و
خستگی دارم میمیرم ولی عوضش خونه تقریبا تمیز شده. بعد از سالها این اولین باره که دارم رسما خونه تکانی عید میکنم. لباسهای زمستونی رو جمع کردم تا جا برای لباسهای خواهر اینا باز بشه. چقدر این خونه تکانی رسم خوبیه. آدم به همه جا سرک میکشه و میفهمه که چی داره و چی نداره و از شر چیزهایی که نمیخواد خلاص میشه. چند تا چیز کوچولوی تزئینی برای خونه گرفتم. مثلا دوتا کوسن، یک آویز قرمز بلور که با زنچیرش از قست باز آشپزخونه آویزون میشه. یک جا شمعی که حبابش از تکه شیشه هایی که به چسبیدن درست شده.. و چند تا گیاه کوچولوی دیگه. خیلی دلم میخواد برای اتاقم پشتی بخرم و لی نمیدونم از کجا. اگر هم پیدا کنم احتمالا خیلی گرونه.
دیگه همین. همه جا پر از شکوفه شده. امروزخیابونها پر از آدمهای سبز پوش بود بمناسبت سن پاتریک دی.. من از این روز چیز زیادی نمیدونم احتمالا سن پاتریک هم یکی بوده تو مایه های امامزاده های خودمون.یادم باشه دوشنبه سبز بپوشم.
ی
سیفون توالت رو عوض کردم هورا....وقتی آدم مجبور باشه کلی استعدادهای فنیش شکوفا میشه. 4-5 سال پیش که سیفون توالت موفرفری اینا خراب شده بود فکرهامون رو گذاشتیم روی هم و با نخ وصلش کردیم..اصلا به فکرمون نرسید که میشه عوضش کرد به این میگن رشد و پیشرفت. از هوم دیپو دوتا گیاه جدید هم گرفتم. عشق مصرف نشده من به گیاهان هم رضایت داده. میخوام خونه ام رو پر گیاه سبز بکنم.
دیگه؟ جمعه ست و خوشحالم. خیلی کار دارم. یک بچه جدید اومده باید براش آی ای پی ( برنامه آموزشی اخصتصاصی مخصوص بچه هایی هست که سرویس ویژه دریافت میکنن) بنویسم . جلسه سالانه یکی دیگه از بچه ها هم توی یکی دو هفته اخیرباید برگزار بشه. خونه رو باید برای اومدن خواهرم مرتب کنم. نظافت و خرید و ....
امروز توی ماشین سی دی رو گوش میدادم که 4-5 سال پیش موقع جدایی از "م" گوش میکردم و باهاش اشک میریختم. فکر کردم که اگر به همه خاطرات تلخ فکر کنم اون دوران از دردناکترین روزها بوده. هیچوقت اون اندازه درد نکشیدم...ببا گوش دادن به اون ترانه ها دلم برای اون روزهای خودم سوخت . هیچوقت در عمرم اونهمه و به اون طولانیی غمگین نبودم. ولی گذشت. میگذره. حال آدم خوب میشه.
ن
خواب دیشبم رو مینویسم که یادم بمونه...از همون سری خوابهای " دریایی" . خواب دیدم که کنار ساحل هستیم . خبر میدن که یک موج خیلی بزرگ داره میاد. موج رو از دور میبنیم . همه به طرف هتل که یک ساختمون خیلی بلنده میدویم . در آسانسور باز میشه و خودم رو توی آسانسور میچبونم. ...خوشبختانه موج زیاد پیشروی نمیکنه و همه چیز به خوبی میگذره.
تفسیرش روشنه.:نگرانیهای اخیر که به سلامت ازشون اومدم بیرون.
-میتونین فکر کنین دیونه شدم ولی من با گیا ه هایی که تازه خریدم با محبت حرف میزنم و قبل از رفتن سر کار ازشون خداحافظی میکنم و نوازششون میکنم.
-خواهرم دوشنبه میاد... خوشحالم.
-دیرم شده خیلی. وقت نمیکم دوش بگیرم، مهم نیست.
م
دانشگاه بطرز معجزه آسایی همین مدارکم رو قبول کرد..
ق
از معدود روزهاییه که لیست کارهای عقب افتاده ای که باید انجام بدم تقریبا خالیه. نگرانیهام بابت ثبت نام تا حد زیادی برطرف شده. میز کارم روهم توی خونه و هم توی محل کار مرتب کردم و وسائلم رو سرو سامان دادم . مرتب کردن و نظم دادن و از شر چیزهای اضافه خلاص شدن به من کلی آرامش میده چه توی محیط کار چه توی خونه و چه توی ذهنم.کورسم تموم شده و کورس بعدی هنوز شروع نشده. هوا هم امروز کاملا تابستونی بود. امروز توی اتاق سارا نشسته بودم.سارا حتی جلد سلفونش رو با لباسش جور میکنه. لباسش قرمز و سورمه ای بود جلد سلفونش هم همینطور. همیشه لباس پوشیدن سارا رو تحسین کردم. همیشه کفشهای پاشنه دار منحصر به فرد که هیچ جا ندیدم و همیشه دامن های فانتزی و موهای صاف بلند قهوه ای. آدم رو یاد پرنسس ها میندازه ...همه جلسه سعی میکردم مارک کیف صورتیش رو از دور بخونم .به . فکر کردم من اگر ایران بودم جای سارا بودم . البته نمیتونستم مثل اون دامنهای خوشگل فانتزی بپوشم. فکر کردم بعد از اینکه این فوق لیسانس رو گرفتم شاید برم رشته خودم فوق لیساسن بگیرم که دیگه احتمالا جی ار ای هم نمیخوان.... شغل سارا مزیت خاصی نداره ... خب درسته که بازارش خیلی داغ تره و درآمدش تا حدی بیشتر ولی کارش هم خیلی سنگین تره. مثلا من اگر باید برای 6-7 تا بچه گزارش بنویسم اون باید برای 60 تا بچه بنویسه..ولی در عوض مستقل تره و تداخلش کمتره.و مهمتر از همه بهم احساس برگشتن به خودم رو میده. شاید یک روزی این کار رو کردم.
باید برم برای خونه نان بگیرم و موز و نارنگی. فشار سنگینی از روم برداشته شده و بشدت احساس سبکبالی میکنم.
ف
این قصه انگار تمومی نداره. قصه تلاش کردن و افتادن و بلندشدن و نا امید نشدن...آدم گاهی وسطش خسته میشه و میگه ای خدا کشتی که منو آخه چقدر؟ بعد از صبر و تحمل خودش تعجب میکنه که انگار تا بینهایت ادامه داره.
چیز خاصی نشده. ازم مدرک خواستن مستقیم از دانشگاه. گفتم شدنی نیست. گفتن خب سفارت مهر کنه. سفارت بعد از کلی خواهش و تمنا کپی ها رو مهر کرده اصلیها رو مهر نمیکنه.. دانشگاه هم میگه این سیاست ماست همینه که هست ... حالا تنها کاری که میتونم بکنم اینه که بشینم دعا کنم که یکجوری استثنا قائل بشن برام.
دو ساعت وقت اضافه داشتم کلی توی دی سی راه رفتم. شکوفه های صورتی دراومدن. هوا خیلی گرم بود. سفارت بوی مرده شور خونه میده.
گ
چقدر باد بهاری رو دوست دارم. وقتی که هوا نه سرده و نه گرم.
امروز توی هوم دیپو یک سگ دیدم راهم رو کج کردم و وانمود کردم که توی راهروی نزدیک اونها دنبال چیزی میگردم... چقدردستهام برای نوازش کردن این موجود نازنین تنگ شده بود. یک عالمه نازش کردم و اخرش دستهام رو برای تشکر لیس زد. دو تا گیاه هم خریدم، اولین گیاهان طبیعی خونه ام. گیاه طبیعی همیشه من رو میترسونه. از اینکه نتونم ازش خوب مواظبت کنم و خشک بشه یا مریض بشه و من غصه بخورم یا برم مسافرت و کسی نباشه آبشون بده..گیاهام خیلی خوشگلن خونه ام هم خیلی خوشگل شده.
م
کورس تقریبا تموم شد.باورم نمیشه...امروز یک پرزنتیشن تفریحی داشتیم. قرار بود که هر دونفری یک فعالیت تفریحی رو به بقیه اموزش بدن . یکی از بچه ها معلم رقصش رو آورده بود و رقص اسکاتلندی رو توی راهرو آمزوش داد و بچه ها تمرین کردن ...خلاصه کلی خوش گذشت .هفته دیگه آخرین جلسه رو جشن میگیریم. منتظر پذیریش دانشگاه هستم تا بتونم برای ترم دیگه ثبت نام کنم. وقت گرفتم برای دکتر ارتوپد ولی خیلی دیره . باید زنگ بزنم و سعی کنم جلوش بندازم.
یک عالمه کار دارم کاش قبل از اینکه خواهرم اینا بیان بتونم دکتر رو ببینم .
از سال تحصیلی سه ماه و نیم بشتر نمونده.. 6 ماهی میشه که چدا شدم کم کم باید دنبال کارهای رسمی طلاق برم.
یک بسته برام رسیده که خونه نبوم و برام یادداشت گذاشتن. ممکنه پذیرش دانشگاه باشه؟ به این زودی؟ شاید هاچ برای طلاق اقدام کرده... شاید برگه های مالیاتیه..
دو سه روزه که دوباره ورزش میکنم و تاثیرش رو به وضوح احساس میکنم. کمتر خسته ام و انرِژیم بیشتر شده.
به زهرا(مادربزرگ) عزیزم من خیلی سعی کردم ولی نمیتونم برات کامنت بگذارم.پستهات رو میخونم و خوشحالم که بهتری.
ک
مدت زیادی از خوابم دیشب توی یک اتوبوس دو طبقه گذشت که یک جایی توی خیابون پارک شده بود. فکر میکردم چه جای خوبیه برای تجربه کردن مخصوصا که اتوبوس پارک کرده و خطری تهدیدم نمیکنه. بیرون تاریک تاریک بود. یک دکمه رو که میزدم من رو میبر د بالا بالاتر فکر میکردم که اینجوری تا بینهایت میشه بالا رفت.. بیرون خیلی تاریک بود. اتوبوس انگار گوشه بزرگراهی جایی پارک کرده بود ولی خیالم راحت بود که میدونم کجا پارک کرده و گم نمیشم... بعد یک اتفاقی می فته وقتی حواسم نیست اتوبوس شروع به حرکت میکنه و من دیگه نمیدونم کجام. اتوبوس رو نگه میدارم اماحالا گم شده ام.اتوبوس از اندازه یک اتوبوس معمولی بزرگتر بود. همه چیز هم سیاه بود شاید بخاطر تاریکی شب.
ف
پرزنتیشن تموم شد حالا میتونم فرض کنم که این کورس رو پاس کردم..دیروزخوشحالترازامروز بودم. انگار نه انگار که بار سنگینی ازدوشم برداشتن. شاید بخاطر تصمیم اشتباهیه که امروز گرفتم. کاش یکمی قبلش فکر کرده بودم... به هرحال تجربه ت... بهتره اینطوری بهش فکر کنم و خودم ر وسرزنش نکنم. کی یاد میگیرم که کمی سیاست بخرج بدم؟ مخصوصا وقتی که سیاست بخرج دادن به ضرر هیچکسی نیست؟
غ
چقدر هوا عالیه.همه جا بوی بهار میاد. توی خیابونا نرگس زرد کاشته ان. بهارامسال از بهار پارسال و بهارهای قبل خوشحالترم و آزادتر.سر راه از مغازه کره ای نارنگی و الو خریدم و بروکلی و قارچ برای شام. چه خوبه که وقتی آدم میرسه خونه هوا هنوز روشن باشه .الان برای خودم چایی ایرانی درست کردم و با یک نان تست و کره بادوم زمینی. همه چی آروم و صلح امیزه.از معدود موقعهاییه که چیز خاصی برای نگرانی نیست....مدارک دانشگاه رو پست کردم رفت. فعلا خیالم راحته تا وقتی که بگن چی کم و کسره و باید بفرستم براشون. دارم به آخر هفته فکر میکنم که کار خاصی ندارم جز یک پرزنتیشن کوچولو که باید آماد کنم..شاید مهمون دعوت کنم. شاید برم جنگل.
برم دوش بگیرم. بعد بشینم پرزنتیشن فردا م کار کنم. فردا شب میتونم یک نفس راحت بکشم. شوخی شوخی این کورس داره تموم میشه....
یکجور خوبی ته دلم احساس خوشبختی میکنم.
ع
وقت رفتنه. ساعت رو برای 6:30 تنظیم کرده بودم اما هی یک ربع یک ربع عقب کشیدمش تا الان. چقدر من امروز دلم میخواست بیشتر بخوابم . بسکه خسته ام. دیشب پسرک مقاله پذیرش دانشگاهم رو بلاخره ویرایش کرد. ویرایش که چه عرض کنم. کاش من میتونستم مثل اون بنویسم. امروز باید بفرستمش بره. چقدر کار هست امروز و من چقدر دلم میخواد بخوابم .
ظ
یکی از کارهام تقریبا تموم شد. یکمی باید ویرایش بشه
.
امروز فکر میکردم که چه خوبه که از اونهمه سرگردونی دراومدم و زندگیم روی روال افتاده. وقی تاز اومده بودم آمریکا هرکس شغلم رو میپرسید با شرمندگی میگفتم که کارنمیکنم و احساس میکردم که کار ن کردم بدترین گناه عالمه .احساس میکردم که ته دره سقوط کردم. احساس میکردم از نقطه صفر هم فرسنگها پایین ترم...خب اینطوی نبود واقعا اینها فقط احساس من بود که خونه موندن همه بهش دامن زده بود..نمیدونستم چکار میخوام بکنم هزار تا فکر توی سرم بود. الان خوشحالم که مسیرم مشخص تره و کار وبار مشخصی دارم ..توی مطب اون مشاور ایرانیه وقتی پرسیده بود هدف دراز مدتت برای 3 سال چیه من نوشته بودم که فوق لیساسنم رو میگیرم و خونه میخرم... نه اینکه کشته مرده خونه خریدن باشم واقعا ولی خب یک چیزی باید می نوشتم. خونه خریدن از این جهت خوبه که به آدم احساس ثبات و مستقر شدن میده و از این جهت خوب نیست که آدم احساس میکنه برای بقیه عمرش خودش رو مقید کرده که در یک مکان خاص جغرافیایی بمونه. مخصوصا باوضعیت الان خرید و فروش خونه که فروشنده زیاده وخریدار کم....توی وجودم دوتا تمایل متضاد هست. یکیش ثبات میخواد و استقرار واون یکی دلش میخواد همه چیز و همه جا رو تجربه کنه. با دوستم حرف میزدیم که اگر مثلا 2 میلیون دلار داشتم چکار میکردم.. فکر کردم چه خوب بود که نگران مخارج روزمره نبودم شاید در اونصورت به عنوان معلم زبان انگلیسی میرفتم به کشورهای مخلتف و زندگی رو تجربه میکردم. دو میلیون دلار خوبه. نه اونقدر زیاده که زندگیه آدم رو داغون کنه و نه اونقدر کم که هنوز آدم نگران مخارج ماهیانه اش باشه . فکر کنم برای برنده شدن اولین قدم خریدن بلیط لاترایه چیزیه نه؟
ط
دوتاکار مهم دارم. تموم کردن مقاله برای پذیرش دانشگاه و دیگه آماده شدن برای پرزنتیسشن روز سه شنبه.این دو که تموم بشه میتونم تا حدی نفس راحت بکشم.برای دستم هنوز دنبال دکتر نرفتم، فعلا بگذار این یکی دوهفته بحرانی بگذره بعد یک فکری براش میکنم.
دلم یک پشتی میخواد برای اتاقم. از اون پشتی ها که هم تشک داره و هم پشتی. میتونم بشینم روش و کتابهامو دورم پخش کنم و پاهام رو دراز کنم روی زمین ، از مبل هم راحت تره. بعید میدونم که این رویا به تححق بپیونده برای همین دارم فکر میکنم یک مبل راحت یک نفره برای اتاقم بگیرم برای موقعایی که دلم میخواد توی سکوت کتاب بخونم.
هفته دیگه روز چهارشنبه این موقع من آدم خوشبختیم چون پرزنتیشنم خوب یا بد بهتر حال تموم شده. و حتما مدارک لازم برای پذیرش رو هم تا اون فرستادم.دیگه؟ دیگه اینکه کارم رو دوست دارم.مخصوصا آزادی عمل نسبی و قدرت تصمیم گیریش رو .بعد زاونهمه شغلهای احمقانه ای که داشتم توی این یکی اینکه لازم نیست به کسی جواب پس بدم که کجا هستم وچه کار می کنم.خوشحالم و میخوام سعی کنم که منظم ترو مرتب تر باشم. خب اینهم یک هدفه دیگه یک معلم خیلی خوب بودن. هدف درازمدتم اینه که intevention teacherبشم . بعد از اینکه مدرک معلیم رو گرفتم کورسهای باقیمونده رو کامل مینم و میشم رفتاردرمانگر.
ض
امروز جلسه همون بچه ای بود که گفته بود مامانش توی خونه میزنش. بچه عکس خودش رو با دماغ خونی کشیده . میگه چون حرف الفبا رو بلد نبوده مامانش زده اش..بچه تشنه محبت و توجهه . تا چیزی میشه میگه " من میترسم.."و ما گزارش کردیم. بعدا بچه برامون تعریف کرد که حالا میخوان مامانش رو ببرن زندان. خلاصه این بچه های مکزیکی هم کلی ماجرا دارن.
مهاجرن از هم جدا شدن ...پدره انگلیسیش خوبه وی حاضر نشده بود برای مادره ترجمه کنه و ناچار شدیم مترجم بیاریم. مادره یک بچه نوزاد هم داره. حالا باباش کیه نمیدونم.شغلش چیه نمیدون. قیافه اش هم خیلی مظلومه... یک لحظه به کاری که کرده بودم شک کردم... خب از کوره در رفته و بچه هم حسابی عصبانیش کرده قابل درکه نه ؟ نه نیست .فشار زندگی هر چقدر زیاد باشه قابل توجیه نیست که مشکلاتش رو روی کوتاهترین دیواری که گیر میاره خالی کنه ..تمام مدت فکر میکردم که مادره دلش میخواد کله من رو بکنه.
ص
آه،...بنظر شما میشه تاندون پاره شده رو با تفکر مثبت خوب کرد؟ این دکتره کلافه شد بسکه ازش سوال کردم و وسط حرفش پریدم. وقتی آدم تمرکز می کنه باید بدونه روی چی تمرکز کنه مثلا اینکه پارگی کجاست تاندون چه رنگی تاندونه کجا رو به کجا وصل میکرده...
کاش یکی برای من یک ارتوپد خوب این دور و برها پیدا میکرد. دکتر پیدا کردن برای من خیلی سخته. کایروپرکتوره گفت که کاری ازدستش برنمیاد و با هم دست دادیم و اومدم بیرون. دکتر ارتوپد احتمالا یک چیزهایی تزریق میکنه تو مایه سترویئد و اگر جواب ندارد جراحی؟
بعد کی ازمن مواظبت می کنه؟ کارم چی میشه؟ درسم چی میشه؟ دعا کنین پارگی تاندون دستم خودبخود خوب بشه.
هوا خیلی آفتابی و قشنگ بود امرو ز. من حتی ژاکت زمستونی نبرده بودم. داشتم فکر میکردم که این 5-6 ماهه توی مدرسه چقدر چیزهای جدید یاد گرفتم هرچی بگذره هم بیشتر یاد میگیرم و کارهای سخت برام هی آسون و آسون تر میشن . دیروز بچه ها توی کلاس از مراسم فارغ التحصیلی حرف میزدن، گفتم که برای اکثریت کلاس این کورس کورس آخره . میگفتن که لباس رو میخرن یا اجاره میکنن و از این حرفها...فکر فوق لیسانس گرفتن احساس خوبی بهم میده. کار نیمه تمومیه که تمومش میکنم. این روزها خیلی بخودم افتخار میکنم .نه برای جایی که هستم ، بیشتر برای اینکه بعد از احساس شکست کامل توی تقریبا همه زمینه ها تونستم دوباره از جام بلند بشم.
ش
الان از کلاس برمیگردم. به اندازه آدمی که بشتر از 12 ساعت بیرون از خونه بوده خسته نیستم. روزهایی که کلاس دارم یکجورایی خوشحالم. توی کلاس 19نفریم از 24-25 تا 50 وخورده ای و شاید هم 60. امروز فکر کردم اینجا چقدر عادیه که یک ادم مثلا 60 ساله بیاد فوق لیسانس بگیره و کیفیت زندگیش رو بالا ببره..
دلم امروز بشدت میخواست که با کسی عشق بازی کنم. حتی در مورد "م" خیالپردازی کردم. بعد فکر کردم چقدر برام غیر ممکنه که بعد از عشق بازی با کسی احساساتم نسبت بهش خنثی بمونه. احتمالا یا عاشقش میشوم و یا بشدت احساس رنجش میکنم... خب این یعنی که هورمونهام داره برمیگرده به حالت طبیعی. وقتی زنی یا مردی بگه که میلی به جنس مخالف نداره یا وقتش رو نداره یعنی یک چیزی سر جاش نیست.. یک چیز خیلی مهم که زندگی رو رنگ آمیزی و قشنگ میکنه.
پرزنتیشن هفته آینده که بخیر بگذره یعنی کورس تموم شده، فقط میمونه یک پرزنتیشن دیگه که بیشتر جنبه تفریحی داره و نمره زیادی هم نداره.
برای فردا کار دارم. روز پنچشنبه جلسه IEP یکی دیگه از بچه هاست باید برای فردا یک چیزهایی رو اماده کنم و با منتورم چک کنم. essay برای پذیریش پاییز نصفش تموم شده. یک چیزی نوشتم که آه از نهادشون بلند میشه.. .بگذریم. برم لباس عوض کنم تا بعد.
به طرز نوشتنم نخندین خسته ام و وقت و حوصله ویرایش ندارم.
س
صبح رفتم MRI توی یک ساختمان بزرگ پزشکی که خیلی به مانزدیکه . تکنیسینه مرتب حالم رو چک میکرد آخه بعضی ها از اینکه توی فضای سربسته باشن میترسن .من مشکلی با اون تو بودن وحتی اون سر وصدای وحشتناک نداشتم ولی دستم توی اون موقعیت ثابت بشدت درد گرفته بود و دردکم کم داشت غیر قابل تحمل میشد.. اونجا که بودم چند لحظه ای یاد مردن افتادم و فکر کردم که موقعی که دارم میمیرم اصلا دوست ندارم تنها باشم . دوست دارم کسی که دوستم داره دستم رو گرفته باشه ، نمیدونم چه کمکی میکنه واقعا ولی تنهایی مردن خیلی غم انگیزه .سی دی ام آر آی رو آوردم خونه ولی چیزی ازش سر در نمیارم بیادمنتظر شم که نتیجه رو بفرستن .دیروز تا دیروقت کار میکردم و اون چیزی که باید مینوشتم تقریبا تموم شد. امروز حداقل دوتا کار خیلی مهم دارم که باید حتما انجام بشه. ازوقتی که درسهام شروع شده هیچ تعطیلاتی رو نتونستم با خیال راحت بگذرونم.
راستی به توصیه خواهرم گیاه آلو ئورا خریدم. یک برگ گنده تیغ داره مثل یک کاکتوس بزرگ ( درواقع احتمالا یکجور کاکتوسه). شیره اش رو زدم بصورتم، بجای ژل زدم به موهام و شربت هم باهاش درست کردم.. دیگه؟ دیگه اینکه امروز ایمیل ها توی تهران قعطه خواهرزاده ام بشدت عصبانی بود.
نظرات ()
