ی

خدا عمر بده این معلم ما رو که کلاس رو زودتر تعطیل میکنه. همه بچه ها (معلمها) توی مدرسه کار میکنن و همه خسته ان...خوشحالم، کلاس رو دوست دارم ، درس خوندن  بهم احساس زنده بودن میده  . خوبیش   اینه که استاد کمتر حرف میزنه وبیشتر بحث و فعالیتهای گروهی و پرزنتیشنه برای همین  زیاد خسته کننده نیست .توی کلاس جز من   همه آمریکایین.  معملهای مدرسه هم  همینطور. احساس قویی رو دارم که اشتباهی قاطی مرغابیها شده باشه.لبخند

داشتم میمردم از گرسنگی، جای شما خالی الان رفتم  مک دونالد ومقدری کلسترول وارد بدنم کردم،  سلامتی که همه چیز نیست ، هست؟  این تعطیلات وقت و بیوقت برنامه خوابم رو بهم زده و شبها زودتر از 12 نمیرم توی رختخواب. امشب میخوام سعی کنم قبل از 11 بخوابم. برای کلاس هفته دیگه کلی کار هست.کلی هم ترینینگ و چیزهای مخلتف برای مدرسه توی راهه.به یاری قرصها از استرس خبری نیست. شاید بیشتر مردم همینطورن. شاید حالت نرمالش کلا همینه که من الان هستم نمیدونم.

   + ترانه - ٥:۱٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠

ف

آخرین روز تعطیلاته ،  یک چیزیم هست ، عصبانیت ؟ کلافگی ؟ خستگی ؟ نمیدونم .شاید برای اینکه کارهام تموم نشده یا  شاید هم  دلم برای هاچ تنگ شده باشه..یا کلا آدم بزرگی که دور و برم باشه و بدونم هست. احساسات آدم  چقدر متضاده گاهی، یکی دوساعت پیش فکر میکردم چقدر خوبه که از اون همه بحث و بداخلاقی راحت شدم و هاچ اعصابم رو خرد نمیکنه  و حالا دلم براش تنگ شده ...فردا روز طولانییه تا ساعت 9-8:30 شب کلاس دارم. چون معلم جدیدم ،مثل همه سه شنبه ها با منتورم یک جلسه یک ساعته  هم دارم. توی پرسشنامه نوشته که بهترین ساپورتی که از منتور انتظار دارم چیه؟ دلم میخواست میتونستم بنویسم  که : "انتظار دارم که دست از سرم برداره و هر هفته اینهمه وقتم رو نگیره تا بتونم کارم رو بکنم." چه تعطیلات آرومی بود با هیچکدوم از دوستام تلفنی حرف نزدم، هیچ تلفنی هم از ایران نداشتم، کنار دریاچه هم نرفتم حتی تلویزیون هم زیاد ندیدم ، توی غار تنهایی خودم بودم این چند روزه....

 

   + ترانه - ۳:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠

 

اینجا کسی در مورد  Musci for Mindاستاد الهی چیزی شنیده؟

   + ترانه - ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠

ق

خونه و زندگیم رو دوست دارم.لبخند

خداروشکر می کنم برای سقفی که بالای سرمونه و خونه گرم و نرم و همه چیزهایی که دارم و همه کارهایی که میتونم بکنم.

   + ترانه - ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠

ا

 نزدیک 10 شبه. امروز از معدود شنبه هاییست که از صبح خونه بودم  و بیشتر وقتم رو پای تلویزون نگذروندم..متوجه شدم که یک روز چقدر طولانی میتونه باشه وقتی آدم تلویزیون نگاه نکنه و توی فروشگاهها نگرده و نخوابه. پشتم از نشستن پای کامپوتر درد گرفته و نصف یکی از کارهایی که برای سه شنبه باید انجام بدم تموم شده. درس خوندن هم مثل تخمه خوردن و تلویزیون دیدن وسیله خوبیه برای وقت گذرونی.

راستی من تازگیها از مرگ نمیترسم. چون فکر میکنم نیستی مطلق  باید چیزی  باشه مثل یک خواب طولانی یا بیهوشی یا شاید مستی نمیدونم. و اگر همه چیز با مرگ تموم نشه ،تجربه و زندگی جدید به احتمال زیاد از این یکی بهتره....یادم میاد زمانی بود که از مرگ میترسیدم از خوابیدن توی یک گور سرد و تاریک و حشرات ، از پوسیدن و تموم شدن. ولی الان فکر میکنم این خیلی قشنگه که بدن آدم به خاک برمیگرده و ازش گل و گیاه در میاد یا باد آدم رو اینور و اونور میبره نه؟

آدمهایی که دوست دارم توی ایران گیر کردن. آدمهای با ارزشی توی ایران گیر کردن. هنوز نمیفهمم که من واقعا چرا اینجا هستم؟ دلم میخواد برگردم؟ البته که نه. مثل ذره ای میمونم که  بدون اینکه خواسته باشم باد مساعدی من رو آورده باشه اینور آبها.

دلم میخواست خواهرم اینجا بود. نه اینکه مثل توریست ها اینور و اونور بگردن با عجله مثل دفعه پیش. دلم میخواست یکمی زندگی معمولی میکردیم با هم. تی وی میدیدم. حرف میزدیم. همه روز رو خونه میموندیم. میرفتیم ناخنهامون رو مانیکور میکردیم... زندگی معمولی و روزمره و وقت تلف کردن باهاشون، دلم برای این تنگ شده.

 

 

   + ترانه - ٦:۱٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠

ب

امروز زودتر بلند شدم که درس بخونم ، زودتر که میگم یعنی مثلا ساعت 9:30 . فکر کردم حالا که روز تعطیله و  حالم هم اینهمه خوبه ،   توی لیوان شیشه ای دسته داری که کلی بخاطر خریدنش همه جارو گشتم چایی بخورم. چایی توی لیوان بلور دسته دار شفاف و قشنگه. بعد یک بسته از این نونهای مکز یکی باز کردم و گذاشتم توی ماهیتابه تا آماده بشه. بعد از صبحونه فکر کردم توی خونه به این کثیفی که نمیشه درس خوند. دستشویی رو تمیز کردم ، روی میزها رو دستمال کشیدم، بعد فکر کردم که چطوره که لباسها رو بریزم توی ماشین، تا خودش شسته بشه و بعد من برم درس بخونم..لبایها رو ریختم توی ماشین،دیدم سطل آشغل پره و کف آشپزخونه باید جارو بشه...الان لباسها شسته شده باید بریزم توی خشک کن. دارم فکر میکنم دیگه برای اینکه آماده درس خوندن بشم چه کارهای دیگه ای لازمه انجام بدم؟ نوشتن اینجا هم یکیشون بود.

   + ترانه - ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠

ر

 

دیشب توی خواب من بودم و ماما ن بود و برادرم. مامان رفته بود و برادرم در حال رفتن بود. من از مامان پرسیدم که چرا تخت و وسائل دیگه اش رو با خودش نبرده، مامان گفت برای اینکه "م" (برادرم) ممکنه بخواد برگرده و ازشون استفاده کنه. توی خواب فکر کردم که اینها چه آدمهای بیفکری هستن ، فکر نمیکنن که وقتی برن من توی این خونه چقدر احساس تنهایی میکنم؟

 

دیگه ..؟خبر خاصی نیست،خوبم. ..امروز روز پیژامه بودو بچه و با پیژامه اومده بودن . بچه ها حیوانات پشمالوشون رو هم آورده بودن.

 

 دوشنبه هم به مناسبت تولد مارتین لوتر کینگ تعطیله ،فرصت خوبیه برای درس خوندن ،درس دارم خیلی زیاد...

 

از وقتی فهمیدم این کورس اروزن تره به خودم کمی اجازه ولخرجی میدم.

 

شبها که میام خونه خسته ام، امروز خرید هم کرده بودم و خیلی دلم میخواست یکی برام چایی درست کنه.گاهی آدم اونقدر خسته است که نمیتونه از جاش تکنون بخوره .حالااحساس مردهایی رو که خانمشون خانه داره یا زودتر میاد خونه میفهمم.

 

از وقتی که فکرم مشغول درس خوندن شده کمتر یاد هاچ میفتم و کمتر دلم برای گذشته تنگ میشه.

   + ترانه - ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠

ص

-بعضی از آدمها هستن که شاخکهای خیلی قوی دارن حالتهای مثبت و منفی آدمهای اطرافشون رو بشدت روشون اثر میگذاره..

-روی میزم یک تپه کاغذه از نتهای کلاس گرفته تا مدارک تحصیلی و ..

- سترویید زدم ولی دستم هنوز خوب نشده ، نسخه فیزوتراپی رو هم گم کردم.ناراحت

-اوضاع ایران همونقدر که بگوش ما میرسه بحرانیه واقعا؟ 

   + ترانه - ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠

م

از دانشگاه برمیگردم ،کارهای ثبت نامم از طریق پذیرش سریع یا غیر رسمی " انجام شد . برای اینکه بتونم ادامه بدم باید مراحل رسمی ثبت نام رو طی کنم و برای پاییز پذیرش بیگرم اینطور میتونم تابستون هم کورس بگیرم .تا اول مارچ فرصت دارم. به اون سختیها که فکر میکردم نیست. اولاکه تافل نمیخوان چون توی کانادا کالج رفتم بعد هم فرمهای توصیه نامه آنلاین هست و کافیه مشخصات اون طرف رو بدم. فقط میمونه نو شتن یک مقاله و ..همین.یک خوبیه دیگه اش اینکه که اگر فوق لیسانسم رو بگیرم جا های دیگه هم ازم جی آر ای نمیخوان و کابوس چی آر ای برای همیشه  تموم میشه.

 دوباره دانشچوی فوق لیسانس شدن احساس خوبی بهم میده، انگار کار ناتمومیه که دارم تمومش کنم. ولی بار اول کجا و الان کجا. توی کشور خودت ، زبان خودت رشته خودت، تازه سن و سال هم مهمه .بگذریم. . درست 16 سال پیش بود، پسرک دوسالش بود. چقدر  از اینکه قبول شده بودم  خوشحال بودم ،بعد از اون ازدواج غیر موفق خبر خوشی بود برای همه، .توی کلاس 4-5 نفر بیشتر نبودیم. باغ دانشگاه چقدر قشنگ بود. دومین سالی بود که برای رشته ما فوق لیسانس گذاشبته بودن و من جزو اولین نفراتی بودم که فوق لیسانس میگرفت کلی جای افتخار داشت. یادمه که بعضی  از امتحانات ترم دوم رو هم داده بودم که اون نامه بدستم رسید . بر اساس فرمان مع ظ م قرار شده بود که دانشگاهها پاکسازی اساسی بشه. همین. تموم شد،...به همین راحتی.خیلی عصبانی نشدم، حتی گریه هم نکردم . خصوصی کار میکردم و گرفتن فوق لیسانس تاثیر چندانی توی زندگیم نداشت. نمیدونستم که یک روزی میتونه اینهمه مهم باشه. جالبه که هنوز هم زیاد عصبانی نیستم.

 

   + ترانه - ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠

ب

آدم وقتی صبح زود  رفته بیرون و ساعت 8:30 برگشته خونه دلش میخواد کسی اونجا منتظرش باشه،  کسی با مهربونی بغلش کنه. وقتی از خستگی روی مبل جلوی تلویزیون ولو شده دوست داره کسی کنارش نشسته باشه. اینها انتظار زیادیه؟ نه. کار، خونه ، کار ، خونه و هی تکرار میشه، خب که چی؟ آدم ها هم مثل قطار نیاز دارن که هرچند وقت یکبار یکجایی توقف کنن یا مثل قایقی یک گوشه امن لنگر بندازن. اینکه انتظار زیادی نیست. من دنبال پیدا کردن کسی نیستم. از فکر دیت کردن یک مرد فرسنگها دورم.از "بازی" بیزار و دلزده ام و کسی رو میخوام که دنبال بازی نباشه.

 

اولین روز کلاس بود. استاد نه ایرنیه و نه افغانی، یک خانم امریکاییه که  فامیل شوهر ایرانیش رو داره. نمیدونم  هزینه هر کورس رو چطوری محاسبه میکنن ولی ظاهرا بستگی به تعداد شرکت کننده ها داره خوشبختانه از اونی که فکر میکردم کمتره. کلی کار دارم برای ثبت نام و فرصت خیلی خیلی کم.  به پسرک ایراد میگیرم که همه چیز رو میگذاره برای آخرین دقیقه، خودم هم دقیقا همین کار رو میکنم. این کورس جزو سخت تری کورسهاست . برای من اولین کورسه هست ولی برای بیشتر بچه های کلاس جزو آخرین کورسهاشونه.  چون دیر شروع کردم برنامه هام قاطی پای شده. نگرانی زیاد مثل درد زیاد آدم رو دچار بی حسی میکنه. اونقدر کار هست که نمیدونم باید نگران چی باشم و به کدومیک از deadlineها فکر کنم.

 

 

   + ترانه - ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠

اولین برف

اولین برف زمستونی به زمین نشست. بچه ها کلی هیجان زده شده بودن و دیگه حواسشون به درس نبود .روی ماشین هم اونقدر برف نشسته بود که مجبور شدم موقع برگشتن اول شیشه ها رو با برس   پاک کنم. training  داشتیم ،ساعت 5:30 اومدم بیرون وتوی ترافیک وحشتناک گیر کردم. اما برخلاف یکی دوماه پیش اصلا عصبانی و کلافه نشدم  و توی دلم غر نزدم که این چه زندگییه و چرا باید تااین موقع بمونم . بجاش  وسط راه  برای خودم کیک و قهوه  هم گرفتم و با آرامش رادیو گوش دادم.  7رسیدم خونه .

 

فردا ساعت 4:30 تا 9 شب کلاس دارم.از امازون کتابهامو سفارش دادم .  کشف کردم که اگر با ایمیل مدرسه که اخرش edu داره کتاب سفارش بدم دو روزه کتابهارو میفرستن و هزینه حمل هم نداره..راستی از اسم استادمون فهمیدم که ایرانیه، شاید هم افغانی باشه نمیدونم. دیگه؟یک نفر گفت که اگر از طریف ایالت اقدام کنم ممکنه بخشی از هزینه تحصیلم پرداخت بشه، امیدوارم اینطوری باشه ،منتفرم از اینکه برم زیر بار وام.پرداخت وام تحصیلی کاناداییم هنوز تموم نشده.

 

دیگه عادت کردم که چند تا کار همزمان انجام بدم،کمتر دچار استرس میشم.

برفها دارن آب میشن بعیده که فردا تعطیل باشه.

   + ترانه - ٤:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠

س

این احساس از کجا میاد.انگار که بچه کوچولویی دارم که گرسنه مونده و من مسئولشم. من نگرانشم. یکجور احساس تقصیر که ازش خوب مواظبت نکردم. مثل همه خوابهای قدیمیم. احساس اینکه اون ضعیف و رنجوره معصومه و نیاز به نگهداری داره. اومدم خونه دیر بود پسرک نهار نخورده بود، خودم هم نخورده بودم . صبح  فروشگاه تابلو و بعد دور دریاچه ، تا ساعت 4 فقط 2 تا موز خورده بودم. احساسم مثل موقعی بود که  پسرک نوزاد بود و دکتر گفته بود اونقدر که باید وزن اضافه نکرده و احتمالا شیرم کافی نیست. همون احساس رو داشتم. مسخره است .پسرک بزرگه میتونه از خودش مواظبت کنه. این احساس از کجا میاد. کسی درون من گرسنه ست؟ نوزاد کوچولوی فراموش شده ای که نیاز به بغل شدن و نوازش داره؟  ....میل به نوازش کردن و مواظبت کردن و نیاز به حمایت شدن  و نوازش شدن. این دوتا احساس منشا مشرکی دارن؟  چیزی هست که من نمیدونم یا اونقدر کوچک بودم  که یادم نمونده؟ ولی آیا فهمدینش  کمکی می کنه؟ کاش دستهام میتونستن تا عمق وجودم نفوذ کنن و اونو بغل کنن.  اگر اون نوزاد تشنه نوازش و محبته و من دنبال کسی که این محبت رو نثارش کنم؟ یک سگ، یک بچه ،پسرک،حتی یک عروسک پشمالو...پس  چرا ما به هم نمیرسیم؟

آخر هفته خوبی بود .جمعه صبح که training که خیلی خوب پیش رفت و بعد با ف قهوه خوردم بعد خرید میوه و .. بعد خونه. تا نصف شب با پسرک تی وی میدیدم و همه چیز خوب بود. شنبه هم صبح  مال و "آ" رو دیدم م لباسهای خوشگل خریدم به قسمت خیلی خوب و نهار خوردم و خیلی بهم خوش گذشت. امروز صبح  هم که فروشگاه نقاشی و بعد هم دریاچه...این احساس از وقتی اومدم خونه شروع شد. این احساس لعنتی که نمیدونم چیه  و کاش میدونستم. چطوری اون بچه گم شده رو میشه در آغوش کشید. چطو رمیشه؟

هرچی از یکشنبه عصر که میگذره بهتر میشم.چرا اینقدر یک نوزاد میخوام تا ازش مواظبت کنم؟ و درعین حال چرا دلم میخواد یک نوزاد بشم و کسی ازم مواظب کنه ؟از نوزاد درون خودم چطوری باید مواظبت کنم؟ مثلا چکار کنم؟ گیج کننده ست و من از این احساس درموندگی یکشنبه غروبها بیزارم.

راستی اولین کردیت کارتهای غیر مشترک ( غیر مشترک با هاچ )آمریکاییم رو بالاخره گرفتم. احساس خوبیه.

   + ترانه - ٤:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠

ش

دیشب یک خواب عجیب دیدم .توی خواب خواهرم "ز" کوچولو شده بود، نه اینکه بچه ولی کوچک شده بود و در هم فرو رفته .لب ور چیده بود،بغض کرده بود، احساس غربت میکرد، من بطرفش رفتم  با مهربونی بغلش کردم نوازشش کردم ، توی خواب بهش احساس محبت میکردم .این اتفاقی نیست که توی بیداری بیفته یعنی از ته دل نیست، بین من و "ز" یک دیوار نامرئیه که نمیگذر از یک حدی نزدیکتر بشیم . خب شما نمیدونین، ازکجا بدونین؟ از وقتی که یادمه  "ز" برای من مظهر همه چیزهایی بود که نمیخواستم باشم . همه عمر بدون اینکه بدونم بطور افراطی سعی کرده بودم شبیه  اون نباشم. چرا؟ خب، برای اینکه "ز" متظاهر بود ، نمایشی بود،دروغ زیاد میگفت، اغراق میکرد وحشتناک، برای اینکه "ز" manipulative  بود( یعنی سلطه گر وکنترل کننده ولی من انگلیسیش رو بیشتر دوست دارم.) "ز" آدم متظاهرو خود شیفته  بود،  خودخواه بود. به اندازه موهای سرش دوست و آشنا داشت اما آدمها بشتر براش ابزار رسیدن به چیزهایی بودن که میخواست. .

  شاید "ز"واقعا به اون بدیهایی که من  ترسیم کردم نیست . "ز" هم مثل همه آدمهای دیگه تغییر کرده و، بهتر شده ولی "ز" که من در ذهنم دارم همینه..

خب برگردم به خوابم ،..بغل کردن "ز" یعنی در آغوش کشیدن بخشهایی از خودم که  طرد کردم، یعنی آشتی کردن با مهارتهای طرد شده که  برای تطابق با دنیای بیرونی  لازمند . بعضی ها بهشون میگن sub-personalities. با طرد کردن ز در ذهنم در واقع این "زیر شخصیتها "رو هم طرد کردم .. ولی این خصوصیات برای تطابق لازمند البته تا جایی که بطور خود آگاه مورد استفاده قرار بگیرن و آدم باهاشون هویت سازی نکنه .ماسک زدن و تظاهر کردن لازمه ،درخشیدن و نمایش دادن هم همینطور، توانایی کنترل کردن و قوی بودن هم همینطور. این خصوصیات همونقدر که گاهی نفرت آور بنظر میان میتونن نجاتبخش و قشنگ باشن.همه "زیر شخصیتها " و جودشون لازمه اگر باهاشون هویت سازی نکنیم و آگاهانه استفاده بشن.

فردا که خوابم رو برای "پ" تعریف کنم کلی هیجان زده میشه. "پ" عاشق شنیدن خوابهای اینطوریه. همه دوستاش خوابهاشون رو براش تعریف می کنن و اون مینویسشون.

هوا آفتابیه، از اینکه امروز زنده هستم خوشحالم.

   + ترانه - ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠

ذ

 دیشب از پا درد خوب نخوابیدم. بعد از یک عالمه وقت 14 مایل دوچرخه سواری کردم( دوچرخه ثابت البته). اما در کل روز خوبی بود، خوشحالم که برگشتم مدرسه .موهام هم امروز خیلی خوشگل شده بود.

ایوان موقع kiss and ride"کرگ" رو دیونه کرده.  جسیکا ازم خواست که اونجا باشم و یک فکری براش بکنم. کیس اند راید رو هم به چک لیستش اضافه کردم. یک برنامه رفتاری گاهی آسون بنظر میان ولی موقع اجراش آدم با کلی پیچیدگیهای عملی مواجه میشه  و  حل  این مسائل باعث میشن که کلی چیزهای جدید یاد بگیره .مثلا توکن سیستم و قرارداهای رفتاری و .... ایوان 5 ساله که من عاشقشم و همه رو دیونه کرده بسیار دقیق و باهوشه ، حریم شخصیش براش بسیار مهمه ، از اینکه احساس کنه چیزی داره بهش تحمیل میشه متنفره ، مو رو از ماست میکشه و توی همه چیز دنبال نظم و منطق میگرده. برای همچین بچه ای یک برنامه آبکی اصلا کمکی نمیکنه . قاطیعت لازمه و نظم و ثبات و منطق و  مهمتر از همه عشق ، بچه ها دوست داشتن واقعی   رو بهتر از هرکس دیگه ای احساس میکنن ..

فردا مدرسه نمیرم training هست یکجای دیگه. وقتی اسیستانت بودم فکر میکردم هر کاری راحت تر از کار کردن به بچه هاست الان میدونم که برعکسه.

   + ترانه - ٢:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠

ل

هوا بشدت سرد بود. صبح اینترنت رو چک کردم به امید اینکه بگه بعلت سرمای زیاد مدرسه ها تعطیل باشه و برگردم زیر لحاف گرم و نرمم اما نبود..دوتا لحاف میاندازم روم نرم و گرم ،  تنهام اما هنوز خوبه. دیشب عروسک پشمالموم رو بغل کردم سعی کردم فرض کنم که یک سگ کوچولوه صبح هم قبل از بیرون رفتن از خونه بوسیدمش و ازش خداحافظی کردم ، درست مثل پاپی.

برای اولین بار توی این دو سه ماهه احساس آرامش میکنم. بالاخره به " نیکی" زنگ زدم و  توضیح دادم که شرایط روحیم برای درس خوندن مناسب نبوده و .. خلاصه قرار شد کلاسی رو که هفته دیگه شروع میشه بگیرم و بعد برم دنبال کارهای ثبت نام و..خیلی لطف کرد بهم . خیلی دیره ولی خوبیش اینه که بالاخره شروع میکنم. کلاسهایک برنامه مشترک هست بین دانشگاه و منطقه آموزشی ما  . هر کلاس 3 کردیت هست ، هفته ای یک روز از ساعت 4 تا 8 شب برگزار میشه. وقتی که لایسنس معلمیم رو بگیرم تا فوق لیسانس فقط دو تا کورس فاصله دارم. خوبی دیگه این برنامه مشترک اینه که  از معلمها جی آر ای نمیخوان. قبلا دپارتمان آموزش همه مخارج تحصیل رو میداده الان دوساله که دیگه کمکی نمیکنن و همه اش رو خودم باید پرداخت کنم. لایسنسن من مشروطه یعنی اگر تا 3 سال مدرکم رو نگیرم کارم رو از دست میدم، از این سه سال الان 4 ماهش گذشته. میبینین که چقدر اوضاعم خطرناکه؟ خب همین فعلا. برم پایین ورزش.

پسرک فکرش درگیر انتخابات آمریکاست فکر کنم اگر اون نبود من اسم کاندیداها رو هم نمیدونستم بسکه اخبار گوش نمیدم.

 

   + ترانه - ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠

ژ

 اگر هزار روز هم تعطیل باشم باز همه کارهام رو میگذارم برای روز آخر و بقیه 999 روز رو با فکر کارهای نکرده خراب میکنم. .. تعطیلات کسالت آوری بود وحال من رو بد کرد. جز یک روزش که دوستام برای تولدم اومدن و خوشحال بودم بقیه اش به خرید و خواب و تی وی گذشت .همه هم  جا با خانواده هاشون بودن ، هرچقدر هم به خودم میگفتم که تنهایی هم میشه خوش گذروند زیاد موثر نبود. . خانواده من فقط پسرکه که اونهم اومد و نیومد داره .وباره رفتم از ستارباکس قهوه و همون نوع کیک رو گرفتم و  روی مبلهای محبوبم وسط مال نشستم ، حتی چند بار جام رو عوض کردم ولی از اون احساس فوق العاده  دفعه  قبل خبری نشد.  دیروز دور دریاچه هم یکجورایی احساس غربت میکردم ،شلوغ بود ولی بیشتر گروهی اومده بودن. . دیشب  فکر میکردم اگر 2 میلیون دلار  داشتم چقدر خوشبخت میشم و با دقت براش برنامه ریزی کردم . ولی برای برنده شدن اقلا آدم باید حداقل بلیط لاتاریی چیزی خرید همینطوری الکی که نمیشه .اینهمه آدم میلیادر توی دنیاست . بابا فقط دو میلیون ،زیادتر که نمیخوام، قانعم.

 

   + ترانه - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠

غ

میخواستم امروز صبح زودتر بیدار بشم که هم بکارهام برسم و هم بتونم شب زود بخوابم و آماده بشم برای اولین روز کار.. ساعت 7:30 بیدار شدم، خوابم کافی بود اما فکر کردم که اشکالی نداره اگر یکمی بشتر بخوابم مثلا تا ساعت 9. قرصم رو خوردم و دوباره خوابیدم. هر نیم ساعت نگاهی به ساعت می انداختم تا ساعت 11 که یادم اومد قرار بوده با خواهرم آنلاین حرف بزنم. نیمتونیستم بیشتر از این منتظرشون بگذارم حسابی نگران میشدند...

فکر کردم خوابیدن چقدر خوبه. فکر کردم همیشه خوابیدن حتی از این هم بهتره. یک خواب طولانی و بدون بیداری.بدون دردسرهای زندگی روزمره بدون نگرانیها...یادم اومد بعضی روزها اونقدر زندگی رو دوست داشتم که فکر تموم شدنش نگرانم میکرد. احساسات آدم چقدر میتونه فرق کنه. استرس ندارم ، حتی دلم نگرفته ولی حوصله اش رو ندارم فقط همین.

   + ترانه - ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

ک

با کلافگی از خواب بیدار شدم، مثل همه  چند شب گذشته که تا صبح میخوابم اما عصبی و کلافه ام . بخش مهمیش مربوط به پسرکه.کی میگه با جدایی همه چیز تموم میشه و آدم میتونه یک نفس راحت بکشه ؟نه تموم نمیشه. مخصوصا وقتی با یک پسر 18 ساله که گاهی بطرز وحشتناکی غیر منطقی و شبیه پدرش میشه زندگی میکنی.

"آ" زنگ زد و تولدم رو تبریک گفت عصری با "ف" میان پیشم. میخوام براشون کتلت درست کنم. کیک هم میپزم.خونه روهم باید کمی تمیز کنم.

با "ن" حرف زدم ،پیشنها کرد جمعه باهاشون برم کنسرت اندی...ظاهرا تنها برنامه ایرانی هست که امسال این طرفها بر گزار میشه. میرم یا نمیرم؟ نمیدونم .توی این لحظه دلم نمیخواد جایی برم  با اینکه میدونم اگر برم بهم خوش میگذره واز  این خمودگی و کسالت در میام.

 

   + ترانه - ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠

ت

یک اتفاق بامزه، برای اولین اصلا یادم نبود که امروز تولدمه. داشتم وبلاگ کسی رو میخوندم که میگفت  تولدشه که  یکدفعه یادم اومدامروز 28 دسامبره . و بعدش پیغمهای تلفنی از طرف خواهرهام که هیچوقت تولد من رو یادشون نمیره حتی اگر خودم یادم بره.. پارسال این موقع دوستام منو بردن سینما و بعدش رفتیم کافی شاب اگر اشبتاه نکنم. هاچ برام یک گردنبد و یک کرم زیر چشم کلینیک خرید. بعدهم  همه تعطیلات رو رفتیم فلوریدا . همه جاده ها پر از برف بود. بعضی ماشینها توی برف گیر کرده بودن.اونجا که رسیدیم هم هوا  خنک بود نمیشد رفت توی آب. رفتیم یک جایی که ساحلش پر از  حیوانات دریایی عجیب و غریب بود کلی صدف جمع کردیم . هرکس از جلوی در اتاق رد میشد پاپی پارس میکرد، تا صبح نمیگذاشت بخوابیم. توی هیچکدوم از عکسهایی که انداختیم خوشحال نیستم.

عصری میرم برای خودم گل میخرم. دیگه چی؟آهان یک گیفت کارت 25 دلاری مارشال هم دارم راستی.لبخند 

زندگی هنوز هم رسم خوشایندیه حتی اگر آدم تولدش رو تنهایی جشن بگیره.

   + ترانه - ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠

چ

 دیشب باز یک عالمه خواب دیدم که هیچکدوم بد نبود ولی صبح خسته بودم.دیشب  به دوستم ف زنگ زدم و اعلام حضور کردم.

دارم میمیرم برای داشتن یک  بچه سگ کوچولو که بغلش کنم و صورتم رو لیس بزنه. بوی تنش ،چشماش، نرمی و گرمی بدنش...اونقدر دلم برای پاپی تنگ شده که اندازه نداره.

خونه بوی خورشت کرفس گرفته.بیرون بارون میاد.دلم یک آپارتمان بلند میخواد که بالکن داشته باشه با منظره خوشگل.که بشینم و بارون رو تماشا کنم.

استراحت بسه، دیگه نوبت کاره. اول از همه ثبت نام  برای دانشگاه.کاش بتونم قبل گرفتن پذیریش چند کورس  کورس بگیرم . کلاسها بعد از تعطیلات شروع میشن ، ولی به هر حا ل سعیم رو میکنم.بطرز وحشتناکی دیر شده.

پسرک خوش اخلاق و مهربونه، کاش مثل قدیم باهام  حرف میزد( منظورم حرف واقعیه). آدمی که اینهمه خوب فکر میکنه و اینهمه منطقیه چطور میتونه بعضی وقتها تا این حد غیر منطقی باشه؟ نمیفهمم. زندگی عاطفی من محدود شده به پسرک و  برای اینکه زندگیم رو پر کنم عملا کاری نمیکنم، این زیاد خوب نیست نه برای  اون .

 

 

 

   + ترانه - ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠

d

از خرید برمیگردم.مسیر outlet وحشتناک شلوغ بود و حدود 20 دقیقه فقط دنبال پارکینگ میگشتم ولی در عوض خرید خوبی کردم وبرای خرید هر چیزی  مستقیم رفتم مغازه هایی که از قبل میدونستم و اصلا وقت تلف نکردم و خسته نشدم. یک بوت قهوه ای خریدم یک چکمه بلند مشکی، یک کیف خوشگل ، یک ژاکت بنفش و یک ژاکت خاکی مدل دست باف و سر راه هم یک بستنی چوبی خوشمزه ،  دقیقا چیزهایی که میخواستم.لبخند

   + ترانه - ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠

ث

25 دسامبر و سومین روز تعطیلاته. دیروز و پریروز اونقدر بیحوصله بودم که نه حال خوندن داشتم و نه حال نوشتن و هیچ کار دیگه ای. همه وقت خواب و بیدار دراز کشیده بودم جلوی تی وی صداش مثل پتکی بود که توی سرم میخورد اما کار دیگه این نمیتونستم بکنم. رابطه با پسرک تیره  بود. نه کسی زنگ زدم و نه هدیه ای گرفتم .همه فکر میکردم که رفتیم کانادا. د رختی هم در کار نبود. تنها هدیه هایی که  گرفتم همون هدیه  بچه ها بود. امروز صبح فکر کردم که دیگه بسه و باید برگردم به زندگی و هیچ چیز بهتر از کار کردن نیست. خونه روتمیز کردم . شکم یک مرغ رو پر کردم و گذاشتمش توی فر. لباس شستم، گردنبدها و کارت تبریکهام رو مرتب کردم، عکس قاب عکس توی اتاقم رو عوض کردم ، پای شلوارم رو تو گذاشتم و...کلی از کارهای کوچولوی دیگه ای که  همیشه میخواستم بکنم و وقت نمیشد. بعد با پسرک بحثم شد  و کشف کردم چرا ازم عصبانیه . اون انتظار داره که قوی باشم و از موضع قدرت برخورد کنم . ازم انتظار داره که از بخشش و از بزرگواری و خوب بودن دست بردارم و  عصبانیتنم رو بهش نشون دادم یک دفعه یک چیزی عوض شد... پسرک متواضع و و مهربون شد.

عصری چایی ایرانی (چای سیاه ، ) درست کردم.این خیلی کم پیش میاد که من برای خودم چیزی غیر از چای سبز درست کنم .  ولی فکر کردم یک چیزی باید فرق کنه امروز. بعد برانی (با ضمه روی ب ) درست کردم. تخمه هم گذاشتم روی میز.دیگه؟ شاید فردا به بعضی ها زنگ بزنم و حضورم رو اعلام کنم. شاید فردا  برای خرید برم outlet.  امروز روز خوبی بود. حالم خوبه و خوشحالم.

 

 

   + ترانه - ٤:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠

ر

-صبح رفتم دکتر. دکتر گفت قرص ضد افسردگی رو از این به بعد صبحها بخورم کم کم اون نصفه خواب آور رو هم حذف کنم.وز نم هم شده 127.

-یکی از بچه های مکزیکی که اصلا وضع مالی که خانواده اش وضع خوبی نداره برای همه معلمها گیفت کارت 25 دلاری آورده.ناراحت 

-یکی دیگه از بچه ها که خانواده اش انگلیسی بلد نیستند برای یکی از معملها که یک خانم مثلا 50 ساله هست یک عطر و کرم آورده که روش نوشته very sexy"لبخند

-ایوان میگه موهای جدید من رو دوست نداره برای اینکه دیگه شبیه خانم میم نیستم.

-هیچ چیز قشنگ تر از هدیه دادن و خوشحال کردن دیگران نیست مخصوصا بچه ها.

-سفر کانادا کنسل شد. با کلی خسارت مالی ناشی از کنسل کردن بیلط.

 

   + ترانه - ۳:۳٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ دی ۱۳٩٠

ق

موهامو کوتاه کردم . برای اولین بار گذاشتم که آرایشگرم خودش تصمیم بگیره و گفتم هر جور دلت میخواد بزن . موهام از همیشه که کلی وسواس بخرج میدادم بهتر شده .لبخند

   + ترانه - ٥:٤۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠