تهش تلخه..
از ساعت 6:30 بیدارم. سردمه، گرسنمه. ساکهای کتابها و سائل اضافی هنوز گوشه اتاقه.دیشب خواب دیدم مدرسه هستم و معلم دوتا از کلاسها یی که پشت سر هم داریم نیومدن. احساس خوشحالی میکردم و خلاص شدن از نگرانی تکالیفی که انجام ندادم. چیزهای خوب دیگه ای هم بود که یادم نیست .دلم میخواد برای کسی حرف بزنم حرفهای منفی ، بدون اینکه راه حل بشنوم . با این خانم مشاور نمیشه. وقتی میرم پیشش میل غر زدنم روبه کل از دست میدم. اونی که قوی و محکمه و میدونه چی میخواد میاد بیرون و اون یکی که نگرانه و ترسیده همونجا میمونه .بعد از مشاوره هم نه بهتر میشم و نه بدتر .درست برعکس اون مشاور قبلی که وقتی میومدم بیرون یک چیزی فرق کرده بود ،انگار که باری رو زمین گذاشته بودم .غیر از خودش، یک مقدار زیادی بخاطر فضای اتاقشه که پنجره بزرگ سبز داره و آدم همه چیز رو ورشن و امیدوار کننده میبینه؟
هاچ که میدونه من تصمیم قطعیم رو گرفتم از تلاش برای بهتر کردن اوضاع نا امید شده میره توی اتاقش و در رو مینده. با پسرک هم حرف نمیزنه. فضای خونه سنگینه. منتظره که پسرک ازش معذرت خواهی کنه. پسرک نمیخواد که معذرت خواهی کنه. میگه احساسم رو گفتم، ازش متنفرم. دلم نمیخواد رابطشون اینطوری بمونه. من و هاچ تنها فامیلی هستیم که اون توی این کشور داره. اگر برای من اتفاقی افتاد؟ اگر دیگه من نبودم؟ اون وقت توی دنیا تنهای تنها میشه. کسی نیست که ازش حمایت کنه .این من رو خیلی میترسونه.
چرا نمیرم دنبال خونه؟ چرا نمیرم پیش وکیل ؟انرژیم برای استارت زدن کافی نیست ..از کار جدید هنوز مطمئن نیستم.دیروز زنگ زدم به به HR دپارتمان گفتم که بهم offer دادن اما کسی از اونجا تماس نگرفته . گفت که سرشون خیلی شلوغه و ممکنه تا آخر هفته دیگه. باید زنگ بزنم یکجورایی مطمئن تر بشم که اصلا توی لیست کسانی که قراره باهاشون تماس بگیرن هستم یا نه.
افسرده نیستم ولی ته دلم غمگینم. احساس از دست دادن میکنم. احساس کسی که برای مدت طولانی میخواد بره مسافرت . پسرک هم غمگینه. هاچ هم غمگینه. . آدم دوست داره که حوادث رو به میلی خودش سانسور کنه. واقعا ما چقدر خاطرات خوب باهم داشتیم ؟ دلم داره از حالا تنگ میشه برای چیزهایی که وجود خارجی نداشتن اصلا .برای روزهایی که وقتی با دقت نگاه کنی میبینی که بهت خوش نگذشته ته بیشترشون طعم تلخی میده... شاید هم بودن. شاید یادم نیست. حتما لحظه ها و ساعتهای خوبی هم بودن. ولی کوتاه و کم دوام و گم شدن لابلای اون همه نفهمیدن و تنهایی.
من چقدر دلم میخواد الان برم دستهای هاچ رو بگیرم و باهاش حرف بزنم. چقدر دلم میخواست میشد، میتونست باهام حرف بزنه. اون سکوتش رو با خودش به گور میبره. تلخه خیلی تلخه نه؟
پ.ن: آتوسا جون مرسی از کامنتها. من نمیدونم برای تو کجا باید بنویسم؟وبلاگ قبلی؟ ایمیل؟ همین جا؟
سحر خیزی
اجاره اینجا رو تا آخر سپتامبر تمدید کردیم. اینطوری وقت بیشتری هست که دنبال خونه بگردیم .جواب یک کاری رو حداکثر باید تا هفته دیگه بهم بدن. اگر مثبت باشه حتی بدون کمک مالی هاچ میتونم زندگی کنم.. دیروز این خانم مشاور یک بار دیگه باماشین حساب هزینه ها رو جمع و تفریق کرد و کلی ذوق کرد از اینکه دید اخلاف زیاد نیست. خدا کنه که هاچ وام پسر ک رو کنسل نکنه( اونطور که پسرک رو تهدید میکرد) از فکر اینکه از اول باید دنبال همه اون کارها گریه ام میگیره.
امروز سوپروایزر آنلاین من و هاچ داره از کالیفرنیا میاد. قراره بریم توی فرودگاه همدیگه رو از نزدیک ببینیم. باید جلوش نقش آدمهایی رو که قرار نیست جدا بشن بازی کنیم...م م حالا جالبه که این آقا غیر از اینکه تجزیه و تحلیل گر رفتار هست، فمیلی تراپیست هم هست.
باید به اون خانم آژانس مسکن که دوست ف هست هم همزنگ بزنم. نرخ اجاره این دورو برها چرا اینقدر بالاست؟ بعد هم چند تا آدرس که مناسب بنظر میاد برم بگردم. یک جایی بین محل کار جدید احتمالی و دانشگاه پسرک و ترجیحا دورو بر مترو.
احتیاج به مسافرت دارم. بدجوری دلم میخود چند روزی یک جایی برم اگر نتیجه این کار رو تا جمعه دیگه بدن تا جراحی پسرک هنوز 10 روزی وقت هست. دلم میخواد برم تورنتو. میترسم. یکبار دیگه هم این اتفاق افتاد. درحالیکه طرف بطور غیر رسم پیشنهاد کار داد دوروز بعدش ایمیل زد که یک آدم با تجربه تر رو برای اینکار پیدا کرده.. تا وقتی قرارد داد کار رو رسما امضا نکردم نمیدونم.. دعا کنید لطفا.
ت ت ت
امروز هاچ و پسرک نیومدن مشاوره و من تنهایی رفتم .نیومدن هاچ یک تفسیرش هم اینه که در واقع قبول نداره که مشکلی داره و باید حلش کنه و معتقده که مشکلش فقط در رابطه متقابل با منه. .اگر هاچ و پسرک نیان فکر میکنم که این آخرین جلسه ای بود که رفتم.این جلسات کمکی نکردن که احساساتم رو بهتر بشناسم همه چیز خیلی سطحی بود. دو تا جلسه مشترکی که باهاچ رفتیم خوبیش این بود که دوتایی کمی حرف زدیم و تخلیه شدیم.
دلم گرفته.احساساتم بشدت دوگانه ست. هاچ درجواب سوالی که در مورد نکات منفی جدایی پرسیده بود نوشته که :" از تنهایی میترسم" من دلم گرفت. من مثل مادری که داره بچه ای رو توی تاریکی و تنهایی رها میکنه و میره براش نگران شدم. اون ترجیح میده این با هم بودن به هرشکلی که هست ادامه پیدا کنه برای اینکه از تنهایی میترسه. یکی دیگه از نکات منفی دیگه ای که در مورد جدایی نوشته ، اینه که نگرش مردم بهش عوض میشه و بجای یک خانوداه میشه یک فرد مجرد. من نمیفهمم این کجاش منفیه و تاثیری داره روی زندگی آدم که بصورت مجرد بهش نگاه کنن یا خانواده. شاید منظورش احساس شکست بوده از اینکه نتونسته خانواده روحفظ کنه.
این احساسات از کجا میاد؟ عقلم بهم میگه که هاچ یک آدم بزرگ و مسئول احساسات خودشه. اما احساس میکنم که باید ازش مواظبت کنم. از گذاشتن و رفتنش احساس تقصیر میکنم. اینکه بعد از اینهمه سال شاید همه راههای ممکن رو نرفتم. شاید به اندازه کافی سعی نکردم. اینکه مثلا اگر فلان کار رو میکردم میشد...این احساسات از کجا میاد کسی میتونه به من بگه؟ ساده ست. دو تا آدم در کنار هم خوشحال نیستن. تو تا آدم اعصاب هم رو خورد میکنن. ساده ست.
هاچ رو دوست دارم؟ توی هاچ اون پسربچه گم شده ای رو میبینم که داره توی آب دست و پا میزنه و دلش میخواد خودش رو به ساحل برسونه؟ من اون تخته پاره ای هستم که بهش چنگ زده و داره با خودش اون رو هم زیر آب میکشونه؟ .. این احساسات از کجا میان؟ همه کسانی که میخوان جدا بشن این احساسات رو تجربه میکنن؟
این اولین بار بود که هاچ قبول کردبیاد مشاوره برای اینکه احساس کرد مساله جدایی جدیه.بنظر میومد داره تکالیفی که مشاور بهش داده انجام میده. مثلا بجای اینکه قهر کنه و بره توی اتاق سعی میکنه بشتر در مورد چیزهایی که ناراحتش کردن حرف بزنه.میخواست تلاشش رو بکنه. اما چقدر میتونست؟ چقدر احساست من میتونست تغییر کنه؟ چقدر میتونستم به عنوان یک همسر بپذیرمش؟ من اون آدمی نیستم که زمانی فکر میکردم عاشقش شده. کاراکتر هاچ در بهترین حالتش دیگه برای من جذابیتنی نداره. هاچ آدمی نیست که من به عنوان دوست و هم صحبت انتخابش کنم. آدمی نیست که بتونه به من احساس خوبی از خودم بده. آدمی نیست که من انتخابش کنم.
کتایون توی کامنتش گفته بود که زیاد از هاچ ننوشتم. نه ، ننوشتم. شاید برای اینکه دوستش دارم و آدم براش سخته کسانی رو که دوست داره برای دیگران تجزیه تحلیل کنه.یکجور وفاداری؟ دوستش دارم؟ چرا کسی رو باعث خوشحالیم نشده دوست دارم؟ چرا؟ دوستش دارم یعنی که بخاطر اون چیزی که هست ستایشش میکنم؟ یادوستش دارم یعنی اینکه نسبت بهش احساس درک و همدردی میکنم؛ دلسوزی؟
چی رو توی هاچ دوست دارم؟ احساس امنیتی رو که بودنش بهم میده؟ مثل یک پدر قوی و مسئول که از همه چیز مواظبت میکنه؟ پدری که تو رو از دردسر تصمیم گیری و مسئولیت پذیری و نگرانی برای همه چیز نجات میده؟ کسی که بودنش مثل یک سپر بزرگ تو رو از همه خطرات حفظ میکنه و در کنارش از لمس زندگی واقعی و خوشحالی عمیق و واقعی محروم؟
شاید احساسات دوگانه من بین بزرگ شدن و بزرگ نشدنه. بین بزرگ شدن و از دست دادن حمایت پدرانه ست.
شاید این رابطه اساسش اینطوری شروع شده و ادامه پیدا کرده که من از پسرکوچولوی زخمی اون نگهداری میکردم و اون برای دختر کوچولویی که از بزرگ شدن میترسیده پدری...دختر کوچولویی که بین آزادی و تقیددست و پا میزده نه دل میکنده و میرفته و نه اینکه قید آزادیش رو میزده. یک نوسان دائمی. هرچی این دختر کوچولو بزرگ تر و بی نیازتر شد و به والد درونی خودش نزدیکتر، ما دورتر شدیم و فصل مشترک کمتر. اما اون چرا به این پدری کردن برای من نیاز داره؟ برای اینکه پسرکوچولوی درون خودش رو طرد کرده ؟ توانایی اتصال به اون رو نداره و دنبال اتصال میگرده ؟ درست مثل دختر کوچولوی درون من که والد درونیش طردش کرده و نیاز به حمایت بیرونی داره ؟ یک رابطه مکمل که قطع کردنش سخته ... اما اگر والد من و کودک درونم بهم متصل بشن ؟ اگر این نیاز به حمایت بیرونی کم بشه ؟ اگر والدم بجای مادری کردن برای پسرکوچولی زخمی تصمیم بگیره از کودک درون خودم مواظبت کنه ؟ تعادل بهم میخوره ..
تعادل بهم خورده اما نه کامل... برای همین این احساس تقصیر هنوز هست. برای همین ترس از تنهایی که اسمش رو میگذارم دلتنگی هنوز هست .
اون یک آدم بزرگه و مسئول احساسات خودش هست. منهم مسئول حمایت از خودم هستم درسته ؟ من بزرگ شدم. نیاز عاطفی من از جنس دختر کوچولو و پدرش نیست.اونهم پدری که توانایی برطرف کردن نیازهای عاطفی رو نداره. پدری که مشکل attachment داره.
هیچکدوم سالم نیست. هیچکدوم میدونم. قضیه ساده ست. دو نفر با هم خوشحال نیستن و دارن جدا میشن... این چیزهایی که میگم قابل درکه؟ یا من توی ذهنم با مفاهمی بازی میکنم؟
عنوان؟
دیشب 12:30 خوابیدم، این برای من یعنی خیلی دیر.چکار میکردم تا اون موقع واقعا چکار میکردم؟ هیچی مثلا فرض کن تکمه لباسی رو 2 ساله نپوشیدم میدوختم یا مثلا جعبه کارت تبریک هام رو مرتب میکردم یک چیزی تو این مایه ها.
ساعت رو روی 9:30 تنظیم کردم که خواب نمونم برای آزمایش پسرک ، بجاش ساعت 6:30 بیدار شدم و رفتم سر وقت مرتب کردن وسائلم. کت دامن بنفشی رو دوبار هم بیشتر نپوشیدم و چندین سال با خودم اینورو اونور میکشمبالاخره انداختم توی پلاستیک لباسهای اضافه .کشو های توی دستشویی رو مرتب کردم. کلی از شر شامپو هاو کرمهای بدرد نخور خلاص شدم. کلی وسائل اضافه جمع شد گوشه اتاق. توی ذهنم سعی کردم چیزهایی رو که میخوام ببرم کم و کمتر کنم کردم .بعدگفتم بیام اینجا بنویسم که چه آدم خودخواه ومزخرفی هستم (وخیلی چیزهای دیگه که اینجا نمینویسمشون) که بجای یک تصمیم قاطعانه و مستقیم بخاطر بهم نخوردن آرامش خانه و منافع پسرک و هاچ رو سر کار گذاشتم. خب نگذاشتم سر کار ولی گذاشتم که ته مانده های امیدش رو حفظ کنه.
آه
غمگینم. بیشتر از خودم برای اون.نمیشه که آدم بره و پشت سرش رو نگاه نکنه. این بازیها هیچکدوم برنده ای نداره .پسرک ازم یپرسه الان چه احساسی داری؟ فقط در یک کلمه میگم :"غم".
فردا دیگه با من مشاوره نمیاد. میگه من که تصمیم قطعیم رو گرفتم چه فایده؟ فقط دارم اون رو بازی میدم..من میگم مشاوره فقط برای این نیست که آدمها رو کنار هم نگه داره ، برای آدمهایی هم هست که میخوان قبل از رفتن سعی کنن همدیگه رو ببخشن.
چقدر بده که این موقعها همیشه یک نفر از اون یکی غمگین تره. غمچقدر بده که یک نفر میخواد تموم بشه و نفر دیگه به اون اندازه نمیخواد.
همه چیز از یک موضوع کوچولو بین هاچ و پسرک شروع شد وبعدش بحث و دعوا.. من نشسته بودم سعی میکردم هردوشون رو آروم کنم بعد پسرک به هاچ گفت که ازهاچ متنفره و خیلی چیزهای دیگه هم گفت، گریه هم کرد هاچ هم همینطور...بعد هاچ گفت 2ماه فرصت داری که بری و وامی رو که برای دانشگاهت گرفتم کنسل میکنم و .. پسرک هم گفت که هردومون میریم .
کاش الان اتفاق نمیفتاد. پسرک 3 هفته دیگه جراحی داره.
تابستونی که میگذره.
روزهای با ارزش تابستون میگذرن و من هنوز هیچ کاری نکردم. نه مسافرتی نه دریایی. تابستون شلوغیه امسال. ظاهرا بیکارم ولی فکر مشغول خیلی کارهایی هست که باید انجام بشن .. رزومه میفرستم و مصاحبه میرم. هر مصاحبه از مصاحبه قبلیش بهتره ولی هنوزه جوابی نیومده.
مشغول کارهای وام و ثبت نام پسرک هستیم .چند روز پیش orientation دانشگاهش بود. و من با همه وجود دلم خواست یکبار دیگه دانشجوی تمام وقت بشم. همه چیز شاد و قشنگ و منظم. دو روز کامل برنامه جداگانه بود برای دانشجوها و خانواده ها شون. ...داشتم یکی از کاتالوگها شو ورق میزدم یک قسمتیش گفته بود که بچه ها سعی کنن حتما فان داشته باشن نمونم توی کمپ دانشگاه برن شهر تفریح ا.گر از کسی خوششون میاد دعوتش کنن بیرون.. بعد در مورد اینکه چه کارهایی رو موقع دیت کردن خوبه و چه کارهای بده کلی توضیح داده بود.. فکر کردم طفلک ما که زمان دانشجویی کجا بودیم و اینها توی دفترهای راهنماشون چی ها مینویسن.
برنامه دیگه ام اینه که پسرک یک ماه دیگه جراجی داره. خب ، اونهم یکسری کارها داشت که باید انجام میشد.
مرحله بعدی پیدا کردن خونه ست که باید بعد از قطعی شدن محل کار انجام بشه.
- هفته ای یکبار هم مشاوره میریم.-بعد از 2 جلسه مشاوره انفرادی رفتار هاچ تا حدی زیادی قابل تحمل تر شده. فردا دوباره یک جلسه مشترک داریم.
- کسی که امروز من رو مصاحبه میکرد خیلی عجیب بود. یک آقای آمریکایی با موها و لباس معمولی اما یک ریش نازک خیلی خیلی بلند طلایی ،به بلندی یک کراوات که تا روی سینه اش میرسید.
- راستی موهام رو هم کوتاه کردم. یعنی تکه تکه جلوهاش رو . خیلی خیلی مدلش رو دوست دارم.
- بین همه این کارهای که گفتم ، وقت تلف میکنمو کتاب میخونم و تلویزیون و فیلم میبینم . اینجوریها میگذره دیگه.
کمی زندگی کرد
شاید باید تصمیم بگیرم که شاد باشم. به خودم میگم چه فرقی میکنه، چی بهتر میشه اگر غصه بخورم ؟ ولی شاد بودن حتما تاثیر بهتری روی همه چیز داره. مثلا همین مصاحبه ها. آدم که شاد نباشه یک جای کار میلنگه، طرف فکر میکنه علاقمند نیستی. یک چیزی کمه که بهش میگن passion و معادل فارسیش اون احساس رو به من نمیده..
وقتی که کتابم تموم شده و سایتهای خبری و وبلاگهای روزمره ام رو هم تموم کردم..،دیگه نمیدونم چکار کنم. برای اینکه گم نشم ،ناچار میشم بیام اینجا و الکی بنویسم. کتابم چنددقیقه پیش تموم شد اسمش اینه :" مردم معمولی ordinary peopleشنیدین؟ داستان یک پسر هفده ساله معمولی از یک خانواده معمولی که برادرش غرق میشه و اون خودکشی میکنه و بعد یک مشاور کمکش میکنه و ... happy ending و عمیق هست بخونینش.
نزدیک 10 صبحه و روز من هنوز شروع نشده. روز من وقتی شروع میشه که صورتم رو با صابون مایع نارنجی ضد جوش شسته باشم مسخره است نه ؟ توی این سن باید از پوست چربم مواظبت کنم و دلم به این خوش باشه که عوضش چروک هم نمیشه . ..بعد یکمی آرایش کرده باشم مخصوصا کرم ضد چشم زده باشم لباسم روعوض کرده باشم در اتاقم رو باز کرده باشم قربون صدقه پاپی رفته باشم و ورود رسمیم رو ابه یک روز جدید اعلام کرده باشم. روز اونطوری شروع میشه.
دیروز مصاحبه داشتم یکجای خیلی قشنگ. خیلی خیلی سبز. پنجره باز میشد به یک دشت سبز.اینجا جاده ها رو هرچقدر بری از هر طرف که بری باز هم سبزی ودرخت هست ، سبزی تموم نمیشه. برای اینکه چیزی گفته باشم گفتم که "چقدر این منطقه سبز و قشنگه "اونهم گفت مردم خوبی هم داره. حس کردم این رو به کنایه گفت ،شاید منظورش برعکسش بود.. تازگیها یاد گرفتم که بعضی ها رو از همون اول دوست داشته باشم. .. میام خونه ، پسرک میگه مصاحبه چطور بود ؟میگم نمیدنم بد نبود.،ولی طرف آدم خوبی بود.
یعنی وانمود کنم هیچکدوم از این چیزهایی که غمگینم می کنه وجود ندارن و سعی کن خوشحال باشم؟ کارهایی رو که خوشحالم میکنه انجام بدم با اینکه علتهای واقعی برای غصه خوردن هست ؟ برم روی ترد میل ، زنگ بزنم به دوستام، برم موهام رو کوتاه کنم،برم خرید کنم، یادته؟هیچکدوم از اون جایزه ها رو هنوز به خودت ندادی . هیچکدوم از اون لباسهارو نخریدی، پیش اون آرایشگر گرون قیمت هنوز نرفتی...
خب بلند شم برم، خودم رو بتکونم، لابلای همه اینها یکمی باید زندگی کرد.
ی
الان یک کتاب رو تموم کردم به اسم Still Alice. نوشته Lisa Genova. این رمان در مورد زندگی یک استاد روانشناسی دانشگاه هاروارد هست که دچار علائم زودرس آلزایمر شده. اگر به شناختن این بیماری و .. علاقمند هستین کتاب جالبیه من 3 روزه تمومش کردم.نویسنده هم خودش دکترای نورولوژی داره از هاروارد.
تابستون گرم و طولانی
غروب یکشنبه ست. اما هیچ چیز خاکستری نیست. توی دلم انگار که مهمونیه. دارم فکر می کنم که چرا من حالم اینهمه خوبه؟ برای اینه که فردا قرار نیست برم سر کار؟... احساسم درست مثل موقعهاییه که امتحانات ثلث آخر رو میدادیم وکتابهامو رو از طبقه بالا پرت کردیم توی حیاط مدرسه بعد دسته جمعی میرفتیم پیراشکی فروشی اونور خیابون و پیراشکی و دونات شکلاتی میخریدیم. بعدش از کوچه پس کوچه های خوشگل درختی که گاهی سگهای ولگرد هم داشت ، پیاده برمیگشتیم خونه. ..امروز اولین یکشنبه ای هست که بعدش دیگه نمیرم سر کار....خدایا من خیلی وقته که از این تابستونها نداشتم.
و
ساعت 5 خونه داگ(معلم چرچ ) مهمونیه. من مسموم شدم و بضرب قرص خودم رو نگه داشتم. میخواستم غذا درست کنم ببرم اما بجاش یک کیک میو ه ای گرفتم از جاینت.
یک سینگل مادر هست که با دخترش توی یک بیسمنت زندگی میکنن . غیر قانونی اومده ،ماشین نداره ، کارت شناسایی نداره ،هیچی نداره ،اما خیلی خوشحال و راضیه. با چه شوق و ذوقی تعریف می کنه که میخواد تابستون ببره ساحال و یا اینکه نفری 120 دلار داده برای خودش و دخترش بلیط گرفته برای نمایش بینوایان که قراره توی دی سی اجرا بشه ..داره زندگی میکنه .
اما من انگار که همیشه منتظر رسیدن چیزی بودم تا زندگی رو" از اون به بعد" شروع کنم. همیشه یک چیزی توی راه بوده. مهاجرتی ،درسی ،امتحانی، کار پیدا کردنی، جدایی.. کی وقتش میشه که یک جا بشینم و زندگیم رو بکنم؟میترسم قبل از اینکه شروع کرده باشم تموم بشه.
راستی مدتیه که دیگه احساس تنهایی نمیکنم ،شاید برای اینکه یکجورایی به خودم نزدیکترشدم یا کار تغییرات شمیایی بدنمه نمیدونم هرچی که هست خیلی خوبه. احساس میکنم که از نظر روانی بالغ شدم.
باید برم دوش بگیرم و لباسم رو اتو کنم. دلم درد میکنه اگر قو ل نداده بودم که یکی دیگه رو سر راه بردارم اصلا نمیرفتم.
مظهر شجاعت
این پاپی ما واقعا مظهر شجاعته. هر وقت یک مگس فسقلی میبینه اولش پارس میکنه ،میپره بهش و براش شاخ و شونه میکشه ، بعد که دید که زورش بهش نمیرسه تسلیم میشه و میره یک جای دوردست خودش رو قایم میکنه. الان هم اومده زیر صندلی من . پسرک میگه از خجالت قایم میشه. هاچ میگه فکر میکنه حریفش قوی تره ترسیده ،رفته مگسرو کشته و داره جسدش رو بهش نشون میده تا خیالش راحت بشه بیاد بیرون.
م
بالاخر بهش گفتم. گفتم که دست نگه داره و دنبال یک خونه مشترک نگرده. گفتم مطمئن نیستم که بتونیم با هم ادامه بدیم. بهش گفتم که بطور جدی گفتم که دیگه نمیخوام اینطوری ادامه بدم. احساس خوبی دارم. فکر میکنم کار درستی کردم. بعد گفتم که ساعت 2:30 وقت مشاوره دارم تو هم با من بیا.
احساس خوبی دارم. انگار یکصدم بارهای روی دوشم رو با حرف زدن زمین گذاشته باشم.
قرار شد من یک جلسه جداگانه داشته باشم و هاچ دو جلسه و بعد چند جلسه مشترک و...
اونهایی که میگن فایده مشاوره چیه؟ اینه که حضور یک فرد سوم به دو نفر که مشکل ارتباطی دارن کمک میکنه که حرفهاشون رو بزنن بدون اینکه یکیشون یکه تازی کنه. بعد هم اینکه یکنفر (تراپیست) آدم رو درک میکنه به آدم احساس بهتری میده مخصوصا اگر تراپست درست جلسات رو اداره کنه. فکر میکنم که برای هاچ کلا خوب بوده بنظر راضی و ریکلس میاد...حالا بعدا تعریف میکنم که چی شد.
ق مثل قبولی
دیشب خواب دیدم که یک کامیون گنده از پشت میزنه به ماشینم اما من اصلا نترسیدم و نلرزیدم. پیاده میشم و با کمال تعجب میبینم که ماشینم هیچی نشده. راننده کامیون یک خانمیه با موهای کوتاه زیتونی میخواد بهم 1000دلار خسارت بده و من خوشحالم که با این پول میتونم جای تصادفهای قبلی رو تعمیر کنم. من و اون خانم توی خواب با هم دوست میشیم.
یک لیست روی برگه نانجی کوچولو جلومه از کارهایی که باید امروز انجام بدم.
-هاچ پسرک رو برده دکتر یک جای تقریبا دور.
-من این روزها بشدت سعی میکنم آرامش خونه رو حفظ کنم. از هر بحثی دوری میکنم و از هرچیزی که فضا رومتشنج کنه... وجدانم بهم میگه کاری که دارم میکنم از نظر اخلاقی درست نیست. هاچ حق داره بدونه که توی ذهن من چی میگذره. اما فکر میکنم که باید صبر کنم ، در درجه اول بخاطر منافع پسرک.
-آدمهایی که قصد جدایی دارن الزاما بخون هم تشنه نیستن.میتونن از خوشحالی هم خوشحال و ازناراحتی هم غمگین بشن.
نظرات ()

