درست تلفظ کنید

صبح رفتم یک yard sale غول آسا  توی یک چرچ . یک عالمه چیزهای خوب خریدم روی هم شد 7 دلار. کلی گردنبد و  یک گوشواره  مدرن مثلثی شکل ،هرکدام 25 سنت. قوری طرح چینی  خوشگل. سیبهای  قرمز چوبی ، قاب عکس. بعد نشستم توی محوطه چمن برای صبحانه هات داگ و نوشابه رژیمی خوردم ومردم رو تماشا کردم. اون خانم فروشنده هات داگ بهم گفت که گردنبدم قشنگه و با بلوزم خیلی خوب ست میشه و من بهش گفتم که خودم  مواد اولیه اش رو از مایکلز خریدم و درستش کردم. هرکی میگه گردنبدم قشنگه همه اینها رو براش توضیح میدم و اون معمولا از روی تعارف میگن:wow. "آ" هم قرار بود بیاد ولی نتونست چون باید میر فت خونه برادرش و در رو بروی کسی باز میکرد ..آره نشستم ساندویچ هات داگ فقسقلی خوردم با چیپس و نوشابه رژیمی . چه اهمیتی داره که آدم گاهی صبحونه ناسالم بخوره؟ چه اهمیتی داره که آدم با دستهایی که باهاش جنسهای دست دوم رو زیر و رو کرده هات داگ بخوره واقعا چه اهمیتی داره ؟ مخصوصا که یک کشیش پیر دیوونه نشسته دو دوتا چهار تا کرده و به این نتیجه رسیده که دنیا قراره امروز ساعت 6 به پایان برسه.

معلم چرچ می گه یک روز ی رو که 15 سالمون بوده با ذکر جزئیات بنویسیم. من دلم نمیخواد برگردم به اون روزها . مخصوصا وقتی که مثل  امروز اینهمه vulnerable هستم . (کلمه  vulnerable  رو که میگین باید حواستون باشه که بین صدای ل و ن فاصله نیفته .یکمی سخته . من چند بار ناچار شدم تکرار کنم  تا که معلم بهم گفت درسته) ...نه اینکه اون رزوها زیاد بد بوده باشن ولی وقتی که آدم سرحال نیست مرودر گذشته هایی که زیادهم  بد نبودن هم یک  جورای غمگینش میکنه .میخوام بگم به من یک موضوع دیگه بگو .. اما مینویسم...

توی آسانسور یک آقایی رو م بینم با کلاه حصیری با سه تا بچه قد و نیم قد که کوله پشتی بستن ومعلومه دارن میرن طبیعت گردی...دلم میخواست یک خانواده اینطوری داشتم ، دلم میخواست پسرک یک  پدر این مدلی داشت ...هاچ هیچقوت دوست نداشتش که خاکی بشه . بهش زیاد فکر نمیکنم چون ممکنه گریه ام هم بگیره من این روزها خیلی آسیب پذیرم، خیلی...

   + ترانه - ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

خواب دیدم که

خواب عجیبی بود.  من خودم رو گاهی  در نقش یک دختر ١٠-١٢ ساله میدیدم  و گاهی هم در نقش مادرش که یک زن ٣۴-٣۵ ساله بود... رفته بودیم ییلاق، با کلی آدم که یادم نمیاد کی بودن. زیر یک چادر نشسته بودیم. هاچ هم بود.یک خانم پیر بداخلاق هم بود. هاچ داشت هندوانه هایی که مادرم آورده بود  بایک حالت تمسخر آمیزی قاچ میکرد. هندوانه ها که ظاهرا بزرگ بودن وقتی که قاچشون میکرد همه  پوک و توخالی بودن بعضیهاشون به  کوچکیه یک پرتقال...اون زن پیر هی از مامان انتقاد میکرد. از هندوانه هایی که آورده ، از ظرفهایی که آورده که با هم ست نیستند ، از اینکه هیچی کامل نیست. .من بطرف اون زن جوون رفتم بغلش کردم و شروع کردم ازش  حمایت کردن. از اینکه چقدر زحمت کشیده از اینکه اینهمه کار میکنه. از اینکه تقصیر اون نیست که هندونه ها تو خالی از آب در اومدن. بعد محکم بغلش کردم ، بامهربونی. احساس خیلی خوبی بود. اون بهم گفت فکر میکرده که برای همیشه همدیگرو از دست دادیم. خوشحال بودکه برگشتم....

خوابم رو نوشتم که یادم نره. دیرم شده وقت ندارم الان به معنیش فکر کنم. باشه بعد.

پ.ن: حالا وقت دارم در موردش فکر کنم

-خب ،..اون زن پیر بد اخلاق توی خواب (عمه هاچ) والد سرزنشگر درونمه که داره میگه میوه های زندگی به بار ننشسته و به هدفهایی که میخواستم نرسیدم و خلاصه همه چیز اونطوری که باید میبوده نیست.( هندوانه های نارس و کوچولو).

- مادر توی خواب در واقع "نقش مادری "من هست .والد سرزنشگر داره ازم انتقاد میکنه که مادر خوبی نبودم..یعنی با اینکه نقش مادر رو توی خواب بعهده داره در واقع کودک آسیب دیده هست

-اون بچه؟ نمیدونم. اون هم احتمالا قسمت دیگه ای از منه. قسمتی که درک میکنه و میبخشه  و سختگیر و سرزنشگر نیست. قسمتی که نجات بخشه.

-بغل کردن و در آغوش گرفتن هم معنیش آشتی و ویکی شدنه.

شماها که میخونین چیزی به ذهنتون میرسه؟

   + ترانه - ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

آه

میترسم  چشمام رو میبندم. ایران نمیرم... موزیک قدیمی ایرانی گوش نمیدم.سراغ آلبوم عکسهای قدیمی  هم نمیرم. توی ذهنم سن آدمهایی رو که دوست دارم  هی جمع و تفریق میکنم ومتعجب میشم. عددی رو که بدست آوردم هی بالا و پایین میکنم و به این نتیجه میرسم که خیلی ظالمانه است که با آدمها هم مثل درخت رفتار میشه. آدمهایی که دوستشون دارم دارن برگهاشون رو یکی یکی از دست میدن. بعضی ها برگی براشون نمونده و روشون گرد سفیدی نشسته. بعضی ها که وقتی من رفتم یک نهال کوچولو بودن الان شکوفه کردن .آدمها چهار فصلشون کنار همه. درختهای  پیر بهار خودشون رو توی درختهای جوون میینن و درختهای جوون  هیچقوت باور نمیکنن که  قراره خشک و بی بر و بار بشن و برف سفید بپوشوندشون. آره فکر میکردم بی رحمانه ست که با آدمها مثل درخت رفتار بشه و دوباره هیچوقت  جونه هم نزنن و دوباره هیچوقت بهار نیاد. هیچ کاریش هم نمیشه کرد. این  چرخه فقط برای چیزهای زنده هست. زندگی آسیب پذیره زندگی به خاک برمیگرده آخرش همه  چیز به خاک برمیگرده آخرش.

   + ترانه - ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

بعد از غروب

 یکشنبه  داره سایه سنگینش رو کشون کشون از روی سرم برمیداره و حالم خیلی بهتره ...یعنی وقتی که اینجا نوشتم حالم خوب شد..روی میزم یک سبد حصیریه. در طول هفته یک عالمه قبض بانک و رسید و یادداشتهای مختلف توشون جمع میشه .هر کاغذ رو روانه جای مخصوص خودش کردم..، الان سبده تقریبا خالیه.

فردا دوشنبه است،٢۶ روز دیگه از مدرسه مونده و بعدش ٢ماه و نیم تعطیلی.همه سال یک طرف این روزهای باقیمونده یک طرف. همراه با بچه ها روزهای باقیمونده رو میشمرم.

داشتم فکر میکردم که فارسی حرف زدنم چقدر بد شده.

   + ترانه - ٦:٤٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

عزیزم گمت کردم

چهارشنبه وقت مشاوره دارم. کاش مثل فیلمها یک کاناپه  داشته باشه که بشه  روش دراز بکشم ،هم برای اینکه من موقع دراز کشیدن کلا مغزم خیلی بهتر کار می کنه و هم اینکه  دوست ندارم یک غریبه درماندگی رو توی چشمام ببینه ، یادم دادن که قایموشن کنم ، یادم دادن که همیشه همه چیز خوبه .بعضی آأمها فرق میکنن ، میشه جلوشون از هم پاشید میشه جلوشون گریه کرد...موفرفری موفرفری...اگر یک دلیل برای بگرشتن به تورنتو وجودداشته  باشه اون تویی. شاید هم یکروزی برگتشم .

"آ" ،میگه بریم بستنی بخوریم. "آ" بستنی دوست داره، فیلمهای کارتونی خیلی دوست داره ، .. با اینکه گاهی آدم رو بشدت حرص میده ولی خوبیش اینه که همیشه خودشه . ماشینش رو پارک کرده درست سر چهار راه ، میگم  چرا نمیری  جلو تر؟ میگه اون جو جوهه رو میبینی داره نون میخوره ، . نگاه می کنم یک گنجشک کوچولو داره دونه میخوره ،فکر میکنم چند نفردیگه بدون اینکه بخوان اداشو دربیارن  به نون خوردن یک گنجشک کوچولو اهمیت میدن  اصلا چند نفر یک گنچشگ کوچولو رو توی اون شلوغی میبین؟..من یک بسنتی سایز بچگونه گرفتم  که زیاد نخورم. اون یک سایز خیلی گنده گرفته و هی با دلسوزی به ظرف من نگاه میکنه و  بزور برام بستنی موزی و فندقی میگذاره.

الکن عاطفی که شادی نوشته بود  کلمه مناسبیه ،من با یک الکن عاطفی زندگی میکنم هم الکن و هم نا شنوای عاطفی .  یعنی اینکه نمیتونه حرفهای واقعی رو بشنوه ، تنظیمش بهم میخوره، برای اینکار برنامه ریزی نشده...اون مشاور قبلیه گفته بود کودک درونم احتیاج به نوازش داره و توی یک رابطه خوب حالش خوب میشه.من رابطه خوب از کجا بیارم حالا؟

دیروز داشتم فکر میکردم که آدم وقتی که بگذاره و بره ،هنوز یک چیزهایی پشت سرش باقی میمونه که در مقالبشون مسئوله .هیچ چیز به حال اولش برنمیگرده..

سعی کردم برگردم به زندگی سالم قبل از امتحان .صبح رفتم روی ترد میل ،صبحونه سالم( oat meal) خوردم. یکمی دور و برم رو مرتب کردم. به هاچ گفتم بریم بوفه  چینی ، فکر میکردم که پسرک میاد، دلم می خواست که بیاد  ولی نیومد.اونو گم کردم ،بچگیهاش رو گم کردم. دلم برای پسر کوچولوم تنگ شده. امروز یکشنبه بود، منهم در اوج احساسات نوستالژیک از هرچیز بی ربط و با ربطی گریه ام می گرفتم . احساسات نوستالژیکم،برای تورنتو بود. خاطرات بچگی پسرک میومدن جلوی چشمم وقتی که شاد و هیجان زده از بازی میومد خونه، با اون صورت توپولو و گل انداخته. اون روزها رو گم کردم. خیلی سعی کردم ، هر کاری که میتونستم کردم که خوشحال باشه .عجیبه که آدم دلش برای  بچگیهای پسرکش  تنگ بشه نه؟

   + ترانه - ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

این هم تموم شد

امتحان ۴ ساعت  طول کشید  و من همه ۴ ساعت رو جز دوباری که  برای دستشویی و خوراکی خوردن بیرون اومدم  چهار چشمی مقابل کامپیوتر نشستم و جالبه که برخلاف خونه چشمام قرمز و خسته نشد زیاد. فکر کنم به کیفیت مونیتور بستگی داره.

حالا که تموم شده جای یک چیزی توی زندگیم خالیه. آدم به درس خوندن و امتحان  هم عادت میکنه . مخصوصا که  یک روز شنبه ابری و بارونیه...

جواب حداکثر تا ۴۵ روزه دیگه  میاد .شاید توی رزومه باید بنویسم که Board certifed هستم به امید اینکه امتحان رو  پاس کردم...۶٠% احتمال میدم که پاس کرده باشم، ۶٠% احتمال خوبیه.

دیگه همین.نگرانی برای کار و رزومه پراکنی بمونه برای فردا.لبخندامروز همه چیز خوبه.

   + ترانه - ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

"ا" مثل امتحان.

فردا امتحان دارم. باید ٧ صبح از خونه برم بیرون تا ٧:٣٠ اونجا باشم.

اون کاره درست نشد.. امروز ایمیل زد، نگفت که چرا ولیاحتمالا یک نفر رو که تجربه کاری داشته پیدا کرده امروز چند ساعتی خیلی غمگین بودم ولی به جهنم، حداقل دو روزی خوشحال بودم ...بعد از امتحان رزومه پراکنی میکنم .

شب بخیر.

   + ترانه - ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

ج

 با این که زیاد روش کار نکرده بودم ولی یک مصاحبه خوب داشتم ،همه سوالها را جواب دادم.  فقط با توجه به جوابهایی که دادم اون خانمه ممکنه فکر میکنه که من ممکنه زیادی مهربون باشم  و به اندازه کافی قاطع (خشن ) نباشم با بچه ها. برای همین خواسته هفته دیگه چند روزی برم آزمایشی کار کنم  تا ببینه خوشم میاد یا نه( ببینه خوشش میاد یانه ) .

اگر این کار رو بگیرم از آدمی که نگرانی مالی داره تبدیل میشم به آدمی که دیگه نگرانی مالی نداره و نگرانی این رو داره که از عهده یک کار جدید و همه دردرسرهاش بر میاد یا نه. به هرحال شروع خیلی خوبیه.

بسکه اینجا چیزهای بد نوشتم گفتم بیام این خبر یکمی خوب رو هم بنویسم.

   + ترانه - ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

empty nest syndrome

 هیچوقت فکر نمیکردم اینهمه  به پسرک وابسته باشم ،. اونجوری نبود که اون رو بخودم بچسبونم، اگر میدونستم که خوشحال و راحته ، براحتی میتونستم تنهایی مسافرت برم ومدتی رو بدون اون بگذرونم...  هم سالهای توی کانادا و هم بعدش فکر میکردم  که مادر بودن محدودیت درست میکنه و کارهای زیادی هست که آدمهای مجرد برای پر کردن زندگیشون میتونن بکن و مادرها نمیتونن .. اما حالا بدون اون خودم رو آدمی احساس میکنم که نیمه ای از وجودش رو جدا کرده باشن و اون ناچاره با همون نیمه باقی مونده لنگان لنگان خودش رو اینور و اونور بکشه...پسرک جایی نرفته. اما اتفاقی که افتاده اینه  که  فکر کرده برای مستقل بودن لازمه شاخه های آخرین  درختی رو که بهش تکیه داده  بیرحمانه بزنه  و خراب کنه....

شاید اون به این جدایی نیاز داره،شاید اون به این فضا نیاز داره. شاید این یک مرحله از رشده ..تعادل قبلی بهم خورده و زمان لازمه تا همه چیز به یک تعادل جدید برسه..فعلا کاری نمیتونم بکنم  جز اینکه  همچنان دوستش داشته باشم.

زخمها خوب میشن بعضی ها دیرتر بعضی ها زودتر. آدمها  تا قبل از اینکه عاشق بشن تا قبل از اینکه ازدواج  کنن و بچه دار بشن، آدمهای کاملی هستن. آدمهای مجرد بودن خیلی کمتر احساس تنهایی میکنن. وقتی زمانی کسی رو دوست داشتی و رفت احساس  میکنی که قسمتی از وجودت رو با خودش برده.با تعجب فکر میکنی پس همه اون سالهایی که اون نبود من  چکار میکردم؟ بچه هم همینطوره. ١٧ سال با تو بوده. تمام لحظات اگر خودش نبوده یادش بوده، فکرش بوده، نگرانیهاش بوده،خوشحالیهاش بوده...همه این سالها  انگار که قسمتی از وجودت بیرون از تو داره زندگی میکرده. بعد یک روزی میشه که بهت نگاه میکنه  و میگه:" ببخشید شما؟ به جا نمیارم..."

بله زمان لازمه تا همه چیز دوباره به تعادل برسه ، نه تعادل قبلی، تعادلی جدید. شاید این برای من لازمه تا به زندگی خودم نگاه کنم. به چیزهایی که لازم دارم تا خوشحالم کنن به عنوان یک "زن" یک آدم ،نه به عنوان یک مادر.

   + ترانه - ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

ب

-من درواقع  از حرفهای پسرک  برای این  ناراحت میشم که در عمق وجودم  اونها روباور دارم.

- چند روزیه که حافظه کوتاه مدتم بطرز خنده داری آسیب دیده.

-امروزحالم بهتربود و  خوب درس خوندم.

-دیگه؟...مهاجرت قصه خنده داریه. . آدمها توی ایران یکبار درس می خونن  یکبار کنکور میدن  و  معمولا برای همه عمرشون سر یک کار میمونن .اینجا اینجوری نیست مخصوصا برای مهاجرها...  انگار که آدم چند بار زندگی کرده باشه. مثلا من توی ایران شغلم x هست ، میرم کالج و چند سال وقت تلف میکنم و میشم y بعد میبینیم نخیر من ماهیتا اینکاره نیستم حالا  سعی میکنم  دوباره بشم  یک چیزهای تو مایه X1 یا X2..

-پاپی نه تنها فوبیای دوچرخه و کالسکه داره بلکه از مگس هم بشدت میترسه.همین الان از ترس یک مگس به اتاق من پناه آورده و قلبش تند و تند میزنه.

   + ترانه - ٥:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

بنفشه

صبح سه شنبه است. از یک مشاور ایرانی وقت گرفتم برای بعد از امتحان. از منشیش خوشم نیومد ، یکجورایی کاسبکارانه حرف میزد..ندیده  خوشبین نیستم ولی میرم...

موازنه های رفتاری  جالبن. پسرک که از من که دور میشه به پدرش نزدیک تر میشه.و هاچ با من مهربون تر. این من نبودم که پسرک رو بخودم نزدیک کردم این هاچ بود که اون رو از خودش دور تر کرد .. به هرحال ، نزدیک شدنشون من رو  خوشحال هم  میکنه.

پسرک  درست نمیدونه که چی میخواد  اما یک چیزی رو میدونه اینکه  بخاطر همه چیزهایی که هست و بخاطر همه چیزهایی که ن نیست ، این منم که مقصرم.

 دلم یک رخت آویزی میخواد که برای مدت کوتاهی هم شده زندگیم رو بهش آویزون کنم.

دیشب تا ساعت ٨ حرف میزدیم تا ٩ من درس خوندم و ٩ بیهوش شدم.

دیروز روزگل بود. همه برای معلمها گل آورده بودن. روی میز من یک گلدون بنفشه است که از بی آبی حتما خشک شده تا حالا.

   + ترانه - ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

آ

دلم میخواد برم. همین الان همین لحظه به جایی غیر از اینجا.اینجا جای من نیست. جایی که دوستم ندارن جای من نیست... فکر کردم برم هتل بعد دیدم که وسائلم چی میشه بعد هم هتل اگر برای تعطیلات نباشه جای خیلی دلگیریه. یک جور معلق بودنه.  مساله اینه که تا کارم مشخص نشه نمیتونم خونه بگیرم یعنی تا آخر جون یا نهایتا جولای . خوشبختانه بیکار نمیمونم بالاخره یکجایی  میفرستنم.موضوع اینه که  میخوام  قبل از اینکه اونها بگن کجا ، خودم کار بهتر رو بگیرم.  این دوهفته خیلی مهمه هم باید رزومه بفرستم و هم  باید آماده بشم برای امتحانم که ١۴ می هست و هم باید سرا پا بمونم...

اینجا این روزها اینطوریه دیگه.............ابری

   + ترانه - ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

یکشنبه شب

حالم  بهتره.تونستم درس بخونم.

پسرک موهام رو بوسید، یعنی که "معذرت میخوام"، نمیدونه، نمیفهمه که این زخمها چقدر طول میشکن تا خوب شن.

خدایا مواظب همه چیز باش،مواظب من هم باش.

   + ترانه - ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

یادم باشه

صبح یکشنبه است. پاپی رو باید ببرم پیاده روی. نگین چرا اینقدر از پاپی مینویسم. معلومه که یک سگ دو ساله نرم و پشم آلو و مهربون با چشمهای قهوه ای معصوم جزو مهم زندگی آدمه.

امروز روز درسه. امروز حق نداری که افسرده باشی. حق نداری که راجع به آینده فکر کنی حق ندرای که نگران پسرک باشی. مهمه میفهمی؟ این روزها برات خیلی خیلی مهمن آخه من به چه زبونی بهت بگم؟

   + ترانه - ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

شنبه من

من شنبه ام رو تنهایی گذروندم. صبح  پاپی رو بردم پیاده روی و بعدش  گیج و خواب آلود ، برگشتم توی رختخواب ...ظهر  دفتر ودستکم رو برداشتم برم مال برای درس خوندن طولانی مثلا ... احساس غریبی بود. احساس ول شدگی ،احساس رها شدگی.نه برای اینکه تنها بودم ،تنهایی گردش کردن برای من معمولا عادی و خوشاینده  ولی این فرق میکرد. دور و برم رو نگاه میکردم هیچ جایی  مناسب نبود برای نشستن. مبلهای قهوه ای وسط مال کسالت آوروغبار آلودبودن پر از مردهای خسته  که منتظر  بودن تا زنها یا دوست دخترهاشون  از خرید برگردن،  بعضی ها کالسکه بچه ای هم کنارشون بود.

 به رنگهای شاد نیاز داشتم، مغازه ها رو تماشا کردم  .H & M با لباسهای رنگارنگ تابستونی و کیفیت افتضاحش،..یک مغازه دیگه با گردنبدها و بدلیجات خیلی خیلی قشنگ فکر کردم بعد از امتحان حتما برای خودم از اینجا جایزه بخرم.چقدر کم انرژی و خسته بودم.  حتی دادن جوابهای کوتاه به فروشندها برام سخت بود.  ستارباکس ها همه شلوغ  بودن .  پنرا برد توی مال.. شلوغ بود هیچکس تنها یی درس نمیخوند همه داشتن  میخوردن ،نمیتونستم یک صندلی رو الکی اشغال کنم. باز هم گشتم بازهم  تماشا کردم کیفم سنگین بود. دلم میخواست روی یکی از اون مبلهایی که با یک دلار آدم رو ماساژ میدن ولو بشم  ولی پول نقد نداشتم. رفتم فود کورت یک سلایس پیتزا خوردم فکر کردم جالبه، هرچقدر که  آدم  کم اشتها و افسرده باشه  باز میتونه پیتزا بخوره.توی آدمهای دور و برم  دنبال آدمهای تنها میگشتم . بعضی هاشون حتما کارکنان مال بودن، فروشنده ها ..بعضی هاشون هم نه. اون خانومه که موی وز کرده بلوند داشت مثل من تنها بود.تنهایی رو میشه حس کرد".تنها ها" بعضی ها خوشحالن و بعضی ها غیر خوشحال، مثل امروز من مثل امروز اون. . یکبار دیگه  رفتم  کتابفروشی ته مال به امید پیدا کردن میز خالی.  اینبار با مهارت  پیدا ش کردم  کنار ستارباکس. یک قهوه گرفتم و یک تکه برانی که معمولا نمیخوردم.. . اون خانم تنهاهه هم داشت دنبال صندلی خالی میگشت. بعد از یک ربع خوندن تمرکزم رو از دست دادم،  صندلیم سفت بود  پشتم درد گرفت ، فکرم درد میکرد.. احساسم  درد میکرد. ول شدگی ، خستگی  فکری و جسمی. نیم ساعت بیشتر دوام نیاوردم.

ساعت ۴:٣٠ بود،زود بود که برم خونه ، درس هم هیچ نخونده بودم کتابخونه محلی  هم ۵ بسته میشد. فکر کردم اگر برم روی تختم پخش و پلا بشم شاید بتونم بهتر تمرکز کنم . میخواستم اولش برم توی وان آب داغ ،ولی بجاش نشستم پای تی وی و یک فیلم سینمایی رومنس رو تا آخرش تماشاکردم. فکر کردم الان هرچیزی که حالم رو بهتر کنه از درس خوندن مهمتره..

   + ترانه - ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

آه

 چقدر دلم خواست که  پسرک دوباره کوچولو میشد. ۴-۵ ساله مثلا.  توی تختم کنارم میخوابیدو من  محکم محکم بغلش میکردم و دیگه میدونستم که هیچکس و هیچ چیز توی دنیا نیمتونه بهش آزاری برسونه. بعد اون سرش رو میگذاشت رو دل من ومیگفت "چرا دلت  غور غور میکنه؟" و من بهش میگفتم خب معلومه برای اینکه قورباغه خوردم و اون قاه قاه میخندید و میگفت نه نمیشه. میگفتم خیلی خب راستش رو بهت میگم،  کلاغ خوردم و اون دوباره قاه قاه میخندید...دلم برای اون روزها تنگ شده که بزرگترین نگرانیم این بود که موقع اسکیت بازی زمین نخوره.

   + ترانه - ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

سیندرلا ..

مراسم عروسی کیت و ویلیام رو دیدین؟این یعنی که ما همه  هنوزقصه های سیندرلایی رو  دوست داریم حتی به قیمت هزینه های وحشتناک ( و البته در مقابل درامد ساز) کیت با اون لباس عروسی و تور و لبخند مهربونش وقتی توی  کالسکه  کنار شاهزاده محبوبش نشسته بود یک سیندرلای تمام عیار بود با این تفاوت که  دیگه کسی نگران عقربه های ساعت و تبدیل کالسه که به کدو تنبل نبود.

   + ترانه - ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

حب مثلا اسمش رو میگذاریم صبح شنبه گیج

دیشب تا صبح پاپی هزار بار در اتاق  رو زد میخواست  بره دستشویی، میخواست بازی کنه، میخواست بیاد روی تخت پایین پام بخوابه، دلش برام تنگ شده بود.. من  گیج بودم و تلو تلو میخورم و زیر لب بهش حرفهای بد میزدم. چون قرص خواب خودره بودم اما فقط ٣ چهارمش رو  آخه فکرهای خوب و بد توی ذهنم رژه میرفتن و نمیگذاشتن  که بخوابم . 

تازه  بیدار شدم هنوز هم گیجم اما اولین چیزی که به فکر اومد این بودکه برم روی ترازو ، و بعدش  لباسهای تابستونیم رو امتحان کنم. دو سه  پوند کم شدم لباسهام بهتر بنظر میان. شلوار کاپری خاکستریم رو  با بلوزهای مختلف امتحان کردم و ذوق زده شدم، دو تا تاپی رو که توی  حراج بنانا ریپابلیک  تقریبا مفت خریدم و تاحالا نپوشیدم  امتحان کردم . دیدم کلی لباسهای تابستون فراموش شده دارم که تا آخر سال میتونم با گردنبندهای مختلف ست کنم و  بپوشموشن ..، .اندام خودم رو  ستاشیش کردم و فکر کردم هرکس دیگه ای هم که نگاهم کنه  حتما همین کار رو میکنه. بعد خوشحال شدم و جلوی اینه بزرگ دستشویی بدون موزیک رقصیدم....

شنبه است. باید یک عالمه درس بخونم.ضمنا باید خونه هم نمونم."آ" همه امروز رو کار میکنه. "ف"؟ نمیدونم شاید ببینمش. شاید برم مال  جزوه هام رو هم ببرم بشینم توی کتابفروشی بخونم. بعد برم توی فود کورت پیتزا بخورم.

دوران عجیبیه. یکی از اون دورانهایی که هیچی بعدش مشخص نیست.توی یکی دوماه آینده کارم مشخص میشه و بعد با توجه به محل کار و درامدم باید دنبال خونه بگردم....اگر دلتون خواست میتونین برا م دعا کنین.. مثلا دعا کنین که همه چیز راحت و بدون دردسر پیش بره .

   + ترانه - ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

دوتا دوست  جدید ایرانی پیدا کردم.شده بعضی وقتها همینجوری بدون دلیل به کسی اعتماد کنین انگار که سالهاست میشناسینش ؟ بعد با هم برین کافی شاپ و اون به یک دوست دیگه معرفیتون کنه و ببینین که سه تایی ٣ ساعت تمومه که دارین حرف میزنین؟ و  ببینین این دو نفر درحال حاضر بهتر از هر کس دیگه ای  توی دنیا غمها و نگرانیهاتون رو میشناسن. وقتی با یک نفر خیلی خیلی "خودتون" هستین یا طرف فراری میشه یا اینکه اون هم مثل شما خیلی خیلی "خودش" میشه و این ههشروع دوستیهای خوبه. چند روز پیش  بود آرزو کردم که چند تا دوست ایرانی خوب داشته باشم...

دیر رسیدم خونه،توی راه فکر میکردم چه احساس عجیبیه که هیچکس هیچ جا منتظر آدم نباشه.

حالم بهتره شاید امشب بدون آرامبخش بخوابم.

زندگی هنوز خوبه، زخمهام کمتر درد میکنن.

   + ترانه - ٤:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

باز همون جرقه قدیمیه

ساعت ۶:٢٠ دقیقه صبحه تازه بیدار شدم. مست و گیج اما سپاسگزار قرصهای آرامبخشم. روبدوشامبرقرمزم که ستاره های سفید داره هنوز تنمه. بعد از طوفان روز دوشنبه اولین روزیه که ته دلم احساس میکنم  که شاید هنوز  میشه  خوشحال بود.زخمه سر جاشه اما یکجورای مسخره ای بهم دهن کجی میکنه انگار که داره میگه "زیادی من رو جدی  گرفتی بابا". شاید میشه هنوزخودم و زندگی رو دوست داشته باشم...پسرک قسمت عمده  ای از وجود منه اما همه اش نیست... ادای آدمهای دل شکسته رو در آوردن هم بسه.

   + ترانه - ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

از سر درد

آدمهای غریبه کم کم دوست میشن و آشناها غریبه. بعد آدم میبینه که نشسته داره از همه چیز با یک غریبه حرف میزنه و  بعد آدمهایی که یک زمانی زیر یک سقف زندگی میکردن و با یک پدر و مادر بهم مربوط میشدن حالا دورن دحالا وقتی زنگ میزنن  دیگه نمیدونه از کجا باید شروع کنه..جز اینکه خوبم و همه چیز خوبه..همه چیز خوب نیست، من خوب نیستم این روزها... وای از این روزها. وقتی برای گریه کردن نیست. وقتی برای شکستن نیست .مدارکم رو فرستادم منتظر ایملشون هستم تا برای امتحان ثبت نام کنم یکی از این روزها قبل از ٢١ می.پسرک روز دوشنبه بدجوری دلم رو شکسته و جاش بشدت درد میکنه. جاش یک حفره عمیق پر شدنیه حفره ای که هیچکس دیگه این نمیتونست درستش کنه. گریه میکنم فقط یکمی، مثلا وقتی  که دارم بطرف خونه رانندگی میکنمو نگران پاک شدن آرایشم نیست.  وقتی میرسم خونه ،وقت درس خوندنه. بایددرس بخونم " باید "کلمه قویی هست. کارهای دیگه ای هم هست که باید بکنم . باید دنبال خونه بگردم ب. باید دنبال یک کاربهتر بگردم. برای هزارمین بار توی لنگه دنیا باید رزومه پراکنی کنم. اینبار با رفرنسهای خوب واقعی و یک سابقه قابل قبول و اعتماد بنفس بشتر ولی... باید به کارهای وام پسرک برسم...فرصت برای شکستن نیست. فرصت برای از پا افتادن نیست. فرصت برای گله از تنهایی هم نیست... جاش بشدت دردمیکنه.. سه شبه که شبها آرامبخش میخورم تا بخوابم. بایددرس بخونم و باید این امتحان رو قبول بشم.

   + ترانه - ٤:٠٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

خانه ام

این روزها بیشتر از هرچیزی بهار را دور و برم نگاه میکنم. برگهای سبز روشن و شکوفه های صورتی و سفید  وگلهای لاله و سنبل و نرگس  جلوی خانه هارا. مثل همیشه از بوییدن گلهای ناشناس سر راهم  سرمست میشوم  و  میوهای ناشناس تلخ را برای هزارمین بار میچشم . کار دیگری که این روزها  میکنم ، درس خواندن است ، روزی ۵ ساعت آنقدر که چشمهایم از شدت زل زدن به کامپیوتر قرمز میشوند .   راستی خیالپردازی هم می کنم  ....  یک آپارتمان کوچک و زیبا را میبینم  همین دور و برها با یک بنچره بزگ که رو به درختها  و شکوفه های صورتی باز میشود،پنجره واضح ترین قسمت خانه است .عجیب است که  خانه ام  اینبار در ارتفاع  نیست ، به خیابان نزدیک است مثلا طبقه سوم یا چهارم ....  زیاد بزرگ هم  نیست اما مال خود خود مست و بخوبی تزیین شده .همه اشیا بدقت انتخاب شده اند همه چیز قشنگ  و هماهنگ ستت و من اینجا بسیار شاد و راضی و خوشحالم....

   + ترانه - ٦:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠