آخرین روزها

شمارش معکوس شروع شده.. امروز با سوپروایز رم و یک نفره دیگه حرف زدم. دوست ندارم در مورد جزئیاتش با کسی حرف بزنم اما دلم میخواد همه بدونن که دارم جدا میشم ..چند روزیه که هیچ انگشتری دستم نیست.حتی همون انگشتر معمولی  بجای حلقه دست میکردم... حلقه ،چه کلمه عجیبی. گاهی آدم یک کلمه رو که چند بار توی ذهنش تکرار میکنه بنظرش عچیب میاد انگار برای اولین باره که شنیده.. روزی که برای خرید حلقه رفتیم، من بودم و هاچ من دنبال حلقه ای میگشتم که خیلی خیلی ظریف باشه و نگین کوچکی داشته باشه...بعد از عروسی اون حلقه رو گذاشتم کنار و بجاش یک حلقه طلای سه رنگ دستم کردم.. حلقه اصلیم 6-7 سال بعد از ازدواج گم شد و من همه تهران رو زیرو رو کردم  تا یکی مثلش رو پیدا کردم . راستی یادم باشه حقله هاچ رو پس بدم. .. هاچ امروز غمگینه. به محل کارش گفته که وضعیتش داره عوض میشه، همه چیز داره واقعی میشه .من در این لحظه زیاد غمگین نیستم.

خب دیگه پا شم که یک عالمه کار دارم... احساس روزهای کانادا رو دارم وقتی من بودم و پسرک و هاچ تازه رفته بود. چقدر خوبه که پسرک دیگه بچه نیست.

   + ترانه - ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠

موفرفری

از لحظه ای ک اومدم خونه تا حالا یکسره کار کردم . اصلا پای تلویزیون ننشستم. یکمی گریه کردم و عصبانیتم با گریه اومد بیرون . بعدش دیگه حالم خوب بود. موفرفری زنگ زد.چقدر دلم براش تنگ شده. سه سال و نیم دوری  چیزی از دوستی ما کم نکرده.همیشه اسباب کشیهامون تقریبا با هم بود . همیشه با هم دنبال خونه میگشتیم. خونه هامون تقریبا نزدیک بود. بچه هامون با هم بزرگ شدن..دلم براش تنگ شده. بهترین دوستهای من هیچکدوم نزدیکم نیستن. دلم برای همه شون خیلی خیلی تنگ شده.شوهر موفرفری که توی دهه چهل هست بعد از جدایی با یک دختر 23 ساله عرب ازدواج کرده و دارن بچه دار میشن. موفرفری که خبر رو بهم داد نمیدونم چرا ذوق زده شدم و با صدای بلند اعلام کردم که "ا" داره بچه دار میشه.از موفرفری پرسیدم چه احساسی پیدا کردی وقتی شنیدی؟ گفت هیچی. باور میکنم. فکر کردم اگر هاچ ازدواج کنه و بچه دار بشه من چه ا حساسی پیدا میکنم؟ م م م  از ازدواجش ناراحتم نمیکنه ولی فکر بچه دار شدنش دردناکه . نمیدونم چرا.

یک چمدون دارم که مال وسائل با ارزشه. میمون پشمالوی پسرک که از نوزدادی بغلش میکرد، یک لباس نوزادی پسرک،کلاه بابا که وقتی از ایران میومدم یادگاری با خودم آورده بودم. نوار کاست صدای پسرک که ازوقتی اولین کلمه اش ر وتونست بگه هر  چند ماه یکبار ضبط کردم.... میمون و لباس رو آوردم به پسرک نشون بدم... هاچ چشمهاش پر از اشک شد ولی سعی کردن قایمش کنه اما من دیدم... دلم میخواد کریسمس برم پیش موفرفری.دلم براش خیلی تنگ شده بیشتر از همه   کسانی که توی ایران دارم.

   + ترانه - ٦:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠

ب

عصبانیم و درعین حال دلم میخواد گریه کنم.  از این همه کار خسته ام. احساس میکنم که کسی درکم نمیکنه. احساس میکنم پسرک همراه خوبی برای این دوران نیست و از اینکه پیشنهاد کمک نمیکنه عصبانیم .از دست هاچ هم عصبانیم دلم میخواد فکر کنم که همه اش تقصیر  اونه که زندگیم رو خراب کرده و  حالا باید اسباب کشی بکنم و خسته بشم. از دست خواهرم هم عصبانیم...از دست سف ا رت ایران هم عصبانیم که زیادی شارژم کرده و یک وکالتنامه بدرنخور برام فرستاده... دیگه؟از دست خودم هم عصبانیم نمیدونم چرا فقط عصبانیم. هاچ یکبند  یا با خودش  زمزمه میکنه یا با پاپی یا با من حرف میزنه ،کلافه ام کرده. خوشحالم که بزودی از دستش خلاص میشم. جلوی خودم رو خیلی میگیرم که بهش نگم  لطفا خفه شو ، تحمل میکنم و  فقط در اتاق رو میبندم. دو روز مونده. باید لباسهای اضافی رو جمع کنم. همه چیز رو باید جمع کنم.

   + ترانه - ٢:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠

ق

بگذار فکر کنم که  احساس خستگی و ضعفم یکمیش بخاطر پریودمه .. دیشب بدون قرص بهتر خوابیدم. اقلا خوابم تا حدی عمیق بود. شاید فردا به سوپروایزرم بگم که دارم جدا میشم. نمیدونم چه تاثیری داره ، پیشنهاد "کرن" بود. گفت حتما به "تیم" بگو... از این میتینگهای تموم نشدنی خسته شدم.  تمرکز و حافظه ام کمی بهتره ولی هنوز به حالت طبیعی بر نگشته.دارم فکر میکنم که بدون هاچ چقدر تنها میشم. یعنی همون رابطه نصفه و نیمه هم دیگه نیست. درسته که هاچ همیشگی با هاچ این روزها از زمین تا آسمون فرق میکرد. اون هاچ بد اخلاق اخموی عصبی که همیشه دنبال بهانه میگشت برای قهر کردن. اون هاچ بدبین به زمین و زمان..حالا خوش اخلاق و مهربون شده. حالا میام خونه بعضی موقها شام درست کرده. حالا دیگه قهر نمیکنه کمتر از چیزی ایراد نمیگیره ..شاید میخواد خاطره خوبی از خودش بگذاره..ما آدمها چقدر برای زنده بودن و برای یک لقمه نون و برای داشتن سر پناه باید زحمت بکشیم؟ همه اش برای همینه دیگه نه؟ .. وقتی که رفتم خونه جدید یک مشاور پیدا میکنم شاید هم روانپزشک که اگر لازم بود بهم دارو بده.

دلم میخواد یکی بود ازم مواظبت میکرد.یا شاید فقط گاهی بغلم میکرد با حوصله و بدون قضاوت به حرفهام گوش میداد..کاش موفرفری اینجا بود. باید یک وقتی پیدا کنم بهش زنگ بزنم. .. داره دیر میشه برم دوش بگیرم و برم. امروز روز لباس سبزه.

   + ترانه - ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠

ی

بطرز وحشتناکی احساس ضعف و خستگی میکنم. دیشب یک خواب آور خوردم. اما خوابم عمیق نبود...انگار خواب آور اثر عکس روی من داره خوابم رو سبک میکنه.

خواهرم "ز" پرسیده بود که کی بیاد پیشم، گفته بودم که شنبه اسباب کشی میکنم و چهار شنبه پنجشنبه  بیان خوبه... امروز زنگ زدم میگه که روز شنبه میان واشگنتن خونه یکی از  دوستاشون و روز یکشنبه براشون راحت تره و من برم بیارمشون . یعنی درست وسط اسباب کشی .هم برای من سخته و هم برای اونها.حتی مبل هم نیست. که روش بشین،به هرحال خودشون خواستن.میگه موزه های واشگنتن رو دیده ، و شنیده که یکجایی هست که مردمش خیلی ابتدایی زندگی میکنن و کالسکه سوار میشن و  دوست داره اونجا رو ببینه..دارم فکر میکنم که هیچ تصوری داره از احساس آدمی که داره توی غربت جدا میشه و  تنهایی اسبابکشی می کنه و دو هفته است که یک کار جدید رو شروع کرده؟ واقعا داره؟

دیگه؟ یکمی کار هست که باید انجام بدم. دلم میخواست اقلا یک هفته فقط میخوابیدم بدون هیچ فکری.

   + ترانه - ٤:٤٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠

ت

یک نفر توی راهرو به من گفت خاکستری و برگندی (زرشکی خودمون) ترکیبات قشنگین. همه اش توی راه فکر کردم که راست گفت یا تعارف کرد؟ حتما "کرن" که امروز بهش گفتم دارم جدا میشم پیش خودش فکر کرده اینکه داره جدا میشه چه حالی داره که هنوز رنگ لباسهاو گردنبدهاشو ست میکنه... یکجوریای وقتی بهش گفتم ،انگار لب ورچید بلند شد اومد وبغلم کرد . بعد گفت که خودش هم در واقع عملا جدا شده درسته که توی یک خونه زندگی میکنن اما علتش فقط اینه که میخواد برای کالج پسرش پول سیو کنه.... میدونستم که خوشبخت نیست. خوشبختی  از توی چهره آدمها معلمومه. توی نگاهشون معلومه که کسی دوستشون داره یانه. من خودم وقتی که میم توی زندگیم بود اون اوایلش چشمهام پر از خوشبختی بود... امروز یکجورایی هم  شادم و هم غمگین، یک   جورایی سبکم. یکجورهایی ترش  و شیرین شاید گس.  بوی پاییز میاد و پاییز همیشه من رو هیجان زده میکنه و  عاشق. هر بار که عاشق شدم فصل پاییز بود، بزرگترین اشتباهات زندگیم هم همه در فصل پاییز بود.

دارم به خونه جدیدم فکر میکنم.به اینکه وقتی وسائلم رو چیدم چه شکلی میشه. دیروز خونه ام رو از بیرون به "ا" و " ف" هم نشون دادم. مبل هم خریدم  با کوسنهای خوشگل. آخر شب هم آنلاین برای پسرک تخت و میز تحریر و کتابخونه  سفارش دادم همه اش هم سیاه. دوست داره  همه وسائلش با هم  ست بشه. دلم میخواد  توی خونه جدیدم روی کاناپه جدیدم بشینم و تی وی ببینم و  چای بخورم . اون موقع  حتما دیگه نگران نیستم که پاپی لیوان داغ چاییم رو لیس بزنه و بسوزه. پاپی بعضی چیزها روهرکاری که کردم  هیچوقت یاد نگرفت درست مث هاچ .  هیچوقت یاد نگرفت که توی خیابون درست راه بیاد. هیچوقت یاد نگرفت که به خوراکیهای روی میز دست نزنه..آره هاچ هم هیچ وقت  بعضی چیزها رو یاد نگرفت. 

فردا رنگ لباس زرده. همه زرد میپوشن. من فقط یک تیشرت زرد خیلی چسبون دارم که میخوام روش ژاکت مشکی بپوشم.

بوی پاییز میاد. بوی کنار بخاری دیواری لم دادن و بافتنی بافتن یا بافتنی بافتن کسی رو تماشا کردن میاد، بوی باد میاد از توی حیاط اون خونه قدیمی که روی دیوارش نسترن زرد داشت ،که دوتا کاج دوقلو توی باغچه اش داشت که یکیش نامزد قد بلند من بود و اون یکی نامزد قد بلند دختر همسایه....خواهرم از ایران برام یک شال سفید فرستاده. چقدر زوق زده ام که زودتر ببینمش ، بوی دستهای اونو میده ،بوی چشمهای اونو میده...

   + ترانه - ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠

آخرین یکشنبه

-آیا این بالا و پایین شدنهای من مربوط به عوامل بیرونیه؟  آیا بخاطر زمینه های ژنتیکیه ، یا نا متعادل بودن مواد شیمیایی بدن ؟ نمیدونم.  میدونم که مامان یکجورایی بطور مزمن افسرده و نا خوشحال بود . اگر علتش رو هم میپرسیدی حتما میگفت که باباست. توی هر مقطعی که نگاه کنم عوامل بیرونی همیشه وجود داشتن ولی خب عوامل بیرونی برای  همه همیشه هست ،نه؟ آیا من دارم برای تغییر چیزی که منشا شیمیایی و ‌ژنتیکی داره انرژی زیادی مصرف میکنم؟ امروز "ف" گفت که افسردگی مثل اژدهایی میمونه که درون ما هست گاهی سعی میکنیم نادیده اش بگیریم یا سرش رو گرم کنیم اما برمیگرده... نمیدونم. یک نفر باید به من بگه. یک دکتر خوب باید پیدا کنم که بهم بگه آیا منشائش درونیه یا نه. و اگر درونیه آیا دارو بهترین انتخاب هست؟ افسردگی من خیلی بندرت شدید میشه یا معمولا در یک وضعیت بد بمدت طولانی نمیمونم. و معمولا با وقایع بیرونی در ارتباطه. اگر بشه با خوردن یک قرص مثلا میزان ترشح سراتونین یا چیزهای دیگه رو زیاد کرد؟ اگر نیازی به این همه تلاش برای موندن توی حالت خوب نباشه؟ آیا زندگی راحت تر نمیشه؟ نمیدونم.

-امروز با هاچ رفتیم بیرون و من سر نهار گریه کردم. یعنی اشکهام جاری شد و زیاد هم سعی نکردم جلوش رو بگیرم انگار که آدمهای دور وبرم کور و کرن. اون هم چشمهاش پر از اشک شده بود. گفتم دلم برای خواهرم که ایرانه تنگ شده کاش بجای این خواهرم که نیویورکه اون الان اینجا بود..بعد اشکم در اومد.مثل بچه هایی که نمیدونن برای چی گریه میکنن و فقط بهانه میگیرن.این آخرین یکشنبه ای بود که با هم هستیم.

-راستی تولد "آ" هم بود امروز من بهش یک دستنبد بنفش دادم که از قبل خریده بودم..

-کاش بجای یکشنبه شب الان  جمعه شب بود....

   + ترانه - ٧:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠

س

امروز شنبه است. دیشب  فکر کارهایی که باید بکنم نمیگذاشتن  خوب بخوابم، بیشترشون هم مربوط  میشدن به کار. صبح بعد از مدتها پاپی رو بردم پیاده روی. صبحهای شنبه کوچه ها خلوت و قشنگن همه چیز بوی خوبی میده. بعد بالاخره رفتم دفتر پست و آدرسم رو عوض کردم و خیلی تعجب کردم که دیدم این سرویس برای مدت یکسال برعکس کانادا رایگانه .از اونجا  مستقیم رفتم چرچ . اولین جلسه بعد از تعطیلات تابستونی بود و دلم برای همه تنگ شده بود . چرچ احساس خوبی بهم میده.  جاییه که از خودم انتظار ندارم انگلسی رو عالی حرف بزنم و اشتباه نکنم جاییه که همه مون توی درد مهاجر بودن و از دست دادن و دلتنگی برای خونه سهیم هستیم و همدیگرو درک میکنیم... از اونجا رفتم دنبال پسرک که هم بریم نهار بخوریم و هم برای اتاقش یک  چیزهایی سفارش بدیم.تصمیم گرفتم که همین میز نهار خوری رو نگه دارم و فقط مبل بخرم که هنوز پیدا نکردم در عوض کمدکشویی ( دراور؟) خریدم برای پسرک و میز توالت خریدم برای خودم .خونه جدید یک دستشویی بشتر نداره و باید توی اتاق آرایش کنم دیگه؟ .. دیگه خواهرم اومده  نیویورک و بعد از اسباب کشی چند روزی میاد پیشم. فعلا همین.آهان یکی از راههایی که آدم شنبه دلش نگیره اینه که تا موقع تاریک شدن هوا خونه نباشه.

   + ترانه - ٤:٤٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠

ه

بشدت خسته ام و از حالا منتظر آخر هفته....توی این  دو هفته شاید فقط یک بار شده که ساعت 4:15 از در اومدم بیرون. بعد از اینکه بچه ها رفتن معملها هنوز مثل ارواح سرگردان توی کلاسهای خالی مشغول هستن ..امروز رسیدم خونه 6 گذشته بود .ناچار بودم بمونم برای میتنیگی که بمن هم زیاد ربطی نداشت. فردا هم Back to school night هست. که از ساعت 7 شروع میشه و تا حدود 10 طول میکشه ...ناشکری نمیکنم. خیلی خیلی شکرگزارم که اینجا هستم اما خوب آخه آدم خسته میشه دیگه .هاچ خرید کرده بود و پیتزا گذاشته بود. غذا خوردیم ظرفها رو شستم و فیلمی که مدتها از نتفلیکس اومده بود روگذاشتم توی تی وی و ولو شدم روی کاناپه. فیلم خوبی اگر تا این حد خسته نبودم." 500 روز با summer." وسطهاش خاموش کردم و چشهام و بستم و خوابم برد.خود کار کردن با بچه ها چیزی نیست ولی کنارش یک عالمه کارهای فرعی و تست و برنامه ریزی و کاغذبازی هست که من نمیدونم و وقت گیر تر از همه چیز میتنیگهاو برنامه های آموزشی تموم نشدنی مخصوصا برای من که جدیدم. میخوام برای روی میزم یک گلدون بخرم. شاید هم همین گلدونی رو که کیم بهم داده ببرم. زیاد باهاش مهربون نبودم بموقع آبش ندادم ولی طفلک اونقدر پایداری کرد و خشک نشد که تصمیم گرفتم دوستش داشته باشم.. دیگه..اینروزها برای  حرف زدن با پسرک هم زیاد وقت نیست. یا اون مشغوله و یا من خونه نیستم. وقتی هم میام یک عالمه کاغذبازی کامپیوتری هست که باید انجام بدم. فعلا همین. خسته تر از اونی هستم که خیلی احساس تنهایی کنم امشب.

   + ترانه - ٥:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠

ا

شبها گاهی بشدت احساس تنهایی میکنم و دلم میگیره،صبحها کمی بهترم و سرکار که میرم تا وسطهای روز دیگه خوب خوب میشم.

یک چیزی توی هاچ  اذیت کننده ست که نمیدونم  چیه. اگر بخوام  خرافاتی و  برخورد کنم باید بگم جنس امواجی که میفرسته. یک چیز سنگین تعریف نشده ای توی فضا.

با دوستم ش حرف زدم. دلم میخواد بهش نزدیک تر بشم. روی دوستیش میشه حساب کرد.

   + ترانه - ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠

تاریک و روشن

صبحه ،هنوز هوا روشن نشده.عاشق موقعهایی هستم که وقتی چشمام رو باز میکردم هوای بیرون هنوز تاریک بود و از توی آشپزخونه صدای قل قل آب جوش میومد.عاشق موقعهایی هستم که رادیو روشن بود و از توی آشپزخونه صدای حرف زدن و مامان و بابا میومد. مهم نیست که مامان خوشبخت بود یا نبود. مهم نیست که برای مامان بابا مهمترین سد راه خوشبختیش بود. اینها مهم نبود. مهم این بود که هردوشون اونجا بودند..خسته شدم از بسکه در نوسان بودم بین این حال و خوب وبد. خسته شدم از بسکه برای این حال خوب
"دویدم" و با چنگ و دندون حفظش کردم.. فکر کردم حتی اون آدمهایی که توی قبیله های آفریقایی آبهای راکد گل آلود می نوشند شاید خوشحالترن شاید گرمای قبیله گرمشون میکنه. مثل من اینهمه سردشون نمیشه. فکر کردم که چرا؟ چرا پسر من سالهاست که کسی نیست که خاله و دایی و عمو خطابش کنه؟ چرا خاله ها و عموها و داییها همه خاطره های کم رنگ هستن یا صداهایی از راه دور؟ فکر کردم همه اینها آیا درست بود؟ برش داشتن و آوردنش اینور دنیا؟ برای خود من درست بود؟ کنده شدن و گم شدن و گرمای قبیله رو از دست دادن و اومدن اینور دنیا برای خوشبختی؟.. میدونم که نباید ناشکری کنم. میدونم که نباید ناشکری کنم. اما حتی با همه اوضاع و ا حوال ایران کی الان خوشحالتره؟ اونهای یک رفتن یا موندن؟ پسرک اگر اونجا بود خوشحالتر بود یعنی یا یانکه الان با این اخلاقی که داره  جاش پشت میله های زندان بود و من باید آه میکشیدم؟

چیز زیادی که نمیخوام دلم میخواد دور و برم چند تا خونه بود با آدمهایی که دوستم داشتند و همه چیزهایی رو که من یادم میومد یادشون میومد و میشد نشست و ساعتها حرف زد. دلم تنگ شده.دایره دوستهای خوب و قوی   ندارم. توی کانادا خیلی سعی کردم خانواده درست کنم خب تاحدی هم شد. ولی اینجا نه. وقتی بچه های آدم کوچکترن راحت تر میشه خاله های مصنوعی براش درست کرد...گرما میخوام گرما...دلم میخواد محبت جریان داشته باشه . دلم میخواد هاچ و پسرک همدیگرو دوست داشته باشن.

شاید آدمهایی که اینجا هستن و اینجا بدنیا اومدن هم این گرما رو ندارن شاید اونها هم سردشون میشه گاهی. مثل "کرن" که اونهمه آه میکشید و دیروز که اومد اونهمه صورتش غمگین بود. یا مگه آدمهایی که ایران هستن سردشون نمیشه؟خب دیگه بسه.شاید یک روزی یک کسی باشه. شاید یک روزی کسی باشه. برم  دیگه. اول تردمیل بعد دوش بعد بلوز سفیدم رو اتو کنم..پسرک دیروز وقتی حرف میزد چقدر استرس داشت،چرا؟ شاید اینه که بیشتر از همه چیز داره اذیتم میکنه.باهاش حرف بزنم؟ حتما طفره میره از جواب دادن. خیلی خوب برم دیگه. خوبه که هوا آفتابی شده. امیدوارم که روز خوبی باشه برای من و پسرک و هاچ.

   + ترانه - ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠

فقط گاهی

دیروز بامترو رفتم دی . سی  و کلی خیابون گردی کردم. پیاده از نشنال مال  تا جرج تاون  یک عامه راهه ..این شهر هنوز بهم احساس خونه بودن نمیده ،نتونسته ام باهاش ارتباط برقرار کنم.بهم احساس توریستی رو میده که برای گردش اومده باشه.برای دومین بار بود که توی دو سال متروسواری و اتوبوس نوردی میکردم ، خوب بود اما سیستم حمل و نقل عمومی اینجا برام تاحدی گیج کننده ست و مثل تورنتو تمیز و منظم و قابل اعتماد نیست...

یک عالمه کار ریخته سرم.توی مدرسه توی خونه و بدتر از همه کارهای اداری مربوط به وکالتنامه و وراثت که حالم رو بد میکنه ....

23 سپتامبر ساعت 6:30 بعدازظهر کلید رو تحویل میگیرم. و اسباب کشی روز بعدشه .دارم فکر میکنم قبلا یک چیزهایی بخرم بگذار توی یخچال و و وسائل ضروری دستشویی آشپزخونه رو توی یک جعبه کوچولو با خودم ببرم...کم کم باید زنگ بزنم برای وصل کردن اینترنت و تی وی. تلفن خونه هم که  مجیک جک گرفتم و راحتم.( یک چیزیه که وصل میشه به کامپیوتر و هزینه تلفن آدم میشه سالی 20دلار،اگر اینورها هستین بگین تا براتون توضیح بدم که چقدر راحت و بصرفه هست). فردا اگر وقت شد پستخانه هم میرم برای تغییر آدس. باید برای اتاق پسرک یک چیزهایی سفارش بدم که داره دیر میشه.. تصمیم گرفتم میز نهارخوری نخرم و همینی که داریم ببرم. و فقط مبل سفارش بدم.دیگه؟دیگه همین برم چند تا چیز رو پست کنم مربوط به کارهای وکالتنامه.و بعد هزار تا کار دیگه...زندگی کردن واقعا چقدر دردرسر داره گاهی.

 

پ.ن ( دو دقیقه بعد). بلند شو.دست از رخوت بردار . با تو هستم. اگر بجنبی به همه کارهات میرسی و اگر همه کارهایی رو ک لازمه انجام بدی آخرش احساس خیلی خوبی پیدا میکنی.اول دوش میگیری و  آماده میشی میری دفتر فدکس ،و کارهای پستیت رو انجام میدی. زنگ میزنی اگر تریفتشاپ بازه با کمک پسرک کتابها روکه مدتهاست صندوق عقب ماشینتو اشغال کرده میبری اونجا. بعدش برمیگردی میزت رو مرتب میکنی وکاغذهای انبار شده توی سبد رو جاهای خودشون میگذاری.بعد برای کارهای مدرسه برنامه ریزی میکنی الان ساعت حدود 10:30 هست همه اون کارها رو بکنی میشه حدود 2.  بعد برای نهار میری بیرون. قبلش یک زنگ به آ و ف میزنی که عصری برین قهوه بخورین. بعد دیگه؟‌م م م بعد ک برگشتی دوباره روی برنامه ریزی برای مدرسه کار میکنی. بعد اگر وقت شد اون فیلمی که از نتفلیکس گرفتی و اسمش یادت نیست میبینی. دیگه؟ شاید یکی دوتا کارتون هم ببندم. 

 

   + ترانه - ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠

همینجوری

یادم اومد کجادر مورد اعتماد داشتن، خوندم .توی مراقبه های اوشو از وبلاگ شیرین :

"همین که شروع به اعتماد کنی، باز و پذیرا می شوی. بی اعتمادی تو را بسته نگاه می دارد، زیرا تو به هنگام دفاع به طور طبیعی بسته می مانی و از پذیرا شدن می ترسی. تو فقط هنگام اعتماد کردن باز و پذیرا می شوی. هیچ چیزی برای ترسیدن وجود ندارد، اینجا خانه توست. درختان، ستارگان، خورشید و ماه همگی عضوی از خانواده تو، برادران و خواهران تو هستند. جهان یک خانواده است.این تجربه زمانی امکانپذیر می شود که تو اعتماد کنی و پس از آن شادمانی گریز ناپذیر می شود ... بدون آن سرنوشت تو بدبختی است. از بدبختی نمی توانی بگریزی. با آن شادمانی طبیعی است. شادمانی با پای خودش می آید."

دلم تنگه همه اش آه میکشم امروز .هاچ میگه 8 بار آه کشیدی تاحالا.طبق معمول فکر میکنم که چرا آدمهای غمگین آه میکشن؟ و کشف میکنم که احتمالا بخاطر دریافت اکسیژن بیشتر...این غم انگیز ترین اسباب کشی همه عمرمه.پتوهای اضافه و لباسهای زمستونی رو هم بستم. هجوم کارتونها از اتاق و دستشویی من به سالن هم کشیده شد. حالا دیگه خونه بوی رفتن میده.نمیدونم پسرک هم احساس من رو داره یا نه،بنظر که دلتنگ نمیاد.

فکر میکنم حتما دلم برای ناز کردن پاپی تنگ میشه. برای موقعهایی که نصف شب میپره بالای تختم و تا صبح همونجا میخوابه و من جام تنگ میشه و نمیتونم جم بخورم . برای موقعهایی که از رعد و برق ترسیده و میاد درست زیر صندلیم قایم میشه.

برای موقعهایی که از در میام تو و اون با  چه خوشحالی با سرعت بطرف میدوه و از سر و کله ام بالا میره. آخه اینهمه محبت بدون انتظار کجا گیر میاد؟

 دلم برای بابا تنگ خیلی تنگ شده. دلم میخواست فقط بود و من آروم کنارش مینشستم و بودنش رو حس میکردم. این موقعها چکار میشه کرد؟ هاچ میگه فاتحه بخون،خیرات بده...شاید براش شمع روشن کنم.شاید عود با بوی گل یاس روشن کنم.

شاید اونهم یکجایی اینروزها نگرانم باشه. شاید اونهم بهم فکر کنه. خدایا آخه چرا آدمها رو از هم جدا میکنی؟ این دیگه چه کاریه آخه؟

   + ترانه - ٥:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠

نیاز

نیاز به تماس فیزیکی دارم ، نه الزاما جنسی. نیاز دارم که کسی محکم بغلم کنه.  اینکه شب گرمای یک موجود انسانی رو کنارم احساس کنم و وقتی توی تختم غلت میزنم کسی اونجا باشه.این یک نیاز کاملا واقعیه و حالم رو خیلی خیلی خوب میکنه .من اینطوریم یا  همه همینطوریم؟

بعد میترسم فکر میکنم از کجا معلوم که چنین کسی پیدا بشه؟چطور میشه به کسی اینهمه احساس نزدیکی کرد دوباره؟

-بخاطر سیل همه مدرسه های منطقه ما تعطیلند امروز. هوراااا روی تردمیل بودم که این خبرخوش رو توی تی وی دیدم.چقدر مزه میده واقعا.

   + ترانه - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠

فقط برای اینکه چند خطی نوشته باشم

دو سه روزه که حالم خوبه، چی میشد اگر همیشه همینطوری میموند؟ با اینکه فعالیت فیزیکیم از همیشه بیشتر بوده از اون خستگی کشنده خبری نیست . یعنی همه اش بخاطراینه که دو روزه که  میرم روی ترد میل ؟یا بخاطر تغییر دیدگاهه؟ کلمات زیادی هستند که جادویین و گاهی   نشانه وار  تکرار میشن، یعنی هی اینجاو اونجا میخونمشون ، یا میشونمشون .این روزها کلمه جادویی من "اعتماد" هست . اعتماد به دیگران. اعتماد به زندگی به دنیا ، به خودم. اعتماد باعث میش که آدم "باز و پذیرا" باشه ،اراتباطات اصلاح بشن، آرامش ایجاد میشه. میخوام سخت تلاش کنم که حالم خوب بمونه. ورزش صبحگاهی هر روز صبح ،درست همونطور که یک داری ضروری رو مصرف میکنیم.

. تغذیه: خوردن زعفران که میگن مثل قرصهای ضد افسرگی عمل میکنه بطور مرتب. خوردن حبوبات ،چای سبز و  قرصهای ویتامین . آب هم سعی کنم بخورم ..دیگه؟م م م.مدیتیشن یا تمرکز یا تفکر مثبت.در حد اینکه چیزهایی رو که میخوام توی ذهنم مرورد کنم.

-راستی از اول هفته بارون میاد سیل آسا.امروز توی حیاط مدرسه تا مچ پام توی آب فرو رفته بود.

   + ترانه - ٤:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠

چیزی که حالتون رو بهتر میکنه

 وقتی چیزی حال آدم رو بهتر میکنه یعنی که نبودن یا کمبودش میتونه باعث "بدحالی" بشه.

مثلا اگر نوزاش حال آدم رو خوب میکنه یعنی کمبود تماس جسمی توی بدحالی آدم نقش داره.

اگر تبادل اجتماعی حال آدم رو بهتر میکنه. یعنی کمبود تبادل اجتماعی توی بد حالی آدم نقش داره.

اگر تغذیه خاصی کمک میکنه که حال آدم بهتر بشه ، یعنی که بدنمون اون ماده رو کم داره.

پس دقت کنین ببین چی حالتون رو بهتر میکنه، و مثل به این نتیجه برسین که اون عامل توی زندگیتون کافی نیست و نبودنش عامل بدحالیه. شاید این موضوع ساده و بدیهی بنظر بیاد ولی بنظر من خیلی مهمه.

   + ترانه - ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠

دارو؟

من میدونم چرا حالم اینقدر بده. زندگی مشترک ما بیماره و مثل این میمونه که مردن یک مریض محتضر رو لحظه لحظه تماشا کنی. مریضی که  چون میدونه دم آخره ، اخلاقش کلی بهتر شده مثل سابق روی اعصاب آدم راه نمیره و آدم قراره اون  رو در بهترین شرایط موجودش ازدست بده..اما وقتی که تموم شد، وقتی که هرکس رفت خونه خودش، وقتی که دیگه هرروز جلوش چشم هم نبودیم ...کم کم روند بهبودی شروع میشه.کم کم حالمون خوب میشه.

امروز سه تایی ناهار رفتیم بیرون. توی راه برگشتن خونه جدید رو به پسرک نشون میدم، خونه ای که فقط مال دوتای ماست ،مال هاچ نیست ..فکر میکنم که هاچ  چقدر باید غمگین باشه توی این لحظه ، درست مثل خود من. من غمگینم در این حرفی نیست.شاید دلایل بیرونی کافی باشه و نباید دنبال دلایل شیمیانی خاص گشت نمیدونم.

من به چند دلیل از مصرف داروی ضد افسردگی میترسم اولا که هیچوقت امتحان نکردم و نمیدونم منتظر چی باید باشم .میترسم که  عوارض عجیب و غریبی داشته باشه مثل بیقراری یا بی خوابی و ...حالم بدتر بشه. دوما که میترسم روی وضعیت جسمیم اثر بگذاره مثل اشتها و  رفلکسها و مکانیزم فکر کردن و دیگه خودم نباشم.. بعد هم شنیدم  این داروها تا مدت محدودی موثر واقع میشن و بعد از یک مدتی باید هی دوز دارو رو زیاد کرد تا به نتیجه رسید.مساله بعدی هم وابستگی به دارو و عادته.. .لطفا اگر در این مورد تجربه دارید کمک کنید. مرسی.

   + ترانه - ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠

ل

احتیاج به آرامش دارم. حالم خوب نیست ، استرس دارم ،  دپرسم.عینکم را هم توی مدرسه گم کردم.گریه

یکی بیاد فکر و دل من رو از همه چیز جارو کنه. آخ صدای رعد و برق هم که میاد، خداکنه که بارون نیاد.من چه ام شده؟یک چیزی توی دلم پیچ و تاب میخوره بعد میاد بالا و توی گلوم گیر میکنه. بغضه گریه است فریاده؟ نمیدونم. کاش الان حالم خیلی خوب بود.باید برای هفته آینده برنامه ریزی کنم اما فکرم درست کار نمیکنه. برم روی ترد میل بدوم شاید بهتر بشم.

   + ترانه - ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠

ی

 قرار بود آب بخورم و به رختخواب برگردم و خودم را انوزاش کنم تا دوباره خوابم ببرد اما  فکرهایی که گوشه و کنار ذهنم ماسیده  خواب را  میپراند. راستی من چرا بعضی وقتها تصمیم میگیرم کتابی بنویسم؟ارتباطی هست بین کتابی نوشتن و کتابی احساس کردن؟  مثل این است که قلمت کت و شلوار بپوشد یا کت و دامن و بعد عطر بزند و موهایش را شانه کند و بیاید بنشیدن پشت کامپیوتر. شاید آدمها پشت عطر و لباسهای رسمی ،  بوها و قسمتهای  دوست نداشتنی بدنشان را پنهان می کنند . و  من چرا همه عمرم دنبال پیدا کردن ارتباط وقایع بوده ام و اجازه نداده ام که وقایع دور و برم فقط و جود داشته باشند؟. ...

 جعبه ها یی که گوشه و کنار اتاقم انبار شده  غمگینم میکنند . دلم برای خانه میسوزد و احساس میکنم  حقش اینهمه  بیمهری و دو تکه شدن نبوده. میترسم که  وسائل خانه دلشان برای هم تنگ شود.

   + ترانه - ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠

س

اینجا  چیزی هست که نمیدونم چیه ،اما هرچه هست  باید تخلیه بشه. از طریق فریاد یا گریه یا خنده های بلند و طولانی  یا سک س یا ساعتها دویدن ...

بهترین جا برای فریاد زدن کجاست؟ توی یک جاده خلوت وقتی که شیشه های ماشین کاملا بالاست؟میخوام امتحان کنم.

   + ترانه - ۳:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠

دوست قدیمی

دوست قدیمی دیشب خواب تو رو دیدم. توی خواب هردو هی میگشتیم و بهم نمیرسیدیم و احساس کلافگی همه جا جاری بود. من که میومدم تو تازه رفته بودی و تو که میومدی فقط یادداشتهای من رو میدیدی....

بهت نگفتم  اگر هنوز یک نفر، فقط یک نفر باشه که بهش اطمینان کامل داشته باشم اون هنوز تویی؟ آره تو ،با اون همه فاصله مکانی و اونهمه چاله چوله های زمانی و ناپدید شدنهای پیاپی من. بهت نگفتم که بعد از  اینهمه سال تصویر تورو هنوز مثل قدیسین قاب کرده توی ذهنم نگه داشتم؟ وقتی که سالهاگم شدم تو نپرسیدی  چرا و وقتی که پیدا شدم عکس العمل تو فقط خوشحالی بود. هیچوقت  گله نکردی ازتماس نگرفتنها  و  تعجب نکردی از تماسهای بدون مناسبتم از روی دلتنگی. راستی میدونی من  چقدر خانه تان رو دوست داشتم ؟ همون خانه قدیمی توی اون محل قدیمی ،هنوز هم اونجایین .میدونی،یکجوراهایی برام مقدس بود، بوی حضور میداد، بوی آرامش میداد.بویی که توی خانه ما خیلی کم بود. اشیا با همه قدیمی بودنشون انگار که یکجورایی محترم بودند و معنی داشتند . شاید از این حرفهای من به خنده بیفتی.

دلم برات تنگ شده ، دوست قدیمی.

 

پ.ن: به اون دوستی که برام کامنت گذاشته: من  دیگه تورنتو نیستم.

   + ترانه - ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠

جاده های سبز پیچ در پیچ

همیشه همینطوره امروز که خونه ام اصلا میل به خواب ندارم. دیروز هی ساعت رو جلو میکشدیم و میمردم برای اینکه فقط یک ربع دیرتر چشمهام رو به روی دنیا باز کنم .پاپی روی گلیم رنگارنگ جلوی تختم خوابیده. گاهی هم مثل اسبها پاهاشو  جلو عقب میکشه ، انگار که  خودش رو برای یورتمه رفتن آماده کنه . این گلیم رو با یکی دیگه  شبیه خودش سالها پیش از خیابون تخت جمشید خریدم.اون موقع با احساس یک آدم مجرد به تهران رفته بودم. بعد از کلی بالا و پایین کردن ،تصمیم نهاییم رو گرفته بودم که  به هاچ اعلام کنم که میخوام جدا بشم و قصد رفتن به آمریکا رو ندارم...همون روزها میم رو برای اولین بار توی ایران دیدم و کمترین تاثیر ممکن رو روم گذاشت و بعد هردو با یک هواپیما برگشتیم تورنتو و یک فصل جدید شروع شد... نه بهش فکر نکنم.بهش فکر نکنم...دلم نمیخواد به هیچکدوم از اون روزها فکر کنم.

دیشب هاچ دست چبش و شونه هاش درد میکرد. فکر کردم اگر طوری بشه، فکر کردم اگر که بمیره،من چکار باید بکنم؟ به کجا باید زنگ بزنم؟به دوستهای نه چندان نزدیکش  توی شهر قبلی  ،به مادرش توی اروپا،یا به ایران؟....مراسم کجا و چطوری باید باشه ؟توی یک مسجد (سبز)  یا مطابق رسم و رسومات اینجا ؟خوبه که آدم بدونه. اینجا حتی مردن هم گیج کننده و پر دردسره. من اگر بمیرم  چی؟ پسرک میره خوابگاه و تنها زندگی می کنه یا با هاچ ؟ خوبیش اینه که دو برابر  حقوقم رو به اون میدن و این پول برای هزینه تحصیل و خوابگاهش توی این 4  سال کافیه، حتی زیاد هم هست . .آخ. ..این فکرها چیه که میکنم؟  من قراره یک زندگی جدید رو شروع کنم . خونه جدید کار جدید. همه چیز قراره که خیلی خوب باشه مگه نه ؟شاید همه اش مشکل تعادل شیمیایی بدنمه. شاید همه اش با خوردن یک قرص بطرز معجزه آسایی حل بشه و من بشم یک آدم خیلی شاد و پر انرژی که هر چند وقت یکبار  سر نمیخوره توی این چاله چوله های تاریک و سیاه. آدمی بشم که هر چند یکبار ابرهای خاکستری دورو برش رو نمیگیرن... نمیدونم.

شاید برم برای ماساژ ؟ اما یک جای دیگه؟شاید برم آرایشگاه و موهام رو بدم بشورون و سشوار بزنن؟ آخه این موهای کوتاه که شستن و سشوار زدنش 2 ثانیه بیشتر طول نمیکشه که.

شاید به آ زنگ بزنم بریم گردش؟ شاید به هاچ بگم بیا بریم شهر قبلی خرید کنیم؟ بعد از اون جاده های پر پیچ و خم سبز  رد بشم و  حالم خوب بشه ؟جاده هایی که مزرعه و اسب دارن و دریاچه دارن و خونه های کنار دریاچه دارن؟ جاده هایی که وقتی قبلا با هم ازشون رد شده بودیم من ته دلم فکر  هنوز فکر میکردم میشه همه چیز رو درست کرد؟جاد ه ایی که توی زمستون درختاش یخ زده بودن و شبیه قصر یخی شده بود؟

شاید لباس بپوشم برم شنبه بازار، میون آدمهای رنگی شاد و بچه های طلایی راه برم؟همه چیز رو بو کنم از همه چیز بچشم؟و هیچی نخرم یا بخرم.

من احتیاج به کمک دارم. شاید یک قرص معجزه آسا که موقتا حالم رو خوب کنه نمیدونم. خسته ام.

   + ترانه - ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠

جمعه دوست داشتنی

لانگ ویکنده.3 سه روز کامل میتونم هرچقدر که دلم میخواد بخوابم. دیشب و حتی خود صبح حالم بشدت بودو بشدت دپرس بود و وسطهای روز بهتر شدم و عصر موقع اومدن خونه خوب خوب بودم. دارم فکر میکنم که یکجورایی به وضیعیت شیمیایی بدنم  و نامرتبی برنامه غذایی این مدت ربط داره. . ایمیل زدم به  چند تا مشاور هرکدوم زودتر وقت داد میرم. مدرسه سوت و کور بود.

لیندا گفت نها بریم بیرون ولی من نمیتونستم و تا حدی نمیخواستم. لیندا جزو کسانی هست که هنوز در موردش تصمیمی نگرفتم.بعضی آدمها رو آدم توی برخودر های اول تشخیص میده که دوست داره دورو برشون باشه یا نه، لیندا از اونهاییه که هنوز نمیدونم . شاید یکی از دلایلش اینه که زیاد قصه های شخصی تعریف میکنه و حوصله ام رو سر میبره.

امروز کرن گریه کرد.نمیدونم حتما روی پیشونیم چیزی نوشته که مردم به این زودی تصمیم میگیرن باهام درددل کنن و جالبه که حرفش و وقتی همکار قدیمش اومد توی اتاق قطع کرد.

دیگه؟ دیگه هیچی از لباسهام میگم که دارم وزن کم میکنم و این خوبه برای اینکه همه شلوارهای سایز بزگترم رو دادم رفته ان و به هیچ قیمتی دلم نمیخواست لباسهام برام تنگ بشه...

پسرک از کالج هیجان زده ست انگار که وارد دنیای جدیدی شده باشه. انتظارنداشت که درسها اینهمه سنگین باشن و اینهمه ازش کار بخوان.

افسردگی و احساس تنهایی و میل به نوازش  وبغل شدن همیشه با هم میان. دیروز بشدت دلم میخواست که کسی بغلم کنه و نوازشم کنه با محبت. حیف که چنین سرویسی وجود نداره. ماساژ هم چنین احساسی به آدم نمیده مگر اینکه کسی که ماساژ میده آدم مهربونی باشه کلا.

خب فعلا همین.برم ظرفهای نشسته رو بشورم بعدش دوش بگیرم بعدش برم فیلم ببینم.

   + ترانه - ٤:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠

پاپی

خسته و عصبیم.  دیشب ساعت 11:30  رفتم توی رختخواب و  تاساعت 1 از دست پاپی  بیدار بودم، یعنی فقط 5 ساعت خواب. در اتاق رو میزد ، دور خودش میگشت ، می نشست و نگاهم میکرد،پارس میکرد. مثل بچه های نوزداد که آدم نمیفهمه چی میخوان کلافه ام کرذه بود... بهش قرص دل درد دادم آب دادم نازش کردم تا آخرش از خستگی بیهوش شذ و پایین تختم خوابش برد...شاید اونهم حس کرده که قراره بزودی از هم جدا بشیم.

 

   + ترانه - ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠

سالها

1-وقتی سر یک کار جدید  یا خونه میرم تا وقتی همه وسائلم مرتب نشده و هرچیزی جای خودش روپیدا نکرده دلم آروم نمیگیره. امروز کلید گم شده کابینت سیاه پیدا شد و وسائم به نظم نسبی رسید...

 2-داشتم به هاچ میگفتم که چشم بهم بگذاری امسال هم میگذره و نمیدونم سال دیگه اینموقع توی کار جدیدم جا افتادم؟..بعد فکر کردم که روی کره زمین چندتا از این سالها اومدن و رفتن و چقدر آدمها اومدن و رفتن. و حالا از بین اینهمه سالها  این یکیش اینهمه مهمه ؟ز بالا که نگاه کنیم همه چیز  یک نقطه خیلی کوچولو بنظر میاد. ولی حتی اینجوری نگاه کردن هم چیزی از دردها کم نمیکنه.

3-فردا open houseهست یعنی بچه ها با والدینشون میان مدرسه و یک گشتی میزنن و میرن تا هفته دیگه که مدرسه رسما شروع میشه .دوست دارم ببینم این مدرسه با بچه ها چه شکلی میشه. .

4-با خواهرم س تلفنی حرف  زدم.یکهو چقدر دلم خواست مثل قدیمها همه یک جا زندگی میکردیم.  دیدنشون کافی نیست. حرف زدن تلفنی کافی نیست.

5-راستی امروز کیم رو دیدم. توی مدرسه ما training  داشتن. دلم براش تنگ میشه. کیم همونه که ساعتش رو به من قرض داده بود.

6-وقتی هاچ اومد آمریکا زندگی ما خیلی بهم ریخته بود ،هر روز قهر و دعوا داشتیم. با اینکه از این جدایی خوشحال بودم اما ته دلم بشدت احساس غربت و دلتنگی میکردم. الان هم همینطوره.نه دلم میخواد با هم باشیم و نه دلم میخواد که از زندگیم بره بیرون.

7-خب  من نمیتونم پابه پای اینها با سرعت کلمات قلمبه سلمبه رو ردیف کنم.( چقدر بدم میاد از این بازی با کلمات )و برای همین گاهی کودک درونم رو بیگناه دعوا میکنم. اون دیروز از دستم گریه اش گرفته بود.ازش پرسیدم چه دوست داره. نمیدونست. فکر کنم دوست داره که اینهمه انتظارات بالا ازش نداشته باشم و اینهمه سرزنشش نکنم. من با این والد سرزنشگر وحشتناک چه کار باید بکنم آخه؟خونه جدید که رفتم میرم پیش یک مشاور جدید.

دیگه؟ همین فعلا. تکلیف شب دارم برای فردا. پر از کلمات قلمبه سلمبه بیدلیل. 

 

   + ترانه - ٢:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠

خواب

خواب دیدم ، از همون خوابهای تکراری که آدم مبینیه دیر شده و آماده نیست. از جنس همون خوابهای  آماده نبودن برای امتحان .خواب دیدم برای نهار مهمون دارم و خیلی دیر به فکر درست کردن غذا افتادم.یک قسمتیش هم هاچ مقصر بود که گفته بود همه چیز رو آماده کرده ولی نکرده بود.

با موهای خیس و حوله نشستم. برم که دیرم نشه.

   + ترانه - ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠

فردا

پسرک فردا میره دانشگاه.همون احساسی رو دارم که وقتی روز اول روانه مدرسه اش میکردم.

ما مادرها.......تمومی هم نداره.

   + ترانه - ٦:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠

اولین روز رسمی مدرسه

روز خوبی بود. یا بهتره بگم من امروز خوب بودم.خندان، دوستانه و پر انرزی.

منکه پارسال منتظر بودم تا سر ساعت 4 و نه یک دقیقه اونورتر از در بپرم بیرون امروز حتی یک بار ساعت رو برای رفتن چک نکردم. وقتی چک کردم که 4:30 بود. از این به بعد زمان رفتن بر مدار ساعت نمیگرده بر مدار کارهایی میگرده که قراره انجام بشه هرچقدر میخواد طول بشکه.کار خیلیه مسئولیت زیاده . خوشحالم و احساس خیلی خوبی دارم.

لیست بچه هایی که قراره باهاشون کار کنم گرفتم . پرونده ها هنوز انلاین نیست. اگر تنبلیم نیاد فردا زود میرم پرونده های کاغذیشون کپی میگیرم.

یک خانم ایرانی هست. 12 ساله اینجا کار میکنه. لبخند نمیزنه اصلا.

فردا قراره با اتوبوسهای مدرسه بریم جنگل. همه قرمز می پوشن. میخوام برم از تی جی مکس تی شرت قرمز بخرم.

 

   + ترانه - ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠

ث

-بالاخره یک کار مثبت کردم، جزوه هام رو مرتب کردم و احساس میکنم ذهنم مرتب شده.

 

- بین من و هاچ هیچ چیز عاشقانه نیست. حداقل برای من نیست. برای من همه چیز از عاشقانه بودن فرسنگها فاصله داره و یادم نمیاد که این فاصله ها کی شروع کردن به رشد کردن. برای اون؟ نمیدونم. من از هاچ دقیقا چی میخوام؟ چه انتظاری ازش دارم؟ توی اون دنبال یک پدر یا برادر مهربون میگردم؟ توی اون دنبال امنیت و  یک تکیه گاه قوی میگردم؟ توی اون دنبال یک نفر شبیه خودم میگردم؟فکر عشقبازی با اون برام دور و  غیر ممکنه. ..خیلی دور.نباید اون رو دچار توهم کنم.

- حالم خیلی بهتره و حتی یکمی از اومدن فردا خوشحالم.

   + ترانه - ٧:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠

ا

 غروب یکشنبه گذشته و طبق معمول  حالم بهتره. چند تا از این غروبهای یکشنبه رو باید گذروند؟ کی میرسه روزگاری که غروب یکشنبه هاش دلگیر نباشه ؟

یک موکت کوچولوی قرمز جلوی سینک آشپزخونه هست که پاپی هر وقت گرسنه اش میشه یا خوراکی میخواد میره خیلی ساکت و مودب میشینه روش. فکر میکنه که یک رابطه واقعی بین نشستن روی موکت و پر شدن ظرف غذاش هست . اونقدر میشینه تا یکی متوجهش بشه . فکر کردم باید یادم بمونه که اون موکت رو حتما بدم با خودشون ببرن وگرنه اگر گرسنه اش بشه باید چکار کنه؟

دیگه این که پاپی ما غیر از فارسی و انگلیسی، لحن آدم رو هم میفهمه. وقتی با لحن مخصوصی شروع میکنیم به حرف زدن  ، بدون اینکه اسمش رو هم بیاریم بطرمون برمیگرده..میترسم وقتی بره دلم براش خیلی خیلی تنگ بشه. اون چی؟ یعنی دلش تنگ میشه؟ ما رو تا چند وقت یادش میمونه یعنی؟

چقدر به خودم لطف کردم که موهام رو کوتاه کردم . چقدر راحتم .دوش میگیرم و بعدش فقط یک شونه. اگر دلم خواست خوشگتر بشه سشوار هم میکشم ولی مجبور نیستم.

من دوروزه که برای هاچ غذا درست میکنم و اون نمیگه که نمیخوره یا میل نداره یا براش خوب نیست یا قبلا یک چیزی خورده...من هنوز هاچ رو دوست دارم.؟ خب  گاهی حضورش به من احساس خوبی میده . احساسی که الزاما در درازمدت به نفعم نیست . شاید بعضی لایه های وجودش رو دوست دارم .دلم تا مدتی  حتما ممکنه براش تنگ بشه. ولی جنبه های که دوست ندارم اونقدر هست که به رفتنم معنی بده. باید خودم رو عصبانی نشون بدم باید در حالت قهر باشم باید یک کاری کنم که هیچ امیدی براش باقی نمونه ؟ مثل همه زن و شوهرهایی که جدا میشن ؟ اینها همه بایدهای احمقانه و مسخره و بی دلیلی هستن....تو فکر میکنی که این راه به جایی میرسیه؟ درحالیکه هزار بار رفتی و خوردی به بن بست؟خوردی به یک دیوار شیشه ای نامرئی؟ وقتی راهی برای نزدیکتر شدن نبود؟وقتی سرخوردگی رو باهمه سلولهات احساس کردی؟

   + ترانه - ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠

ل

دلم میخواد برم یک جای گرم و نرم قایم بشم. چشمها و گوشهام رو هم ببندم و جنین وار جمع بشم توی  خودم. یک جایی مثل شکم مادر.

   + ترانه - ٧:۱٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠

درست میشه

از صبح در انتظار باد و طوفان و بلایای طبیعی بسر بردیم که خبری نشد جز یک باران ممتد نسبتا تند.من و هاچ ناهار رفتیم رستوران جدیدی که تازه کشف کردیم و بعد یک خرید کوچک، دوستانه تر از همیشه.

زوجهایی که با نفرت و دعوا و مرافعه از هم جدا میشن حتما راحت ترند .درسته که آخرین روزهای با هم بودنشان سخت و غیر قابل تحمل هست ولی  به همان اندازه فکر جدایی برایشان آرامشبخش و به معنای تمام شدن همه سختیهاست...  زندگی مشترک هیچوقت برای من و هاچ به اندازه 1-2 ماه اخیر آرام و بدون دغدغه نبوده. شاید مشکل من و  هاچ تصمیم گیری در امودر مشتر ک هست .شاید هیچکدوم حاضر نیستیم ذره ای از چیزی که میخواهیم  عقب نشینی کنیم و اگر عملا عقب نشینی میکنیم با احساس نارضایتیمون زندگی رو زهر میکنیم.....و حالا دیگه چیز مشترکی وجود نداره. دو تا آدم مستقلیم که کنار هم زندگی میکنیم و همین باعث شده انتظار خاصی از هم نداشته باشیم.  شاید هم هر دو ناخوداگاه میخواستیم همه چیز را به نقطه جوش برسانیم وحالا که رسیده شعله رو کم کردیم و منتظر کنار نشسته ایم...  از خودم میپرسم ا گر همیشه اینطوری بود باز هم میخواستی جدا بشی؟ نیمدونم.برای جدا شدن آدم باید به نقطه بحرانی برسه اول.

سر حال نیستم.کارکرد ذهنیم بطور و اضحی در بهترین حالت خودش نیست. خصوصا توجه و تمرکز و حافظه کوتاه مدتم. به غدای اصلیم دقت نمیکنم و در عوض هله هوله میخوردم.هاچ هم همینطور.صبحها روی تردمیل نمیرم برای اینکه میترسم دیرم بشه. عصرها که میام بدون اینکه واقعا کار زیادی کرده باشم فوق العاده خسته ام. شاید استرس کار جدید و چیزهای دیگه...نمیدونم.بخودم میگم :درست میشه درست میشه. همه چیز درست میشه.

   + ترانه - ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠

اولین روز مدرسه جدید

مدرسه ای که هستم از نظر نظم و امکانات از مدرسه قبلی پایین تره .هنوز نه برنامه ام معلومه و نه اینکه با چند نفر دانش آموز قراره کار کنم.فضا هم بشدت محدوده . امروز شلی میگفت که بین 9 تا 12 تا دانش آموزن و بیشتر شون هم inclusive هستند یعنی که به جای اینکه اونها رو از کلاس بکشم بیرون،خودم میرم سر کلاس و مونیتورشون میکنم. نظم کمتر معنیش فشار کمتر و انتظارات پایین تر از پرسنل هم هست . این میشه نکته مثبت این بینظمی .هرچند من حالت اول رو ترجیج میدم .

دیشب برای اینکه خوب و زیاد بخوام قرص آرامبخش خورده بودم و تا نزدیکیهای ظهر گیج گیج بودم . ظهار (طبق سنت همیشگی) روز اول مدرسه  رفتیم رستوران چیلی برای نهار. پارسال  با مدرسه قبلی رفته بودیم روبی تیوزدی و من چقدر احساس غریبگی میکردم  و امسال چقدر راحت  بودم .بعد از ظهر به معلمهای جدید یک لپ تاپ دادن و بعد یک مقدار کار آموزشی. با اینکه خودم دو تا لپتاپ دارم ،ولی این یکی خیلی فر داره .این همونیه که پارسال دلم میخواست داشته باشم و نداشتم.

دیگه؟ دیگه اینکه میخوام هیچ چیز رو سخت نگیرم و ریکلس باشم و چیزهایی رو که نمیتوم عوض کنم بپذیرم و برای چیزهایی که میشه تغییر داد نهایت تلاشم رو بکنم .میخوام بجای حرص و جوش خوردن و پرفکشنیست بودن از همه چیز لذت ببرم.میتونم یعنی؟

 

پ ن: کار دوباره شروع شد وباز شنبه و یکشنبه ها با ارزش شدن این دو روز لازمه که:

-کل اطالاعات کاغذی رو که در طول هفته گذشته گرفتم مرتب و جمع بندی و مرور کنم

-سایتهایی رو که باید  چک کنم

-کمی بسته بندی و دادن وسائل اضافی به تریفت شاپ

-برم استخر

-استراحت استراحت استراحت

....

   + ترانه - ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠

ی

فردا میان برای بازرسی قبل از تخلیه خونه، آره میدونم، خیلی زوده هنوز یک ماه مونده ولی خب گفتن میان دیگه. یکمی در و دیوارها و موکتها رو لکه گیری کردیم و یکمی  جارو زدم و الان خسته خسته ام.

آخرین روزی آموزش بودو  فردا میرم مدرسه خودم. هیجان زده و  مظطربم .یک عالمه جزوه و اطلاعت و منبع اینترنتی انبار شده لای کلاسورم معلوم نیست کی قراره اینها رو مرور کنم. توی همه  او کارهای کاغذی و اینترنتی که باید یاد بگیرم و مینتنیگ و مسئولینت و ..چیزهایی  پر دردسر دیگه ای که نگرانم میکنه یک نکته مثبت هست که چشمک میزنه اونهم وجود بچه هایی هست که قراره باهاشون کار کنم، دوستشون داشته باشم  و کمکشون کنم تا رشد کنن و تا  اونجایی که میتونن مستقل بشن . این تنها قسمت کار هست که واقعا دوست دارم.

   + ترانه - ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠

زلزله

وقتی همه جا شروع کرد به لرزیدن شاید دو ثانیه طول کشید تا ذهنم بتونه اطلاعات رو جمع و جور کنه  و بفهمه که چی شده.و در تمام مدت 10 ثانیه به این  فکر میکردم که یعنی چقدر میتونه شدید باشه و تا کجا پیش میره؟..مرگ چقدر میتونه نزدیک باشه.بعضی ها توی کلاس که زلزله ندیده بودن هی میگفتن این چیه؟ بعضی ها رفته بودن زیر میز و دست همدیگرو گرفته بودن. ترس از مرگ آدمها رو بهم نزدیک می کنه.

امروز تقسیم شدیم به گروههای کوچک و کار کردیم و  خسته شدیم از قهوه هم خبری نبود و همه هی خمیازه میکشیدن.یک خانم ایرانی توی کلاسمون هست.بنظر میاد اینجا بزرگ شده.  به سوالات خیلی طولانی جواب میده ظاهرا حرف زدن رو خیلی دوست داره.

گفتن صف ببندین با توجه به فاصله محل تولدتون با جایی که توش بودیم. من فکر کردم برای من ته صف ایستادن هم کافی نیست درحالیکه نفر جلویی من از کالیفرینا اومده من باید کجا بایستم تا اینهمه فاصله رو نشون بدم آخه؟ من  و اون خانم ایرانی آخر صف بودیم و پشت سرم فقط یک خانم هندی بود.اون خانم ایرانی وقتی ازش پرسیدن از کجا اومدی گفت اونور آبها... من گفتم اونر آبها،بعد دیدم کافی نیست گفتم: ایران.

کلی کار دارم. خدایا.از همه نوع و همه جور. پیدا کردن یک برنامه مناسب برای فوق لیسانس، بسته بندی وسائل،و چیزهای دیگه که میدونم هست اما الان یادم نمیاد.

پاپی وقتی زلزله اومده تنها بوده،پسرک میگفت وقتی اومده خونه دیده که زیر میز قایم شده و مثل بید میلرزیده بچه ام.

راستی زلزله خواب رو از سر همه پروند توی کلاس. دیگه کسی خمیازه نکشید.

   + ترانه - ٤:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠

روز اول

خب اینهم از روز اول training.  ثبت کنم که یادم بمونه. ... اولا که خیلی خیلی خسته ام انگار که کوه کندم درحالیکه نهایت کاری که کردم نشستن و گوش دادن و دنبال کلاسم گشتن بوده..  . training توی  یک دبیرستان خیلی دور و پرت  بود وجمعیت خیلی زیادی هم اومده بودن .تاکید کرده بودن که رسمی لباس بپوشین. من  شلوار بلند مشکی پوشیذه بودم  با یک بلوز خوشگل و با کفش  جدیدم که پام رو زد. اونوقت دیدم که خیلیها دمپای لای انگشتی پوشیده بودن و شلوار کاپری .حتما اگر میگفتن رسمی بپوشین با شورت و تی شرت میومدن.. هر چند که واقعا فرقی نیمیکنه ... اولش  صبحانه و مراسم خوش آمد گویی بود با کلی رقص و آواز. بعد هم سخنرانی و بعد نهار . سر نهار با یک خانم تپل خوش اخلاق که از کلارادو آومده بود آشنا شدم. بعد از نهار هرکس از توی لیست میتونست 3 تا جلسه آموزشی انتخاب کنه. یک سری اطلاعات کلی نه چندان بدردبخور... راستی یک چیز جالب که طبق قانون جدید از امسال بچه ها حق دارن هر چی میخوان بیارن مدرسه از آیفون و لپ تاپ و نت بوک و ...سه روز دیگه این برنامه ادامه داره و روز پنجم توی مدرسه خودمونه. جالبه که برخلاف قبل بین اون همه معلم و تراپیست که اکثرا تازه فارغ التحصیل شده بودن و زبان اصلیشون انگلیسی بود اصلا احساس اردکی رو نداشتم که اشتباهی قاطی جوجه مرغها شده.

 

   + ترانه - ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠