یکشنبه شب

-یکشنبه شبه و من اون  ته دلم غمگینم برای آدمهایی که با دستهای خودشون دور خودشون دیوار میسازن .

-داشتم توی جعبه کارت تبریکهام دنبال چیزی میگشتم ، نامه خواهرم رو دیدم مال اون اوایل که اومده بودیم کانادا. یکجاییش " نوشته بود دیروز رفتم خونه مامان و بابا هردو خوب بودند" حالا دیگه هردو خوب نیستن. شاید هم خوب هستن اما یک جای  دیگه. چقدر نامه با ایمیل فرق داره. چقدر خوب بود اون موقعها که همه چیز دست نویس بود. کی حالا دیگه نامه دست نویس مینویسه؟

-دیگه...من فهمیدم موقعهایی که چیزی برای خوندن پیدا نمیکنم بیشتر مینویسم.

-حالم خوبه. اما یک چیزی کم دارم. یک چیزی نیست. دلم برای یک چیزی که درست  نمیدونم  چیه تنگ شده.

-امروز رفته بودم مال هدیه بخرم رفتم توی فروشگاه هالمارک( یکجایی که کارت و هدیه های کوچولو موچولو داره) داشتم میمردم از خوشحالی. شما هم وقتی میرین توی مغازه های خوشگل مثل من ذوقمرگ میشین؟ یک پیراهن کوتاه تابستونی رنگارنگ هم خریدم .  من گاهی چقدر راحت خوشحال میشم.

   + ترانه - ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠

یکشنبه صبح

یکشنبه صبحه. لیست خونه هایی که دیشب سرچ کردم هی  جلوی  چشمم رژه میرن و نمیگذارن که بخوابم.

خب حالا خیلی چیزها مشخص ترن. مثلا اینکه پسرک  بعداز جدایی به هیچ قیمتی نمیخواد با پدرش زندگی کند. درواقع الان بیشتر در مرحله برنامه ریزی هستم تا تصمیم گیری . خودم هم تعجب میکنم از اینکه اینهمه ریلکس و بیخیالم . کاش این حالت دوام پیدا کنه .

پسرک قبول کرده که با من بیاد مشاوره...هاچ هم احتمالا قبول میکنه. میرم مشاوره نه برای اینکه به زندگی مشترک برگردیم  ، میرم برای اینه که جدایی در فضای سالمتری انجام بشه و شاید در حضور یک شخص سوم من و هاچ و پسرک بتونیم منطقی و با آرامش بهم گوش بدیم. و برای اینکه شاید رابطه هاچ و پسرک بهتر بشه ، کینه ها نفرتا ها جمع شده پاک بشن .دوست داشتم پسرک حمایت هر دومون رو داشته باشه.و حالا اون میگه که اگر جدا زندگی کردیم دلش نمیخواد هیچوقت هاچ رو ببینه. . پسرک مثل یک آدم بزرگ با من حرف میزنه و میگه این چیزها رو نباید عقب انداخت. و اون چیزهایی رو میگه خودم هم میدونم و بعد وقتی میگه که: بقیه زندگیت رو خراب نکن.فکر نمیکنی که لایق این هستی که کسی دوستت داشته باشه؟ و چشماش پر از اشک میشه و من درحالیکه دارم رانندگی میکنم دستم رو میگذارم روی دستش...احساساتی نیستم ، آروم و محکمم.

خونه ای که برای short sale گذاشته بودیم بعد از نزدیک 2 سال بالاخره فروش رفته و من دست دست میکنم تا خوشحالی و آرامش خیال این روزهای هاچ کمی بشتر دوام بیاره. ...و   عجیبه که  اینهمه خوش خیالانه و توی ذهنش این احتمال رو نمیده که من دیگه نمیخوام ادام بدم.

دوشنبه به یک وکیل زنگ میزنم،  ببینم حقوق قانونیم بعد از جدایی چیه  به مشاور هم زنگ میزنم برای پسرک و خودم. اینها کارهایی هست که میتونم بکنم فعلا. سه شنبه آخرین روز کاریه. جواب امتحانم باید یکی دو هفته آینده بیاد.خوشحالم که حداقل بیکار نمیمونم و میتونم با انرژی  و انگیزه بیشتر دنبال کار بگردم.

یادم باشه امروز یک هدیه کوچولو بخرم برای کیم بخاطر همه مهربونیهای این مدتش، و چند تا کارت تشکر برای بعضیهای دیگه.با اینکه دلم برای بعضی چیزها و برای بعضی از بچه ها تنگ میشه اما خوشحالم که میرم. موندن یکجا خیلی خسته ام میکنه.

   + ترانه - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠

خارجیها

جلسه امروز مشاوره  یک ساعت و نیم طول کشید. خوشبختانه ایندفعه زیاد معطل نشدم.

این مشاوره با مشاوره قبلی که یک فرقهایی میکنه. یکیش اینه که چون فارسی حرف میزنم اطلاعات با سرعت و دقت بیشتری انتقال پیدا میکنه. یکی دیگه اش اینه که این خانم در سطح حرکت میکنه و اون مشاور قبلی نقب میزد به درون آدم  و بعد آدم رو اون وسطها بحال خودش رها میکرد .خب این باعث میشد من گهگاهی چیزهای جدیدی کشف کنم ولی چون اطلاعات رو خوب سر و سامان نمیداد انگار دور خودم میچرخیدم. این یکی منظم تره برعکس اون یکی نظر هم میده.

 منشیش بهم میگه که جلسه تو ن ١:٣٠ هست و بدون اینکه بپرسم میگه که برای "خارجی " ها ۴۵ دقیقه هست ولی خب میدونین که ما ایرانیها فرهنگمون فرق میکنه . ۴۵ دقیقه برامون کافی نیست . نمیدونم دقیقا چرا ولی حرفش احساس بدی بهم میده . و پیش خودم فکر می کنم که "خارجی " ها رو ۴۵ دقیقه میبینن برای اینکه این فقط ایرانیها هستن که فرمهای بدون تاریخ امضا میکنن و به هر سازی می رقصن .آخر جلسه منتظرم که بهم رسید بدن  ،منتظر میشم ، کمی با خودم کلنجار میرم  و آخرش میگم بهم رسید میدین؟ میگه برای چی میخوای؟ میگم برای تکس و .. یکسری توضیحات نامفهوم میده و میگه که هر وقت نخواستی بیای جلسه آخر بگو بهت همه رو یکجا میدم.... من این چیزها رو اصلا دوست ندارم. و دلم میخواد باهام مثل همون "خارجی " ها که اینجا بدنیا اومدن و ٢٠٠-٣٠٠ میلیون جمعیت اینجا رو تشکیل میدن رفتار بشه .

   + ترانه - ٤:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠

و

 این خانم مشاور جدید تکلیف شب داده درمورد خصوصیات مثبت و منفی خودتون و طرف مقابل و انتظارات اون از شما و .... کلا شده ۶ صفحه.  چقدر این نوشتن خوبه چقدر آدم همه چیز رو بهتر میبینه.

خصوصیات مثبت خودم رو نوشتم شده نصف صفحه . خصوصیات منفی رو هرچی فکر کردم چیز زیادی یادم نیومد. اخرش بزور شد پنج مورد. این یعنی که خیلی بی عیب و نقصم یا اینکه در مورد خودم خیلی بخشنده و با گذشتم و بزحمت خصوصیتی رو منفی تلقی میکنم . در مورد " طرف مقابل " دقیقا برعکس . فردا جلسه دومه. برم ببینم  چی میشه.

امروز بمن سر کار یک ساعت رو میزی بزرگ دادن. از اون مدل قهوها ای چوبی کلاسیکها... فکر کردم توی جعبه نگهش دارم کادو بدم به کسی بعد دیدم که اسمم روش حک شده کلی خوشحال شدم .

   + ترانه - ٦:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠

چرا

وقتی که یک روز نسبتا بد رو میگذرونیم و پیش خودمون فکر میکنیم ، دیروز که همه چیز خوب بود،پس چرا؟..وقتی که واقعا اتفاق خاصی نیفتاده و مودمون اون پایین پایین هاست..یکی از کارهایی که میشه کرد و خیلی کمک میکنه اینه که  همه اون اتفاقات کوچکی رو که  روی هم جمع شدن و "حالمون" رو بد کردن یادداشت کنیم. همه ما با خودمون دیالوگ درونی داریم. این دایلوگ ها گاهی  با کلمات هستن و گاهی فقط حس میشن، مثل نسیم جادویی که به ملایمت از روی صورت آدم بگذره و حالش رو عوض کنه...

وقتی که این مکالمات درونی رو کشف کردیم متوجه  جملات کلیدی میشیم  که توی موقعیتهای مشابه تکرار و تکرار شدن ، جملات  آشنا ..این کار خیلی کمک میکنه که بفهمیم چرا مودمون " بی دلیل" تغییر کرده و چجوری میشه جلوش رو گرفت.

   + ترانه - ٦:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠

اگر...

یکی از راههایی که میشه آدمها رو خوب شناخت ،برخورد و رفتاریه که با بچه ها دارن. منظور م پنج دقیقه رفتار نمایشی توی  یک مهمونی نیست . منظورم برخورده دائمی و واقعیه.میشه فهمید که یک آدم چقدر صبوره چقدر دموکراته ،چقدر متعادله چقدر روی رفتارش کنترل داره چقدر توانایی دوست داشتن و درک کردن  دیگران رو داره...چقدر دوست داشتنیه. یک نفر رو میشناسم که اگر حلقه دستش نبود خیلی راحت میشد عاشقش شد.لبخند

   + ترانه - ٥:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠

ت

اون چیزی که توی تاریکیها دست آدم رومیگیره و کورمال کورمال  به سمت روشنایی میبره ،عقل و اندیشه ست.بزرگترین گوهر انسانی.

   + ترانه - ٦:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠

ذره بین

بشدت این رو باور دارم که  وقتی  چیزی رو  واقعا بخوایم ودرموردش فکر کنیم اتفاق میفته. شاید توجیه علمیش این باشه که دور و بر ما  پر از امکانات مختلفه ، اما فقط وقتی چیزی رو میبینم و پیدا میکنیم که  اول با تمرکز دنبالش گشته باشیم..... شاید هم  این باشه و هم قوانین دیگه ای که نمیدونم چطور عمل میکنند .

انرژی فکری ما معمولا پخش و پلا میشه  بین خواسته های نا مشخص ، بین چیزهایی که ذهنمون میخواد اما دلمون اونها رو پس میزنه ،بین خواسته هایی که با خواسته های عمیقترمون در تضادن .،مثل نور خورشید که فقط با کمک یک ذره بین قوی  متمرکز و ا ثرگذار میشه...

مدتی هست که سوالی ذهنم رو مشغول میکرد دلیل احساسی رو که داشتم نمیفهمیدم. امروز صبح توی ماشین  گفتم خدایا کمکم کن که "بفهمم چرا"

 بعد از کار دوست جدیدم "ش" رو  تصادفا دیدم و  بدون قرار قبلی با هم نزدیک ٣ ساعت حرف زدیم و موقعی که داشتم خداحافظی میکردم همون ۵ دقیقه آخر بود که " فهمیدم چرا" و انگار یکدفعه یک چیزی توی وجودم ریخت ،یک چیزی از هم پاشید ورد  پاش  بعد از چند ساعات هنوز توی صورتم مونده .

 آدم توی هر دورانی از زندگی دوستایی پیدا میکنه  که متناسب با شرایط همون مرحله از رشدش هستن . وقتی از اون مرحله گذشت  اونها خود بخود از زندگیش محو میشن.بعضی از دوستیها ، بعضی از آدمها ،هستن که با آدم رشد میکنن و هیجوقت محو نمیشن. موفرفری یکی از اونهاست. "ش" دوست این مرحله از زندگیه منه ، اینکه میمونه یا نه نمیدونم. آدم با ارزشیه خوشحالم که پیداش کردم، اینهم یکی از اون چیزهایه که واقعا  خواسته بودم.

   + ترانه - ٤:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠

ق

 دو شبه که بدون قرص ( نه سه چهارم و نه حتی یک نصفه ) خوب میخوابم .اما از خواب بیدار میشم  با یک عالمه نگرانی و ترس...

اگر نتونم؟ اگر همه چیز زیادی سخت بشه؟ اگر بطرز وحشتاکی افسرده بشم؟ اگر هیچکس هیچکس نباشه؟..اگر اونقدر حالم بد باشه که حتی دلم نخواد برای خودم غذا درست کنم؟ اگر توی خونه جدید احساس غربت و تنهایی بکنم؟ اگر هجوم خاطرات اذیتم کنن؟ اگر نتونم؟ اگر دلم تنگ بشه؟

موضوع اینه که ذهن آدم بطور خودکار قسمتهای بد و اعصاب خورد کن رو سانسور میکنه.اگر آدم یاد وقتی خاطره ای میفته اون قسمت اعصاب خورد کنش رو هم یادش بیاد...مثلا وقتی دلش برای چیزی که توی گذشته داشته  تنگ میشه و یادش میاد که با هم فلان کار رو میکردیم یا فلان جا میرفتیم  و بهش احساس از دست دادن دست میده در کنارش همه اون اعصا ب خورد شدنها و خوشحال نبودنها و ا حساس تنهایی کردنها رو هم یادش بیاد ... این خیلی کمک میکنه که نسبت به زمان حال و تمصیمش احساس بهتری داشته باشه.

میتونم سر  پا بمونم؟میتونم هی یاد خودم بیارم که برای چی اینکار رو کردم؟میتونم برای بودن و ادامه دادن انگیزه  پیدا کنم؟

"ش" همون دوست جدیدی که گفتم، گفت اگر دنبال همخونه هستی من هستم. من تاحالا همخونه نداشتم نمیدونم چه جوری میشه.شاید بد نباشه اون اوایل تنها نباشم ولی ش رو خوب نمیشناسم هنوز هم نمیدونم که پسرک قراره با من بمونه یا نه.

 

   + ترانه - ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠

م

-کمد لباسهام رو مرتب کردم. اون چیزهایی رو که ازشون کمتر خوشم میومد  گذاشتم کنار..

-یک لیست نوشتم از کارهایی که حالم رو بهتر میکنه.

-خشم آروم آروم داره جاش رو به میل به بخشش میشه،..حالم بهتره.

- بهم چند تا کتاب خوب معرفی کنین لطفا (به انگلیسی باشن). ترجیحا داستانی ، سرگرم کننده و خوشایند.

   + ترانه - ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠

ب

شاید اونی که از دستش اینهمه عصبانیم خودمم..

   + ترانه - ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠

خونه

عصبانیم. خیلی عصبانیم. نه اینکه دلشکسته و غمگین نباشم ، چرا هستم. نه اینکه توی خیابون ازدیدن هر پسربچه ای که دست مامانش رو گرفته و باهم به طرف دکه بستنی فروشی یا اسباب بازی فروشی حرکت میکنن اشکم سرایزیر نمیشه، چرا میشه. اما عصبانیت الان احساس اصلیه منه. عصبانیم. فسیتوال memorial day از ساعت ٩ صبح شروع شده. من حدود ١٠ بعد از یک بحث کوتاه سه دقیقه ای با هاچ تنهایی از خونه اومدم بیرون ..فکر کردم که  چه خوبه که میتونم بین مردم رنگی و شاد قدم بزنم. مردم شاد  با بچه های کوچولو و سگهاشون  که بعضی ها کنار خیابون روی پتو نشسته بودن بعضی ها صندلی ها شون رو گذاشته بودن و برای رژه جا گرفته بودن. این مردم میتونن از هیچی شادی بسازن... تنهایی قدم زدن کمتر از پارسال برام عجیب بود. یک بستنی قیفی گنده خریدم ،فکر کردم ممکنه خوشحالم کنه ،نه میل داشتم و نه خوشمزه بود. بالا و پایین رفتم یکمی جلوی سیتی هال نشستم و به موزیک  گوش دادم کاردستیهای سرخپوستی رو زیر و رو کردم بعد رفتم سی وی اس یکمی خرت و پرت گرفتم . دلم نمیخواست برگردم خونه اصلا دلم نمیخواست .یاد حرف یکی از دوستهام توی تورنتو افتادم که یکروزی میگفت از فکر اینکه باید از سر کار بگردم خونه دپرس میشم ... اون موقع من خونه ام  رو خیلی دوست داشتم . اون موقع پنجره خونه مثل یک تابلوی سبز خیلی بزرگ و قشنگ بود و من دو تا از دیوارها رو قرمز کرد ه بود م...فکر کردم خونه جاییه که باید به آدم آرامش بده.فکر کردم باید یک خونه ای داشته باشم که بهم آرامش بده.

   + ترانه - ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠

بهتره یکم زندگی کنم فعلا

 میدونم که حداقل تا وقتی کارم دقیقا معلوم نشده ناچار نیستم در مورد چیزی تصمیم بگیرم ولی شبها قبل از خواب و صبحها به محض اینکه بیدا رمیشم ماشین حساب ذهنم شروع  میکنه به دو دوتا چهار تا کردن امکانات مختلف. اینکه کجا  خونه بگیرم، اینکه چقدر اجاره بدم اینکه اگر پسرک با من زندگی کنه در ماه چقدر کم میارم. اینکه با چند ساعت کار خصوصی در هفته چقدر میتونم به درامدم اضافه کنم. بعد فکر میکنم اگر اون کاری که منتظرم بهم جواب مثبت داد ،چقدر خوب میشه و دیگه نگرانی مالی ندارم. بعد خیالپردازی میکنم و مخارجم رو بر اساس درامد جدید تنظیم میکنم...توی craiglslist.com به لیست خونه ها نگاه میکنم.و هزار تا امکان مخلتف رو توی ذهنم بررسی میکنم . خداروشکر کلی قدرت انتخاب دارم.مثلا در بدترین حالت با ۶٠٠-٧٠٠ دلار توی ماه میتونم یک master bedroom توی یک کاندوی خیلی شیک بگیرم با استخر سر پوشیده و امکانات دیگه..

نه الان لازم نیست فکرش رو بکنم ، پس اندازم در بدترین شرایط اجازه میده اقلا یک سال دوام بیارم..واقعا الان لازم نیست فکرش رو بکنم. بهتره یکمی زندگی کنم فعلا.

   + ترانه - ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠

گربه زخمی

امروز تو ی چرچ داشتم در مورد وضعیت جغرافیای ایران حرف میزدم ،اینکه چقدر طبیعت متنوعش رو دوست دارم و بعد توی کره ای که روی میز بود گشتم و به "داگ" معلمون گفتم  ببین، اینا هاش ،ایران شبیه یک گربه هست اون هی نگاه کرد و گفت که  این که گربه نیست اگر گربه ست پس دمش کو؟ و من گفتم نه خیر همه میدونن که این گربه ست دمش رو قایم کرده تو نمیتونی ببینی.  بعد براش گفتم که این دریای کاسپینه که بزرگترین دریاچه آب شور دنیاست و دور و برش پر از جنگله و این جا همه اش کویره و آسمونهاش شبها پر از ستاره هست و بعد خلیج فارس رو نشونش دادم و گفتم که  باید یادش بمونه که این خلیج فارسه و به هیچ وجه خلیج عربی نیست و بعد ....یکدفعه ،بعد از مدتها احساس کردم که این گربه پیر رو چقدر دوست دارم و چقدر دلم براش تنگ شده. احساس کردم که دوست داشتنش چیزی فراتر از اوضاع سیاسی و اجتماعی و هم چیزهاییه که ازشون بدم میاد. احساس کردم این گربه پیر یک جایی اون دورها منتظر همه ما نشسته که یک روزی برگردیم . هیچکس  امروز نفهمید که چشمام پراز اشک شد و بزور جلوی گریه ام رو گرفتم.

   + ترانه - ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠

پنجره ها

امروز خیلی خوب بودم.شاید بخاطر اینکه صبح اومدم و اینجا نوشتم.شاید بخاطر اینکه دو تا جواب مثبت توی اینترویو گرفتم  درامدش مثل کار الانمه ولی خب، جواب مثبت همیشه آدم رو خوشحال میکنه. هنوز منتظر جواب بعضی از اینترویوهای دیگه برای کار بهتر هستم.

من واقعا نمیدونم که این فقط تغییرات محیطیه که  وضعیت شیمیایی من رو بالا و پایین میکنه؟ یا دلیل دیگه ای هم داره. مثلا یک آمادگی ذاتی ژنتیکی ؟ میدونم که  حتی وقتی  حالم خوب نیست  میتونم با تغییر دید و فکر کردن به چیزهای مثبت و امیدهای تازه کلی بهتر کنم. یعنی فکر کردن وضیعت شیمیای مغزم رو مثلا تغییر میده ؟.وقتی که همه جا تاریکه  این توانایی رو دارم که روزنه ها رو بروی نور باز کنم، توی تاریکی مطلق زیاد نمیمونم. پیچیده ست . دلم نیمخواد داره امتحان کنم.  برای اینکه از عوارضش مخصوصا وقتی تازه آدم شروع کرده میترسم . بعد هم بعضی ها که دارو مصرف میکنم میگن هی آدم ناچار میشه که مقدارش رو زیاد کنه...اون مشاور قبلیه میگفت که بنظرش نیازی ندارم.. این یکی مثل اینکه برعکسه . هی زمینه ذهنی ایجا میکنه برای مصرف دارو. گفتم که ،شاید برای اینکه شوهرش روانپزشکه.

یک چیز جالب .وقتی اون مشاور قبلی رو میرفتم شب بود و پنچره اتاقش یعی درست روبروی جایی که من مینشستم باز میشد به یک سیاهی بز رگ. هر وقت ازم میپرسید آینده بعد از جدایی رو چطوری میبینم  من میگفتم بشکل یک سیاهی بزرگ. این یکی یک پنچره بزرگ داره اتاقش که باز میشه به یک محوطه سبز پر از گل و گیاه، هوا هم آفتابی و ورشن بود...آینده بعد از جدایی بنظر زیبا و آفتابی اومد...خب یعنی اینکه آدم کی مشاوره روز بره بعد هم دقت کنه که پنچره اتاق به کجا باز میشه خیی مهمه.لبخند

دیگه اینکه یک تعطیلات آخر هفته طولانی اینجا و من خیلی خوشحالم. میتونم یک عالمه بخوابم یک فیلم هم گرفتم به اسم   revolutionary road .

   + ترانه - ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠

ن

صبح پا شدم با این  احساس غم انگیز که چرا کسی نیست که من براش حرف بزنم. کسی که بشینه ١ ساعت که نه نیم ساعت هم نه فقط یک ربع بهم گوش بده. هاج؟ هاچ سرسری و با عجله گوش میده  هی اینور و اونور و نگاه میکنه   معلومه داره به  چیز دیگه ای فکر میکنه بعد  توی اولین سکوتت  ، بنارو بر این میگذاره که حرفات تموم شده و  خاطره ای  مرتبطی رو که  از خودش یادش اومده برات با جزیئات وحشتناکش تعریف میکنه. مهم نیست  که چقدر طول بکشه ، مهم نیست که خسته شدی  یا حرفات تموم شده بود یا نه. مهم نیست که این تو بودی که نیاز داشتی حرف بزنی... و قتی که  اینها رو بهش میگی  با حالت عصبی  چند روز قهر میکنه و  میره.... ... یا آدم زنگ بزنه مثلا به خواهرش  اونور دنیا چی بگه آخه؟ اونها اونقدر دور شدن که جز جرفها روزمره چیزی نمیشه بهشون زد دیگه نمیفهمنت . ا ینجوری که آدم از خواب پا میشه میبینه جز اینجا  جایی نیست برای حرف زدن.

سخته سخته وقتی میای خونه کسی منتظرت نیست. سخته وقتی احساس میکنی کسی دوستت نداره. آغوشی نیست ، گرمایی نیست. دلم خانواده میخواد. دلم آدمهایی رو میخواد که همه همدیگرو دوست داشته باشن و نزدیک باشن. که براشون مهم باشی. خستگیت مهم باشه  وقتی با بدنی  خیلی خسته و اعصابی داغون از سرکار رفتی خرید  و بعد از توی ماشین تنهایی چیزهایی  رو  که خریدی آوردی  بالا و حالا میخوای پاپی رو ببری پیاده روی . . سخته وقتی کسی نیست که وقتی داری تی وی تماشا میکنی کنارت بشینه. سخته که هرشب تنهایی به رختخواب میری و تنهایی بیدار میشی. سخته که دلت میخواد سرت رو روی سینه کسی بگذاری و میدونی که کسی نیست.سخته وقتی هرکسی تو ی اتاق خودش برای خودش زندگی میکنه و تو میبینی "این" همه حاصل زندگیته و این  همه اون خانواده ایه که میخواستی؟ بعد فکر میکنی که بعضی اشتباهات به قیمت همه زندگی آدم تموم میشن. نه فقط زندگی خود آدم زندگی پسرک آدم.... وجودم پراز احساس تقصیره نسبت به پسرک. توی اتاق خانم مشاور هم به این مطلب اعتراف کردم.میدونم که بعضی چیزها رو من تنهایی قادر نبودم بهش بدم اما هنوز وجودم پر از احساس تقصیره. برای اینکه بهش یک خانواده خوب ندادم. برای اینکه اون رو توی یک محیط بدون عشق رها کردم. با آدمی که از نظر عاطفی بسته بود.کانالهای ارتباطیش بسته بود.  احساس میکنم معلقم بین زمین و آسمون و به هیچ جا وصل نیستم. بدونم معنی نداره. دور و برم خالیه...به آدمهای دو رو برم از نظر زبانی و فرهنگی مربوط نیستم.خواهرو برادرهام رو توی فاصله ها گم کردم

   + ترانه - ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠

مشاوره

این روزها خیلی خسته میشم. شاید برای این مصاحبه های  پشت هم. شاید غذا درست نمیخورم شاید فکر و استرسه..  صبح زود یونیفورم مصاحبه ام رو پوشیدم با کفشهای قهوه ای پاشنه بلند رفتم مصاحبه اول، بعد از اونجا  مصاحبه دوم. بعد یک همبرگر بیرون خوردم  و از اونجا سر کار. ساعت ۵ گرسنه و تشنه  مطب خانم مشاورایرانی که رسیدم فقط دلم میخواست ولو بشم و بخوابم... مصاحبه گاهی انرژی زیادی میبره مخصوصا وقتی باید خودت رو سرشار از اطمینان نشون بدی درحالی که درونت پر از تردید و تزلزله..چاره اما چیه؟...آدمها به کسی اطمینان میکنن که بخودش اطمینان داشته باشه این طبیعیه...

 اما از مشاور .خب اول که منشیش  کلی فرم بهم دادکه این عادیه، اون چیزی که غیر عادی بود اینکه   هر صفحه رو که ورق میزد میگفت که اینها رو  پر کن امضا کن ولی "تاریخ نزن." بعد صفحه بعدی دوباره توضیخ میداد آره اینجا فلان چیز و فلان چیز و بنویس اما" تاریخ نزن".خلاصه برای هر ۵-۶ صفحه یاد آوری که کرد که قسمتی رو که مربوط به تاریخه خالی بگذارم، میتونست بگه هیچ جا تاریخ نزن .آخرش هم یک صفحه بود که باید توسط دکتر  پر میشد و  بهم گفت این رو هم امضا کن . با تعجب گفتم یعنی فرمی رو که هنوز پر نشده امضا کنم؟!!

خانم مشاور یک ربع در مورد ریشه های  اسم فامیلی خودش .. توضیح داد ،حتما میخواسته اینجوری ارتباط برقرار کنه..بعد من شروع کردم تند و تند براش  وضعیتم رو توضیح دادم. دیدم طفلکی داره  با چه سرتی مثل برق و باد مینویسه دلم براش سوخت وکمی آهسته تر گفتم. بعد اون  گفت بگذار یکمی کار اموزشی داشته باشیم . داشت توضیح داد که چه عواملی شخصیت و رفتار آدم رو شکل میدن  و نمودار میکشید و مثال میزد . فکر کردم که  اگر کار آموزشی نکنی بهتره ، اینجوری من اعتمادم رو بهت از دست میدم....همه مدتی که اون داشت کار آموزشی میکرد من حواسم به میزی کوچولوی جلوم بود که روش گز و بیسکویت و آجیل و قند بود و فکر میکردم اگر گز رو از پلاستیکش در بیارم ممکنه زیادی سر و صدا میشه یا نه  بعد هم به دندونهام بچسبه و نتونم حرف بزنم . آخرش به بیسکویت قناعت کردم....

کلی حرف زدم. کلی یاد داشت کرد یک فرم بهم داد که پر کنم، تو مایه های تکلیف شب که بد هم نیست ... بعد توضیح داد  که بیمه هفته ای یک جلسه رو که بین ۴۵ دقیقه تا یک ساعته تقبل میکنه و  چون جلسات اون طولانی ترومعادل دو جلسه هست ، برای همین تاریخها رو دستکاری میکنه و شروع درمان رو مثلا ١ ماه زودتر اعلام میکنه و جلسات اضافه رو  پخش میکنه .اینطوری که مثلا من امروز جلساتم رو شروع کردم اون تاریخ مثلا ١ ماه قبل رو میزنه  .اون جمله کذایی " اما تاریخ نزن" برای همین بود.  این کارش احساس خوبی بهم نداد. اینطوری توی مدارکش روزهایی رو که من اونجا نبودم نشون میده که بودم. من تاحالا نشنیده بودم کسی اینکار رو بکنه. بعد هم  مراجعی غیر از مراجع ایرانی ممکنه پای امضای خودش تاریخ نزنه و فرم پر نشده رو امضا کنه؟ 

به امروز ٢٠ دقیقه معطل شدم، اون مشاور قبلیه خیلی منظم بود و سر ساعت میرفتم تو .بعد هم این دستکاری توی مدارک . بعد هم اینکه زیاد کار آموزشی میکنه و مثلا میزنه و قصه تعریف میکنه که من زیاد خوشم نمیاد. بعد هم اینکه منیشش گفت اگر نمیای باید ٣ روز زوتر خبر بدی وگرنه باید کل ویزیت رو بدی(حتی جریمه هم نه، کل ویزیت) . اگر جلسه بعد هم ٢٠ دقیقه معطل شدم دیگه نمیرم.

پ.ن: راستی من فیلم قوی سیاه رو دوست نداشتم. احساس خوبی بهم نداد. بعد هم رنگهای فیلم رو دوست نداشتم. خیلی تیره بود. حالا هر جوری که بشه تفیسرش کرد و هرچقدر عمیقه یا نیست، من دوستش نداشتم.

   + ترانه - ٥:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠

یکشنبه غیر ابری

عصر یکشنبه ست و من حالم خوبه خوبه .همین الان از پیاده روی برگشتم  هوا پر از بوهای خوب بود. گلهای یاس امین الدوله عطر افشانی میکردن، نسترنها و رزهای قرمز هم همینطو .سر راه دوتا سگ سیاه روهم نوازش کردم..

یکمی به پسرک آموزش آشپزی دادم الان هم میخوام فیلم قوی سیاه رو تماشا کنم.

   + ترانه - ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠

نتیجه گیری منطقی

تازه از خواب بیدار شدم.رختخوابم هنوز مرتب نشده ،صورتم رو نشستم. به این فکر میکنم که اگرهمه شنبه ها خیلی دیر برگردم خونه همه یکشنبه ها مثل امروز آفتابی خواهند بود...حالم خوبه ،نور آفتاب از لای کرکره می پاشه توی اتاق. امروز روز یک پیاده روی طولانی و غیر شتاب زده توی طبیعته.

   + ترانه - ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠

در امتداد شب

"ف" میگه  شوهرش رو بخاطر کاری که سالها پیش کرده نمیتونه ببخشه...میگه سایه اش  روی احساسش سنگینی میکنه. کنجکاوم که  اون  چه کاریه که خیانت هم نیست ولی سایه اش روی زندگی آدم اینهمه سنگینی میکنه ....میگه چاره اش طلاقه، فقط طلاق. براش از مزایای متاهل بودن و   سختی زندگی آدمهای تنها میگم .

من گردنبد جدیدم رو انداختم رو بلوز سفید آستین حلقه ایم . "ف" یک پیراهن قرمز تابستونی پوشیده که تا پایین زانوش میرسه، با کیف قرمز و سندلهای (صندل ؟)قرمز که همه رو از ایران آورده .بنظرم  زیادی قرمز شده .توی میسیز یک کمی میگردیم . با خودم فکر میکنم اگر امتحان قبول شدم کدوم این لباسها رو بخرم؟ چند پیراهن  خوشگل انتخاب میکنم و میگذارمشون توی لیستم کنار صدتا جایزه احتمالی دیگه منجمله کوتاه کردن موهام پیش یک آرایشگر حسابی..میریم کافی شاپ محبوب "ف " من لیموناد میخورم و اون قهوه و یک عالمه حرف می زنیم نزدیک ساعت دهه که " آ" هم میاد و میگه بریم شام بخوریم . فکر میکنم که دیر وقته ،احساس میکنم که باید برگردم خونه، انگار چیزی جا گذاشته باشم . درست مثل موقعهایی که که انگشت  حلقه ام خالیه و یادم رفته حلقه که نه ،ولی  حداقل یک انگشتر معمولی دستم کنم . رستورانی که میریم خیلی  خوشگله ،نیمه تاریک با آباژورهای کاغذی نارنجی ، من تاحالااینجا نیومده بودم .  هیچ دلیلی برای  زود برگشتن نیست میدونم،..پسرک خیلی وقته که دیگه بچه نیست،هاچ منتظرم نیست . به  "ف" میگم  بنظر تو این احساسم منطقیه ؟  میگه نه، ابدا و من به خودم میگم این دیگه چه  سوال مسخره ای بود؟ آره ...احساس برهنگی میکنم درست  مثل اون موقعهایی  که هیچ انگشتری دستم نیست .

خونه که میرسم، ساعت از ١٢ گذشته .  از وقتی که از کانادا اومدم ،اولین باره که تنهایی  این موقع شب میام خونه. شهر در امن و امانه همه خوابیدن . پاپی با خوشحالی میاد استقبالم و از سر کولم بالا میره ،میدونم هرچقدرهم که دیر بگردم هنوز همونقدر دوستم داره.

   + ترانه - ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠