،میشه از جزئیات گفت و زندگی هم رو از نزدیک پیگیری کرد. امروز از صبح خونه بودم. غذا پختم سبزی شستم. پسرک خونه بود و با هم نشستیم خورشت کرفس خوردیم و ماست وسبزی خوردن . یکجورایی دارم از کدبانو بودن لذت میبرم. از اینکه خونه ام تمیزه و همه چیز مرتبه. این احساس رو از وقتی از کانادا اومدم نداشتم.. روزهای یکشنبه بعد ازظهر اصلا نباید از خونه رفت بیرون ، اینطوری آدم دچار دلتنگی روزهای یکشنبه هم نمیشه .باید خونه رو مرتب کرد، غذا پخت ،تی وی دید..دوش گرفت لاک زد.. دارم کارهای مدرسه رو مرتب میکنم و اولین progress report بچه ها رو مینویسم. پسرک هم پشت کامپیوترش نشسته و همه جا آرامش جریان داره. جای دوتا چیز خالیه، یک سگ گرم و نرم و مهربون که پایین پای آدم نشسته باشه و بعد جای یک آقای مهربون که .. بگذار ببینم خب مثلا پشت لپ تاپ خودش نشسته، یا داره کتاب میخونه یا تی وی میبینه و گاهی با مهربونی دستشون میگذاره روی شونه آدم و گونه آدم رو میبوسه. راستش مطئمن نیستم دلم بخواد با این آقای خوب و مهربون زیر یک سقف زندگی کنم. ...دیروز توی ماشین فکر میکردم که بر عکس چیزی که توی رزومه هام مینویسم من ابدا برای کارهای گروهی ساخته نشدم. دوست ندارم چیزی رو با کسی سهیم بشم حتی اتاقم رو، من اهل تعامل کردن با دیگران نیستم، البته که در عمل وقتی که در چینین شرایطی قرار بگیرم خیلی هم از خودم انعطاف نشون میدم اما این انتخاب من و چیزی نیست که ازش لذت ببرم من از کارهای فردی لذت میبرم...ازدواج یا زیر یک سقف زندگی کردن یکجور تعامل بزرگه . و چطور میشه کسی رو همیشه در کنار خود داشت و در عین حال مستقل و آزاد بود؟شاید فقط درصورتی که اون آدم بطور استثنایی خاص باشه و تنهایی آدم رو بهم نزنه. نه بخواد به آدم آویزون بشه و نه آدم خودش رو بهش آویزون کنه.
-چرا بعضی از شماها فکر میکنین کسی که یک ز ن دانی دهه ش صت بوده نمیتونه یک زندگی معمولی داشته باشه؟ چرا فکر میکنین هویت آدمها رو باید با این چیزها تعریف کرد و بجای اینکه بگین ز ن دانی دهه شص ت نمیگین، دهه ش صت به ز ن دان افتاده؟
؟
خیلی چیزها هست ، از گذشته که گوشه و کنار ذهنم ماسیده. چیزهایی که شاید هیچوقت به خودم اجازه ندادم دردش رو به اندازه کافی احساس کنم . مثل منطقه ممنوعه ای که دورش حصار کشیده باشن..، ولی واقعا چرا ؟ .. عجیبه که فکر کردن به اون سالها هیچ تداعی احساسی برام نداره...شاید اونقدر ها هم که همه فکر میکن دردناک نبوده ..انگار که این من نبودم، حتی تصور روشنی ندارم که آیا دلم هم میگرفت؟غروبهای جمعه اش چجوری بود؟ یادم میاد که دلم میگرفت ولی این دلتنگی رو نمیتونم دوباره احساس کنم و این نتونستن مربوط به فاصله زمانی نیست ،چون خاطرات احساسی سالهای قبلش به روشنی و وضوح هستن و قابل تکرار شدن .شاید این مکانیزم دفاعی ذهنه که اجازه تجربه احساسی خاطراتی رو که زیادی اذیت کننده هستن نمیده، هیچوقت در موردشون ننوشتم ، نه برای خودم و نه اینجا . شاید نخواستم زندگیم رو دراماتیزه؟ ( اینجوری میگن ) بکنم . ، .ولی این خاطرات اثر خودشون رو به هر حال میگذارن ، نه ؟الان دوست دارم در موردشون بنویسم ، چراشون هم نمیدونم. بهر حال خیلی از شماها هیچوقت من رو نمیبینین و از من جز یک اسم مستعار که اسم واقعیم هم نیست چیز زیادی نمیدونین.
بدترین روز کی بود ؟ اون روزی که همه وسائلم توی یک کیسه زباله مشکی بود که داشت پاره میشد و با خودم توی یکی ازراهروهای قز لحصار اینور و اونور میکشوندمش؟از زیر چشم بن د اشعه های نور خورشید پیدا بود که دونه های گرد و غبار توش میرقصید و تا زمین ادام داشت ، یادمه که من رو یاد تابلوی شام آخر انداخته بود .. راهرو خیلی طولانی بود انگار که تا ابد ادامه داشت و یادمه که اون روز بشدت احساس غربت کرده بودم چون هیچکدوم از دوستام باهام نبودن و نمیدونستم که کجان ....شاید بدترین روز وقتی بود که مامان با چشمهای وحشت زده وسائل ضروریم رو آورد دم کم میته ، یک چادر سیاه هم توش بود وقتی سوار اتوبوس شدیم و بطرف ا و ین رفتیم و فکر کردم که بیرون اومدن از این مهلکه به این آسونی ها نیست اما اصلا هم فکر نمیکردم که 4 سال طول بکشه ، هیچکس فکر نمیکرد... توی او ین همه چیز غم انگیز بود. نباید در موردش بنویسم نه؟شما میتونین نخونین، دهه 60 بود و من بزور 16 سالم بود. توی راهروهای ا وین ترافیک وحشتناکی بود. اولین چیزی که یادمه سینی فلزی غذا بود، تویش قیمه بود و پلو وآدمهایی که کنار راهرو نشسته بودن و بعضی هاشون پاهاشون باند پیچی شده بود و بعضی ها ناله میکردن و صدای پا سدارها که زیاد مهربون نبود خاطره بعدی از او ی یک پنجره کوچولوست که از بند دویست و چ هل میشد طبقه پایین رو تماشا کرد و بعد پرواز بسیار غم انگیز کلاغها موقع غروب...یادم نیست درست چند روز اون پایین بودم یک شب شاید؟ بهش چی میگفتن؟ یادمه که همه مدتی که اونجا بودی حق حر ف زدن با کسی رو نداشتی و همه مدت با چشم ب ند بودی تا باز جویی بشی وتکلیفت معلوم بشه و بفرستنت توی بند. بند مجموعه چند اتاق دربسته بود. وقتی رسیدم بهم اجازه دادن که چشم بندم رو باز کنم ، صدای همهمه میومد .دوتا خانم جا افتاده که یکیشون موهای رنگ کرده بلوند داشت یک لیوان پلاستینیک قرمز و یک قاشقش داد دستم . در اتاق رو که باز کردن پر از آدم بود. اونقدر که برای نشستن هم بزور جا بود. ترافیک وحشتناکی بود اون روزها. بعد همه ریختن دور و برم و از اوضاع بیرون پرسیدن... دوستام اونجا نبودن. شاید توی اتاقهای دیگه بودن.
ا وین جای خوبی نبود.جایی بود که بعضی شبها بچه ها صدای گلوله ها رو میشمردن. او ین جایی بود که بچه هایی که برای بازجویی رفته بودن با پاهای زخمی برمیگشتن. اوین ج ایی بود که در اتاقها برای رفتن به دستشویی روزی 3 بار باز میشد . بین دستشوییها حائلی نبود... و وقت دستشویی محدود بود . او ین جایی بود که شبها باید دو شیفته می خوابیدی و حتما به پهلو برای اینکه جا نبود برای طاقباز خوابیدن..ا وین پر از بچه بود، همه دبیرستانی و دانشجو.
خیلی خوب بسه سردمه و دستهام داره میلرزه. بقیه اش شاید برای بعد.
پراکندگیهای 14 گانه
1-برف داشتیم امروز. زمستونها رو دوست ندارم مخصوصا وقتی خونه پدری( مادر-پدری؟) دیگه در کار نیست که آدم جلو شومینه اش لم بده و ناز آدم رو بکشن و براش انار دون کرده با گلپر بیارن و بچه اش کوچک باشه و آدم خیالش راحت باشه که یکی داره از بچه اش مواظبت میکنه .
2-صبح رفتم چرچ مثل همیشه، همین هفته ای یکبار نوشتن، در مور موضوعات مختلف نوشتنم رو خیلی بهتر کرده. الان دیگه زیاد لازم نیست فکر کنم، کلمات خودشون میان .یکی از دوستام میگه تنها راهی که آدم بتونه به انگلیسی آفکر کنه اینه که اصلا فارسی حرف نزنه،شاید راست میگه. بیشترین فارسیی که من حرف میزنم با پسرکه که اون هم که حاضر نیست با من انگلیسی حرف بزنه.
3-بعضی چیزها داره برام بصورت روتین در میاد . مثلا جمعه ها بعد از کار میرم والمارت خرید هفتگی و شنبه ها بعد از چرچ میرم خرید میوه. ویکشنبه ها میرم طبیعت گردی و قبلش تلفنی با ایران حرف میزنم، کم کم روتیهای دیگه ای رو بهش اضافه میکنم.
4-یک مشاور پیدا کردم( آمریکایی) زنگ میزنم نیست و اون زنگ میزنه من نیستم و خلاصه هنوز موفق نشدیم با هم حرف بزنیم.
5-خونه به صورت قابل قبولی در اومده و رنگها و اشیا به تعادل رسیدن. اونطوری که وقتی دور و برم رو نگاه میکنم همه چیز قابل قبول و قشنگه. . شاید یک روزی عکسش رو گرفتم گذاشتم اینجا..
6-الان بیشتر از یک ماهه که جدا شدم. سخته گاهی، ولی احساس پشیمونی نیمکنم چون چاره ای دیگه ای نداشتم برای تموم کردن اون زندگی فرسایشی.
7-با اینکه جام تنگ میشه دارم فکر میکنم که تردمیلم رو از انبار بیارم توی اتاق خوابم ، اینطوری امکان ورزش کردنم بیشتر میشه. یک کلاس یوگاه هم هست این دور و برها نمیدونم درسته که برای اینکار بودجه بگذارم یا نه.
8-دوستهای خوب و نزدیک لازم دارم. از اون دوستهایی که وقتی کنار آدم هستن لازم نیست آدم دائم باهاشون حرف بزنه ، بودنشون کافیه. مثل موفرفری.هنوز برای سفر به تورنتو برنامه نریختم و هرچی دیر بشه بلیط گرونتر میشه.
9-دارم فکر میکنم که بچه های چرچ و معلممون رودعوت کنم . هر هفته وقتی مینویسیم در مورد نوشته مون هم حرف میزنیم و برای همین همدیگرو خیلی خوب میشناسیم.
10-درسته که سوال زیادی کردن طرف مقابل رو معذب میکنه و یکجور فضولی ولی سوال نکردن هم خوب نیست. چرا کسی توی محل کار از من نمیپرسه که جدایی چه احساسی به آم میده؟ که دلم میگیره یا نه؟ و.. اگر آدم دلش بخواد در مورد چیزی حرف بزنه و ازش سوال نکنن چی؟ چرا ما در مورد احساسات همدیگه سوال نمیکنیم؟
11-از دیشب تاحالا یک عالمه زنجبیل تازه دم کرده خوردم و گلوم میشه گفت خوب شده. شاید اثر روانیه یا هرچی ولی برای من خیلی خیلی موثره و همین خوبه.
12-دیدن درختهای کریسمس توی میسیز غمگینم کرد. میدونم اشکال از اونها نیست ، بعضی موقعها دیدنشون بشدت شادم میکنه. یاد چی افتادم؟ شاید یاد آخرین کریسمس تورنتو و یاد فرویو مال، شاید یاد اولین کریسمس آمریکا که مامان هاچ تازه پیداشده بود و ما یک درخت طبیعی گنده گذاشتیم..و اونها کلی به من هدیه دادن ..کاش میشد ذهن رو از همه خاطرات پاک کرد یا نه بهتره بگم شاید میشد خاطرات احساسی رو پاک کرد و همه چیز رو همونطور که هست احساس کرد و دید بدون دنباله هایی که به گذشته وصلش میکنن.
13-توی فروشگاه یک سگ دیدم( نمیدونم چجوری آورده بودشن اونجا ) دلم ضعف رفت برای بزرگ کردن یک سگ کوچولو.چقدر هم رنگ پاپی بود.
14-دیگه؟ دلتنگی ما از بعد ازظهر دوباره برگشته کماکان که میگذارمش به حساب بعداظهر روز های تعطیل شاید
دیابت
امشب توی لابی خونه ما هالوین پارتی بود. بعد این خانم ایرانیه، مدیر ساختمون روکه یک پسر کوتاه قد و لاغره به من نشون داده میگه اینو که میبنی دیابت اینجوریش کرده وگرنه قبلا ( بادست نشون میده) یک آدم چهار شونه وقد بلند بود.
ق
الان اومدم خونه،پسرک نیست. فکر کردم خونه بدون اون چقدر سوت و کوره،فکر کردم وجود پسرک چقدر بهم انگیزه میده برای ادامه دادن و خوب بودن.
کاری نکردن خیلی ر احته. سر کار بی حوصله ام. امروز به نظر به اندازه یک قرن طول کشید.اصلا واقعا اینکار رو دوست دارم؟ اگر ندارم پس چکاری رو دوست دارم؟ خب من کار کردم با بچه ها رو دوست دارم ولی توی این کار استقلال ندارم. بهتره دو دستی بهش بچسبم که فعلا تنها امکانمه برای ادامه حیات.هنوز فکرم اونقدر درست کار میکنه که بتونم این رو قضاوت کنم که اشکال از بیرون نیست اشکال از درونه خودمه. زنگ زدم به این مشاور ایرانیه رفت روی پیغام گیر و منهم پیغام نگذاشتم.
من هیچوقت دارو رو امتحان نکردم. آدم رو که نمیکشه خب فوقش اینه که زود قطع میکنم نه؟ همه میگن جدایی و طلاق دوران سختیه ولی برای من توی زندگی همیشه دورانهای سختی بودن که بخوام پایین بودن مودم رو توجیه کنم مثلا زندگی با هاچ. و قبلش؟ وقتی دانشجو بودم؟هیچوقت افسرده نمیشدم؟ او موقع که هاچی در کار نبود بود؟ نه ولی چیزهای دیگه بود. خب برای همه هست. خب همه هم گاهی بالا و پایین میشن نمیشن...
نمیدونم این فکرها کلا چه کمکی میکنه، احتمالا هیچی. یک ماهه که جز روزهای یکشنبه درست و حسابی ورزش نکردم هنوز اتاق ورزش اینجا رو ندیدم.
خب یک هفته همه کارهایی که فکر میکنی بهترت میکنه بکن و از یک مشاور جدید وقت بگیر باشه؟ کارهایی که لازمه بکنی:
-ورزش مرتب هر روز ، وقتی که میرسی خونه . بعدا اگر تونستی صبح زود.اگر هوا خوب نبود اتاق ورزش و اگر خوب بود پیاده روی. مهم نیست که چقدر کار دارم یا شام حاضر نیست
-خواب حتما تا قبل از 10:30 و شبها قبل از خواب دوش میگیرم حتما.
-غذای خوب.حبوبات حتما کنار هر غذا. زعفران و چای سبز و ویتامینها.شبها قبل از خواب یک لیوان شیر ولرم. صبحها اوتمیل . م م حتما روزی دوتا موز
-مدیتیشن یا یوگا ولی چه وقت؟ صبح زود؟
-نوشتن. احساست منفیم رو بنویسم
دیگه؟ فعلا همین اگر وقت کنم خیلی خوبه.
باید وقتم رو خوب تنظیم کنم تا به آشپزی و کارهای دیگه هم برسم.
فردا حتما به مشاور زنگ بزنم.
ل
حال بد من ربطی به محیط نداره. ربطی به بودن و نبودن هاج نداره. یک چیزهایی اینجا هست یک جیزهایی که همه چیز رو خراب میکنه.یکجور احساس گم شدگی و تعلق نداشتنه. ترسه ترس از دست دادن چیزی. ترس گم شدن. ترس گم کردن.ترس تنها رها شدن. انگار با خودت در کلنجار باشی. با خودت به صلح و صفا و آرامش نرسی. یکجور بی قراریه. عقل و منطقم میگه که همه چیز خوبه. میگه از عهده همه چیز بر میام. ولی این یک احساسه. یک چیزی که میخوام ازش فرار کنم. میخوام نبینمش و نمیدونم چیه.یک چیزی که آگر آروم بشینم و دست و پا نزنم باهاش مواجه میشم و این میترسونه من رو. اون چیه؟ خودم؟ باید با خودم موجه بشم در آرامش. و قبولش کنم؟ یا اینهمه فسفه بافی و علت یابی کار احمقانه ایه برای اینکه اینها فقط بخاطر بهم خوردن تعادل مواد شیمیای بدنمه؟ مثلا تعادل هورمونی و دوپامین و اینها؟ و من الکی سعی میکنم که یک جور دیگه ای درستش کنم و نمیشه؟ چی میخوام که حالم خوب شه؟ میخوام دوباره بچه بشم. میخوام مسئولیت نداشته باشم. یکی باشه که همه مسئولیتهار و بعهده بگیره. میخوام دورم پر از آدمهای بزرگ و قوی باشه که از همه چیز مواظبت کنن.. اینظوری حالم خوب میشه واقعا؟
دلم میخواد میشد مغز رو پاک کرد از همه خاطرات افسردگی زا. دلم میشد مغز رو گردگیری کرد و بعضی سالها و بعضی چیزها رو برا ی همیشه پاک کرد. احساس افسردگی وقتی هست هی میتونه با هر تلنگری تکرار بشه مثل خوشحالی و عشق و چیزهای دیگه.جز سعی کردن چکار میتونم بکنم؟
حالم خوب نیست و هیچ دلیل واقعی برای این خوب نبودن وجود نداره. نگرانیهای کاری هست، نگرانی درس و واحد گرفتن هست، مساله جدا شدن و تنهایی هم هست ولی علاوه بر همه اینها میدونم یک چیز دیگه ای هم هست. یک چیزی که چنگ میندازه توی وجودم مثل یک خرچنگ گنده نمیگذاره که نفس بکشم. انرژیم رو میگیره. نمیگذاره از بودن لذت ببرم...هیچ چیز با روزهایی که حالم خوب بود فرقی نکرده. روزهایی که حالم خوب بود اصلا با این سوال مواجه نمیشدم که " خب که چی؟" زحمت بکشی کار کنی درس بخونی که کارت رو حفظ کنی که فقط ادامه حیات بدی؟ میارزه واقعا به اینهه زحمتش؟..یک چیزی که خیلی حالم رو بد کرد وقتی بود که رفتم دانشگاه. راهروهای دانشگاه موقع غروب غم انگیزن و دانشجوها هر کدوم یکطرف ولو شده بودن. برام احساس برگشتن به عقب بود.. برگشتن همیشه یکجواریی افسردگی زاست شاید..شاید هم چون حالم خوب نبود چنین احساسی پیدا کردم...شاید انگیزه هام رو از دست دادم. آدم وقتی توی یک ازواج بد گیر کرده بهترین انگیزه برای زندگی رو داره ،اونم آزادی و خلاص شدن مستقل شدنه. این به آدم انرژی میده برای مبارزه برای ادامه. الان در حال حاضر رویا های من چیه؟ موتور زندگی من چیه؟ اینکه هر روز از سر کار بیام خونه؟ منتظر آخر هفته ها؟ بعد دوباره یک هفته جدید؟ ولی آخه خیلی وقت نیست که گذشته. زوده برای اینکه زندگی جدید دلم رو زده باشه. من هنوز زندگی جدید رو درست و حسابی شروع نکردم .برای همینه که فکر میکنم اون تو یک اتفاقاتی میفته. یک چیزی مثل همون زمینه ژنتیکی و بالا و پایین شدن بعضی مواد. دلم میخواد مثل یک خرس قطبی یک چاله گرم و نرم پیدا کنم و همه زمستون رو توش بخوابم و کسی بیدارم نکنه. نه گرسنه بشم و نه تشنه...میدونم زندگی میتونه خوب باشه. میدونم خیلی چیزها هست که میتونه خوشحالم کنه و هیجان آور باشه. میدونم که هست.... یک چیزی این تو درست اتفاق نمیفته. باید برم دکتر. کجا ولی؟ هیچ چیز سخت تر از پیدا کردن یک دکتر جدید نیست. برم پیش مشاور قبلیه که ایرانی بود؟ شاید اون بهم یک روانپزشک معرفی کنه؟م م . یک ساختمون نزدیک ما هست که مشاور هم داره. شاید اول اونجا رو امتحان کنم. یک چیزی مثل یک خرچنگ خیلی گنده هست که توی وجودم لنگر انداخته و نمیگذاره که خوشحال باشم.خیلی خوب. بجای این حرفها این کارهایی هست که می کنی:
شماره دو سه تا مشاور رو این دور و برها پیدا کن.
تلفن اون مشاور قبلی رو پیداکن
برو دوش بگیر و گل گاوزبون درست کن برای خودت.
اگر وقت کردی یکمی هم کارهای مدرسه رو انجام بده. سعی کن دیر تر از 10:30 نخوابی. باشه؟
- حالم بهتره. شماره هایی که میخواستم نوشتم. کمی کار مدرسه رو انجام دادم. با ش تلفنی یکمی حرف زدم. حالا میخوام گل گاو زبون درست کنم و بخوابم. خودم رو دارم خودم رو. اینکه کم نیست هست؟ گاهی برای هم کافی هستیم و گاهی نه.
بدی حالم سه تا دلیل میتونه داشته باشه. اولیش شروع دوباره قرصهای هورمونی که بخاطر درمان کیستم میخورم و یک ماهی سرم شلوغ بود و توی خوردنش و قفه افتاده بود. دومیش اینکه دیروز مشاور دانشگاه رو دیدم و تعداد کردیتهایی که لازم دارم خیلی بشتر از انتظارمه تازه با اینکه یک مدرک کانادایی دارم میگفت تافل هم باید بدم ..سومیش هم اینکه ....دلیل خاصی نداره در امتداد خوب شدن و بد شدنهای همیشگیه.
عصرهای یکشنبه
ای عصرهای یکشنبه چرا اینقدر روح آدم رو میخراشه. منکه خودم هم نمیدونم چی می خوام. یا چی حالم رو خوب میکنه. شنبه که خوب بود. صبح یکشنبه هم که برای سومین هفته متوالی رفتم دور دریاچه، عکس هم انداختم که سر فرصت میگذارم اینجا... رابطه ام با پسر ک هم که اینروزها خوبه، خونه هم که خوشکل شده....هرچقدر جمعه غروبها دلپذیر و خوشانیده برعکس یکشنبه عصرها. هوا که تاریک میشه خوب میشم. شاید باید آدم فاصله عصر تا تاریک شدن هوارو بگیره بخوابه. نه دلم میخواد خونه باشم نه بیرون. دلم میخواد یکجای تاریک باشم. مثلا زیر پتو.
فردا همه مدارکم رو میبرم دانشگاه برای ارزیابی . خدا کنه کردیتهای زیادی نخوام. لیسانس معلی من مشروط (موقت؟) هست یعنی ازوقتی که استخدام شدم 3 سال وقت دارم تا سرتیفیکیشن معلمی رو بگیرم. بعد از اون تا فوق لیسانس فقط 2 تا کورس فاصله هست و برای اون دو تا کورس دیگه عجله ای نیست.
اولین مهمونی
خب ، اینهم از اولین مهمونی کوچولوی خونه ام. "ف" بود و همسرش، "آ" بود و "ش" و من و پسرک.همه چیز خوب بود و بهمه خوش گذشت .پسرک دوباره مهربون شده..و این یعنی که باز یک عالمه برام حرف میزنه. از تئوریهای جدید فلسفیش هم میگه..طولانی.این رزوها اینطوری فکر میکنه که "خود آگاهی" و مغز از هم جدا هستن و خود آگاهی بعد از مرگ ادامه پیدا میکنه و چیزی به نام مردن وجود نداره..پیشبیینی من اینه که پسرک که بشدت خودش رو ضد مذهبی میدونه در آینده دور یا نزدیک بشدت.. چی اسمش رو بگذارم؟ سپریچوالیست؟ خداپرست یا معونیت گرا میشه و خودش هم نمیدونه .
نظرات ()
