زندگی بد نیست.

امروز دلم برای هاچ تنگ شده بود. هی فکر کردم به ی بهانه ای بهش زنگ بزنم و آخرش نزدم. دلم برای بغل کردن پاپی ،برای بوی تنش ،برای نگاه قهوه ای معصومش لک زده...

خب میتونستم ازش بپرسم که اون امتحانه رو قبول شده یا نه..میتونستم ازش حال پاپی رو بپرسم ،بگم چرا به پسرک زنگ نمیزنه؟...ولی فکر کردم اینکه نمیشه گاهی آدم بهتره جلوی دلش خودش رو بگیره و یکمی هم فکر دل دیگران باشه.

یک دوران کوتاهی بود خیلی کوتاه که من با هاچ خوشبخت بودم. امروز فکر کردم  که همونطور که تصاویر و کلمات و بوها در قسمتهای مختلف مغز ثبت میشن یک جایی هم هست برای خاطرات احساسی. وقتی یک زمانی یک نفر رو دوست داشتیم ، یا عاشق بودیم این خاطره احساسی یک جایی ثبت میشه و بقیه خاطرات منتظر میمونه تا با تلنگری از عمق به سطح بیاد. میشه اون احساس رو تا ابد دوباره تجربه کرد. گاهی با همون شدت و حدت. اینکه من دلم برای هاچ تنگ شده بود معنیش این نیست که من دلم برای هاچ امروزی تنگ شده یا دلم میخواد باهاش زندگی کنم یا حتی باهاش قهوه بخورم، نه. من دلم برای اون تصویر احساسی که گوشه ذهنم آویزونه تنگ شده. برای خاطره یک .. اسمش رو چی بگذارم ، عشق؟  شاید.

زندگی بد نیست. صبحها توی یک مسیر خیلی قشنگ رانندگی میکنم و از تماشای درختها که زرد و نارنجی شدن لذت میبرم. صبحونه ام رو سر چراغ قرمزها میخورم، رادیو گوش میدم، اخبار و موزیک. یک چیز دیگه این که فهمیدم اینه که هرچی آدم آروم تر و ریلکستر باشه زندگی کمتر جفتک می اندازه...تقلا کردن و به در و دیوار خوردن کمکی نمیکنه. فردا مهمون دارم. صبح میرم چرچ بعد میام غذا درست میکنم. یکشنبه هم میرم جنگل نوردی.. یک قالی کوچولوی قرمز خریدم . با یک چراغ پایه دار که میخوام الان نصبش کنم ...نه زندگی  اصلا بد نیست.

   + ترانه - ٤:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠

کدو حلوایی

امروز با بچه های کودکستانی رفتیم مزرعه کدو حلوایی خیلی خیلی خوش گذشت .برای چند ساعت شدم یک بچه  5 ساله شاد، مثل موقعی که پسرک بچه بود و همه چیز رو یکبار دیگه با اون و از چشم اون کشف میکردم ...هیجان و شادی بچه ها بشدت مسریه. بیرون خبری نبود. فرض کنید یک شهر بازی خیلی خیلی معمولی ، و یک رودخونه با یک قایق که هی توی دست انداز ها بالا و پایین میرفت و بچه ها از ته دل میخندیدن و دیگه مجسمه های هالوینی و خرمنهای روی هم تلنبار شده و بعد یک جایی هم که به هر کس یک کدو میدادن و ..یک تونل وحشت و  از این جور چیزها... من و هاچ دیسنی لند رفتیم و اصلا اینقدر به خوش نگذشت چون خوش گذشتن بیشتر از اینکه به جایی که میریم مربوط باشه به این مربوطه که با کی هستیم. هوا عالی بود، همه چیز خوب بود. من با سه تا از بچه ها بودم که یکیشون همونیه که خرچنگ قورباغه مینویسه خیلی شاد و فعاله و همه اش باید مواظب بودم که گم نشه.

یکی از اتفاقاتی که بعد از جدایی افتاده اینه که شادیهای من عمیقترن. یک ازدواج بد مثل یک درد مزمن میمونه که نمیگذاره آدم لذت چیزی رو عمیقا حس کنه. مثل یک سردرد یا دندون دردی که همیشه هست و خودش رو با هر تجربه ای قاطی میکنه و هیچ چیز اونطوری که هست احساس نمیشه. نمیگم که همه روزهام سبز و آفتابین ، نه. ولی وقتی که شادم این شادی عمیقتره و رنگها قشنگتر.

   + ترانه - ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠

خرچنگ قورباغه

بعضی از ما ها توی بچگی محبت رو فقط بصورت مشروط دریافت کردیم. به بعضی از ماها تصاویر ذهنی از خودمون داده شده که واقعیت نداشته. منظورم تصاویر منفی نیست،منظورم  تصاویر ذهنی مثبت غیر واقعیه که بعد ها برامون دردرسر ساز شدن...یک پسر کوچولوی بانمک موبور و عینکی هست که من رو حداقل از یک جهت یاد بچگی خودم می اندازه. یادمه کلاس اول که بودم از دست خط خودم خجالت زده بودم...نه برای اینکه کسی سرزنشم کرده بود که بد مینویسم برعکس برای اینکه بهم تصاویر ذهنی غلط داده بودن ، جلوی همه از خوش خطیم تعریف کرده بودند، چیزی که میدونستم نیستم .و از درسم و خیلی چیزهای دیگه ای که واقعا نبودم  . ...  این باعث شده بود فکر کنم چیزی که هستم اونقدر  خجالت آوره که باید پشت کلمات قشنگ قایمش کرد...این پسر کوچولویی که میگم  خیلی باهوش و خیلی خیلی خلاقه ولی هر وقت نزدیکش میشی دستش رو میگذاره روی نوشته هاش تا کسی نبینه ،خیلی خرچنگ قورباغه مینویسه و من  احساسش رو خوب میفهمم. هر وقت چیزی رو نمیدونه وانمود میکنه که میدونه،یا کلاشروع میکنه به لجبازی و موضوع رو منحرف کردن. من دارم بهش یاد میدم که لبخند بزونه بگه:" نمیدونم" دارم بهش یاد میدم که آدم میتونه چیزی رو ندونه و هنوز احساس خوبی داشته باشه. دارم کمکش میکنم تا دست خط خرچنگ قورباغه اش رو دوست داشته باشه وقبول کنه که دست خطش خوب نیست و این اصلا اشکالی نداره. چیزی که کسی به من یاد نداد.

من همیشه یک " بچه خوب بودم" که اشتباه نمیکرد. که همه چیزش کامل بود. این تصویری بود که مامان برای من ساخته بود.طوری رفتار میکرد که انگار اشتباه من رو ندیده. و این از صد تا تنیبیه بدتر بود. اینطوری شد که من فکر کردم اون چیزی که هستم به اندازه کافی خوب نیست و اشتباه کردن چیز وحشتناکیه که حتی نباید ازش حرف زد، درست مثل ندونستن، مثل بد خط بودن. من هم همیشه خرچنگ قوربا غه هام رو از معلم کلاس اول قایم میکردم با اینکه اون خیلی خیلی مهربون بود.

کسی من رو بخاطر بد خطی یا ندونستن یا خوشحال نبودن هیچوقت طرد نکرد ، لازم نبود برای اینکه یک والد سختگیر و بدون انعطاف درونم داشتم .خودم بودم که یاد گرفتم خودم رو طرد کنم. هر وقت افسرده و غمگین بودم هر وقت چیزی بودم که با کامل بودن فاصله داشت خودم رو طرد کردم. شروع کردم به یک دیالوگ درونی،با کلمات یا بدون کلمات خودم رو تحقیر کردم...

این تجربه احساسیه جالبیه. باید تجربه اش کنید. باید تجربه کنید که میتونین اشتباهات مسخره و خجابت آور بکنین ولی  همچنان خودتون رو نوازش کنید و با شکوه باقی بمونین. این کاملا امکانپذیره. شاید مرز افسردگی و غم همینه.  ما به خودمون اجازه غمگین بودن نمیدیم. برای اینکه بخاطر شاد نبودن و گریه کردن از طرف والدینمون طرد شدیم. هر وقت غمگین میشیم اون دیالوگ لعنتی شروع میشه. اگر بتونیم کنترلش کنیم خیلی چیزها تغییر میکنه ، خیلی چیزها. من دارم تجربه اش میکنم. شاید این کلمات وقتی به تجربه عملی درنیومده زیاد معنی نده نمیدونم.باید خودتون تجربه کنین.اگر بچه تون خرچنگ قورباغه مینویسه نگین که خطش قشنگه، اگر نقصی هست ،طوری وانمود نکنین که اون رو نمیبینین، ببینین، درموردش حرف بزنین و قبولش کنید تا اون هم بتونه خودش رو همونطور که هست قبول کنه.تعریف و تمجید الکی نکنین هیچوقت.

   + ترانه - ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠

ا

از وقتی خواهر بزرگم زنگ زده و گفته که برای خودش و پسرش دعوتنامه بفرستم تابستون بیان پیشم ، همه اش دارم گریه میکنم، از خوشحالی یا دلتنگی.. انگار برگشته باشم به اون سالها. اون سالهایی که دانشجو بودم و شب میرفتم خونه شون میموندم و خواهرم چقدر مهربون بود و بچه هاش همبازیهای دوران کودکی کن ...این یکی خواهر زاه ام از من 8 سال کوچکتره صداش شبیه پسرکه ، بحث کردنش شبیه پسرکه...یادمه که وقتی همسن الان پسرک بود کلی حرف داشتیم که بزنیم. این خواهرم بشتر از همه ما شبیه باباست. دلم براش تنگ شده خیلی....

   + ترانه - ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠

 

جمعه است. از سر کار رفتم خرید میوه،مدتها بود که از خرید میوه وسبزی اینهمه لذت نبرده بودم و اصلا یادم رفته بود که یک زمانی خرید میوه و سبزی رو چقدر دوست داشتم.  یک والمارت جدید در 2 مایلی ما باز شده.  و جود والمارت یعنی اقلا 30% پایین اومدن هزینه های ماهانه، حتی اگر فقط بعضی از  چیزها رو از اونجا بخری. فروشگاه چون جدید باز شده بود هنوز خلوت بود. به هرچیزی که فکر میکردم و دنبال هرچیزی میگشتم میدیدم که جلوی  چشممه. حتی دنبال ماشینم هم زیاد نگشتم. صبح بارون شدید میومد عصر که میومدم خونه همه جا آفتاب قشنگی بود... اسفناجها رو پختم . لوبیا سبزها رو شستم. کاهو شستم. خریدهامو جا بجا کردم خونه رو کمی مرتب کردم. پسرک رفته دی سی و دیر میاد . نمیدونم باید منتظرش بیدار بمونم یا نه.. آرامش خونه رو دوست دارم. فکر کردم اگر تنها بودم و پسرک با من زندگی نمیکرد هم انگیزه برای خرید و آشپزی داشتم یا نه؟ شاید در اونصورت بیشتر بیرون غذا میخوردم و کمتر غذا میپختم. .. راستی اون homework که فرستادم بالاخره جوابش اومد و سرتیفیکیشن گرفتم براش،چیزی مهمی نبود،یک چیزی  مربوط به کار مدرسه. روز training بعد از اسباب کشی بود و تا صبح نخوابیده بودم و هیچی یاد نگرفته بودم . حتی نذر کردم به یونیسف هم پول بدم.

 جلوی تی وی نشستم و شام خوردم بعد یک کیک که تازه خریدم.همه   چیز آرومه.همه چیز عالیه.حالم خوبه احساس خوشبختی میکنم.

   + ترانه - ٥:٤٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠

خانه های غمگین

نه اینکه احساس تنهایی نکنم و دچار افسردگی نشم ، نه اینکه بعضی شبها بشدت  دلم نخواد کسی بغلم کنه... اما با اطمینان میتونم بگم حالم اصلا بدتر از بعضی روزهایی نیست که با هاچ زندگی میکردم.

این فکر که بدونی یکی دیگه، توی یک اتاق دیگه هست،  مثل تو  تنهاست،   اما نمیتونه نیاز تورو برطرف کنه، برات شونه امن نیست، برات گوش شنوا نیست،  دوره ،دور. انگار که دورش یک حباب شیشه ای کشیده باشن و باید تماس رو ازش گدایی کنی هزار بار بدتر از تنهاییه.

خونه ام تمیزه. یخچالم مرتبه.اشیا خونه ام رو دوست دارم و براشون احترام قائلم. نمیگذارم خوراکیهای توی یخچال به حال خودشون ول بشن و فاسد بشن و راهی سطل آشغال بشن.... نمیدونم شاید برای برای خریدنشون خودم کار کردم. هنوز که یادم میفته دلم برای خونه قبلی میسوزه که کسی دوستش نداشت. خونه ها هم روح دارن مثل آدمها. اصلا همه چیز روح داره بنظر من. روح خونه ها توی دعوا و اختلاف آدمها کسل میشه. خونه ها غمگین میشن دلشون میگیره گاهی...خونه من خوشحال بنظر میاد.

-راستی دیگه از دست "آ"  و "ف" ناراحت نیستم. یکی از همین روزها دعوتشون میکنم.

-یک نفر بهم یک روش رواندرمانی معرفی کرده به نام  Voice dialogue کسی تجربه ای ازش داره؟

- امروز یک بارون سیل آسا داشتیم، شانس این هست که مدرسه ها تعطیل بشه یعنی؟

 

   + ترانه - ٢:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠

ی

حالم بهتره.امروز زودتر از همیشه رسیدم خونه و رفتم پیاده روی. چقدر این دور و بر قشنگه .برگ درختها کم و بیش قرمز شده و هر صبح که سوار ماشین میشم اول  با برف پاکن برگهای زرد وقرمز رو از شیشه جلوی ماشینم پارو میکنم ..آگر شما مثل من عاشق طبیعت و پاییز باشین و  اگر مثل من عاشق old town شهرهای کوچولو و رستورانهای نیمه تاریک و مغازه های انتیک فروشی باشین،شما هم حتما عاشق این شهر میشین. امروز توی محیط کار همه چیز تقریبا آروم بود و من زودتر از همیشه رسیدم خونه در واقع رکودر زدم ..راستی یک معلم جدید استخدام کردن امیدوارم با اومدنش اوضاع یکم از این هرج و مرج بیرون بیاد.پسرک داره کتابخونه جدیدش رو سر هم میکنه. ظرفهای شام شسته شده و شام فردا داره روی اجاق میپزه.همه چیز آروم و صلح آمیزه. هنوز بعد از دو هفته هر وقت که از در میام تو انتظار دارم پاپی با خوشحالی بطرفم بدوه و از سرو کولم بالا بره. دلم براش خیلی تنگ شده.

   + ترانه - ۳:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + ترانه - ٢:٥٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠

ق

غروب دوشنبه است. فردا بعد از 3 روز تعطیلی میرم سرکار. امروز خونه رو جارو کردم. خورشت بادمجون درست کردم به شیوه خودم. بعد جلوی تی وی که نشستم و برای  چند دقیقه ای احساس خوشبختی و آرامش کردم . احساس کردم هیچ چیز توی دنیا نیست که بتونه آرامش من رو بهم بزنه.. بعد از نهار یکمی خرید برای خونه و یک کتابخونه برای پسرک. یکمی به خودم رسیدم. موهام رو رنگ زدم ،ناخنهای پام رو مرتب کردم و الان میخوام لاک بزنم...هنوز فیاقه ام برنگشته با حالت اول. توی آینه فروشگاهها که به خودم نگاه میکنم یک آذم غمزده و خسته میبینم. با چشمهایی که زیرش گو د افتاده. درست میشه؟ ... وضیعت ذهنیم بفهمی نفهمی بهتره. از اون فراموشیهای خجالت آور دیگه زیاد خبری نیست. ولی تمرکزم هنوز خوب نشده. سه تاچیز رو باید تغییر بدم. وضع تغذیه خواب و ورزش و آفتاب.. شد چهار تا. شبها به هیچ وجه نباید دیرتر از 10:30 برم توی رختخواب. صبحونه رو نباید از دست بدم. باید یکجوری برنامه ام رو تنظیم کنم که وقتی هوا خوبه صبح اقلا 20 دقیقه برم بیرون پیاده روی و اگر نیست برم روی تردمیل. باید شروع کنم با کودک درونم حرف زدن  یک وقتی بگذارم برای اینکار. ولی کی؟ واقعا کی؟

دلم برای هاچ تنگ شده؟ برای بعضی از ورژنهای هاچ که برام چایی درست میکرد و خوش  اخلاق بود آره. نه برای هاچی که از همه دنیا و خودش ناراضی بود و بداخلاق بود و همیشه در حال شکایت کردن.ولی میدونین؟ آدم گاهی به مصاحبت یک آدم بزرگ نیاز داره. به کسی که کنارش باشه حتی اگر حرف نزنه. بدونه که هست.زنگ زدم به یک ساپورت گروپ گفتن که فعلا برنامه ای ندارن. باید یکچا دیگه زنگ بزنم. راستی امروز توی ساختمون یک خانومی رو دیدم بنظرم ایرانی اومد هردو یک لحظه درنگ کردیم بعد من بهش گفتم شما ایرانی هستین گفت آره. اسمش نسرین هست و شماره 305 زندگی میکنه.فقط همین رو ازش میدونم.ولی خوشحالم که هست. اون هم تازه اومده اینجا و از دیدن من خوشحال شد. چجوری باب آشنایی رو باز میکنن؟ م م خب مثلا یک غذایی چیزی میپزن میبرن در خونه طرف.. فکر کنم اینجوریها باشه.

بگذار تمرکز کنم روی  چیزهایی که میخوام:

اول از همه چیز آرامش و سلامتی جسمی و روانی میخوام برای خودم و پسرک

بعد میخوام توی محیط کار همه چیز خوب و راحت پیش بره و از عهده همه چیز بربیام.

بعد میخوام که چند تا دوست خوب و صمیمی پیدا کنم. زن و مردش فرق نمیکنه. فرق هم نمیکنه که کجایی باشن...کسانی که بشه باهاشون کار مشترکی انجام داد.

دیگه؟ م م فعلا همین.

   + ترانه - ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + ترانه - ٢:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠

ب

 صبح تصمیم گرفتم برم پارک جنگلی دور دریاچه  قدم بزنم. به هرکس زنگ زدم وقت نداشت باهام بیاد . دست بدامن پسرک شدم اولش گفت میاد و بعد گفت اول باید ورزش کنم و بعد دوش بگیرم و ...و  آخرش من تنهایی رفتم. پارسال که با هاچ و پاپی رفته بودیم وقتی خانمهای تنها رو میدیدم  فکر میکردم که چقدر همت میخواد آدم تنهایی اینهمه راه پاشه بیاد اینجا. فکر میکردم که اصلا امن هست برای یک خانم تنها؟..امروز خودم جای اون خانم تنها بودم و متوجه شدم تنهایی توی طبیعت گشتن چقدر دلپذیره. و حتی دلپذیر تر از همراهی بعضی آدمها .توی پارک بودم و یک ساعتی پیاده روی کرده بودم که نظر "آ" عوض شد و تصمیم گرفت بیاد. از خونه برادرش میومد نه کفشش مناسب بود و نه لباسش. فکر کردم حتما برای اسبابکشی وجدانش ناراحت بوده و .. نمیدونم کاش فقط میگفت ببخشید این بیشتر معنی میداد.. میخوام همه یکشنبه ها برم طبیعت گردی. شاید با همون گروه طبیعت گردی که پارسال ثبت نام کردم برم شاید هم تنها.

توی ماشین "میم" دوباره زنگ زد. سلام و احوال پرسی و اینها. بعد گفت بریم با هم قهوه بخوریم که من گفتم "نه". ازش پرسیدم که مجره یا نه که جواب درست و حسابی نداد. ازش پرسیدم که وبلاگ من رو میخونه که جواب درست و حسابی نداد. علت اینکه دعوتش رو رد کردم خیلی و اضحه ، هیچ دلیلی نداره بخاطر آدمی که دیگه روی راست و دروغ حرفهاش روی صداقتش به هیچ وجه نمیتونم حساب کنم، بخاطر آدمی که فقط چند روزی اینجاست و میخواد تعطیلات خوشایندی داشته باشه، و احتمالا مجرد هم نیست وگرنه طفره نمیرفت، آرامش خودم رو بهم  بزنم.

عزیزم اگر اینجا رو میخونی که واقعا  دیگه زیادهم  مهم نیست،  میخوام این رو بدونی که  رکن اصلی یک رابطه یا حتی یک دوستی بقول شما مردها ساده ، اطمینان و اعتماده . من دیگه بهت اطمینان ندارم. و مهمتر از همه دیگه بهت نیازمند هم نیستم .تو آدمی نیستی که من انتخابت کنم . من تور دوست نداشتم بخاطر چیزی که بودی. من تورو دوست داشتم بخاطر احساسی که بهم میدادی. من شنیدن جمله " دوستت دارم " رو از زبون تو دوست داشتم . من شنیدن " دلم برات تنگ شده رو دوست داشتم " من شیندین "چقدر امروز خوشگل شدی " رو دوست داشتم .من ستایشگر میخواستم و این بد نیست . ما زنها الهه ایم و پرستشگر میخواهیم ولی  این پرستشگر باید کسی باشه که به رشدمون کمک کنه.کسی باشه که اونو بخاطر خودش دوست داشته باشیم و با معیارهامون جور باشه و تو نبودی. این رو اگر یادت باشه یک ماه بعد از آشناییمون بهت گفتم. یادته؟ خب... شاید شنیدن همه این حرفها باعث بشه که دیگه هیچ وقت نخوای با من تماس بگیری و این چیزیه که من میخوام. من  تور و حتی به عنوان یک دوست که آدم باهاش بشینه و قهوه بخوره قابل اعتماد نمیدونم دیگه. اما برات آرزوی خوشبختی دارم.روزهای باقیمونده بهت(بهتون؟) خوش بگذره

   + ترانه - ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠

سابقه درخشان خانوادگی

دیشب با پسرخاله ام آنلاین حرف میزدیم. ، این زندگی با اصطلاح مشترک باعث شده بود و جود خیلی از آدمهایی رو که با هم اینهمه خاطرات مشترک داریم کلا فراموش کنم.حال برادرش رو که توی ایرانه و تا حدی افسردگی داره میپرسیدم که گفت: "اینهم از هدیه خانوادگی". گفتم یعنی ارثیه؟ گفت معلومه تو چطور توجه نکردی ؟من میدونستم یکی از خاله هام گاهی دپرس میشه ولی فکر میکردم علتش ازدواجشه. مامان خودم افسردگی مزمن داشت  و شنیده بودم وقتی خیلی جوان بوده میخواسته از دست بابا خودش رو با تریاک بکشه . ولی تا جایی که من یادمه بیشتر از اینکه افسرده باشه ناراضی و ناشاد بود ،نه اونطوری که روی فانکشنش اثر بگذاره...  پسرخاله یادم آورد که یکی از داییئها که توی جوونیش  سر یک ماجرای عشقی خودکشی کرده ، دپرس بود. بعد هم چیزی رو گفت که نمیدونستم اینکه  مامان خودش هم قبل از ازدواج با پدرش بشدت دپرس میشه و خودکشی میکنه . و دوتا از دائییها مامان هم دپرس بودن. خواهر بزرگ خودم وقتی که خیلی کوچک بودم سر یک ماجرای عشقی خودکشی کرد. ...چه سابقه خانوادگی درخشانی یعنی از این 8 تا خواهر و برادر 4 تاشون سابقه دپرشن دارن و 3 تاشون سابقه خودکشی دارن به اضافه دوتا دایی مامان . و خود خواهر من که خودکشی کرده..کم که نیست ،هست؟ ...چرا هیچقوت اینطوری نگاه نکرده بودم ؟ اینکه من دائم باید برای بالا نگه داشتن خودم  تلاش کنم ...میتونه کاملا زمینه ارثی داشته باشه. مخصوصا که از نظر فیزیکی اینهمه به مامان شبیهم، جز اینکه چشمهای اون سبز بود؟  مطمئنا اگر ژنهای نجاتبخش بابا نبود من   تا حالا هزار بار خودکشی کرده بودم. اوه خدای من...و اگر چیزی تا این حد توی یک خانواده زیاده میشه گفت که زمینه ارثی داره یا میشه هنوز گفت که محیطی و بخاطر نحوه parening مادربزرگ هست و مادر مادربزرگ ؟مادربزرگ دپرس نبوده. شاید از نظر عاطفی زن سردی بوده  و تا حدی خودخواه و خوش گذرون و که زیاد به بچه هاش اهمیتی نمیداد اما دپرس نبود ، شاید هم بود و من نمیدونم . اون که فوت کرد من 6 سالم بود و لی یادم نمیاد که زیاد دوستش داشته باشم ، برام خیلی خنثی بود...کسانی که در این مورد تخصص دارن میشه نظرشون رو بگن لطفا؟

   + ترانه - ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠

باز دوباره میم...

مشاهده یادداشت خصوصی

   + ترانه - ۳:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠

رمز یادداشت قبلی

رمز یادداشت قبلی همون رمزیه که قبلا بهتون داده بودم. اگر یادتون رفته و دوست دارین بخونین بگین براتون بفرستم.

   + ترانه - ۳:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + ترانه - ۳:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠

س

 تا ساعت 7 صبح یکسره خوابیدم و این خیلی عالیه و بعد مثل همه شنبه ها رفتم چرچ و فروشگاه کره ای برای خرید میوه. همه خیابونهای دور و بر خونه  بخاطر فستیوال پاییزی بسته بود ، با کلی زحمت از این ماز عبور کردم و خودم رو رسوندم خونه. نهار پیاده با پسرک رفتیم بیرون 2-3 مایل هم پیاده روی کردیم . بعد اون رفت دنبال کار خودش  و من برای خودم تنهایی گردش کردم. محوطه خیلی وسیعی پر بود از دکه هایی که خوراکی وچیزهای دیگه مخصوصا صنایع دستی میفروختند و  جمعیت موج میزد ،اصلا احساس نمیکرم که تنهام. در واقع تنهایی رو به با کسی بودن ترجیح میدادم. راه رفتن بین جمعیت برام یکجورایی خلسه آور بود. بدون اینکه نگران گذران وقت باشم یا اینکه همراهی که باهام هست ممکنه خسته بشه، با آرامش میاستادم و بدلیجات رو تماشا میکردم. کنار خونه ما یک کلیساست، فکر کنم عروسی بود. یک عالمه آدم جلوی در جمع شده بودن. چندتا دختر بچه هم لباسهای ساتن سفید تنشون بود. کاش من رو هم به اون عروسی دعوت کرده بودن. "آ" زنگ زد، شاید منتظر بود که  دعوتشون کنم خونه جدید رو ببینن اما نکردم.  حرفهای معمولی زدیم. پسرک که این ترم واحد فلسفه هم داره بیشتر از همیشه دید فلسفی پیداکرده و به من میگه اگر روز اسباب کشی نیومده کمکت برای اینکه نمیتونسته میگه هرچیزی دلیلی داره و انتظارات من زیادیه. من میگم فعلا احساسم اینه، دلم نمیخوا ببینمشون ولی لزومی نیمبینم که برای احساساتم توجیهات منطقی پیدا کنم. و لزومی نمیبینم که ناراحتیم رو قایم کنم . فکر کن آدم از کسی کمک بخواد و اون طرف بگه که بهت کمک میکنه و بعد کمک نکنه حتی توضیح هم نده و حتی معذرت خواهی هم نکنه. اگر همون اول مثلا میگفت که ببخشید من کار دارم نمیتونم قابل قبول بود. یا مثلا اگر زنگ میزد و میگفت که کاری پیش اومده و نمیتونه بیاد باز هم قابل قبول بود تا حدی ولی اینطوری؟

بگذریم. چقدر وقت زیاد دارم. من همیشه روزهای تعطیل رو چکار میکردم؟ هنوز خونه یک چیزهایی میخواد . ولی مطمئن نیستم دوست داشته باشم بقیه روزم رو به خرید بگذرونم. توی این شهر خیلی کارها برای انجام دادن هست فقط باید پیداشون کنم... توی فستیوال یک خانمی لباس نقش اصفهان پوشیده بود. یک لحظه برگشتم ازش بپرسم ایرانی هستین؟ بعد فکر کردم خب که چی؟ فرض کن که هست..ایرانی بودن دلیلی نزدیکی آدمها نمیشه.

 

 

   + ترانه - ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠

 

به یک مخاطب خاص:

مرسی از اینهمه مهربونی و  اینکه اینهمه وقت بیادم بودی  و برام دعا کردی... من هنوز به خیلی از این چیزها اعتقاد دارم . به دعا کردن به اینکه کسی هست که ازم مواظبت میکنه ...شاید اینطوری فکر کردن زندگی رو توی شرایط سخت قابل تحمل میکنه ، نمیدونم این یکی رونمیخوام  تجزیه و تحیلیل کنم ،بگذار همینطوری که هست بمونه .. عزیزم من حق ندارم تو رو تشویق به جدایی کنم .هرچند میتونم تصور کنم که از نظر عاطفی در شرایط سختی بسر میبری.. یکی از اختلافات اصلی من با هاج سر پسر ک بود. هاچ بیشتر از اینکه پدر باشه یک نون آور بود.اگر کاری میکرد از روی انجام وظیفه یا به اصرار من بود. هیچوقت یادم نمیاد با علاقه با پسرک وقت گذرونده باشه. هیچوقت تشویقش نمیکرد. از نظر اون تلاش پسرک هیچوقت کافی نبود. هیچوقت به اندازه کافی خوب نبود...با رفتارش اعتماد بنفس اون رو میکشت. هاچ توی فضا نگرانی و استرس پخش میکرد.وقتی که هاچ اومد امریکا و من کانادا موندم پسرک10-11 سالش بیشتر نبود. الان بهم میگه مامان اون 4 سال بهترین سالهای عمره. هرچند اون موقع هم بداخلافی میکرد و بهانه میگرفت... میخوام بگم که اگر فکر میکنی که همسرت پدر خوبی برای پسرت هست و حضورش براش مثبته، اگر ادامه این زندگی از تو یک مادر غمگین و افسرده وناشاد نمیسازه ، میتونی اسم کارت رو بگذاری فداکاری برای پسرت. و اگر اینها نیست ، ادامه زندگی برای هیچکس خوب نیست.

امیدوارم که روی رابطه ات کار کنی (میدونم که اینکار رو کردی ) دلم میخواد که بین تو و همسرت همه چیز اونطوری که میخوای بشه.برای اینکه جدایی آسون نیست. مثل زخمی میمونه که زمان میخواد تا بهبود پیداکنه. مثل عمل جراحی میمونه که تا مدتی آدم رو از پا میندازه ولی بعدش حالش بهتر میشه... ولی این رو یادت باشه که اگر پدرش پدر خوبیه اون بعد از جدایی هنوز میتونه پدرش رو داشته باشه و درکنارش یک مادر شاد و آزاد و خوشبخت. پسرت میتونه یاد بگیره که وقتی دوتا آدم با هم شاد نیستن میتونن شرایط رو عوض کنن ، ناچار نیستن تا آخر عمر تاوان یک انتخاب غلط رو بدن.پسرک هنوز من رو سرزنش میکنه که چرا زودتر جدا نشدم و چرا اون رو توی اون شرایط قرار دادم. شاید حق داره. ولی اون موقع بهترین کاری که میتونستم کردم..امیدوام تو از پسرت هیچوقت اینها رو نشنوی.

در مور تماس با هاچ، مرسی از توصیه ات ولی میدونی خیلی وقته که هیچ احساس رمانتیکی بین ما نیست. یعنی از طرف من نیست.

مواظب خودت خیلی خیلی باش.اگر اینورها اومدی به من خبر بده تا همدیگرو ببینیم. میبوسمت.

 

 

 

 

   + ترانه - ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠

یث

اون Homeworkeکه اونهه نگرانش بودم تموم شد وفرستاده شد. حالا درست و غلطش معلوم نیست باید صبر کنم تا جواب بدن.

10-11 روزه که اسباب کشی کردم و این اولین روزیه که احساس آرامش میکنم و کار ضروری نیست که لازم باشه انجام بشه. بالاخر وقت کردم زنگ بزنم voice mailخونه رو راه بندازن. آدرسم رو توی اداره مهاجرت و رانندگی و یکی از بانکهام تغییر دادم. باید یک دکتر خانواده خوب این دور و برها پیدا کنم بعدش نوبت بیمه ماشین و خونه هست که باید از بیمه هاچ جدا بشه. بعدش زنگ بزم آدرسم رو توی محل کار یعنی در واقع منطقه نه خود مدرسه تغییر بدم..

اینها به چه درد شما میخوره؟ هیچی من درواقع دارم بلند بلند فکر میکنم.وسائلم توی محیط کار یکمی مرتب شد . من وقتی ندونم دقیقا چی کجاست و هرچیزی طبقه بندی و جای خودش رو نداشته باشه اعصبام خورد میشه و نمیتونم کار کنم. دیگه؟ خب فعلا همینها.

ف امروز زنگ زد که من نبودم و پیغام گذاشت و بعد من زنگ زدم که اون نبود. هنوز از دست هردوشون ناراحتم. این دوستیهای مصنوعی به چه دردی میخورن آخه؟

این پسر نروژیه هنوز هیچی نشده شروع کرده انگلیسی حرف زدن. خیلی هم با مزه و ناز حرف میزنه ولی هیجکدوم از بچه هایی که زبان اصلیشون اسپانیایی هست هنوز انگلیسی حرف نمیزنن. بخاطر مساله فرهنگیه یا تاشبه زبانی؟

خونه ام رو دوست دارم. توش راحتم.همه چیز بیدردرسره توش. حتی از خونه قبلی که اونهمه گرونتر بود راحت تره.

چند روز پیش زنگ زدم به هاچ یک چیزی بپرسم بعد او شروع کرد به تعریف ماجرای اسباب کشی و اینکه میخواستن ازش پول بگیرن  چون خونه مثلا آسیب دیده بوده... و هی حرف زد و هی حرف زد و هی حرف زد. من هی گوشی رو از گوشم دور کردم نزدیک کردم. دیدم اصلا تحمل شنیدنش رو ندارم.انگار با چکش میکوبن روی مغزم. نه واقعا دیگه تحملش رو ندارم حتی تلفنی.

دیگه؟ دیگه فردا صبح میرم چرچ. بعدش یک فسیوال پاییزی اینجاست. این مدت هنوز فرصت نکردم پیاده دور و بر رو بگردم. هوا آفتابی و خوبه فردا. باید  ساپورت گروپ رو هم چک کنم. همین همه چیز خوبه. و من توی خونه جدید هنوز احساس غربت نکردم. شاید برای اینکه وقتش رو نداشتم. راستی دیگه از  رانندگی توی  جاهای ناشناخته توی شب نمیترسم..

   + ترانه - ۳:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠

ی

این صبح زود بیدار شدن من شده یک مساله جدی . روی  کارم توی روز تاثیر میگذاره. سرحال نیستم خسته ام. فکرم خوب کار نمیکنه . تمرکزم پایین میاد. اشتباه زیاد میکنم. باید برم دکتر؟ خب دیشب ساعت 11:45 خوابیدم و صبح ساعت یک ربع به 5 بیدار شدم و هرکاری کردم دیگه خوابم نبرد. نگرانیهایی توی ذهنم هست ولی هیچکدوم وحشتناک نیست. اولیش اون کاریه که باید تحویل بدم. بعدیش اینه که نرفتم برای دانشگاه اقدام کنم. در واقع این دوتا از همه مهم تره. احتیاج به خواب عمیق طولانی دارم. ورز ش هم که نمیکنیم اینهم یک تغییره توی برنامه هام.

. خدا کنه که امروز رو دوام بیارم و بخوبی بگذره. دوشنبه اینجا تعطیله به مناسبت کلمبوس دی. شاید بتونم کمی استراحت کنم.فعلا همین باید برم دیرم میشه.

 

   + ترانه - ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠

ق

 یکمی مثبت باشم و مثبت بنویسم. .. به کارهایی که کردم فکر کنم. به اینکه بعد از احساس شکست و درماندگی کامل،بیکاری ،وابستگی مالی،و احساس توی تله گیر کردن تونستم خودم رو تکون بدم و سراپا بایستم. تونستم یک سال کار به اون سختی،کار با بچه های اتیستیک رو به عنوان یک اسیستنت تحمل کنم. بعداز یک سال اسیستنتی تونستم توی این بازار کار خراب در رقابت با کسانی که اینجا بدنیا اومدن و لیسانس معلمی دارن و سابقه کار طولانی دارن برنده بشم. تونستم به شک و تردیدهام غلبه کنم و با همه سختیها و احسا تنهاییها  جدا بشم .تونستم تنهایی یک خونه خوب پیدا کنم. تونستم تنهایی اسباب کشی کنم. دیگه..؟خب اینها همه مهمه دیگه نه؟ و هنوز زنده هستم و هنوز سالم هستم. خدارو شکر.

فشار زیاد بوده. یک مدتی وقت لازمه تا زندگیم روی غلتک بیفته و این بی خوابیها و خستگیها  جبران بشه.توی مدرسه هیچ چیز اونطوری که من انتظار دار مرتب نیست و این کلافه ام میکنه. معلم کم دارن و این باعث میشه بچه ها نتونن ساعتهاشون رو تکمیل کنن . از معلمها چیزی رو میخوان که عملا ممکن نیست. من با 8 تا بچه  کودکستانی کار میکنم که مشکل عاطفی و یادگیری دارن و توی دوتا کلاس عادی کودکستان پخش هستن. دفترم اون ور دنیاست توی یک تریلر. وسائلم  پخش و پلاست. جای مناسب برای کار کردن نیست. اعصبام خرد میشه از اینکه اونطوری که میخوام نمیتونم کار کنم. بعد هم هزار جور میتینتگ بی خودی . هر روز یک چیزی.  قراره ساعت 4 از در بیام بیرون ولی خیلی از روزها تا 6-7 موندم .ترافیک وحشتناک، بعدش خرید بعدش تازه شام درست کرن و رسیدن به هزار تا کار دیگه ...ولی درست میشه درست میشه. یک راهی پیدا میکنم که کارها راحت تر بشه.
یک  چیزی رو فهمیدم. اونم اینکه بیشتر از عملا ناراحت میشم خودم رو ناراحت نکنم. مثلا وقتی که دارم دیر میام خونه ، این خودش کافیه. دیگه با حرص و جوش خورن و عصبانی شدن از اینکه این دیگه چه وضعیه خودم رو زیادتر از اونی که لازمه ناراحت نکنم. و قتی که این شرایط قابل تغییر نیست. فعلا همین. یک آخر هفته طولانی در پیشه. من هنوز به آ و ف زنگ نزدم. هنوز از دستشون دلخورم و احساس میکنم که دوستیشون که اینهمه کمرنگ و بی خاصیته واقعا ارزش ادامه دادن داره؟ یعنی بخاطر تنها نموندن باید به هرچیزی چنگ زد؟

   + ترانه - ٥:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠

ت

دلم میخواد مثل نوزادی خودم رو توی بغل مادرم گم کنم. دلم گرما میخواد. تازه مطمئن نیستم که اینهم احساس تنهاییم رو از بین میبره .  یادمه که این حس تنهایی همیشگی نیست. میدونم که روزها ی زیادی بودن که این حس  وجود نداشته . پس زیاد به شرایط بیرونی مربوط نمیشه.

دیروز حس کردم پسرک لاغرو ضعیف شده و دلم به درد اومد. شاید زیادی وزرش و پیاه روی میکنه  و در مقابل غذاش کافی نیست ،توی دانشگاه هم که وقت نمیکنه به موقع غذا بخوره . بچه بود صورت تپل مپلی داشت حالا صورتش کشیده و لاغر شده. باید چیزهایی رو که دوست داره بشتر بخرم و دم دستش بگذارم. باید قوی و محکم باشم، اون الان به یک تکیه گاه قوی و محکم نیاز داره.. چقدر خوبه که اقلا هاچ این دور و برهاست. خونه اش تا ما 2-3 مایل بیشتر فاصله نداره. اقلا میدونم که اگر کاری پیش بیاد پسرک میتونه بهش زنگ بزنه.

توی کانادا که هاچ رفت، موفرفری بود ، بودنش یک عالمه ازاحساس بی پناهی کم میکرد. باید وقت بگذارم و ارتباطاتم رو بشتر کنم. مهمتراز همه یک ساپورت  گروپ پیدا کنم برای کسانی که جدا شدن. اونطوری با آدمهایی مثل خودم آشنا میشم. شاید بینشون دوستهای خوب هم پیدا شد.

اصلا دلیل موندن با میم توی کانادا چی بود؟ جز اینکه میخواستم یک نفر باشه تا بهش تکیه کنم؟  یک نفر  که بدادم برسه؟ و وقتی که اونطوری شد برای چی داغون شدم؟ زیر پام خالی شد. تکیه گاهم رو از دست دادم. همه اینهمه احتیاج دارن که کسی براشون باشه؟ مثلا "ش" هم همینطوره؟ نمیدونم. ش الان کلی از خانوداه اش اینجان. پدر و خواهر و برادر و.. ولی اون موقعی که جدا شد و یک دختر جوون بود و باید یک بچه نوزاد رو هم به دندون میکشید و مواظبت میکرد که فقط خودش بود و خودش؟چقدر سخت بوده براش. "ش" چقدر باهوشه.توی این سن جقدر چقدر خوب فکر میکنه. فکر کردم که استعدادهاش چقدر حیف شدن.

دلم بغل میخواد. شایدبرای اینکه از خودم دور شدم.شاید دلم برای خودمه که تنگ شده. خودم رو وسط این شلوغ پلوغیها گم کردم.هی دویدم اینور و اونور و فرصت نکردم با خودم خلوت کنم. فرصت نکردم که دعا کنم. قبلا همیشه شبها قبل از خواب دعا میکردم.

جای هاچ خالیه.با همه مشکلاتی که بود میتونستم بشینیم و براش حرف بزنم. از مدرسه بگم از کار بگم. حالا درسته که بیشتر از اینکه گوش بده حرف میزد ولی بهتر از الان بود که هیچ کسی نیست .حتی دلم برای حرف زدنهاش هم تنگ شده. دلم میخواد ببینم خونه اش چه شکلی شده. دلم میخوادببینم پاپی روی کدوم مبل و کجا میشینیه. این مدت چند بار با هم حرف زدیم. بخاطر چیزهای مخلتف مثلا قطع سلفون قبلی و گرفتن سلفون جدید و گم شدن کتابخونه پسرک که سفارش داده بودم و ... هنوز  هم یک جیزهایی مونده مثل بیمه ماشین من که باید جدا بشه و  ... بعدش که  حرفها تموم شد چی؟ باز هم بهم زنگ میزنیم؟ شاید اون دلش میخواد که ما از زندگیش پاک بشیم. چرا اون مثل من احساس تنهایی نمیکنه؟  چون عادت نکرده یا فرصت این رو نداشته که توی زندگی به کسی تکیه کنه؟ همیشه و همیشه فقط و فقط تکیه گاه خودش بوده.

باید بخودم نزدیک شم. این تنها راه در اومدن از تنهاییه. چجوریش رو زیاد نمیدونم. شاید با مدیتیشن، شاید با  دعا شاید با دوست داشتن خودم. شاید با مواظبت از کودک درونم...

شاید هم اینها طبیعیه. آدمها یک هاله امنیت بیرونی میخوان. دوستها وفامیل نزدیک تا حمایتشون کنه.این یک نیاز طبیعیه .دوست داشتن و دوست داشته شدن...یکی از خواهرام سالی دوبار میاد اینورها اون یکی خواهرم سالی یکبار میاد کالیفرنیا. یک خواهرزاده دارم توی نیویورک یکی دیگه توی کالیفرینا..سهم من از فامیل فقط همینه.یک موفرفری هم هست توی تورنتو . دیگه؟ خب "ش" یک دوست نزدیکه که میشه روش حساب کرد. دیگه؟ آ و ف هم هستن که نمیشه روشون حساب کرد. دیگه؟ دوستهای اون شهر کوچک هستن که روابط باهاشون قطع شد.مثلا خانم سوپروایزر که با هاچ اختلاف پیدا کرد ولی تماس تلفنی ما با هم حفظ شد. شاید باید تماسم رو باهاش بیشتر کنم اینطوری وصل میشم به زنجیره ایرانیهای اون دور و بر و همه مهمونیها و رفت و آمدهاشون . م م م

کاش دیشب بیشتر خوابیده بودم. از لحظه ای که اومدم تا ساعت 12 با ش و پسرک مشغول سر هم کردن تخشتش بودیم و شام درست کردن و تمیز کاری. خب دیگه برم. داره دیر میشه. امیدوارم امروز روز خوبی باشه برای من و برای پسرک. برام دعا کنین.

   + ترانه - ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠

ث

بهترم امروز. یک مسیر خلوت و کم ترافیک پیدا کردم. "کرن" تا حدی توی انجام اون homeworkکمکم کرد و گفت اگر باز هم مشکلی داشتم بپرسم. سلفونم رو بردم یک شعبه همونجایی که خریده بودم و پیغام گیرش درست شد. دوست "ش" زنگ زد که میخواد بیاد کمکم کنه تا تخت پسرک رو سر هم کنیم( اینجا یک مشت تیر و تخته تحویل میدن به عنوان وسائل خونه که باید بهم وصلشون کرد). خیلی خیلی سخت بود و هزار بار به سازنده اش لعنت فرستادیم. و بالاخره ساعت 12 شب تموم شد. برای "ش" شام درست کردم و اصرار کردم شب رو بمونه. خیلی دوست دارم دوستهام شب رو بمونن. ولی گفت که باید بره. ش substitute teacher هست و توی مدرسه قبلی باهاش آشنا شدم.... 

- نمیفهمم چرا رفتار پسرک  با من اینهمه خصومت آمیزه؟

امروز همه چیز از دیروز بهتر بود. دلم میخواست شب زود بخوابم که نشد...

   + ترانه - ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠

ب

بازم ساعت 5 بیدار شدم و خوابم نبرد..فکر کردم شاید نماز خوندن حالم رو خوب کنه.یا هرجور اتصالی. فکر کردم برم پیش اون مشاور قبلیه. فکر کردم همه اینها برای اینه که یکشنبه خوبی نداشتم. یک یکشنبه بارونی با یک عالمه بحث و کلنجار با پسرک.

یاد خاله ام افتادم که بعد از جدایی چقدر تنها شده بود. فکر کردم به هاچ زنگ بزنم... خیلی چیزها قاطی شده که اگر هر کدوم حل بشه حالم بهتر میشه. یک  homewokr دارم مربوط به یک training هست که انجام ندادم و سخته و توش مشکل دارم.  voice mail تلفن خونه کار نمیکنه. voice mail سلفونم رو بلد نیستم ست کنم... مسیری که میرم مدرسه ترافیک وحشتناکیه و عصرها خیلی خیلی خسته میشم...از دست دوستهام که روز ا سباب کشی به بهانه های مسخره نیومدن کمک عصبانیم و فکر کردم برای همیشه بگذارمشون کنار و این فکر تنها ترم کرد. دیگه؟ دلم برای پاپی تنگ میشه. دیگه؟ پسرک مهربون نیست. دیگه؟وقت نمیکنم غذای درست و حسابی براش درست کنم و این وجدانم رو ناراحت میکنه. دیگه؟..همه اینها و چیزهای دیگه. یکی رو می خوام که براش حرف بزنم. حرفهای منفی و اون گوش بده. یکی رو میخوام که براش آه و ناله کنم...شاید بهتر بشم.آهان از دست این meetigg ها و آموزشهای تموم نشدنی خسته ام. .. هنوز هم برای دانشگاه اقدام ن کردم. من 3 سال وقت دارم که کرسهای باقی مونده رو بگذرونم. میترسم دیر بشه.بازم بگم؟

اتاقم برای تردمیل جا نداره. صبحها وقت نمیکنم برم اتاق ورزش. عصرها که میرسم خیلی خسته ام. باید ورزش کنم میدونم. شاید اینجا رو بگذارم برای غر زدن و آه و ناله کردن از این به بعد.

دیگه؟ همین برم دوش بگیرم که دیرم میشه.

   + ترانه - ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠

س

 امروز احساس بی پناهی کردم. وقتی هرکاری کردم نتونستم voice mail سلفون جدیدم رو  ست کنم وکلی کار عقب افتاده دیگه هم داشتم و پسرک هم بهم کمک  زیادی نکرد. یکهویی مثل بچه ها زدم زیر گریه. احساس کردم که توی دنیا خیلی خیلی تنهام. خنده داره ؟ نه خنده دار نیست. هیچوقت ا حساس بی پناهی نکردین؟ بشدت نیاز دارم که دعا کنم وباور کنم که کسی هست که ازم حمایت میکنه و کسی هست که بهش تکیه کنم .این تنها چیزیه که الان آرومم میکنه..

-هیچ کدوم از اون کارهایی رو که لا زمه تا حالم رو خوب کنه انجام نمیدم. یعنی وقت نمیکنم. هنوز زندگیم روی غلتک نیفتاده. ورزش نمیکنم. غذای خوب نمیخورم. خوب نمیخوابم. تفریح نمیکنم...چای سبز نمیخورم. معاشرت نمیکنم....خدایا کمکم کن.

   + ترانه - ٦:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠

فردا

خونه خوشگل و مرتب شده، (برعکس من که همه ناخنهام شکسته و قیافه ام درب و داغونه و پای  چشمهام از بیخوابی گود افتاده )...هر چیزی جای خودش رو پیدا کرده، دیگه میشه اسمش رو گذاشت خونه. امروز برای دستشویی پرده سفید گرفتم با برگهای سبز. برای اتاق نشین هم پرده  گرفتم که هنوز نصب نکرم. کاغذها ومدارکم هم رفت سر جای خودش.بعد از مدتها روی کاناپه خوابم برد، یک خواب عمیق و شیرین. شدم مثل کشی که زیادی کشیده باشن و نمیتونه به حالت اولیه برگرده. کار و فشار و استرس و بی خوابی ین مدت بی نهایت بوده. به خونه نگاه میکنم به خودم میگم " این خونه خودته" مال خود خودته و ته دلم احساس خوبی پیدا میکنم از همه روزهای خوبی که میخوان بیان. امروز توی راهرو یک سگ کو چولو دیدم دلم برای پاپی پرکشید.. ولی خودمونیم زندگی بدون سگ چقدر راحت تره..هر بار که قرصی سوزنی ، سکه ای چیزی میفته زمین یک لحظه توی ذهنم میاد که نکنه پاپی بخورتش بعد یادم میاد که پاپی درکار نیست... دیگه... امروز هم رفتم  چرچ با اینکه تا محل زندگی جدیدم 5-6 مایلی فاصله داره ولی دلم نیومد که نرم. میخوایم یک ساپورت گروپ  این دور و برها پیدا کنم برای آدمهایی که جدا شدن.

-اون پست خصوصی چیز خاصی نیست یکمی غرغره که قبلا هم شنیدین.

-اگر فردا آفتابی باشه میخوابم برم دور و برها پیاده روی کنم و منطقه رو کشف کنم. این مدت هنوز فرصت نشده.

-راستی یک کشف جدید. ترسها و نگرانیهای بزرگ باعث میشن که ترسها و نگرانیهای کوچک از بین برن یعنی آدم فرصت نمیکنه بهشون فکر کنه.لبخند

   + ترانه - ٦:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + ترانه - ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠

سفر

خواهرم اینا فردا صبح میرن ، من و پسرک میمونیم و خونه جدید. برخلاف چیزی که فکر میکردم اومدنشون خیلی به موقع بود و باعث شد که کمتر احساس تنهایی بکنیم.هنوز خونه  جدید خیلی کار داره. فردا بعضی از چیزهایی که سفارش دادیم میارن. اینجا از اونی که فکر میکردم بزگتره . خیلی هم دلا باز و خوبه. همونطور که توی خیالاتم بود طبقه زیاد بالا نیست، پشت پنجره اش درختها هم د یده میشن. برم بخوابم شب بخیر.

   + ترانه - ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠

اولین پست از خونه جدید

دوستان سلام. اولین پست رو از خونه جدید مینویسم. خونه ام خیلی خوشگل شده و دوستش دارم. خواهرم و شوهرش کلی کمکم کردن و از بونشون خوشحالم و دلم میخواست همیشه میموندن. دارم میرمیرم از بیخوابی  چند شبه که بیشتر از 2-3 ساعت نخوابیدم. دیشب تا5 بیدار بودم و داشتم جمع و جور میکردم. اولین شامی رو که با پسرک از خونه جدید رفتیم بیرون خیلی خیلی خوب بود. همراه با یکجور احساس آزادی و رها شدگی. امشب هر جوری شده باید بخوابم شای یک قرص خواب بخورم فردا یک کلاس آموزشی مهم دارم. مرسی که بیادم بودین این مدت و مرسی ا زکامنتها.

   + ترانه - ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠

آخرین پست از خونه مشترک

دیشب خیلی خیلی کم خوابیدم. شب قبلش هم همینطور...میخوام لپ تاپم رو جمع کنم و این آخرین خطهایی هست که از این خونه مشترک مینویسم. دوشنبه یک training مهم دارم باید آدرس و مشخصاتش رو بنویسم. دیشب خواهرم "ز" زنگ زد.خونه اون دوستشون که گفته بود واشنگتنه خوشبختانه به ما خیلی نزدیکه.صداش پر بود از شو رو شوق و هیجان سفر و گردش و دیدن جاهای جدید. دلم میخواست یکمی فقط یکمی برام نگران بود، نگران که نه یکمی نشون میداد که حالم رو درک میکنه. خودخواهیه؟  

   + ترانه - ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠

اسباب کشی

امروز اولین روز پاییزبود، یک روز بارونی ،فردا هم قراره بارون بیاد. اسباب کشی توی بارون چی میشه... یک ساعت آف گرفتم رفتم برای خونه جدید یکمی از مغازه ایرانی خوراکی خریدم برای روز یکشنبه که خواهرم اینا میان. بعد هم رفتم کلید رو  گرفت. اولین بار بود که صاحبخونه رو شخصا میدیدم. یک خانم میانسال  چینی هست که گفت هیچوقت ازدواج نکرده. خونه سرسری تمیزی شده میخوام فردا صبح زود برم هم تمیزش کنم و هم اسپری ضد عفونی بپاشم..بعضی از  جاهای دیوار هم لکه گیری میخواد که وقت نکرده بده رنگ کنن قرار شد که هفته دیگه کسی رو بفرسته رنگ کنه. میخوام یکمی رنگ ببرم قبل از اینک پسرک بیاد لکه ها رو بگیرم تا توی ذوقش نخوره. یک چیز   جالب که اوندفعه متوجه نشدم اینه که کابینتهای آشپزخونه خیلی مرتفعه و دست من فقط به طبقه اولش  میرسه.  مثل اینکه سفارشی برای بسکتبالسیتها ساخته شده باشه... جا کم دارم نمیدنم اینهمه لباس و ظرف رو کجا جا بدم..به "آ" و "ف"گفتم که فردا اسباب کشی دارم "ش هم میدونه. نمیدونم میان کمکم یا نه. فعلا بیشتر از همه هاچه که داره بهم کمک میکنه...دلم یکجورایی برای پاپی میسوزه. طفلکی نمیدونه که از فردا دیگه مامانش رو نمیبینه. و بدتر اینکه به هیچ زبونی که بفهمه هم نمیشه براش توضیح داد که آدمها گاهی از هم جدا میشن . وقتی که گرفتیمش 2 ماهه بود من راحت بغلش میکردم الان بیشتر از 2 سالشه، به ما  حسابی عادت کرده میترسیم که خیلی اذیت بشه. خودم هم دلم برای ناز کردن پشمهای نرم و گرمش خیلی دلم تنگ میشه.ناراحت

من توی عمرم همیشه از مسئولیت فرار کردم . همیشه خوشحال بودم که کسی مثل هاچ هست که مسائل رو حل میکنه. امشب که توی اون مسیر تاریک جنگلی رانندگی میکردم فکر کردم که گاهی هیچ چاره ای نیست ، انتخابی نیست. همینه که هست.تغییر سلولهای مغز آدم رو فعال میکنه، هرجور تغییری. از تغییر شغل و محل زندگی   گرفته تا تغییر در عادتها ،آدم ناچار میشه مهارتهای جدید رو یابگیره.فکر کردم اگر ایران مونده بودیم احتمالا هنوز توی همون خونه بودیم و من همون کار رو میکردم...فکر کردم که ترانه امروز با ترانه اون روز چقدر فرق داره...

 

-چقدر خوبه که پسرک هست. چقدر وجودش توی این دوران با ارزشه برام . برای هاچ حتما خیلی سخت تره.من هیچوقت تنها زندگی نکردم.همیشه پسرک بوده. نمیدونم تنهای تنها زندگی کردن چجوری میشه. باید خیلی سخت باشه. شماهایی که تنهایید، تنهایی سخته؟

   + ترانه - ٦:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠

غم

دیشب تا 12 بیدر بودم و جمع و جور میکردم.4:30 صبح از فکر و خیال بیدار شدم و د یگه خوابم نبرد. فکر کارهایی که امروز باید بکنم ،فکر  روز اسباب کشی، فکر اینکه هاچ چجوری تنهایی اسباب کشی کنه و شاید بایدمرخصی بگیرم و برم کمکش. فکر اینکه این دیگه چه کاریه و اصلا چرا باید از هم جدا بشیم؟ دلم نمیخواد این احساس امنیت رو ازدست بدم .وقتی جدا شدیم باز هم  همدیگرو میبینیم؟  شاید امروز رو باید مرخصی میگرفتم چرا بفکرم نرسید ؟   پسرک هنوز لباسهاشو نشسته و اتاقش رو جمع و جور نکرده در واقع هیچ کاری نکرده  و تازه امشب میخواد تـاتر هم بره  فکرش رو بکن؟..  وقت نمیکنم بعد از رفتن خونه رو تمیز کنم و هاچ و پاپی رو میگذارم با اینهمه کار و هاچ مشکل دیسک هم داره و  نکنه که طوری بشه...کاش توی خونه جدید احساس غربت نکنم.. یادم باشه حسابم رو چک کنم ببینم به اندازه کافی توش پول هست یانه.سلفونم رو هم که هنوز عوض نکردم.. آخ خدایا.

امروز ساعت 6:30 میرم کلید رو تحویل میگیرم. قبلش یک چیزهایی میخرم میگذارم توی یخچال. کاش هاچ امروز با من میومد .. نهایت خوخواهیه نه؟دلم میخواد الان بغلم کنه. سرم رو بگذارم روی شونه اش و بگم که میترسم. که دلم نمیخواد از هم جدا بشیم. که دلم نمیخواد تنها بشم اما خسته شدم از این زندگی فرسایشی و از این خوشحال نبودنها. خسته شدم از اونهمه منفی بودن و بدبین بودن و دوست نداشتن آدمها.خسته شدم از اونهمه دوری و فاصله و سعی کردن  ونشدن و اشتباه فهمیدن و اشتباه فهمیده شدن. دلم میخواد محکم بغلم کنه. دلم میخواد الان تنها نبودم.. خدایا کمکم کن تا قوی باشم , آرامش داشته باشم. بهم احساس امنیت بده ازم مواظبت کن تا احساس تنهایی نکنم. کمک کن تا همه چیز خوب پیش بره.

   + ترانه - ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠

آخرین روزها 2

حدود 4 سال پیش این موقعها داشتم اسباب کشی میکردم. وجودم پر از شک و دودلی بود. ته دلم میدونستم که تصمیم اشتباهه اما کار دیگه ای نمیتونستم بکنم. شکسته و خسته بودم ،بیکار بودم. بریک آپ کرده بودم.... توانایی موندن و ادامه دادن نداشتم. دنبال بهانه بودم تا اینجا اومدنم رو توجیه کنم....4 سال پیش وسطهای دسامبر خونه مثل امروز پر از کارتون بود. من نشسته بودم وسط جعبه های خالی و مینوشتم، 4 سال از الان جوان تر بودم و پسرک 14 سالش بود. بیشتر وسائلم رو فروختم  بعضی هاشو با پست فرستادم اینجا زمستون بود سرد بود.... ماشینم رو هم که فروخته بود.. کاری رو که ازش متنفر بودم بعد از اینکه 3 سال توی کالج  براش وقت صرف کرده بودم بوسیدم و گذاشتم کنار. 3 سال از زندگیم رو. اومدم اینجا به امید اینکه کاری که دوست دارم پیدا کنم. به امید اینکه عوض شدن محیط  حالم رو خوب کنه و خاطرات میم رو پاک کنه. اومدم اینجا بخاطر پسرک .. فکر میکردم که گرین کارتم رو میگیرم اگر شد که با هم زندگی میکنیم اگر نشد کار خوب پیدا میکنم و جدا میشم و  اینطوری اقلا پسرک هردوی ما رو کنار خودش داره .فکر نمیکردم پسرک که اون موقع بهانه پدرش رو میگرفت من رو بخاطر اومدن سرزنش کنه..فکر نمیکردم اینهمه طول بکشه. تصمیمم غلط بود؟ نمیدونم اون موقع کار دیگه این نمیتونستم بکنم. اگر مونده بودم شاید باید هنوز توی اون کارخونه یا یک کارخونه دیگه مسئول کنترل کیفیت بودم. شاید چند دلاری هم به حقوقم اضافه شده بود. شاید پسرک خوشحال تر بود، شاید هیچوقت مثل امروز پدرش رو نمیشناخت و دلیل این 4 سال جدا زندگی کردن رو نمیفهمید... ما که اومدیم مامان هاچ تازه پیدا شده بود( فسلفه نامگزاری هاچ) و من برای اولین بار مادر شوهرم رو دیدم،دلم یکدفعه براش تنگ شد، من رو یاد مامانم مینندازه شاید دعوتش کنم تابستون ... بگذریم ، برم که کلی کار دارم.راستی الان بالاخره اینترنت و تی وی هم سفارش دادم . شنبه میان نصب میکنن.لبخند

   + ترانه - ۳:۳٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠