تصادف

توی  ترافیک گیر کردم ، ماشینها میلیمتری جلو میرن. دارم توی  چی پی اس دنبال یک آدرس میگردم و در عین حال پام هم وری گازه و یواش یواش جلو میرم که یکهویی ترق میخورم به ماشین جلویی.. اه . همه چیز یک طرف وقت تلف شدنش یک طرف. پیاده میشم ، خوشبختانه ماشین جلویی چیزیش نشده. به ماشین خودم حتی نگاه نمیکنم. راننده  جلویی پیاده هم نمیشه. . میرم جلو معذرت میخوا و میگم که داشتم با جی پی اسم بازی میکردم . قاه قاه میخنده. میگم پیاده نمیشین ماشینتون رو چک  کنین؟  میگه نه ماشین من قویه. اصرار میکنم ،بالاخر پیاده  میشه. نگاهی میندازه و میکه که همه چیز او کی هست. باز هم ازش معذرت میخوام میخنده و روزه خوبی رو بارم آرزو میکنه...

توی ذهنم چندبار همه چیز رو مرور میکنم و فکر کردم این اتفاق اگر توی کشور من افتاده بود حداقلش بد اخلاقی و متلک بود. نه بخاطر اینکه مردم اینجا آدم ترن، برای اینکه مردم کشور من خسته ان ،عصبی و داغونن و یاد گرفتن که از حقشون با چنگ و دندون دفاع کنن.

   + ترانه - ٤:۳۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠

طبیعتا نه همه ایرانیها ، فقط بعضیهاشون

یکی از تفاوتهایی که ما با غریبها داریم ،مساله آبروداریه. ما چرا آبرو داری میکنیم ؟ بخاطر هویت مشترک قبیله ای.  اعبتار ما وابسته هست به ارزش و اعتبار وابستگان و نزدیک و  هفت پشت اونطرف ترمون.  وقتی تازه به یک ایرانی معرفی میشین  بجای اینکه از علائق وسرگرمی هاش بگه ، بهتون یک سری اطلاعات میده در مورد پیشنیه  شغلی و تحصیلی نه تنها خودش حتی کس و کارش، تا اونجایی که توی دلتون ممکنه بگین آخه اینها به من چه ، به چه درد من میخوره اینها؟   توی یک قبیله ارزش واعتبار تک تک افراد روی هم جمع میشه و هویت جمعی میسازه . یک  آشنای جدید ایرانی معمولا  اونقدر میگرده تا رشته های مشترک پیدا کنه، تا یکجورایی  با هم آشنا در بیاین ،بعد ذوق زده میشه ، آخه آشنایی یعنی امنیت یعنی هم قبیلگی. در مورد نکات منفی بهمون دلیل معمولا  سکوت برقرار میشه  یا و اگر مطرح بشن  همراه با احساس شرمندگی و خجالته انگار که ماهم بنوعی سهیم هستیم و اعتبارمون در معرض خطر قرار گرفته.

برای این غربیها اینطور نیست. وقتی با کسی آشنا میشین معمولا همون اول  شجره نامه اشون رو روی میز پهن نمیکنن ، خودشون میان جلو ، یک نفره . از طرف دیگه دنبال آبروداری نیستن..اون اوایل برام جالب و عجیب بود وقتی میدیدم که اینها موقع مطرح کردن نکات منفی بستگانشون اینهمه  ریلکس و راحتن، خودش رو سهیم و مسئول نمیدون  مثل ما.مثلا خیلی راحت ممکنه بشونی  که" آره برادرم گوسفند سیاه فامیله و از نوجونی مثلا دردسر درست میکرد و الان هم زندانه". یا فلانی بگه که آره مثلا پدرم معموله و  وضع مالیش خیلی خرابه یا اینکه مادرم کلا آدم خسیسیه و ...چرا؟ برای همون مساله فردگرایی.برای قبیله ای فکر نکردن.

کدومش بهتره و کدومش بدتره و اصولا بهتر چیه و بدتر  چیه نمیدونم ، اما مسلما من با دومی خیلی راحت ترم.....

 

   + ترانه - ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠

بیماری

امروز روز دومه که من و پسرک هر دو مریضیم و موندیم خونه. از شما چه پنهان دیروز خیلی هم خوش گذشت. به یاد روزگاری که سر کار نمیرفتم جلوی تی وی لم دادم و چای خوشمزه و خوش عطرم  رو با خرما نوش  جان کردم وبعد از ماهها "روزهای زندگی" تماشا کردم. بعد هم بجای استراحت افتادم بجون کابینهای نامرتب و گنجه لباسها و کفشهام و یک سر و سامان حسابی به همه چیز دادم... نظم  از اون چیزهاییه که حال من رو خیلی خوب میکنه مخصوصا وقتی که بعد از مرتب کردن لباسها یک ساک بزرگ لباسهای اضافه جمع بشه که باید بدم بره بیرون. دور ریختن اشیائ  اضافه هم همینطو.ربا لذت فراوان میبرم بطری ها یا جعبه های خالی رو میریزم دور. احتمالا این یکجور انتقام گیری یا تلافیه. آخه مامان همیشه توی انبارش همه  چیز داشت. بطریها وقوطیهای خالی...آذوقه اقلا برای ۶ ماه...

دیگه؟ دیگه اینکه میدونستم حالش خوب میشه درحالیکه همه میگفتن دیگه کارش تمومه و امکان نداره به زندگی برگرده...اما من هنوزامیدوار بودم و میگفتم نه " باید " حالش خوب بشه  ازکی حرف میزنم؟ ...لپ تاپم رو میگم. دو روز پیش قهوه ریخت روش . من توی کافی شاپ نشسته بودم طبق معمول. نمیدونیستم چی کار کنم. شروع کردم با دستمال خشک کردن کلیدهاش. بعد هم اومدم خونه و با سشوار خشکش کردم. روشنش که میکردم یک بوق وحشتناک میزد. کلیدهاش هم هیچکدوم کار نمیکرد تا همین یک ساعت پیش که دوباره امتحانش کردم ودیدم برگشته به زندگی.لبخند

  اگر مایعات ریخت روی لپ تاپتون. بلافاصله  خاموشش کنید و باطریش رو هم در بیارین. بعد به ملایمت تکونش بدین تا مایعات خارج بشه ، بعد با سشوارخنک خشکش کنید. و مهمتر اینکه به هیچوقت تا ٢ روز حتی برای امتحان کردن روشنش نکنین.  همین.

 

   + ترانه - ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠

شکسته ام

من شکسته ام، شکسته...یعنی روزی یک نفر پیدا میشود که بتواند خرده هایم را بهم بچسباند؟

   + ترانه - ٧:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠

یادش

من خیلی دلم میخواهد یک آدم معمولی شوی اما نمیشود. من گاهی فکر میکنم اگر  میتوانستم تورا خیلی محکم تکان دهم ممکن بود که  بیدارشوی. بعد یاد همه سعی کردنها و نشدنها یم میفتم و  یادش غمی به سنگینی همه دنیا روی دلم مینشاند..

   + ترانه - ٧:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠

آفتاب میشود

از بین ابرهای تیره غم دوباره عبور کرده ام، دوباره آرام و شاد و امیدوارم. بین این غریبه ها نشستن  و قهوه خوردن و درس خواندن و گاهگاهی دست را زیر چانه زدن و لابلای بوی قهوه و رویاها غوطه ور شدن بسیار خلسه آورست.

چرا هرچه آدمها با فرهنگ تر میشوند آرام تر صحبت میکنند؟ واقعا چرا؟ برای دور شدن از آن خانم و آقا دوبار ناچار شدم مبل عوض کنم.خانمه یک ریز و تند تند و بدتر از همه با زبانی که نمیفهمیدم حرف میزد،بدون انکه فرصت حرف زدن به مرد مخاطبش بدهد.(شاید نسبتی دور با هاچ داشته باشد.)

یک خانواده بزرگ  آمریکای لاتین مثلا ٨ نفری، بچه نوپایشان را ول کرده اند تا میان مردم جولان دهد، و قتی کاملا از دسترسشان خارج میشود شروع میکنند همه با هم  صدا یش کردن،عصبانیم نمیکند، سرگرم کنند ه است . فقط فکر میکنم که هیچوقت چنین چیزی را در یک خانواده آمریکایی ندیده ام .

پسرک میگوید بچه های کوچک خانواده هیچوقت بزرگ نمیشوند. احتمالا منظورش منم و شاید هم ، من و هاچ( خودش  را که تک فرزند است احتمالا فرزند کوچک حساب نمیکند.)

 صبح هاچ دارد آماده میشود که برود پشتش به من است نمیبیند، آرام تلنگر میزنم به پشتش، "بیا حرف بزنیم" هرچند که برایت مهم نبود از چی ناراحتم ، ولی خب میتونی معذرت بخوای" میگه:"معذرت میخواهد".بز.رگ میشوم

به کارلوس میگویم میخواهی پرواز کنی؟ بعد دستش را میگیرم و توی هوا میچرخانم قهه خنده اش زمین بازی را پر میکند، انگار که خودم هم دارم مثل او پرواز میکنم. تاب بازی میکند، روی تاب کناریش می نشینم" بیا ببینیم کداممان به آسمان میرسیم" شاد و زنده است. دوستش دارم.

   + ترانه - ٤:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٠

وقتی خوب نیستیم

نمیدونم دقیقا از کی شروع شد. دیشب خیلی خوب بودم. صبح کلی راه رفتم و دویدم .خب هوا کمی گرفته و بارونی بود ولی دلیل نیمشه که. شاید صبح  از توی راه کمی دلم گرفته بود . چیزهایی هست  که آدم رو اروم آروم مثل باتلاقی توی خودش میکشه، چیزهایی از گذشته. در موردش  میشه فکر کرد ، در موردش میشه  حدس زد، اینکه دقیقا از چه لحظه ای شروع شد واحتمالا چرا....  با احساس تحریک پذیری شروع شد بعد حس کردم که  عصبی و  خسته ام و حوصله گذروندن روز رو ندارم ، میخواستم زودتر تموم شه.احساس میکردم که   خوب نیستم،که کافی نیستم .خودم رو دوست نداشتم .  از دیروز تا امروز چی فرق  کرده ؟

   + ترانه - ۳:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠

پسرک دانشجو میشود

- توی کافی شاپ نشسته ام. سفلونم که توی آب غرق شده توی یک قوطی برنج دوران نقاهت رو میگذرونه و پیشم نیست پسرک با خوشحالی خودش رو بهم میرسونه:  "مامان قبول شدم" پذیرشش از تنهای دانشگاهی که براش اپلای کرده اومده.بعد هم با خوشحالی میگه که دیگه از این به بعد مهم نیست که درس بخونه یا نه فقط باید درسها رو پاس کنه.

-من یک تغییر اساسی کردم . قبلا  خونه موندن و تنهایی رو دوست  داشتم ،   کلی هم لذت میبردم برای همین  اونهمه مدت بی کاری رو  راحت تحمل کردم.  ولی الان مدتیه که وقتی میرسم خونه با عجله غذا درست میکنم و میام اینجا ( کافی شاپ) برای درس خوندن.دوست دارم دور و برم شلوغ باشه از آدمهایی که  کاری به آدم ندارن و تنهاییش رو بهم نمیزنن . شاید علتش اینه که از صبح تا عصر بین آدمها هستم و به این وضعیت عادت کردم نمیدونم. انگار که خونه فقط جای خوابیدنه و شاید هم کمی تلویزیون تماشا کردن.

-خب من امروز ١٠ دقیقه دویدم. میخوام از راه رفتن کم کنم و دویدن رو زیاد کنم. هدف کوتاه مدتم ١۵ دقییقه هست فعلا.

دیگه؟فعلا همین. خوب آروم و امیدوارم.

پ ن. آهان راستی امروز  زدم به یک کامیون. چیزی نشد زیاد کمی بدنه ماشین خراشیده شد. تقصیر من بود. خنده دار اینکه با خوش باوری(؟) فکر میکردم ماشین من ممکنه به اون کامیون غول پیکر آسیبی رسونده باشه با سر به راننده اشاره کردم که همه چیز مرتبه اونهم دست تکون داد که آره بابا برو. اومدم خونه واقعا دلم میخواست از ماشینم معذرت بخوام. طفلک حالا دیگه واقعا باید بره بادی شاپ. حموم هم که خیلی وقته نبردمش چه صاحب بدی هستم من.

   + ترانه - ٤:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠

توضیح اضافه در مورد..

پذیرش مساله  جدیدی نیست . ولی مثل خیلی  مفاهیم دیگه، بین قبول کردن و احساس کردن ، فاصله زیادیه.

یکی از بچه های  اتیستیکی که باهاشون کار میکنم   گاهی بشدت self -stimulatory behavior دارد.  مثل تکان دادن دستها یا صداسازی و ... بطور ساده اگر بخوام بگم، به این رفتارها نیاز داره تا بتونه خودش رو با شرایط بیرونی تطابق بده. وقتی که  هیجان زده ست و استرس  داره این رفتارها زیادتر میشن.مثلا دقیقا وقتی که ازش میخوان آروم باشه . این یکی از خصوصیات ایتسم هست ویک روش تطابقی. و تا وقتی که به خودش و دیگران آسیبی نمیرسونه لازم نیست به صورت یک اختلال رفتاری هدف تغییر قرار بگیره.. من اون رو به همون صورتیکه بود پذیرفته بودم وبرای کم کردن رفتارها فقط از تشویق استفاده میکردم و ارتباط  خیلی خوبی با اون داشتم و کلا با من خیلی آروم بود .تا اینکه که  براساس یک برنامه جدید رفتاری تصمیم گرفته شد که روی حذف این رفتارها تمرکز کنن ، اونهم به صورت تصحیح کردن  و بلاک کردن و نفی کردن ( یعنی اینکه بگن نه فلان کار رو نکن درست نیست )همه اینهایی که گفتم  توی تقسیم بندیهای رفتاری بصورت تنبیه تعریف میشن.و استفاده از تنبیه توصیه نمیشه مگر اینکه واقعا ضروری باشه.

خب  من هم شروع کردم طبق برنامه جدید رفتار کردن و بعد از مدتی متوجه شدم اولا این رفتارها خیلی بیشتر شده ، بعد هم دیگه کلا تمایلی نداره که بنشینه و کار کنه ، عصبی و گوشه گیر شده و ضمنا حساسیت خود من هم به این رفتاره بیشتر شده برای اینکه به چشم چیزی بهش نگاه میکنم که نباید باشه و هست یعنی "انکار". 

وقتی فهمدیم که مشکل چیه، شروع کردم دیدگاه خودم رو عوض کردن یعنی قبول کردم که این جزوی از وجود اونه و کنترلی روش نداره. سعی کردم دوباره دوستش داشته باشم بخاطر همه چیزی که هست. این تغییر باعث شد بشدت آرامش پیدا کنم و حساسیتم یکدفعه از بین رفت. و بطرز جالبی این رفتارها حداقل با من خیلی خیلی کم شد.  پذیرفتمش و بعد برای کم کردن رفتارها فقط از تشویق استفاده کردم. مساله مهم اینه که  پذیرش چیزی نیست که بشه بهش تظاهر کرد.یک  پدیده درونی هست که به بیرون منتقل میشه و اثر گزاری میکنه .

 این فقط در این مورد خاص نیست. کلا جنگیدن با واقعیت همیشه اوضاع رو بدتر میکنه. تغییر از وقتی شروع میشه که اول با واقعیت دوست بشیم. فکر می کنم این هم در مورد ارتباطمون با  خودمون صدق میکنه و هم ارتباطمون با آدمهای دیگه. 

   + ترانه - ٥:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠

پذیرش

 باز هم توی پنرا برد نشسته ام. پاهام رو دراز کردم روی سکوی سیمانی جلوی شومینه. قهو ه ام رو بجای لیوان کاغذی توی یک ماگ آجری رنگ گرفتم و بسیار خوشبختم. خوشبخت و شکرگزار از اینکه این لحظه اینجا هستم ،صرف نظر از همه نگرانیها  و همه چیز و همه کس. صرف نظر از هاچ که این روزها زیاد حرف نمیزنیم. صرف نظر از تصمیمهای گرفته نشده یا دقیقا برنامه ریزی نشده،توی این لحظه بسیار خوشبختم. یعنی اگر همین الان مثل ژاپن یک زلزله  سنگین بیاد و همه بمیرن من بصورت یک آدم بسیار  خوشبخت  از دنیا رفتم.

 دلخوشیهای ساده زندگی من زیادن . هر روز که میرم خونه ، پاپی با خوشحالی درحالیکه دمش رو تکون میده اسباب بازی محبوبش رو برام میاره و از سرو کولم بالا میره...،  تماشا و بوییدن گلها  ، اون نیم ساعتی که قبل از اومدن بچه ها توی مدرسه برای خودم چای درست میکنم و صبحونه ام رو میخورم. ساعت ١٠:۴۵ که ظرف میوه ام رو باز میکنم و مثل بچه ها که مامانشون توی کیفشون خوراکی گذاشته ذوق زده میشم، کشف خوراکیهای جدید توی فروشگاه کره ای، لم دادن  جلوی تی وی و سریال Two and a half men  رو نگاه کردن و بلند بلند خندیدن، درس خوندن و یادگرفتن چیزهای جدید  و خیالپردازی....

راستی یادتونه  چند ماه پیش گفتم اریکا مهربون شده احتمالا حامله است؟خب حدسم درست بود. امروز فهمیدم که درست ٣ ماه پیش فهمیده که حامله است و امروز رسما اعلام کرد.

دیگه؟ یک کشف جدید کردم در مورد بچه های اتیستیک، البته در مورد همه آدمها صدق میکنه ." پذیرفتنش همونطوری که هست" و انوقت معجزه رخ میده.. شرحش طولانیه . اینجا نوشتم که یادم بمونه...

دیگه....فعلا همین برگردم سر بقیه درسم.

 

   + ترانه - ۳:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠

از همه جا

- کیانچان حالش خوب شده و برگشته مدرسه.لبخندخیلی سال گذشته اما هنوز بچه هایی رو که باهاشون کار میکنم همونقدر دوست دارم. وقتی با عشق و تمرکز کار میکنم، خسته نمیشم و احساس زنده بودن میکنم.

-  از وقتی پسرک گیاهخوار شده برنامه غذایی خیلی  متنوع تر شده. غذاهای فراموش شده دوباره به لیست برنامه غذاییم برگشته اند. مثلا نرگسی،کوکوهای مختلف، کشک بادمجون و میرزا قاسمی بعد هم کلی آجیل و جوانه و ... داره کم کم خوشم میاد.

-در تمام زندگیم هیچوقت اینهمه تنها نبودم منظورم جنبه منفیش نیست ،منظورم وابسته نبودنه . جز خودم و خدا هیچکس دیگه ای نیست که بتونم یا بخوام بهش تکیه کنم. این روزها خودم رو یکجورای جدیدی دوست دارم.

- بساطم رو جمع کرده ام اومدم پنارا برد( یک کافی شاب آمریکایی). روی یک مبل راحت چرمی قهوه ای جلوی یک شومینه لم دادم. لپ تاپم روی زانومه و دارم فکر میکنم که چقدر خوبه که هرروز اینکار رو کنم.  اولا که مثل خونه الکی وقت تلف نمیکنم  بعد هم رنگهای اینجا رو دوست دارم  و بوی قهوه و تماشای مردم رو.بیشتر از یک ساعت درس خوندم و حالا اینهم زنگ تفریحمه.لبخند

-کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم( یک چیزی توی این مایه ها). من این روزها شناورم...

-

   + ترانه - ۳:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٠