اولین برف زمستانی که نشست..

١-بچه ها باهر زبان وملیت همه برف رو یکجور دوست دارن.  مهم نیست که اتیستیک باشن یانه، دوست دارن که ساعتا بایستن و  سقوط دونه های سفید برف از آسمون تماشا کنن .

٢-دارم تسلیم  بودن  رو تمرین میکنم ...برای من  که فلسفه زندگی  همیشه در جنگیدن بوده این  یکجورایی متناقص بنظر میاد.  راستش خودم هم درست نمیدونم که چی دارم میگم ولی میدونم که دارم یک قابلیت جدید رو تجربه میکنم،  قابلیت کلنجار نرفتن، قابلیت آرام نگه داشتن ذهن( یا دل) توی شرایط مختلف بیرونی. یکجورایی سکر آور و ریلکس کنند ه ست. این زخمهای ما بیشترش  بخاطر  مشکلات بیرونی نیست ،بخاطردرگیری اضافی باهاشونه و اینکه خودمون رو به در و دیوار میکوبیم . تسیلم شدن معنیش تغییر نکردن یا تغییر ندادن نیست ، اینه که وقتی  توی مسیر  تغییر حرکت میکنیم اون جایی  رو که هر لحظه  توش هستیم بپذیریم و دنبال چیزهایی بگردیم که توی مسیر رفتن  میشه ازشون لذت برد .جنگیدن چیزی رو بهتر نمیکنه. به این  میگن تطابق، میگن تسلیم بودن که خیلی هم ریلکس کننده ست ،خیلی .

٣-مهارت بعدی  که دارم تمرین میکنم توانایی دیدن جنبه خنده دار هرچیزه.چطوری میشه از زندگی لذت برد وقتی هر لحظه دنبال لذت بردن نباشیم؟اگر خوب نگاه کنیم دور و برمون پر از سکانسهای کمدیه خیلی خنده داره . فقط باید بخواهیم که ببینیم.

   + ترانه - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩

صبح شنبه

 معلممون مردی بود با موهای  جوگندمی که توی خواب  خیلی هم دوستش داشتم و برام مهم  بود . توی یک ساختمون دو سه طبقه یک جایی شبی نمایشگاه نقاشی یا فرهنگسرا ،روی زمین دور تا دور نشسته بودیم  با چند تا کاغذ مخصوص نقاشی و وقتی محدود.. ،امتحان نقاشی داشتیم .توی یکیش قرار بود برگ یا درختی بکشیم و بقیه رو هم قرار بود خودمون تصمیم بگیریم که چی میکشیم. من نشسته بودم  و به نقاشیهای دیگران نگاه میکردم و هی فکر می کردم که  چی باید بکشم.  بقیه کار رو شروع کرده بودن و تا نیمه ها رفته بودن اما هنوز تصمیم نگرفته بودم. توی خواب بشدت مضطرب بودم ، احساس میکردم که داره دیر میشه و از دیگران کلی عقبم. وقتی بالاخره  فهمیدم چی میخوام بکشم کاغذهام  دیگه نبودن، گمشون کرده بودم .راه افتادم توی طبقات مختلف دربدر دنبال کاغذ سفید.

بیدار شدم همون احساس هنوز باهام بود. تفسیرش؟ دیگه روشن تر ازین؟اضطراب و عذاب وجدان از وقتهاییکه بجای عمل، برای تصمیم  گیری به هدر رفته. احساس عقب موندن ازدیگران ، صفحه های زندگیم که روش نقاشی قشنگی کشیده نشده و فرصتهایی که مثل صحفات سفید کاغذ گم شدن.

صبح شنبه ست.منتظرم که هوا روشن بشه و پاپی رو ببرم پیاده روی.

   + ترانه - ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩

اولین برفی که ننشست

 

 منکه همیشه از این که رادیو ها  دوماه زودتر با ترانه های کریسمسی میرفتن پیشواز لجم میگرفت ،امسال آنچنان روحیه کریسمسی پیدا کردم که نگو ...انگار که هفت نسلم مسیحی بودن .

اولین برف زمستونی بارید ولی چیزی روی زمین ننشست.

به جویی میگم من برف رو فقط تو آسمون دوست دارم . اون میگه برف رو همه جا دوست داره تا وقتی که یک جای گرم و نرم داره که بشینه و تماشا کنه بعد هم  زیر لب زمزمه می کنه:

Oh the weather outside is frightful
But the fire is so delightful
And since we've no place to go
Let It Snow! Let It Snow! Let It Snow!
.....

   + ترانه - ۳:٤٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩

روزهای خوب

 یکهو دلم برای زمستونهای تهران تنگ شد. زمستونهایی که حیاطهاش پر برفهای سفید سفید بود نه  مثل حالا د ود گرفته و خاکستری. آسمونش هم اونقدر تمیز بود که میشد  برف رو باشربت آلبالو قاطی کرد ومثلا یخ در بهشت درست کرد.شبها که سرد میشد برفهای روی بوته های گل توی باغچه یخ میزد و  برفها میشد مثل تکه های الماس اون وقت من فکر میکردم که ملکه برفی هستم  و به هر کس که بخوام یک تکه کوچولوی الماس میدم و الماسهام  هم هیچوت کم نمیشن .

بچگیهای من زمستونهای تهران سرد  سرد بود من رو مجبور میکردن توی خونه شلوار پشمی بپوشم. از بافتنیهایی که همه زبر و زشت بودن. یادمه که فرار میکردم و مامان بزور شلوار پشمی پام میکرد.  باید خیلی کوچک بوده باشم ۴ سال یا کمتر. بافتنیهای همه شون از اول تا آخر ترکیب این ۴ رنگ بودن مشکی سبز پررنگ خاکستری و بنفش. ژاکتها شلوارها و کلاها شالها .... انگار که  یک بار برای همه عمرشون کاموا خریده بودن و بعد هی بافته بودن و  شکافته بودن.  سرماش اون روزها یکجورایی بوی تازگی میداد. بوی امنیت میداد. بوی سیب زمینی تنوری و شلغم و ..باید اون روزها خیلی احساس خوشبختی  کرده باشم . چرا  گاهی یادم میره که روزهای به اون خوبی داشتم ؟ کم هم نبودن. امشب انگار یکدفعه همه باهم پیداشون شده باشه.

-پاپی هین الان یک برگ از دفتر یادداشت من رو نوش جان کرد

   + ترانه - ٦:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩

سفر

خب طبیعتا ربطی به روزهای قرمز تقویم نداشت برای اینکه امروز خوب خوبم.  چقدر خوبه وقتی حالمون بده بتونیم توش غرق نشیم  و یادمون بیاد که خیلی  از روزها به اون بدی نبودن و حتی خوب بودن .

راستی یک لنگه گوشواره  پیدا کردم با یک الماس مستطیل شکل  به ابعاد ۶در  ٣ میلیمتر .من مطمئن نیستم، ولی هاچ فکر میکنه اصله .این دورو برها کسی نگفته که چیزی گم کرده، هنوزم هم حوصله ام نیومده دنبال صاحبش بگردم. اگر صاحبش پیدا نشده طبیعتا مال من میشه. جالب اینکه که مدتیه با دقت به انگشترهای الماس دست مردم نگاه میکردم و فکر میکردم که  چه خوبه یک قطعه الماس داشته باشم.

صبح روی تردمیل اخبار تی وی رو نگاه میکردم ، دیدم که یک خانم  وکیل ۶٠ ساله که ازنظر سیاسی اجتماعی خیلی اکتیو  ومعروف بوده بعد از مدتها مبارزه با سرطان دیروزدر گذشته. مصاحبه های آخرش یکجورایی اثر گذار بود. اینکه همه ما میریم فقط تاریخ دقیقش رو نمیدونیم و اون این شانس رو داره که تاریخش رو بدونه. ندونستن زمان رفتن اصلا چیزی رو عوض نمیکنه. معنیش این نیست که رفتنی در کارنیست. خیلی اوقات من ا حساس مسافری رو پیدا میکنم که باید بار و بندیلش رو ببنده و تکلیف چیزهایی رو که داره مشخص  کنه. کارهای نصفه حرفهای نگفته اشیا بدرد نخور، تصمیمهای نگرفته، دلهایی که شکشسته ،.. خلاصه باید دستمال برداره وریخت و پاش دورو برش رو تمیز و مرتب کنه قبل از رفتن.  احساس میکنم که برای رفتن همیشه باید آماده بود اینطوری آدم کمتر غافلگیر میشه اینطوری آدم خیلی با شهامت تر میشه.

   + ترانه - ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩

قابل درکه

من دلم نمیخواد اینقدرچیزهای بد اینجا بنویسم ولی خب دیگه..شب باز خوب نخوابیدم. حدودهای چهار و نیم بیدار شدم . بعد دوباره یکمی خوابم برد، یکمی غلت زدم..فکر کردم شاید نزدیک روزهای کذایی تقویمه شاید هم ربطی نداره. شاید اتاق زیادی گرمه. شاید زیادی سرده.شاید اگر خودم رو بغل کنم حالم خوب شه. شاید اگر نگذارم افکارم کلمه بشن و توی ذهنم بالا و پایین برن خوابم ببره.. شاید اگر بیام اینجا بهتر شم...میدونم چی اذیتم میکنه.شاید اگر روی  اونها  تمرکز مثبت کنم یعنی فکر کنم که دلم میخواد چجوری بودن؟ م م م

دیروز بعد ازظهر اونقدر بیحوصله بودم که نگو.تحمل شنیدن هیچی رو نداشتم. بندرت پیش میاد اینطوی باشم .پسرک حرف میزد و حرف میزد و من دلم میخواست حرفهاش زود تموم بشه ووزدت از اتاقم بره بیرون. انگار که مغزم رو لای منگنه گذاشته باشن ..فکر کردم چه خوبه که بچه کوچک ندارم.

ساعت از ۶ گذشته. دلم برای اون خوابهایی تنگ شده که عمیق و شیرینن و آدم هی زنگ ساعت رو ١٠ دقیقه، ١٠ دقیقه عقب تر میبره و توی همون ١٠  دقیقه ها شیرین ترین خوابهای دنیا رو میکنه. دلم برای مغزم میسوزه که استراحت نکرده طفلکی. به صدای بلند به خودم گفتم که دوستش دارم.صدای بلند حتما بهتر از فکر کردنه.گفتم که میفهمم. گفتم که حق داره که چنین احساسی داشته باشه کاملا قابل درکه.

   + ترانه - ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩

غم انگیزه نه؟

بعضی از روزها که مثل امروز اینقدر مزخرفن ،سعی میکنم یاد خودم بندازم که همه روزها اینطوری نیستن و فردا ممکنه احساسم کاملا فرق کنه و همه چیز بهتر باشه.

 امروز احساس کردم زندگیم مثل شمع کوچکی میمونه میون میلیاردها شمع دیگه و درحالیکه دل خوشی من فکر کردن به خورشیده، بدون اینکه حواسم باشه هر روز کوچکتر و کوچکتر میشه تا اینکه خاموش بشه.بدون اینکه کسی جای خالیش رو حس کنه. غم انگیزه نه؟ 

   + ترانه - ۳:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩

یک روز خیلی سرد

بعضی از آدمهایی که دوستشان داریم  به واقع از آدمهای دیگر دوست داشتنی تر نیستند ،  این ماییم که  برای دوست داشتن، دنبال بهانه های مناسب میگردیم، بهانه هایی مثل  آشنایی ،دوستی ،هم قبیلگی، خویشاوندی.. وگرنه همه آدمها زیادی به هم شبیهند.

   + ترانه - ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩

 

صبح شنبه ست.الان از پیاده روی صبحگاهی پاپی برمیگردم.سرد بود از اون سرمهایی که نوک انگشتهای دست آدم یخ میزنه..من و پاپی هردو کاپشن زمستونی پوشیده بودیم.یک وقت فکر نکنین پاپی از این سگ کوچولو پشم آلو لوسهاست ،پشم آلو هست ولی برای خودش کلی ابهت داره..  اما اونهم مثل خیلی از ما آدمها از امتحان مسیرهای جدید میترسه .اگر یک روز بخوام بجای این کوچه مثلا از اون یکی برم، بچه ام فکر میکنه که  گم شدم و  سعی میکنه مثل بعضی ها بزور هم که شده به راه راست هدایتم کنه و هرچی میگم بابا من اصلا خودم دلم میخواد گم بشم گوشش بدهکار نیست، پاهاش رو جفت میکنه و میچسبونه بزمین انگار دارن به مسلخ میبرنش...

 روز شنبه ست ،یک روز شنبه ای که قراره خیلی شلوغ باشه. که من قراره صبحش برم بوک کلاب،وسط یک رمان نخونده، ظهرش با پسرک نهار بریم بیرون و عصرش با هاچ خونه دوستم برای اولین بار بصورت خانوادگی.  این وسط هم یک مقداری درس و آماده کردن مطلب  برای دوشنبه کذایی که این دکتره رو آنلاین میبینم ویک شلوار  جورابی مشکی هم بخرم  و باز اگر وقت کنم شاید،لباسها رو بریزم توی ماشین و خونه رو هم جارو بزنم.

احساسی که ما نسبت به شرایط خودمون داریم تا حد زیادی تحت تاثیر قضاوت  اجتماعیه.مثلا شما دارین زندگیتون  رو میکنین ، یکی میاد میگه وای چه سخته  و باهات همدردی کنه، اون  یکی  میگه وای چه راحته چقدر تو خوش شانسی، اون یکی میگه  خسته کننه ست ،اون یکی میگه خوشبختی، اولی میگه چطور این بدبختی رو تحمل میکنی؟ ..".نمیدونم یعنی میشه آزاد شد؟  میشه اون چیزی رو که احساس میکنیم  که واقعا داریم احساس کنیم، نه اونی  رو که قراره احساس کنیم و ازمون انتظار میره که احساس کنیم؟ یا توی یک شرایطی که احساس وقضاوتمون مثل بقیه نیست  میشه که برای خودمون این حق رو قائل بشیم که یکجور دیگه احساس کنیم،که به احساس خودمون اولویت بدیم؟ قبول کنیم که هست؟ اگر از دیگران قایمش میکنیم حداقل از خودمون قایمش نکنیم؟ اگر بشه زندگی باید خیلی خیلی راحتتر وشیرین تر از اینی بشه که هست . 

دیگه .. توی لابی این ساختمون ما درخت کریسمس گذاشتن و کلی تزیینات  دیگه که خیلی خوشکل شده.اصلا این روزها شهر خیلی خوشکل شده. به   چراغ توی خیابونها هم پاپیونهای مخمل قرمز زدن.امسال کریسمس رو دوست دارم، همینطوری الکی..

 

   + ترانه - ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩

قصه عاشقانه

هر وبلاگی رو که میخونم در مورد شهلا جا هد ه و خیلیهاش سعی کردن به این ماجرا رخت و لباس عاشقانه بپوشونن و شهلا رو بصورت  زنی که عاشق بود و عاشق موند به تصویر بکشن..وقتی دیشب برای اولین بار جزیئات ماجرا رو میخوندم هرکاری کردم نتونستم  بین  کینه و نفرت وقتلی اونقدر وحشتناک و از قبل برنامه ریزی شده و "عشق" سنخیتی ببینم( این لغت  سنخیت دیگه از کجا اومد معلوم نیست).آدم عاشق بیرحم نمیشه، آدم عاشق با ضربات چاقو بجون رقییب نمیفته ولی آدم مریض چرا. ماجرا از اول تا آخرش یک کثافت کاری حسابیه. یک زن مریض وابسته( اسمش روبگذارید عاشق) که زندگی خانوادگی یک زن دیگه رو خراب میکنه و برای مردی مریض تر از خودش مواد مخدر هم فراهم میکنه و بخاطر اون یکنفر همه زندگی خودش و یک زن دیگه و دو تا بچه بیگناه رو میسوزونه و خاکستر میکنه.

اما مساله اعدام،خب این یک حرف دیگه است. مجازات اعدام توی بعضی از  کشورها هنوز هست،بعضی ها باهاش مخالفن و بعضی ها هم نه. اینکه چقدر انسانیه یا نه، اینکه چقدر به کم شدن مجازات کمک میکنه و ....جای کلی بحثه.من که این بیرون نشستم و نگاه میکنم میگم که اعدام یک قتل دولتی برنامه ریزی شده است بله. ولی واقعا نمیدونم اگر مثلا جای مادر لاله بودم باز هم همین رو میگفتم یا نه. بنظر من لاله شاید تنها قربانی این ماجراست .مخالفت با اعدام دلیل موجهی نیست که از یک آدم مریض، قهرمان یک قصه عاشقانه بسازیم. 

   + ترانه - ٦:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩

بزگر یا کوچک..

برای حرف زدن با یک دوست خیلی خوب اصلا مقدمه چینی لازم نیست. اگر فقط ١٠ دقیقه فرصت یک مکالمه تلفنی داشته باشی، همون ١٠ دقیقه کافیه که حرفهاتو بزنی و اون خوب بفهمشونن و اگر ازش بخوای، نظرشو خیلی روشن و واضح بهت بگه.

این روزها پیشرفتهای کوچولو برای من( یا برای ما) فتحهای بزگ محسوب میشن.میدونم که  اگراز اون بالا نگاه کنیم همه چیز چقدر کوچک بنظر میرسه.و میدونم اگر از این سر طیف (بینهایت کوچک ) نگاه کنیم همه چیز به اندازه کافی بزرگ .

   + ترانه - ٥:٢٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩

یکنواخت دوستش دارم

این پاپی ما اینقدر گرم و نرم و مهربونه که نگو. روزهای تعطیل رو هم از بقیه روزها خوب تشخیص میده. توی روزهای معمولی که ازش خداحافظی میکنیم بدون هیچ انتظاری فقط  نگاهمون میکنه، میدونه که حدودهای ۴ به بعد یکی یکی برمیگردیم. اما روزهای تعطیل فرق دارن. کافیه هاچ جورابشو بپوشه یا مثلا من کیفمو دست بگیرم دیگه مثل سایه قدم به قدم تعقیبمون میکنه،میشینه و با تواضع زل میزنه توی چشمامون بعد هم نزدیک در  جلوتر از همه وایمسته یعنی که من رو هم ببرین. بعد دیگه کی دلش میاد اونو با خودش نبره. توی ماشین  همه مدت  بین دوتا صندلی جلو وایمیسته و وقتی خسته شد سرش رو میگذاره روی شونه راننده...دلم میخواد بیشتر از هرکس  و هرچیز دیگه ای از اون بنویسم. شاید تنها چیزیه دوروبرم که احساساتم در موردش اینقدر بالا و  پایین نمیشه و همینطوری یکنواخت دوستش دارم.

اون خانم پاکستانیه که برای من عود آورده بود ازمن پرسیده بود شما عید قربان رو چه کار کردید و من گفته بودم که ما فقط عید نوروز رو جشن میگیرم،حالا کلی باهام سر سنگین شده. ( ها ها ها ).

امروز "ز" میگه I want my momy بعد هم میاد دستشو میندازه گردن من. کی میگه بچه های اتیستیک ارتباط عاطفی برقرار نمیکنن.

دسامبر هم تموم شد و اینجا هنوز زمستون نشده.

دیگه؟م م م دارم به زندگی آدمیزادی بر میگردم ، از فردا صبح دوباره ورزش می کنم.

   + ترانه - ٧:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩

همه اش غر و لنده نخونین بابا.

اینجا  شده برای من سنگ صبور. هر وقت دلم میگیره از عالم و آدم میام اینجا و آه و ناله میکنم.باز هم شد یکشنبه شب. از غروب بختک سنگین غم نشسته بود روی دلم. یکمی قبل از غروب شروع میشه تا کمی بعد از تاریکی و گاهی طولانی تر. میدونم نباید این چیزها رو پیشبینی کرد ولی مهم نیست. غروبهای یکشنبه از اون موقعهاست که احساس میکنی یک گوشه دنیا تک و تنها افتادی و هیچکس بیادت نیست ،هیچکس دوستت نداره. غروبهای یکشنبه از اون موقعهاست که دنبال بهانه میگردی که دلتنگ باشی و گریه کنی. بهانه من "بابا" بود. هرچند فکر کردن به خاطراتش حتی اگر با چشمهای اشکبار هم باشه لبخند به لبهای آدم میاره. کسی که  همیشه باعث شادی و امید بوده و هست. بابا چقدر من این روزها بهت فکر میکنم. چقدر دلم میخواد باور کنم که هرجا که هستی بیادمی و ازم حمایت میکنی.چقدر دلم برات تنگ میشه این روزها.

 بعد از این تعطیلات طولانی برگشتن به زندگی معمولی سخته .دلم میخواد بخوابم، یک خواب طولانی . مثل خرسهای قطبی ، دلم میخواد یک زمستون کامل رو بخوابم و  چشمهام رو وقتی  باز کنم که همه یخها آب شده باشن.

پ.ن: بختک غم داره خودش رو جمع و جور میکنه. حالم داره بهتر میشه.

   + ترانه - ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩

وقتش که شد در موردش فکر کن

انگار که همه همزمان از کشوهای مختلف ذهنم اومده باشن بیرون. خاطراتی که هر کدوم مال یک زمان و مکانین، افکار ضد و نقیض، تصمیمهای گرفته نشده،  توی فضا پیچ و تاب میخورن و  باهم گلاویز میشن ،برای هم شاخ و شونه میکشن . سعی میکنم بزور بچپونمشون توی کشوهای خودشون.  سعی میکنم فضای ذهنم رو آب و جارو کنم ، میگم:" بسه ،بهم  یکمی فرصت بدین یکی یکی بهتون رسید گی می کنم." اما گوششون بدهکار نیست. مثل ارواح سرگردان برای خودشون  بالا و پایین میرن.  خب اینها انرژی میبره دیگه، اینها  آدم رو اذیت میکنه دیگه. به خودم میگم بیکاری؟میری میگردی توی نت ؟ مگه خود آزاری داری ؟آخه چه فایده که بعضی چیزها یاد آدم بیاد؟ بعضی چیزها آره بعضی  چیزها....  بیا بیرون  مثل آدم زندگیت روبکن.  اول از همه خاطرات رو بچپون توی کشوهای خودشون درشون روهم یک قفل محکم بزن .بعد تکلیف هر چیزی رو  حداقل بطور کوتاه مدت معلوم کن. مثلا بگو فعلا تا ۶ ماه آینده برنامه ام اینه. وقتش که شد در موردش فکر کن.

خواب  چی میدیدم؟ بچه. بعد از مدتها. یک دختر بچه ۴-۵ ساله که بایدازش مواظبت میکردم. ایندفعه در خطر نبود. مشکلی هم نداشت. من هم خوب ازش مواظبت میکردم ظاهرا. بعد یک جای خواب خواب پسرم رو دیدم. خواب دیدم که مثلا کلاس دوم دبستانه و  من یادم رفته براش غذا بگذارم و نگرانم که گرسنه نمونه. توی خواب سراسیمه داشتم براش ساندویچ آماده میکردم. خب یعنی عذاب وجدان از اینکه مادر خوبی نبودم و نیازهای بچه ام برآورده نشده تو ای مایه ها....یا  شاید هم  کودک درون خودمه که گرسنه ست و غذا میخواد..

 

   + ترانه - ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

جمعه سیاه

بیبشتر از ٢ ماه هر روز نوشتم.  عددهای اون بالا نشون میدن که  ارتباطی بین عددهای ٢ وکمتر از ٢ و روزهای هفته( آخر هفته ها) و روزهای خاص ماه( تغییرات هورمونی نیست). بیشتر اوقات ٢.۵ هستم یعنی معمولی. و کلا حالم در طول این دوماه تغییری نکرده یعنی کهtrend line موازی با محور افقیه( نخندیدن،آره، نمودار کشیدم) .دیگه؟ خب درسته اون چیزی که من میگم معمولی برای بعضی از شماها ممکنه خیلی هم "های" باشه وبرای بعضی ها خیلی پایین، ولی من با شرایط خودم مقایسه اش کردم.

دیگه از این به بعد خودم رو به هرروز نوشتن متعهد نمیکنم.

حالم بهتره کلابعد از یک عالمه استراحت. اگر از این مریضی بیام بیرون جشن میگیرم.نمیدونین چقدر خسته ام کرده.

- فردا "جمعه سیاه" هست و  بعضی از فروشگاهها از 12 شب بازه که مردم برن خرید .قیمت اجناس حسابی بشکنه. دلم میخواد برم ولی حالم برای خرید توی شلوغی مناسب نیست و ترجیح میدم استراحت کنم.

-امروز خوابیدم  جلوی تلویزیون و هزار ساعت تلویزیون دیدم و چای کمرنگ خوردم خیلی هم مزه داد.

-دست پسرک خوشبختانه نشکسته فقط تاندونها کمی آسیب دیدن .

-بوی کریسمس میاد

 

   + ترانه - ٧:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩

نوامبر آفتابی 2.75

-حالم بهتره به کمک  یک عالمه خواب و همینطور مایع شستشوی دهنده بینی ، امروز از بعدازظهر به بعد بیشترش در حال خواب و بیداری گذشت. 

-درحالت خواب و بیداری فکر کردم که ذهن آدم چقدر شبیه  خداست ، شاید هم نسخه دومش.وقتی که بدون واسطه و با آزادی کامل خلق میکنه...ووقتی که بی مکان وبی زمانه.

-دست پسرک توی بسکتبال آسیب دیده.امیدوارم جدی نباشه.

-وای ..وای وای....تو خودت حواست هست که با اون لبخند همیشگی و   اون جذابیت وحشتناکت چکارهامیتونی بکنی ؟( با خودم نیستم بابا!)

-الن با رایس کیک  و چیزهای دیگه برای بچه ها بوقلمونهای کوچولو  درست کرد.

-یعنی واقعا  اواخر نوامبره؟هنوز میشه با یک ژاکت نازک و گاهی با تیشرت اومد بیرون.

   + ترانه - ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩

2.75

خبر خاصی نیست. شهر در امن و امانه. فردا یکر وز کاری کوتاهه و بعدش تعطیلات ۴ روزه تنگس گیوینگ( روز شکرگزاری) شروع میشه. خوبه که اینجا همیشه یک چیزی برای جنش گرفتن هست. ساعت نزدیک ٩شبه. دارم میمیرم از بدخوابی شبهای اخیر. میرم  که بخوابم به امید یک خواب خیلی طولانی و عمیق.

   + ترانه - ٤:٤٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩

به راه پر ستاره میکشانیم،فراتر از ستاره مینشانیم..3.25

امروز  همه چیز طلایی بود.نه اینکه  اون بیرون  چیز زیادی فرق  کرده باشه.شاید برای اینکه اون پرنده کوچولوی راه گم کرده دوباره به لونه اش برگشته وداره  توی دلم جیک جیک میکنه. امروز هیچ کاری سخت نبود. اریکا به اندازه همیشه غیر منطقی  و عجیب نبود حتی میشه گفت  تا حدی دوست داشتنی هم شده بود. همه  لبخند میزدن ، همه چیز خیلی  مهربون  بود . میدویین من عمیقا دارم به این مساله هاله انرژی دور آدمها( نمیدونم بهش چی میگن) اعتقاد پیدا میکنم. حالا خب شاید بگین  پیام از طریق   body language منتقل میشه و ربطی به انرژی نداره. نمیدونم  شاید هم همینطوره . چطور میشه بدون داشتن dream زندگی کرد؟میشه زنده بود اما نمیشه زندگی کرد.یک dream یک خواستن خیلی قوی. برای شما هم همینطوره؟ من موتور محرکه میخوام برای زندگیم ... 

وقتی نشستین روبروی کسی و  دارین با هاش حرف میزنین و  وقت رفتن که  میشه  هیچکدوم دلتون نمیخواد که برین؟ وقتی  کلمه ها فقط بها نه ای میشن تا  حضور اون آدم رو  بیشتر احساس کنین حتی شده برای چند دقیقه؟ و هر دوتون پا به پا میکنین تا بیشتر بمونین؟میخواین بیشتر بشناسینش، دلتون میخواد توی برکه روحش آبتنی کنین. آدمهای توی ذهنم روکه مرور میکنم میبینم در تمام زندگیم  این اتفاق  بیشتر از تعداد انگشتهای دستم نیفتاده. چندایششون دوستهایی  که هنوز هم دوستشون دارم  و هرکدوم یکور دنیا . یکیشون مردی که بیشتر از اینکه عاشقش باشم بخاطر خودش دوستش داشتم و دارم و این یکی؟ نمیدونم. نمیدونم اسمش رو چی باید گذاشت.. شاید  فقط  حس کنجکاوی براش کشف یک آدم جدید.اصلا چرا باید تعریفش کرد؟ همینطور که هست خیلی هم خوبه.

   + ترانه - ٥:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩

2.5 متلاطم

دیشب سرم گرم شد یادم رفت بیام اینجا ببخشید.درواقع تقصیرمن نبود، تقصیر  ضمیر ناخوداگاهم بود.  قبلا به خودم گفته بودم که  برای دوماهی هر روزاینجا مینویسم و بدون اینکه حواسم باشه دیروز شده  بود دو ماه  و من بدون اینکه بدونم یادم رفت بنویسم جالبه نه؟ حالا میگم ببخشید انگار که مثلا کسی  در زده یا زنگ زده و من نبودم... یاد قدیمها افتادم که هر وقت شب خونه نبودیم و میرفتیم جایی به مامان خبر میدادم  که اگر زنگ زد نگران نشه. اینجا دیگه کسی  نگران آدم هم نمیشه اینهم از مزایای بیکسی...

نمیدونم پیش اومده براتون که یکهو یک جرقه ای توی دلتون  زده بشه و احساس کرده باشین که چیزی رو خیلی میخواین؟بعد وجودتون از انرژی و از این خواستن گرم بشه ؟ اینکه آدم چیزی رو  با دلش  بخواد مهمه میدونین؟ نه اینکه  با عقلش فکر کنه که"منطقا باید بخواد". یعنی  واقعا بخواد. بعد انگار همه این مدت میخواسته و خودش هم نمیدونسته و یکهویی انگار چشمم باز شده؟ ودلش تنگ شده برای خودش؟ خوب من امروز اینطوریم. کاش این احساس بمونه بهش احتیاج دارم. دلم برای خودم تنگ شده. دلم برای خودم تنگ شده. و میدونم تنها زمانی احساس رضایت میکنم که اون چیزی رو که ازم گرفتن دوباره بدست بیارم.گاهی آدم یادش میره که کی بوده گاهی آدم تواناییهای خودش رو یادش میره. گاهی..نمیدونم وقت دارم یا نه. نمیدونم دیر شده یا نه. ولی میدونم اگر این خواستن دوام داشته باشه هر چیزی شدنیه. سخته ولی شدنیه.

   + ترانه - ۳:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩