شکر
برای من که training دارم ،فردا اولین روز کاریه .تابستونی که اونهمه اونهمه منتظرش بودم هم اومدو تموم شد. درسته که نه مسافرتی رفتم و نه ،کنار دریا یی،ولی خیلی کارها کردم و تکلیف خیلی چیزها معلوم شد.. درسی رو که اونهه وقت بود شروع کرده بودم و اونهمه تلاش به بار نشست و امتحان دادم و certification گرفتم. از اون مهم تر کاری رو که میخواستم با تلاش خیلی ز یاد پیدا کردم و که هم ازنظر مالی و هم از نظر موقعیت کاری یک جهش خیلی بزرگه . دیگه اینکه بالاخره به شکها و دولیها ی طولانی غلبه کردم و تصمیم به جدایی گرفتم و تا یک ماهد دیگه به خونه جدید اسباب کشی میکنم .جراحی پسرک هم که هی عقب می انداختیم بالاخره انجام شد .... دیگه اینها خودش خیلیه.
فردا مرحله جدیدی توی زندگیم شروع میشه. با اینکه هاچ اصلا آدم خسیسی نیست ولی این احساس فوق العاده خوبیه که آدم از نظر مالی به خودش تکیه میکنه.احساس اینکه به کسی مدیون نیست و روی پای خودش ایستاده...امیدوارم که بقیه کارها هم به خوبی پیش بره .الان فقط میتونم بگم که خدایا شکر بخاطر همه چیز و سعی کنم لیاقت چیزهایی رو که بدست آوردم داشته باشم.
ی
از دست خودم عصبانیم .مدیریت وقت و زمانم افتضاحه. شب تا نصف شب الکی بیدار میمونم و صبحش خسته و خواب آلودم بیدار میشم..بی برنامه حرکت می کنم وقت میگذرم روی چیزهایی که لازم نیست و تصمیم گریهای ساده رو طول میدم. مثلا میخوام وسائل بخرم هزار تا سایت رو هی دوباره و دوباره بدون اینکه تصمیم بگیرم چک میکنم . برای خوندن یا گوش دادن به چیزهایی که مورد علاقه ام نیست بسیار کم حوصله ام. . دیشب تا 3 بیدار موندم مثل بچه ها لباسهای جدیدم رو امتحان کردم.این وضع باید تغییر کنه . از فردا که کار شروع بشه حتما تغییر هم میکنه. باید ذهنم از خواب بیدار بشه. احتیاج به دقت و تمرکز داردم.احتیاج دارم خودم رو تکون بدم و درست حرکت کنم و خودم رو از باتلاق تصمیمیگریهای کوچک بکشم بیرون و زندگی کنم.احتیاج دارم که وقتم رو صرف چیزهایی کنم که واقعا ارزشش رو دارن.این وقت تلف کردنها برای من یکجور تخدیره. اینکه یک عالمه وقت بگذارم توی اینترنت دنبال وسائل خونه بگردم و آخرش تصمیم نگیرم و فردا دوباره همون کار رو تکرار کنم..برای اینکه کارهای لازم رو انجام ندم. اما الان واقعا از انجام چه کاریه که طفره میرم، چه کاری الان لازمه؟
پسرک هنوز ازمیجری که انتخاب کرده مطئمن نیست . اینجا مثل ایران نیست که بچه ها یک رشته انتخاب میکنن و هزار سال محکومن که همون رو ادامه بدن . همیشه این فرصت رو دارن که میجرشون روعوض کنن. به من میگه که مامان اگر الان 18 سالت بود و توی آمریکا بودی چه شغلی رو انتخاب میکردی؟ من از این سوالها خیلی خوشم میاد. درست مثل این میمونه که بهم بگن مثلا اگر یک میلیون دلار داشتی چکار میکردی. خیلی فکر میکنم و به این نتیجه میرسم که نهایتا دلم میخواست توی دانشگاه تحیقیق و تدریس کنم و بنویسم توی زمینه هایی که مربوط بشه به علوم رفتاری، کارکردهای مغزی ،روانشناسی،انسانشناسی و جامعه شناسی و اینجور چیزها.. .
سوال خوبیه نه؟ شمابه این فکر کردین اگر یکبار دیگه بدنیا میومدین و اینور دنیا بودین و آزادی کامل داشتین چی میخوندین و چه شغلی رو انتخاب میکردین؟
9:30 صبح سینما
امروز خیلی بهم خوش گذشت .از اون روزهایی که حال آدم خوبه و دنیا مهربونه و همه لبخند میزنن و دوست دارن با آدم حرف بزنن .. نمیدونم چقدرش به موهایم که تازه کوتاه کردم مربوطه ولی میدونم که احساس خوبی که بهم میده حتما روی محیط و دیگران اثر میگذاره. در واقع چیزی که مدتهاست کشف کردم اینه که مهم نیست که چه شکلی هستیم یا حتی چکار میکنیم مهم احساسی هست که نسبت به خودمون داریم این اون چیزی هست که به دیگران انتقال میدیم . این پیام که " من دوست داشتنی و با ارزشم" رو با روشهای مختلف به دنیا اعلام میکنیم .شاید با نگاهمون شاید با body language شاید با انتقال انرژی که فعلا تعریفی براش نداریم .
صبح با آ رفتیم سینما . برای "آ" تصمیم گیری و انتخاب بین دوتا فیلم خیلی سخت بود ده دقیقه طول کشید.هیچوقت مشکل "آ" رو به این واضحی ندیده بودم ، واضح یعنی اینکه از مرز دودلی معمولی که همه ما داریم بگذره و بشه روش اسم اختلال گذاشت چه اسمی؟ نمیدونم شاید وسواس فکری ؟ مشکل در تصمیم گیری ؟...فیلم که تموم شد "آ" اصرار داشت که بریم اون یکی فیلم که من گفتم نه و باید خرید کنم ... یکمی با هم خرید کردیم و من برای کار جدیدم یکمی لباس خریدم . بعد هم "آ" رفت و تنهایی رفتم برای نهار که خیلی هم خوش گذشت. اگر حالم خوب باشه تنهایی خرید کردن رو همیشه ترجیح میدم . تنهایی نها رخوردن رو هم دوست دارم ، اینکه بشینم و شلوغی دور و برم رو تماشا کنم. بعداز نهار باز هم مال گردی خرید و آخرش رفتم برای ماساژ .ماساژ کامل پشت و دست و پا . فکر میکردم باید گرون تر از اینها باشه .کسی که ماساژ میداد یک خانم چینی بود. دستهاش مهربون نبودن یعنی توی حرکات دستهاش هیج معنی نبود .. تاثیر زیادی هم توی حال من نداشت ،یکمی دردم هم اومد. شاید هم آدم باید استرس داشته باشه و خسته باشه تا تاثیر ماساژ رو احساس کنه . باید یک جای دیگه رو هم امتحان کنم.. سرا راه میخواستم گل هم بخرم برای اما مثل سیل بارون میومد و ماشینها میلیمتری حرکت میکردن.
زیبایی
خیلی خسته ام..کلی کار کردم و کلی هم توی مال راه رفتم. توی میسیز دنبال لباس میگشتم و متوجه شدم که 4-5 پوند اضافه وزن پیدا کردن یعنی اینکه دیگه توی سایز 4 راحت نیستم .بخاطر لباسهام هم شده سریعا باید برگردم سر وزن اولم... چند تا وسائل خونه فروشی رو هم نگاه کردم که همه چیز توش خیلی گرون و خیلی خیلی قشنگ بود .میزها و صندلیهای چوبی سنگین گنده از اونهایی که سعی کردن اصالت چوبیش رو حفظ کنه و وسط جای میخهاش پیداست ، کاناپه ها و تزئیینات رویایی از اونهایی که من دوست دارم.فکر کردم برای داشتن اینها اول باید یک خونه گنده داشت با یک اتاق نهارخوری بزرگ...فکر کردم دچار چنین رویای خطرناکی شدن کافیه تا یکآدم همه زندگیش رو روش بگذاره...
-اگر قراره رویای چیزی رو داشته باشم اون داشتن یک کلبه است. یک کلبه جنگلی کنار یک دریاچه. با یک بخاری دیواری و میز و صندلیهای چوبی شبیه همینی که امروز دیدم اما کوچکتر تا توی کلبه ام جا بشه.. .یک قفسه چوبی هم میخوام که توش پر از ظرفهای سفالی آبی باشه.. با لیوانهای سفالی آبی.توی یک کوزه گلی با تمشکهایی که از جنگل چیدم مربا هم درست کرده باشم .یک سگ گنده مهربون داشته باشم که کنارم روی کاناپه دراز بکشه و بگذاره که گاهی نازش کنم. بعد من روی کاناپه خوشگل که روش گلیم نارنجی پهن کردم لم میدم و کتاب میخونم و کتری برای خودش قل قل میکنه و تو فضا صدای جیرجیرک و قورباغه هم میاد. گاهی چاییم رو مزه مزه میکنم و گاهی خیره میشم به شعله های آتیش و چیزهایی رو که خوندم توی ذهنم مزه مزه میکنم . میخوام یک قایق پارویی هم داشته باشم که باهاش برم ماهی گیری یا باهاش بریم ماهیگیری. نمیدونم، شاید اون موقع کسی هم کنارم باشه شاید هم نه.
-خسته ام خیلی خسته.ظرفهای چینی و بضعی چیزهای دیگه رو بسته بندی کردم. توی این سالها چقدر زیاد دارم اسباب کشی میکنم ...کاش شماها اینجا بودین بهم کمک میکردین.
فعلا همین.
اینها خوشحالم میکنه
دلم میخواد امروز رو برای خودم بگذرونم.یادم اومد که چی واقعا خوشحالم میکنه، ماساْژ و سپا و اینکه بعدش تنهایی برم پیتزا بخورم.اگر زمانی رو که توی اون لوازم آرایش فروشی توی تورنتو کار میکردم به حساب نیارم، این اولین باره که میخوام برم برای ماساژ . . اونجا یک صندلی مخصوص داشت وسط مغازه که می نشستی و کله ات رو میکردی داخل یک سوراخ مخصوص. ماساژ یک سرویس اضافی و تعارفی بود. اگر دلمون میخواست به کسی پیشنهاد میکردیم ،معمولا هم فقط به خانمها و گاهی آقاهای پیر یا توی موقعیتها خاص مثل تولد .اول به مشتری چند تا انتخاب میدادی از عطرهای طبیعی مخلتف . عطرها روغنی بودن ،میمالیدیشون روی شقیه اش و اطراف گوششون. .و شامل 5-6 حرکت مشخص بود که پشت هم تکرار میشدن و خیلی هم ریلکس کننده بود.اون حرکات هنوز یادم مونده ولی انجامش صندلی مخصوص میخواد .توی آمریکای شمالی فروشنده های بیچاره مجبورن تمام مدت غیر از زنگ تفریحشون سر اپا بیاستن. مجبورن لبخند بزنن . هر جا استاندارهای مخصوص خودش رو داره گاهی مجبورن حتی موقع برداشتن تلفن خوش امد گویی مسخره و عجیبی هم بگن . آدم وقتی مدتی توی یک فروشگاه کار کرده باشه، دیگه دنیا رو از اونور کانتر مبینه. میدونه که پشت اون لبخند مهربون، پشت همه خوشامد گوییها، یک آدم خسته هست که پاهاش از ساعتها روی پا ایستادن ورم کرده و فقط داره پالیسی فروشگاه رو رعایت میکنه . از اون موقع حواسم هست که وقتی توی یک فروشگاه میرم لباسها رو زیاد بهم نریزم و کار اضافی برای کسی درست نکنم . ما توی اون لوازم آرایشی ،وقتی که خسته میشدیم دوتا راه فرار داشتیم یکی نشستن روی صندلی و ماساژ همدیگه اون یکیش اینکه همدیگه رو آرایش میکردیم. اون روزها من بیشتر از همه عمرم آرایش داشتم انگار همیشه میخوام برم عروسی. عطر هم درست میکردیم. اسانسهای اولیه هم توی شیشه های بزرگ خوشگل بودن و همه طبیعی کلا همه چیز اونجا طبیعی بود و خیلی گرون (طبیعی یعنی اینکه مینرال بود و مواد نفتی نداشت) . من با چه دقتی قطره چکانها رو دست میگرفتم و با چه دقتی قطره های بهار نارنج و یاس و بابونه رو میشمردم . تازه کالج رو تموم کرده بودم ، هنوز کار پیدا نکرده بودم ،ناراضی و عصبانی بودم و فکر میکردم که حقم نیست که اینجا باشم . فکر میکردم باید توی یک آزمایشگاه کار میکردم و بجای قطرات عطر قطرات یک ماده جدی تر رو میشمردم...، این فکر من رو توی دلم به گریه می انداخت.
اونجا ماساژها کوتاه بود مثلا شاید حداکثر 10 دقیقه.اینجا نمیدونم چجوریه؟ بعد ما با کسی حرف نمیزدیم میگذاشتیم که فرد ریلکس و راحت باشه. اینجا هم همینطوره؟..خب دیگه پاشم برم. اول دوش و موهام. بعد بگردم توی اینترنت یک جایی رو این دورو برها پیدا کنم.ناخنهام رو هم دوست دارم بدم درست کنن. گل هم دوست دارم بخرم. اینها هم خوشحالم میکنن .
ث
خبر خاصی نیست جز اینکه احساس مسافرهایی رو دارم که توی قهوه خونه سر راه خسته ، کسل و عرق آلود منتظرن تا راننده صداشون کنه و بقیه سفرشون رو ادامه بدن. همه چیز انگار موقتیه ،حتی خونه رو درست و حسابی تمیز نمیکنم. فقط یک جاروی الکی... دلم براش خیلی میسوزه، حق داره که تمیز بشه. اجاق گاز روش یک بند انگشت چربی نشسته. خونه یکجورایی به حال خودش ول شده احتیاج به نوازش و محبت داره.
هاچ یکی از کم غر ترین( غر لس ترین) دورانهای عمرش و میگذرونه.حتما میخواد اینجوری خاطره خوبی توی ذهن من و پسرک باقی بگذاره. شاید هم میخواد بگه:" ببینین من اگر بخوام میتونم اینهمه خوب باشم ،پشیمون میشی ها.."
پشیمون میشم واقعا؟گاهی فکر میکنم که دیگه بعد از این حوصله شناختن هیچ مردی رو ندارم. حوصله ندارم که بخوام داستانهاش رو از اول بدونم. آدمهایی که تا این مرحله از زندگی اومدن کلی داستان دارن حتما . فقط خوبیش اینه که تا داستنهاشون برای هم تکراری بشه و تا وقتی همدیگرو کشف کنن برای هم جالب و جدیدن. من و هاچ داستانهای هم دیگه رو خیلی خوب میدونیم... گاهی فکر میکنم من کلا برای زندگی مشترک ساخته نشدم. دلم نمیخواد زندگیم رو ،اتاقم رو با کسی تقسیم کنم.. دوست ندارم کسی باشه که مجبور باشم تنهاییم رو با اون تنظیم کنم .کسی که توی زندگیم میاد نباید اونقدر نزدیک بشه که بهم احساس خفگی بده.دلم میخواد یک آدم صبور و پر حوصله باشه و همونقدر که حرف زدن رو دوست داره گوش هم بده. دلم میخواد بعضی از چیزایی که من دوست دارم اونهم دوست داشته باشه و از باهم بودن و انجام کارهای مشترک لذت ببریم.اما از هم انتظار نداشته باشیم که همه زندگی همدیگرو پرکنیم باید طبیعت و سگها رو هم خیلی دوست داشته باشه.(یاد زیبا شیرزای افتادم که میخوند"من بدنبال یه مردم که.." اگر گوش ندادین سرچ کنین گوش بدین من خیلی دوستش د اشتم..) دیگه.. دیگه این که ورژن جدید هاچ بهم احساس آرامش و امنیت میده فعلا همین.شب بخیر.
خونه جدید ، خونه خودم
انگار که بارهای سنگینی رو از روی دوشم برداشته باشن احساس بی وزنی میکنم... بار دنبال کار گشتن و تصمیم گیری در مورد جدایی، بار پیدا کردن خونه، بار جراحی پسرک، بار غم حرف نزدن هاچ و پسرک...
وقتی که بیکارم، خونه جدیدم میاد جلوی نظرم ، با شوق و ذوق عکسهاشو توی اینترنت پیدا میکنم . شوق و ذوقی که برای اومدن به اینجا اصلا نداشتم .شوق و ذوقی از جنس روزی که خونه خیابون یورک میلز تورنتو رو اجاره کرده بودم ...به این فکر میکنم که دستمالهای آشپزخونه و بقیه تزیئنات آشپزخونه اش چه رنگی باشه که به رنگ مشکی یخچال و اجاق و. . بیاد ؟ قرمز یا مشکی؟ برای سالن یکسری مبلهای جمع و جور L شکل بگیرم یا همین کاناپه شیری رنگ رو با خودم ببرم و دوتا مبل تکی رنگی بخرم بگذارم کنارش؟دیگه چی میخوام؟ کمد های کشودار گنده برای خودم و پسرک...یکی هم از اون آباژورهای خیلی بلند که کله اش رو به پایین خم میشه تا بالای میز جلوی مبل. لحافهای جدید هم میخوام اما هنوز نمیدونم تزینات اتقاق خوابم قراره چه رنگی باشه.خونه یورک میلز یک اتاق خواب بیشتر نداشت ، من روی یک "سوفا بد" قرمز توی سالن میخوابیدم . دوتا از دیوارها رو هم قرمز کرده بودم و خونه خوشگل شده بود با اون مبلهای چرمی مشکی و اون پنچره بزرگ . سالن هم بزرگ بود وتنهایی خوابیدن توی جایی که دیوارها اونهمه دورن یکجورایی ترسناک . پنچره اما یک تابلوی قشنگ بود. از طبقه 21همه تورنتو پیدا بود،جاده های سبز مارپیچ ، سقف خونه ها، سی ان تاور هم پیدا بود..... برای خونه جدید باید کوسنهای خوشگل هم بخرم و چند تا تابلوی جدید... حواسم باشه روز اسباب کشی آسانسور رو برای هرد دوتا خونه رزرو کنم. دیگه وقتش که شد باید خط جدید تلفن بگیرم و تی وی و اینترنت هم بگیرم وبرم اداره پست آدرسها رو هم عوض کنم و بعد باید سر فرصت آدرس جدید رو به همه اعلام کنم و م م داشت یادم میرفت بسته بندی هم باید بکنم همه چیز رو پس کارتن خالی و چسب و برچسب هم احتیاج دارم..
کلا پسرک از همه این تغییرات بنظر خوشحال میاد . امروز داشت به تزئیین اتاق جدیدش فکر میکرد.هاچ کلا حالش بهتره اما هنوز جایی رو پیدا نکرده که هم بالکن داشته باشه و سگ هم راه بدن. راستی من فهمیدم از همه آدمهای دوروبرم کمتر به وجود بالکن توی خونه اهمیت میدم.
دیشب تا ساعت 1 بیدار بودیم و حرف میزدیم. بعدش من دقیقا همون احساس رو پیدا کردم همون احساس سرخوردگی نفهمیده شدن یا اشتباه فهمیده شدن ... خیلی خوب یادمه که اولین بار کی بود، .حتی روزش رو هم یادمه. بعدازظهر جمعه توی پارک لاله بود که فهمیدم کاملا دوره .... میشه هزار بار سرخورده شد و برای بار هزار و یکم بار باز هم امتحان کرد و باز سرخورده شد. . . نفهمیدن، نفمیدن و یک جور دیگه فهمیدن.درست مثل اینکه به یک زبان بیگانه حرف میزدیم.. تلخ و درد آور.
عمل پسرک
الان از راه رسیدیم. جراحی پسرک خوب پیش رفت الان هم کمی درد داره و خوابیده. پسرک از هاچ تشکر کرده که همراهش اومده بود بیمارستان و دوباره با هم حرف میزنن .خداروشکر اینهم به خوبی گذشت.
ذ
اینروزها دلم میخواد یکسره بنویسم شاید برای پر کردن جای خالی دوستی که اگر بود با صبر و حوصله به حرفهای تکراریم گوش میداد .مثل ف توی تورنتو که اون دوران کذایی که همه زنگهای نهارم رو بهش زنگ میزدم و اون با مهربوینی میگفت که نگران نباش درست میشه. چقدر این جمله نگران نباش درست میشه رو دوست دارم.نمیدونم نگران چی هستم یا اصلا اسم این حال رو میشه نگرانی گذاشت یا نه. شاید بشتر خسته ام تا نگران لحن آدمها خیلی مهمه. گاهی لحنها پر از نوازشن. گاهی جمله " گریه نکن " پر از نوازش و مهربونیه و گاهی به آدم احساس پذیرفته نشدن میده .اصلا لحنها از کلمات مهمترن. دلم میخواد بخوابم از اون خوابهای طولانی. از اون خوابهای بیخبری... واقعا چیزی برای نگرانی نیست. خب یکمی کار جدید نگرانم میکنه و چیزهایی که اولش باید یاد بگیرم. یکمی هم اسباب کشی و بسته بندی و عادت کردن به خونه جدید. همین. واقعا همین.فکر کنم بیشتر از همه خسته ام تا نگران.شاید کمی نگران برای عمل فردای پسرک و بیشتر از اون غمگین برای رابطه اش با هاچ.
کوتاه،تکه تکه
-تمرکزم پایین اومده،حافظه کوتاه مدتم خراب شده ،کند شدم ،دو دفعه از خانم مشاور تلفن چند تا وکیل رو گرفتم و هردو دفعه گم کردم.توی انجام کارها و زود خسته میشم.خدا کنه این سختیها که بگذره ،همه چیز برگرده به حالت اولش.
--باید چند روزی برم مسافرت، اما نمیدونم کجا. برنامه تورنتو که بهم خورد چون موفرفری برای یک کار اظطررای ازکانادا میره بیرون.
- خودم رو وادار کردم و چند تا کار عقب افتاده رو بالاخره ا نجام دادم . ماشینم رو بردم برای تست ایمنی سالانه، بعد بردم نشونش دادم برای صافکاری ببینم چقدر خرج داره که خوشبختانه از اونی که فکر میکردم خیلی کمتر بود. .دیگه دوتا ایمیل زدم به همکارهای جدید ، اینجا کامیونیکشین خیلی خیلی مهمه .آخرین هماهنگی های جراحی فردای پسرک رو انجام دادم، مشاور هم که رفتیم.چند تا کار ضروری دیگه هم هست که باید بزودی انجام بشه مثل رفتن پیش وکیل که دائم عقب میندازم.
-حال هاچ از قبل خیلی بهتره. حتی گاهی موقعی که موردهای مناسبی برای اجاره پیدا میکنه از خودش شور وشوق هم نشون میده و این خیلی خوبه.
-
-پسرک فردا جراحی داره ، دعای کنین که همه چیز خوب پیش بره.
مشاوره پسرک
الان باپسرک از اولین مشاوره زندگیش برمیگردیم.مشاور پیشنهاد کرد که روی 3 تاموضوع کار بشه. ارتباطش باخودش و پیشرفت فردیش ، رابطه اش با پدرش و رابطه اش با من. پسرک روی رابطه اش با پدرش کلا نمیخواد کار کنه بلکه میخواد این رابطه برای همیشه قطع بشه، ارتباطش با خودش و پیشرفت فردیش رو یک مساله شخص میدونه که خودش باید در مورش تصمیم بگیره و من حق ندارم بهش اصرار کنم و که بره مشاوره . فقط در مورد آخر که به من مربوطه بهم این حق رو میده که به عنوان دو تا آدم بالغ که میخوان با هم زندگی کنن ازش بخوام که روی رابطه مون کار کنیم. باید یاد بگیریم که مکالمه سالم داشته باشیم و با رفتارمون باعث ناراحتی همدیگه نشیم.در واقع این نگرانی اصلی من نیست میخوام اینطوری ابزار لازم رو در اختیارش میگذارم اگر بخواد روی دو مورد دیگه هم کار کنه .جلسه امروز برای من خوب بود.از این نظر که عمیقا قانع شدم که گاهی به چیزهایی دخالت میکنم که بهم مربوط نیست. مثلا اینکه من نباید به پسرک بگم کار دانشجویی بگیر برای اینکه برای رزومه ات خوبه یا تجربه کاری پیدا میکنی .. بلکه باید با مساله ابجکتیو برخورد کنم مثلا بگم که تو به عنوان یک آدم بزرگ باید اینقدر در ماه پول در بیاری یا اینکه مثلا من اینقدر به تو پول میدم و اگر بیشتر میخوای خودت باید کار کنی یا مثلا اگر میخواهی ماشین داشته باشی باید مخارج ماهیانه اش رو خودت بتونی تقبل کنی. این میشه برخورد ابجکتیو. باید بگذارم که پسرک خودش عواقب تصمیماتش رو تجربه کنه و بهش راهنمایی و توصیه و کمک نکنم مگر اینکه خودش خواسته باشه. اینها جدید نیست. اینها چیزهایی نیست که من قبلا ندونسته باشم یا پسرک بهم نگفته باشه. ولی بین دانستن و عمیقا باور کردن خیلی فاصله هست.وقتی یک شخص سوم که نقش مشاور رو داره میتونه به این عمیقا باورکردن کمک زیادی بکنه.
ما مادرها خیلی اوقات میخواهیم جلوی ا شتباهات رو بگیریم تا بچه مون دچار دردسر نشه تا درد کمتری بکشه ولی این در واقع یکجور کنترل کردن هست .
ث
عذاب وجدان ته دلم رو چنگ میزنه.احساسساتم شکل غلیظ شده زمانی هست که از تورنتو میامدم اینجا . من از شروع جدید هیجان زده بودم و موفرفری ، بهترین دوستم دلتنگ و افسرده.دارم میگذارمش و میرم، خودخواهی میکنم؟شاید اگر میموندم میتونستم بهش کمک کنم مخصوصا الان حاضر شده بیاد مشاوره و میخواد تغییر کنه؟اما واقعا میخواد؟ یا فقط میترسه؟ یک قسمتی از وجودم هست که میخواد بره، میخواد پرواز کنه.یک قسمتی ازوجودم هست که دلش نمیخواد اون رو تنها بگذاره. میخواد دستش رو بگیره و از تاریکی بکشدش بیرون. ولی اون یک آدم بزرگه و اگر بخواد همه ابزارهای لازم برای تغییر رو داره. میدونه که مشکل داره میدونه که باید کمک بگیره. من تراپیست نیستم ،من فقط یک زن معمولی هستم که سالها سعی کرده و خواسته درست کنه اما همه چیز رو خراب تر کرده . خواسته دردها رو کم کنه اما هم خودش درد کشیده و هم باعث شده که اون رنج بیشتری بکشه. اون خودش خوب میدونه که ما همرا ه های مناسبی نیستیم ،فقط میترسه از تنهایی و از دست دادن از تغییر.منهم از تنهایی میترسم خب ولی فکر میکنم پرده های سیاه ترس رو که کنار بزنم زندگی پشتش امکانات زیادی رو برام ذخیره کرده. اون اعتقادی به وجود اون امکانات نداره فرق عمده ما همینه شاید.
اون من رو دوست داره به شیوه خودش ، این برای موندن کافی نیست . دوست داشتن اون برای من تعهد آور نیست. من نباید بمونم اگر بدون اون خوشحالتر و زنده تر و امیدوار تر هستم. درسته؟
خونه پیدا کردم
خونه پیدا کردم.
چک امانتی خونه رو دادم و اگر همه چیز خوب پیش بره 24 سپتامبر جابجا میشیم.
نمای خونه خیلی ساده و معمولیه و اصلا به شیکی و مدرنی خیلی از جاهایی که دیدم نیست ولی در عوض کلی خصوصیات خوب داره.اول محلش هست که توی یک مجموعه جدا افتاده کنار یک بزرگراه نیست.و وسط یک شهر نقلی کوچولوواقع شده.شهر که میگم یعنی در واقع یک منطقه هست که با اینکه کوچکه از نظر تقمسیم بندیهای جغرافیایی برای خودش یک شهر مستقل حساب میشه و همه چیزهایی که یک شهر دارن بطور مستقل برای خودش داره پیاده میشه تا سیتی هال و کتابخونه و کامیونتی سنتر و همه جا رفت. کلی فارمز مارکت( مثل شنبه بازار و یکشنبه بازار) و فستیوال و فعالیتهای گروهی و...داره.سرسبز و قشنگه مغازه ها رو رستورانهای قدیمی و پاررکهای خوشگل داره. رفت و آمد پسرک به دانشگاه خیلی آسونه و با کارت دانشجویی رایگانه. به محل کار خودم 7-8 مایل بیشتر فاصله نداره و مسیرش مستقیم و راحته. خود خونه روشنه . آشپزخونه بازسازی شده و تقریبا مدرنه. سالنش بزرگ نیست اما روشن و دلبازه ،منظره اش هم فوق العاده نیست ولی قابل قبوله . ساختمون یک سالن ورزش کوچولو داره و یک استخر توی یک محوطه چمن خوشگل هم داره. اما اشکالش اینه که یک دستشویی بیشتر نداره و اتاق خوابش واک این کلازت نداره اما در عوض یک انبار خیلی بزرگ اختصاصی طبقه پایین داره. و از همه مهمتر اینکه آب و برق وگاز جزو اجاره هست و باز از همه مهمتر اینکه قیمتیش خیلی خیلی مناسبه. دلم میخواست قبل از شروع کار خودم و دانشگاه پسرک جابجا میشدم و همه چیز نو شروع میشد ولی خب اشکالی نداره...خداروشکر که از دنبال خونه گشتن راحت شدم.
ی
دلم میخواست الان میشد دست و صورتم رو میشستم از اتاقم میرفتم بیرون و به هاچ میگفتم میای بریم بیرون صبحونه بخوریم؟ اون اول توی ذهنش حرفم رو یکم مزه مزه میکرد بعد میگفت باشه خب بریم. شاید میگفت م م من الان صبحونه خوردم ولی باشه اگر میخوای. بعد میگفت پیاده همینجا دیگه؟ من میگفتم آره ، هرجای دیگه ای هم میخوای میتونیم بریم بعد اون مثل همیشه میگفت براش فرقی نمیکنه. میرفتیم بیرون و اون مثل همه این روزهای اخیر که سعی میکنه خیلی خوب باشه میگذاشت که من اول وارد آسانسور بشم و من اول از در برم بیرون یا من اول وارد کافی شاپ بشم. بعد میرفتیم توی صف. من قهوره میگرفتم با بیگل و پنیر خامه ای و اون قهوه با یک جور شیرینی .میگفت کجا بشینینم من بهش یک بوت خالی کنار پنجره رو نشون میدادم میگفتم " اونجا خوبه ؟"و اون میگفت آره. بعد میشستیم روبروی هم...بعد مکالمه ای شروع میشد. احتمالا دور و بر کار اون یا کارجدید من یا درسی که داره میخونه و امتحانی که باید بده و یک موضوع جدید پیدا کردن خونه. آره دقیقا همینطور اتقاق میفتاد... وقتی با کسی زیاد زندگی کردی خیلی خوب میتونی کوجکترین حرکات و کلماتش رو هم پیشبینی کنی و من میترسم دلم برای اینها تنگ بشه.
شاید این منم. شاید این منم که فاصله ها رو حفظ میکنم . شاید این منم که دودستی به جایگاه امن خودم چسبیدم برای اینکه نمیخوام جرقه ای بین ما زده بشه . برای اینکه از داشتن س ک س با هاچ منزجر و سر خورده ام. ..عجیبه که این خانم دکتره اصلا در این مورد حرفی نزد. بخاطر فرهنگ ایرانیش بود یعنی؟ یا فکر میکرد این خود ماییم که باید بخواهیم در موردش حرف بزنیم و شروع کنیم ؟اصلا نگفت که میخواین روی روابط زناشوییتون کار کنین . نپرسید که از این رابطه راضی بودم یا نه؟ اگر میپرسید میگفتم برام یک انجام وظیفه خسته کننده بوده ، و نمیدونم که این از کی شروع شد .میگفتم که نسبت به این مرد دیگه هیچ اترکشنی ندارم و فکر میکنم این دلیل به اندازه کافی برای جدا شدن قوی و کاف باشه. هاچ در بهترین حالتش به من احساس یک دوست یا پدر مهربون رو میده که دلت میخواد سرش رو بگذاری روی شونه هاش دلت میخواد بغلت کنه اما اصلا دلت نمیخواد از این مرحله یک قدم هم جلوتر بریی . ولی واقعا کی شروع شد؟ وقتی نقش برابر ما تبدیل شد به رابطه پدر کنترل گرد و ناراضی و دختری که سعی میکرد با چنگ و دندون و وقتی زودرش نمیرسید با مبارزه منفی چیزهایی رو که دارن ازش میگیرن حقظ کنه ؟کدوم یکی اون یکی رو هم خراب کرد؟اول روحم آزرده شد و بعد جمسسم بهش اعتماد نکرد؟ یا برعکس؟یا هردو همزمان؟
س ک س خوب داشتن ارتباط عاطفی واقعا چقدر بهم مربوطن؟ ؟خب شاید بشه با یک غریبه که نمیشناسیم و بطرفش جذب شدیم هم یک س ک س خوشایند داشت ولی حداقلش اینه که از این غریبه پیشینه ای نداریم این غریبه به ما آسیبی نزده. اگر با این غریبه هم زندگی کردیم و اون جنبه های مخلتف وجودش رو که دوست نداشتیم بهمون نشون داد اترکشن مسلما کم میشه.بعد هم بایک غریبه جذاب شاید بشه سکس خوب داشت اما نمیشه عشق بازی کرد. این دوتا فرق میکنن.. بعد از س ک س برخلاف عشق بازی احساس تنهایی روحی رو برطرف نمیکنه به آدم ا حساس شعف و پیوستگی نمیده. حتی شاید در دراز مدت آدم رو تنها تر هم میکنه.
خسته ام
خبر خاصی نیست. جز احساس خستگی خیلی زیاد که باعث میشه نتونم خوب تمرکز کنم . شب یک قرص آرامبخش خوردم که مثلا کامل بخوابم ولی از صبح که بیدار شدم بشدت خسته بودم .میدونم که خستگی میتونه از فسردگی هم باشه ولی من بنظر نمیاد افسرده باشم بشتر بنظر میاد بخاطر استرس و فشارهای این مدت زیادی خسته شدم.دیگه اینکه مشغول جمع و جور کردن فرستادن فرمها و مدارکی هستم که برای کارم لازمه.باید یک هفته زودتر از بقیه برم بسر کار یعنی 22 آگوست .جراحی پسرک 9 آگوست هست . بنابراین شاید بشه ای وسط یک هفته ای هم رفت تورنتو . از تورنتو که اومدم وقت دارم برای جمع و جور کردن و بسته بندی و اگر همه چیز خوب پیش بره قبل از روز کارگر ایعنی 6 سپتامبر دیگه باید جابجا شده باشم البته بشرطی که تا اون موقع خونه مناسب پیدا کرده باشم.
خونه مناسب یعنی خونه ای که روشن باشه منظره اش قشنگ باشه محیط اطرافش قشنگ باشه دو خواب و دو دستشویی داشته باشه. تر و تمیز باشه به محل کار من خیلی دور نباشه. رفت و آمد پسرکه با دانشگاه راحت باشه. قیمتیش هم برام مناسب باشه.
هنوز میشه خوب بود
با اینکه سعی کردم همه چیز به نرمی و تدریجی اتفاق بیفته اما حجم تغییر هنوز خیلی زیاده . احساساتم خیلی متناقصنداز یک طرف شور و شوق رفتن به خونه جدید، کار جدید ،زندگی و نقشهای جدید و از طرف دیگه دلتنگی و ترس برای چیزهایی که پشت سر میگذارم و از دست میدم. این اولین باره که تنهایی مسئول زندگی خودم هستم .درآمد من توی سالهای زندگی به اصطلاح مشترک و قبل از اون ، غیر از مدت کوتاهی توی کانادا ، همیشه یک چیز لوکس و تزئیینی بشمار میومد. انگار که داشتم لطف میکردم که کار میکنم ،زندگی کسی به من وابسته نبود، اما الان هست.به نقش جدید زیادعادت ندارم اما بهم این احساس رو میده که بعد از همه این بالا و پایین شدنها هنوز دوباره میشه خوب بود...نمیدونم از کی ولی خیلی وقته دیگه از خودم عصبانی نیستم. احساس شکست و وقت تلف کردن نمیکنم. ا حساس نمیکنم که با اشتباهات وحشتناکم همه زندگیم رو نابود کردم ...دوباره برگشتم به جایی که باید باشم.حالا باید سخت تلاش کنم که بخوبی از عهده اش بربیام و حفظش کنم.
م
من و هاچ اطلاعاتی رو که در جریان آپارتمانگردیهامون پیدا کردیم با هم تقسیم میکنیم. که مثلا فلان جا بده و فلان جا خیلی تمیزه و فلان جا بالکن نداره به محل کار تو هم دوره، سگ هم راه نمیدن...یکجور خیلی معصومانه ای یک جور غم انگیزی...انگار دو تا هم اتاق قرار است از هم جدا شوند . یکجور دردناکی خنثی ..هاچ تا دیروز در هم شکسته بود. امروز بهتربود، شاید برای اینکه رفت سر کار. کار همیشه حال اون رو خوب میکنه .شاید هم برای اینکه واقعیت را قبول کرده . غم ته دلم رو بدجوری چنگ میزنه.میگفت یک جا رو پیدا کردم که تقریبا خوبه اما اگر بخوام برم باید زودتراز موعد اسباب کشی کنم. یکی توی دلم داشت میگفت نه نرو، کمی بشتر بمون.
دلم خواست
داشتم این دورو برها چیزی میخواندم. دلم یکدفعه برای تهران غبار آلود بینهایت تنگ شد. برای خانه ای که فکر میکردم دوستش ندارم . دلم خواست پرده های تور را کنار بزنم توی تراس خانه بایستم و به کوچه باریکمان و به خاک و گرد و غباری که از از ساختمان سازی خانه روبرویی به هوا رفته نگاه کنم. دلم خواست به صدای فروشند ه های دوره گرد که با بلندگو هندوانه میفروشند گوش کنم .دلم خواست سرامیکهای سفید خانه ام را تمیز کنم. خرید کنم غذا درست کنم به پسرک که کلاس اول است دیکته بگویم .برویم توی حیاط با هم از درخت خرمالو بکنیم . دلم خواست تا توی شلوغی میدون هفت تیر بین دست فروشها قدم بزنم. و روسریهای ارزان قیمت را زیر و رو کنم ،از ماشینهای بستنی کنار خیابان بستنی قیفی بخریم. آن روزها آن بستنیهای 20 تومان بود الان چند است؟بعد پسرک راببرم یک جایی توی خیابان قائم مقام پیتزا بخوریم بعد برویم پارک ساعی ، من میوه های کاج رو بکنم و بو کنم و پسرک به مرغابیهای نان خورد شده بدهد .بعد برویم خانه مامان. مامان و بابا هردو باشند ،همه خواهر و برادرهایم هم آنجا باشند.
اینها رو یادت بمونه
این رو پرینت بگیر بزن یکجا جلوی چشمت که یادت بمونه" اگر میخوای ادامه بدی، اگر میخوای مغزت بتونه درست کار کنه وسراپا بمونی باید از خودت مواظب کنی . اول ازهمه خواب مناسبه. از این به بعد شبها قبل از ساعت11 میگیری میخوابی. صبحها قبل از هرچیز میری روی تردردمیل. صبحانه خوب میخوری ، نهار و شام به موقع و سالم میخوری .هله هوله بی هله هوله. . .قرصهای ویتامین و کلسیم و... هم یادت نره. گاهی هم میری پیاده روی. سریالهای خنده دار هم مبینی. دیگه؟یوگاه و مدیتیشن هم خوبه.... از این چیزهایی رو که گفتم بعضی هاشو هم رعایت کنی خوبه. "
یک چیز دیگه رو هم پرینت بگیر بزن یکجا که خودت ببینی. " تو داری جدا میشی برای اینکه هاچ آدم مشکل داری هست که زندگی رو برای خودت و پسرت جهنم کرده. توعلت مسائلی که هاچ با خودش و دنیا داره نیستی ، اونها رو از گذشته خودش به زندگی مشترک آورده . اون یک آدم بزرگه که مسئول احساسات خودشه ،خودشه که باید تصمیم بگیره تغییر کنه، تو فقط مسئول احساسات خودتی.
ت
- یک دفعه دلم خواست که یک معجزه ای میشد و ما تبدیل میشدیم به یک خانوداه خیلی خوشبخت. یک دفعه دلم خواست دست هاچ رو با مهربونی بگیرم ، پسرک رو صدا کنم بگم که مشکل چیه؟ این همه پیچیدگی از کجا میاد آخه؟خب همدیگرو دوست داشته باشیم و زندگی کنیم دیگه.
-امروز هم خونه پیدا نشد. هرجا یک ایرادی داشت. یک جا منظره اش من رو عاشق خودش کرد ولی اتاق پسرک کمد نداشت. یکی دیگه خیلی کهنه و قدیمی بود. یکی مدرن بود ولی تاریک بود...
-اگر ما جدا بشیم پاپی پیش هاچ میمونه. دلم براش حتما تنگ میشه.
-هاچ رو کلی دلداری دادم که رابطه اش با پسرک حتما بهتر میشه. که زمان حلش میکنه و از این حرفها. درحالیکه ته دلم میدونستم که اصلا اینطوری نیست . قضاوتهای پسرک در مورد هاچ خیلی بیرحمانه است اصلا سعی نیمکنه که درکش کنه...من به هاچ نگفتم که پسرک در مورد اون چی فکرمیکنه وچطور احساس میکنه.
-دیگه؟ دیگه عجب تابستون مزخرفی بود. کاش بتونم چند روزی برم مسافرت.
ل
شاید من باید برم یکمی پستهای قدیمیم رو بخونم. شاید باید یکمی یاد خودم بیارم که از چه زندگی و شرایطی خودم رو میخوام بکشم بیرون.
job offer
job offer گرفتم. برای همونکاری که آقای S من رو مصاحبه کرده بود همون آقاهه با ریش بلند بور. همون که روز قبل از مصاحبه زنگ زده بود و من فکر کرده بودم که کار رو گرفتم. بعد خبری نشده بود و اسمم هم توی HR نبود.و بعد آقای S معذرت خواسته بود که باعث شده بود من فکر کنم داره بهم پیشنهاد کار میده.... همون کار رو گرفتم.
صبح داشتم همینطوری طبق عادت الکی ایمیل کاریم رو چک میکردم. درست موقعی که فکر میکردم که دیگه دیر شده دیدم و همه کارها گرفته شدن ، دیدم ایمیلش اونجاست.حالا مونده یک سری کاغذبازی و اینکه ببینم چقدر میخوان بهم حقوق بدن.توی این کاری که الان هستم برای من 10 سال سابقه کار ایران رو حساب کردن، برای اینکه واقعا من رو میخواستن و overqualified بودم. نمیدونم این 10 سال رو برای کار جدید حساب میکنن یا نه. چه حساب کنن و چه نه در هر دو حالت از نظر مالی نجات پیدا میکنم دیگه لازم نیست روی کمک مالی هاچ حساب کنم.
ب
این روزها هم حتما جزو اون روزهایین که بعدها با جزئیاتش توی ذهنم میمونه.من در کنار هاچ روزهای خیلی خوب کم داشتم. روزهایی که از ته دل احساس خوشبختی کرده باشم ،روزهایی که وقتی برگردم به گذشته دلم براشون تنگ بشه... دوست داشتن کلمه گنگ و مبهمیه.اینکه ناراحتی و گریه اش غمگینم میکنه اینکه بشدت نگرانم که از رفتن ما افسرده بشه اینکه بشدت دلم میخواد کمکش کنم تا احساس بهتری داشته باشه اینها یعنی که دوستش دارم نه؟..دیروز بهش میگم هدف اصلی ازدواج برای دوتا آدم اینه که در کنار همدیگه آرامش بیشتری پیدا کنن که وقتی با هم هستن از نظر روانی و عاطفی احساس امنیت کنن.برای ما دوتا کاملا برعکس بوده. ما همیشه در حال یک جدال دائمی بودیم برای تبرئه کردن خودمون...میرم توی اتاقش پشت کامپیوتر نشسته. حال و روزش خوب نیست. سرش رو توی بغلم میگیرم و موهاشو نوازش میکنم. میگه اینکارو نکن اینطوری احساسات من قر و قاطی میشن و بعد بشدت میزنه زیر گریه. منهم همینطور. اولش میگه که حالش بده خیلی خیلی بده. بعد یک عالمه حرف میزنه. .. از اینکه خودش و تجزیه و تحلیل کرده از اینکه اگر اینطوریه "چرا" اینطوریه. از همه چیز میگه. از بچگیهاش . از اینکه این احساس نا امنی و بی اعتمادی به آدمها از کجا میاد. از اینکه این ناتوانی در بیان احساسات و ترس به نزدیک شدن از کجا میاد.اینکه محیطش بهش اجازه نداده خیلی چیزها رو یاد بگیره. از الگوهایی که داشته و الگوهایی که نداشته. میگه احساس شکست میکنه و روشش کلا غلط بوده و میخواد تلاش کنه و میخواد یاد بگیره و میخواد تغییر کنه...
چیزهایی که میگه برام جدید و عجیب نیست. خیلی هاشو خودم بهش فکر کردم قبلا . خیلیهاشو خودش در طی این سالها برام گفته..اون خودش فرزند طلاقه و میگه از بچگی کابوسش چنین روزی بوده...من از دروان داغونم.من بشدت دلم میخواد کمکش کنم . نمیدونم میلش به تغییر چقدر صادقانه ست ، شاید خوداگاه و ناخوداگاه فقط داره سعی میکنه که جلوی این جدایی رو بگیره...دلم میخواد کمکش کنم. دلم میخواد کمتر درد بکشه. دلم میخواد بار سنگین و تلخ گذشته هاشو یکجایی بگذاره زمین. اما.. نمیتونم عاشقش باشم. نیستم.روحش از روح من فرسنگها فاصله داره. بهش میگم که ببین من و تو دو تا آدم متفاوتیم که اشتباهی کنار هم قرار گرفتیم. یا بهتره بگم بخاطر علتهایی در کنار هم قرار گرفتیم که اون علتها دیگه وجود ندارن برای اینکه من تا حد زیادی تغییر کردم.من دیگه دلم نمیخواد مثل 18 سال پیش توی سایه تو گم بشم.دیگه دلم نمیخواد تو چتر بزرگ حمایتت رو روی سر من باز کنی. .. نمیدونم شاید هنوز هم میخوام. ولی هرچی هست عشق نیست. هیچکس نیست که به من بگه چکار باید بکنم...خب شاید اینها طبیعیه. شاید بعد از مدتی اون هم به شرایط جدید عادت میکنه و حالش بهتر و بهتر میشه. ولی فعلا که این جوریه. دیروز به خانم مشاور میگم. گاهی خونه ای هست که بعضی جاهاش خراب شده و نیاز به تعمیر داره آدم بخاطر اون قمستها یشش که دوست داره رنج و زحمت تعمیر اون قسمتها رو بخودش میده اما توی رابطه ما من نمیدونم واقعا چی میونده که باید بخاطرش تلاش کرد؟کجای این خونه سالمه که میخواهیم بخاطر حفظش روی بقیه اش کار کنیم..
هوا آفتابیه. پسرک و هاچ هنوز حرف نمیزنن فکر کنم شد 3هفته. پسرک حاضر نیست عذرخواهی کنه. هاچ در دلش اون رو بخشیده ولی بخاطر غرورش فقط منتظر یک کلمه ست.
ساعت 2 با پسرک میریم خونه میبینیم.
ن
تمام غمهای دنیا توی دلم خونه کرده.،بریدن و رفتن غم انگیزه. دنبال خونه گشتن غم انگیزه. مهاجرت غم انگیزه ، طلاق غم انگیزه....توی دفتر مشاور کلی آبغوره گرفتم. هاچ هم همینطور. چند بار هم از دست هم عصبانی شدیم.
میگردیم
خونه گردیهای من همچنان ادامه داره و هنوز جای مناسبی رو پیدا نکردم.متوجه شدم که دوست ندارم توی مجموعه های یک شکل زندگی کنم. توی آپارتمانهای بزرگ و شلوغ هم همینطور. دوست دارم توی یک ساختمونن خلوت باشم وسط یک داون تاون قدیمی کوچولوی سرسبز. مثل همون خونهه که پنجره اش به پارکینگ باز میشه. البته درحال حاضر مشکل من سلیقه ای نیست زیاد. مشکل من اینه که بیشتر خونه های بدرد بخور 300-400 دلار بیشتر از بودجه ای هستن که در نظر گرفتم.
ل
خب امروز همه چیز خوب بود. البته مثل هر روز 6:30 بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد.ظاهرا با این زود بیدار شدن ها کاری نمیتونم بکنم ، مثل اینکه ناچارم شبها زود تر بخوابم. رفتم روی تردمیل رفتم دوش گرفتم. صبحانه سالم ( اوت میل) درست کردم بعد هم رفتم 3 تا خونه دیدم. هر سه تا توی جایی که خیلی دوست دارم. من دوست دارم دور و بر خونه شلوغ باشه، پیاده به همه جا نزدیک باشم پارک ،کتابخونه ، رستوران و درعین حال سبزی و ط.بیعت . اینجا از جایی که هستیم هم خیلی دو رنیست حتی تریل خودمون هم ادامه اش از اینجا میگذره . رفت و آمد به دانشگاه پسرک هم خیلی راحته . خلاصه من عاشق محلشم. ها. یکی از خونه هایی که دیدم خوب بود.. قیمتش متناسب، هاردوود تمیز و خوشگل رنگ شده و تمیز، روشن و نورانی .دوتا دستشویی کامل حتی سه تا اتاق خواب.که من دوتاشو بیشتر لازم ندارم. خب آشپزخونه اش خیلی خیلی کوچکه که این زیاد مهم نیست. اشکالش ؟هیچی خیلی ذوق زده شده بودم اما وقتی کرکره رو کنار زدم آه از نهادم در اومد . پنجر های سالن و همه اتاق خوابها به پارکینک باز میشه. باز نگران صداش نیستم زیاد ولی منظره برام همیشه مهم بوده. پارکینگش زشت نیست درخت هم داره ولی چون اپارتمان طبقه اول واقع شده نما محدود میشه به همون پارکینگ. قیمت با توجه به منظقه خیلی عالیه. و بعیده که به این قیمت اینجا خونه گیر بیارم .نمیدونم چکار کنم.
تمرکز
راه حلی که برای رسیده به آرامش پیدا کردم اینه که کارهام رو زمانبدی میکنم و توی اون مدت فقط روی همون کار تمرکز میکنم انگار تنها کاری هست که توی دنیا دارم. مثلا میگم توی این یک ساعت تنها وظیفه من همینه و نمیگذارم ذهنم هی بین کارهای مخلتف باقی مونده در نوسان باشه...
زمانبندیها هم باید کوتاه مدت باشه. یعنی لازم نیست که یک لیست طولانی روزانه داشته باشم که از انجام ندادنش عذاب وجدان پیدا کنم.
ی
رفتم دوتا خونه دیدم. یکیش مثل کاروانسرا ، هرگوشه و کناریش یکی نشسته بود یا دراز کشیده بود ، همه کره ای بودن صاحب خونه هم بنظر میاد که کره ای باشه. خونه بزرگ و تمیز اما قدیمی بود.آسانسور نداشت موکتهاش رو هم انگار درست نچسبونده بودن همه چروک پروک شده بود. و محلش هم، ای ..یک جای دیگه هم رفتم که دیر رسیدم فترش بسته بود. اینهم از فعالیتهای درخشان امروزم.
اومدم خونه هاچ گفت میخوام یک ساعتی با هات حرف بزنم ..آخ اگر سالها پیش بود مثلا وقتی که کانادا بودم یا حتی همین 2-3 سال پیش ،همه چیز فرق میکرد. من خیلی منتظر شدم خیلی دلم میخواست یک روزی اون بشینه و من براش از گذشته های دور مورد به مورد بگم و اون بگه که اشتباه کرده و معذرت بخواد. .من میتونم آدمی رو که میگه اشتباه کرده و گریه میکنه و بنظر میاد که پشیمونه ببخشم ولی این باعث نمیشه که بتونم مثل یک همسر دوستش داشته باشم. ولی چطوریی میتونم بگم که دیگه دوستت ندارم؟چطوری میتونم بگم که اگر حتی روی مشکلاتت با جدیدت کار کنی. باز هم زندگی در کنار تو برای من بی معنیه، دیگه احساسی ندارم. من دوست دارم که باشی برای اینکه وقتی همه چیز بینمون خوبه بودنت بهم احساس امنیت میده. ولی احساس رومانتیکم نسبت به تو بالقوه و بالفعل زیر صفره. تو حتی اگر بهترین ورژن هاچ بشی و من بهترین ورژن ترانه باز هم بخاطر اینکه دو تا آدم خیلی متفاوتیم نمیشه. وقتی حرف میزنه یک لحظه توی دلم تردید میکنم که شاید واقعا خوب بشه. شاید سخت کار کنه و تغییر کنه. شاید موندنم کمکش کنه. ولی این امید الکی دادن نیست؟ بعد هم تلاشش تاحدی شبیه دست و پا زدن کسیه که میترسه از تنهایی و میترسه از از دست دادن و میترسه از شکست. باز توی دلم یک لحظه تردید میکنم که ببین زندگی دوباره چقدر میتونه راحت و بیدردسر بشه. هاچ خوش اخلاق تر. خلاص شدن از نگرانی مالی...
سخته دیگه سخته.
بارون میاد نم نم
با امیلیا رفتیم قهوه خوردیم . امیلیا سالها پیش وقتی پسرش کوچک بوده جدا شده و کلا زندگی خیلی سختی رو گذرونده. پسرش حالا دانشجو هست. امیلیا هنوز هم سخت کار میکنه ولی بشدت معتقده که تصمیم خیلی خوبی گرفته.
اما خواهر من از اون ور دنیا من و میترسونه. میگه وضعیت کار توی آمریکا معلوم نیست. اگر کارت رو از دست دادی؟ اگر گیر کردی؟ اگر نشد؟ میگه دوتا در آمد بهتر از یک درآمده. وقتی بهش میگم اگر خودت توی این شرایط بودی این حرف رو نمیزدی. و از دور داری راه حل ارائه نمیدادی ، از صداش معلوم میشه که ناراحت شده. یکبار دیگه هم قبلا ها که برای موضوعی ابراز نگرانی کرده بود من بهش گفته بودم خب متوجه میشم که نگرانی اما پیشنهادت؟.. نمیدونم ولی فکر کنم مردم عادت ندارن که مستقیم باهاشون حرف زده بشه... خلاصه.
امروز کلی فعالیت کامپیوتری کردم. رزومه و خونه ...یکجا رو قراره برم ببینم عصری. دارم میمیرم از کم خوابی سرم هم درد میکنه.مغزم هم درست کار نمیکنه . فکر کنم فردا به وکیل زنگ بزنم.
ن
عصبانیم از دست خودم از دست هاچ از دست پسرک از دست خواهرم که زنگ میزنه و ابراز نگرانی میکنه و هیچکدوم از مشکلات من رو هیچوقت نداشته و جز ابراز نگرانی کار دیگه این نمیتونه بکنه. اشکهامو با گوشه روبدشامبرم هی پاک میکنم تا اگر پسرک نبینشون... دلم میخواد فقط گریه کنم. شاید برای اینکه پریودیم... به خودم رو بغل میکنم و بخودم میگم: همه چیز درست میشه. همه چیز درست میشه. نگاه میکنم به سرتاپای این خونه که از همه خونه هایی که میرم مبینیم قشنگتره و حرصم در میاد شاید هم دلم میسوزه که باهمه نویی و قشنگیش هیچوقت به من شادی و خوشبختی نداد. حیف کردیم . همه چیز رو حیف کردیم. بهترین روزهای زندگی رو خراب کردیم. .. پسرک میخواد بره دانشگاه من باید این روزها خوشحال میبودم.هاچ باید خوشحال میبود پسرک باید خوشحال میبود. .....رویهمه روزهای خاص زندگیم غبار خاطرات غم انگیز نشسته که همزماینش باعث میشه همیشه یادم بمونه. ..این روزها هم یکی از اون روزهایست. عصبانیم. خیلی عصبانیم. دنیا به آخر نرسیده میدونم. هیچی نشده. ولی خب دلم خیلی گرفته... تابستونم رو هم دارم هدر میدم.
برم یکمی بخوابم شاید حالم بهتر شه.
عصبیم
عصبی و تحریک پذیرم. امروز از اولش همه چیز بد بود. بد. آپارتمانگردیم به هیچ جایی نرسید. کلی هم گم شدم. حتی سالاد نهار که همیشه فکر میکردم خیلی بزرگه کوچک و سرخالی بود. پسرک هم عصابم رو خرد کرد.. الان رسیدم خونه. خسته ام. گرمم هست. یک نفر پیغام داده که اگر میخوام برم خونه اش رو ببینم. قیمتش زیادی مناسبه نمیدونم برم یا نرم.
زندگی یعنی بیگودی آبی و بنفش
1-امروز بهتر از دیروز بود اما هنوز کم انرژی بودم وهمه چیز بکندی گذشت.
2- از cvs بیگودی گرفتم .بیگودیهای آبی و بنفش در سه سایز مختلف. بیگودی یکی از اون چیزهاییه که وجودش رو کاملا فراموش کرده بودم.هیجان زده ام که امتحانش کنم.
3-با پسرک رفتیم یک جای خیلی دور وخیلی سبز. اون رانندگی کرد ومن تمام مدت دستگیره ماشین رو چسبیده بود.
4-امیلیا ،دوست کلمبیاییه روزهای سه شنبه، که گم شده بود، زنگ زد و قرار شد همدیگه رو ببینیم. میگفت هربار از این طرفها رد میشده یاده من میکرده. فکر کنم باید توی نظریه ام در مورد ناپایداری بعضی دوستیها و بیوفایی بعضی آدمها تجدید نظر کنم.بعضی آدمهایی که فکر میکنیم گم شدن هنوزدارن بهمون فکر میکنن.
5- دارم خونه سرچ میکنم و پسته و خرمای قرمز میخورم (یک چیزی تو مایه های عناب خودمون) و هرچیز دیگه ای دم دستم بیاد. بعضی از این آپارتمانها خیلی قنشگن اما باوضعیت فعلی نمیتونن مال من باشن.
6-جواسم باشه این روزها توی خونه هله هوله نگه ندارم .خطرناکه.
7-دوتا کتاب که قبلا سفارش داده بودم از کتابخونه گرفتم. هنوز حتی نگاه نکردم ببینم اسمشون چیه.
8-دیگه؟ دیگه هوای بیرون داغه داغه .دارم عزمم رو جزم میکنم برم روی تردمیل. و بعدش دوش بگیرم وبعدش بیگودی جدیدم رو بزنم و بشینم اینجا جدیدترین versionروزمه ام رو درست کنم.
پ. ن: عزیزم من هم به برگشتن به تورنتو فکر کرده ام. به همون دلایلی که گفتی. با اینکه فکر سرماش من رو میترسونه ورفاه زیادی اینجا یکمی بد عادتم کرده. ولی... آخرش کاناداست که خونه است.
شنبه آفتابی
یک چیز خوبی در مورد ناراحتیهای من هست اونم اینکه خیلی طولانی در یک حالت خیلی افتضاح نمیمونم. . دیشب حالم بد بود. از دیروز شروع شد. زنگ زدم به HR دپارتمان گفتم بهم یک پیشنهاد کار غیر رسمی شده ،چرا کسی باهام تماس نگرفته. بگردنن ببینن اصلا اسمم هست یا نه. گشتن نبود. ایمیل زدم به اون آقاهه که ریش بلند بور داشت و من رومصاحبه کرده بود گفتم که روند کار چیه پس چرا کسی با من تماسی نگرفته. گفت من تو رو به طور جدی برای اونکار در نظر داشتم ولی ببخشید که تلفنم باعث شد فکر کنی دارم بهت پیشنهاد کار میدم. حالم خیلی بد شد . خب پس چه فکر دیگه ای میتونستم بکنم؟ هرکس بود همینطوری فکر میکرد. دوباره ایمیل زدم که آیا من رو هنوز برای اینکار در نظر دارید یا اینکه اصلا پر شده. جواب داد در یک جمله که هنوز پر نشده...من یکجورایی خرافاتی هستم.چیزهای بیربط رو بهم ربط میدم.پیش خودم گفتم حتما برای اینکه به اندازه کافی نخواستمش. حتما برای اینکه ته دلم نخواستمش. حتما برای اینکه به اندازه کافی شکرگزار و خوشحال نبودم..حتما برای اینکه فکر کردم به دردسرش نمی ارزه و شاید راههای بهتری هم بوده..اگر اینها رو برای پسرک بگم یک ساعت برام لکچر میده در مورد ربط اتفاقات بی ربط بهم. ولی من هنوز به بعضی چیزها اعتقاد دارم مثل دعا کردم و خواستن و تمرکز کردن. ..حالم خیلی بد شد دیروز. خدایا تو چرا با من اینکار و می کنی آخه ؟میخوای بهم نشون بدی تحملم از اون چیزی که فکر میکنم هم بشتره ؟ حالم طوری بود که انگار که یک صندلی رو از زیر پام کشیده باشن. خب راههای دیگه ای هست ا میدونم مثلا اینکه همین کاری که دارم داشته باشم و عصرها خصوصی کار کنم. حساب کردم اگر هفته ای 10 ساعت اضافه کار کنم ، یعنی کلا، بجای 37 ساعت47 ساعت در هفته کار کنم مشکلم حل میشه . تازه مسئولیت و دردسرش هم خیلی کمتره. شاید این همون چیزی بود که از اول از ته دلم میخواستم هرچند بنظر عاقلانه نمیاد. آخه چقدر میشه روی این کار حساب کرد؟ همیشه هست؟ خیلی فرق داره با اینکه آدم از اول ماه بدونه که حقوقش چقدره و هر روز ساعت 4 بیاد خونه بعد من تاحالا اینجا مراجع خصوصی نداشتم نمیدونم توی خونه مردم راحتم یا نه. خب این یک راهیه که هست. راه دیگه اش اینه که بشنیم دعا کنم برای اون کار اولی آفر بگیرم. آخ هیچوقت اینطوری توی منگنه زمانی گیر نکرده بودم. دیشب احساس تنهایی میکردم.دلم میخواست برم به هاچ بگم مبینی که چی شده و اون دلداریم بد. ا حساس میکرد گیر افتادم توی تله و کاری نمیتونم بکنم. حالم بد بود. یک فیلم گرفته بودم به اسم "سه شنبه ها با موری" ، دیدینش؟ اشکهام همینطوری جاری بود فکر کردم خوبه اگر پسرک ببینه فکر میکنه اشکهام بخاطر فیلمه . موقعهایی که اینطوری میشه از هاچ هم بیشتر از همیشه عصبانیم از اینکه ناچارم روی کمک مالیش حداقل اون اوایل حساب کنم. احتمال زیاد چون درآمد اون بیشتره قانونا باید به من spousal support بده.چقدر دلم میخواست که ناچار نبودم این رو ازش بخوام.
دیشب شده بودم مثل ماهها قبل، نمیتونستم بخوام. فکر اجازه نمیداد. بعد شروع کردم به دعا کردن و اینکه تمرکزم رو گذاشتم روی اینکه فقط با آرامش بخوابم به خودم گفتم برای امشب هیچ چیز مهم نیست فقط میخوام با آرامش بخوابم.. و خوابیدم.
حالا حالم بهتره. خیلی بهتر از دیروز... چه خوبه که در اون حالت افتضاح طولانی نمیمونم.احتیاج به تفریح و خوشحالی دارم. هوا آفتابیه. باید خیلی منظم و با برنامه با همه این موسسات خصوصی تماس بگیرم. شاید اصل اینطوری در دراز مدت بهتر باشه. حالم بهتره. هاچ هنوز نمیدونه اون کاره درست نشده. به خانم دکتر مشاور گفته که مطئمنه که درست میشه و فقط کارهای کاغذیش مونده. دیشب مشاور زنگ زد گفت وقت گذاشته باری جمعه دیگه که جلسه آخریمون باشه..انتظاراتمون رو از هم بگیم.
هوا آفتابی و قشگه سعی کنم روز خوبی داشته باشم. پاشم برم فارمرز مارکت و یکمی پول الکی خرج کنم.
نظرات ()
