کبوترهای خمیری من 2.75
تبم بالا نیست ولی احساس میکنم دارم مثل کوره میسوزم در عین حال سردمم هست. یک ژاکت ورزشی پوشیدم ویک شنل پشمی هم انداخته ام روش و نشستم اینجا.. اراده رو میبنین؟
یک داییی داشتم،یعنی دارم که هر وقت حرف از فیلم میشد با لحن مخصوص خودش میگفت:" آقا این آمریکاییها فیلم میسازن بکش بکش .." حالا من هروقت میخوام از آمریکاییها تعریف کنم یاد اون میفتم .میخواستم بگم که این آمریکاییهاچقدر برای" فرد" اهمیت قائلن. این رو از رفتاری که با بچه ها میکنن میشه دید. مثلا پسر کوچولوی مکزیکی الاصلاه میخواد کفشدوزکش رو بیار توی غذاخوری . اگر ما باشیم یک کلام میگیم نه خیر طبق قانون نمیشه. اینها میشنن فکر میکنن یک جعبه میگذارن بیرون غذاخوری درش رو سوراخ میکنن میگن که کفشدوزک رو بیار اینجا بعد توی کلاس یک جعبه دیگه براش درست میکنن که تا موقع رفتن اونجا باشه . فکرش رو بکنین .یا وقتی یک بچه دیگه ای مثلا بولدوزرش رو گم میکنه معلم برای همه مدرسه ایملی میزنه که این بچه غمگینه هرکس بودلوزرش رو پیدا کرد بیاره بهش بده. خلاصه اینکه نمیگن همینه که هست تلاش میکنن که بدون نقض کردن قانون برای خواسته های فردی هم جایی پیدا کنن.
با این حالم رفتم پیتزا هات پیتزا گرفتم مثل همه جمعه غروبها. بعد اومدم خونه تازه یادم اومد که چقدر دیروز از دست پسرک عصبانی بود. همه مادرها همینقدر فراموشکارن؟ گاهی دلم برای خودم و همه مادرها میسوزه.
امروز همه چیز خیلی صلح آمیز و خوب بود. هیچ بچه ای ضر نزد. منهم کلی مجسمه های خمیری درست کردم. کبوتر ماهی مار اردک...شاید بعضی از دوستام از قدیم هنوز کبوترهای من رو داشته باشن.
مرسی از کامنتهاتون.بعدا که بهتر شدم جواب میدم. لتوس عزیز پستهای تورو خوندم . فعلا مغزم کشش فهمیدنش مطالب پیچیده رو نداره. بهتر شدم نظرم رو مینویسم.
ترانه سرماخورده 2.5
سرماخورده ام دوباره. یا سیستم ایمنی بدن ضعیف شده یا اینکه این مدت زیادی دارم با میکربها مواجه میشم. توی ١-٢ ماهی گذشته دو دوره آنتی بیوتیک مصرف کردم . دو سه روز پیش هم که پسرک رو بردم دکتر ، گلوم یکمی درد میکرد. دکتر تست کرده و بازآ نتی بیوتیک داد، که مصرف نکردم گفتم ببینم چی میشه. این درمانگاهه هر وقت تست میگیره مثبته. اما از دیشب حالم خیلی بدتره.
آدم که مشغول کارهای روزمره که میشه ذهنش از فرضیه پردازی هم میفته.. نتیجه که فلسفه بافی مال آدمهای بیکاره .
بعضی از چیزها رو که میبینم حرصم میگیره بعد بخودم میگه به تو چه تو که مسئول نیستی.
طوفان برگهای زرد خیلی قشنگ بود.2.5
امروز سر کار ، بخاطر تغییر برنامه ها بشدت عصبانی بودم . سرم هم داشت میترکید از بسکه این بچه گریه کرد( یا بعبارتی ضر زد). مداد شمعی رو داده دست من و با کلمات مخصوص خودش یک جمله رو هی تکرار میکنه . هرچی سعی می کنم نمیفهمم چی میگه. از سگ و گربه اسب وگاو و خرچنگ و الاغ هرچی بلدم براش میکشم ، من هرچی بیشتر میکشم اون عصبانی تر میشه و باز همون جمله رو تکرار میکنه و آخرش هم کاغذ رو پرت میکنه و میزنه زیر گریه یک چیزی حدود ٢٠ دقیقه، وای خدا...توی دلم گفتم صد رحمت به کار آزمایشگاهی.
دیگه؟ دیگه من اینهمه آت و آشغال میخوردم ورزش هم که کمتر شده پس چرا وزنم زیاد که نمیشه کم هم میشه؟یعنی همه اش بخاطر اینورو انور رفتن سرکاره؟ یا همه ترازوها خرابن؟
یک عالمه کار دارم. کارهای بانکی ،درسهایی که دیروز هم نخوندم، یک چیزی که باید برای روز دوشنبه بنویسم. امتحان مارچ رو باید هرطوری شده پاس کنم راه دیگه ای ندارم .اینطوری مطمئنا کار بهتری پیدا میکنم یا کلا بیکار نمیمونم. هر وقت همه چیز اعصاب خورد کن میشه به خودم میگم که اوضاع بهتر میشه. که داری برای خودت تجربه میسازی که داری یاد میگیری. که داری رشد میکنی..
-طوفان برگهای زرد امروز توی حیاط خیلی قشنگ بود.
-هاچ توی راه فیلادلفیاست. پاپی مثل هرشب دم در منتظرش نشسته که بیاد.
دلتنگی 2.5
- شب بود تاریک بود ،توی داروخانه یک پیرزن ایرانی آشفته نشسته بود با صورت لاغر و خیلی فرتوت . با پسرش تلفنی حرف میزد میگفت بیا بدادم برس هیچکس اینجا به من کمک نمیکنه. کارمند داروخانه خواست حرفهاش رو ترجمه کنم. میگم مادر جون چی شده؟ میگه "از وقتی این داروها رو مصرف کردم همه بدنم درد میکنه ، دارم از درد میمیرم کمک میخوام" . فکر کردم آلرژی چیزیه .گفتم زنگ بزنم به اورژانس گفت نه. گفتم تلفن رو بده با پسرت حرف بزنم گفت نه . به داروهاش نگاه کردم فقط آنتی اسید بود.توی راه که میومدیم گفت" میدونی چیه؟ کار این داروخانه ایهاست . این آمریکاییها چندمین بار که میخوان مسمومم کنن. تو هم چون ایرانی هستی مهربونی."
. ....جلوی در یک آپارتمان قدیمی پیاده اش میکنم . میگه که تنها زندگی میکنه .میگم اگر کاری داشتی زنگ بزن بن ٩١١ . هی شماره رو زیر لب تکرار میکنه که یادش نره ... دلم یکجورایی گرفت.
-سرم خیلی درد میکنه نمیتونم درس بخونم. میرم بخوابم فردا باید ١ ربع زودتر برم سر کار. از این جلسه های بیمعنی و بی خاصیته.
-راستی به خانم مشاور زنگ زدم و جلسه فردا رو کنسل کردم.ازش تشکر کردم و گفتم تصمیم دارم که فعلا نیام.
-cvs یک خرسهای پشمالوی خیلی خیلی گنده داشت.فکر کردم کاش بجای خرس کوچولوم که توی بغل گم میشه از اونها خریده بودم. حالا شاید هم خریدم.
- فردا هاچ میره ٢-٣ روزی مسافرت کاری.
2.5 سبزی سالادی
من خوبم یعنی از دیشب خیلی خیلی بهترم. احساس تنهایی هم نمیکنم. دیشب بعد از مدتها ٣ تایی رفتیم شام رفتیم بیرون. یکمی آبجو خوردم و حالم خوب شد. امروز صبح به حرف خانم مشاور که گفته بود خب از هاچ بخواه بغلت کنه گوش دادم. گفته بودم آخه اونطوری که میخوام بغلم نمیکنه. گفت براش توضیح بده، منهم توضیح دادم. .م م م یکجور عجیبی بود.نه اینکه بد باشه ها .اما انگار آدم توی یک کوچه بن بست حرکت کنه. یعنی احساس نکردم این من رو بهش نزدیک تر کرد میفهمین؟
دیگه...بعد از کار رفتم دکتر زنان و خوشبختانه ظاهرا نگرانیم بیجا بود . بعد از سالاد بار جاینت ۵-۶ بسته سالاد خریدم ،کشف جدید من برای زندگی راحت تر. سبزی سالادی وکاهو و پنیر رنده شده و زیتون رو میخرم و بقیه چیزها رو خودم قاطیش میکنم و از شستن کاهو و سبزی سالادی هم راحت میشم. دیگه؟پسرک رو بردم دکتر. ساعت ٧ هم جلسه آنلاین داشتم با این دکتره. هاچ امروزبیشتر از همیشه برام از محیط کارش حرف زد و درد دل کرد،حتما احساس صمیمیت بیشتری میکنه.
برای دومی روز متوالی، صبح ساعت ۶ رفتم روی ترد میل، بهترین موقع برای ورزش صبحه که آدم هنوز خسته نیست.
1.5 گرسنه حرف زدن و شنیده شدن
هنوز که هنوز است با خوشباوری احمقانه ای سعی میکنم به دنیای تو راه پیدا کنم، دنیایی که گاهی فکر میکنم حتی خودت را هم به آن راه نمیدهی. ...میپرسم که تو خوشحالی؟ که تو از این شرایط راضی هستی؟ که تو احساس تنهایی نمیکنی؟ و بتو میگویم که چقدر احساس تنهایی میکنم که چقدر به چیزی نیاز دارم که خوشحالم کند و چقدر احتیاج به " امید" دارم. و وقتی تو بعد از یک عالمه سکوت متفکرانه میگویی که" فکر میکنی پسرک میاید برویم بیرون غذا بخوریم.؟"..من بلند بلند میخندم و تو حتی نمی پرسی از چه خند ه ام گرفته. اگر پرسیده بودی میگفتم که بیربطی پیشنهادت مرا به خنده انداخته. من گرسنه حرف زدن و شنیده شدن هستم ، تو میگویی غذا؟
بوک کلاب پیدا کردم 2.5
اینجا هنوز شنبه است. صبح رفتم چرچ. یک دختر اوکرایئی خیلی خوشگل هم اومده بود، شاگر جدیده. لباس پویشیدنش کلی با ماها فرق داشت. یک پیراهن مشکی چسبون خیلی کوتاه با شلوار جورابی. و یک شال نارنجی بزرگ روی شونه هاش.شرط میبندم که هفته دیگه همه بیشتر بخودشون میرسن. راستی یک بوک کلاب پیدا کردم که از دو هفته دیگه میرم .یعنی موقعی که تعطیلات این کلاس شروع میشه.. رمانهای کلاسیک آمریکایی میخونن ولی خب فعلااشکالی نداره. یک مشکلی که ماها داریم منظورم ماهاییه که توی این کشور جدیدیم آشنا نبودن با فرهنگ آمریکایی یا بعبارتی مشکل توی باغ نبودنه .مثلا موضوع اجتماعی که سالها پیش افتاده و همه میدونن اما تو نمیدونی ووقتی درموردش حرف میزنن تو مثل بزغاله نگاهشون میکنی. فیملی که همه دیدن و تو ندیدی ، خواننده ای که اینها میشناسن و تو نمیشناسی ...کتابی که همه خوندن و .... برای خارج شدن از این حالت باید اخبار گوش داد باید تی وی دید باید یک دوست نزدیک با حوصله آمریکایی داشت. این گروهای مکالمه ازاین نظر خیلی کمک میکنه و کلا هر جور برنامه گروهی دیگه ای.
صبح با پسرک رفتیم رستوران چینی.من بیشتر رستورانها و بوفه های چینی که میرم دوست ندارم ولی این یکی خوب بود.به پسرک میگم اینجا پر از انرژی مثبته ، اون به من میخنده.خب شاید بخاطر کسانیه اونجا که کار میکردن یا در و دیوراش که ساده و تمیز و اصیله یا میزها که بهم نزدیکن و یکجورایی دنج و گرم ونرمش کرده ..شاید هم چون من و پسرک در صلح و صفای نسبی بسر میبردیم .
زنگ زدم به "ف" که نبود.این دوستهایی که هیچوقت در درسترس نیستن آخه به چه دردی میخورن پس؟ میرم پیاده روی بعد هم مثل زهرا(وبلاگ مادربزرگ) که الان رفته توی کافی شاپ نشسته لپ تاپم رو برمیدارم میرم توی کافی شاپ نزدیک خونه میشینم و سی دی مربوط به امتحان رو مرور میکنم.
درک یا همدردی 2
خوب نیستم.احساس میکنم که زندگیم خیلی محدود شده. احساس میکنم زندگیم اونقدر کوچک شده که توی یک قوطی کبریت جا میگیره. احساس میکنم توی این خونه به اندازه کافی نور و هوای تازه نیست. احساس میکنم بین من و دنیای بیرون دیوار شیشه ای کشیدن. احساس میکنم که دست و پای خودم رو بستم.
-بعضی از آدمها چقدر فوق العاده ان. این بهترین کلمه ایه که میتونم پیدا کنم..
دیگه دلم نمیخواد برم پیش این مشاور... گاهی یک حرکت چشم ، یک جمله بی ربط که نیازی به گفتنش نیست کافیه که اعتماد آدم دود بشه بره هوا ...نمیدونم ،شاید احساس میکم که جاجمنتاله( چی بگم خب؟ قضاوتگر؟) .داره سعی میکنه تخصصی برخورد کنه ولی این کافی نیست. این کار یک مایه درونی میخواد . مهارت درک احساسات آدمها .شاید هم فعلا به رفتن ادامه بدم تا وقتی که یک جای دیگه وقت بگیرمیک مشاور بهتر پیدا کنم.
..یکجایی قبلها در مورد درک و همدردی خونده بودم . که درک(empathy از همدردی( sympathy) خیلی خیلی بالاتره . توی همدردی خودمون محوریم ،میگردیم یادمون بیاد که خودمون کی چنین احساسی رو تجربه کردیم بعد میگیم( یا نمیگیم )که اره میفهمم من هم 50 سال پیش... درک یعنی حضور داشتن در زمان حال و فهمیدن بیواسطه فرد بدون اینکه دنبال تجربه مشترک ا حساسی بگردیم(بدون رجوع به گذشته)یعی احساس کردن، همونطوری که طرف مقابل الان داره احساسشون میکنه ، بدون برچسب زدن و بدون اینکه دنبال دلیل باشیم .این یک مهارت درونیه که آدم یا داره و یا نداره..من فکر میکنم این مهارت رو خیلی خیلی زیاد دارم. .( خب حالا که چی؟ چه فایده؟)
خیلی خب بگذار مثبت باشیم. ببین ، فاصله بین اون دیوار شیشه ای که گفتی با دنیای بیرون، با آفتاب و هوای آزاد و آسمون فقط یک سوراخ کوچکه. ببین، هر قدم کوچولویی که این مدت برداشتی،هرجایی که خودت رو مجبور کردی کاری رو که فکر میکردی کمکت میکنه باهمه سختیش انجام دادی نتایج بزرگی گرفتی نتایجی چندین برابر تلاشت.فقط باید بگردی چیزهایی رو که خوشحالت میکنن پیدا کنی همین.
- احتیاج به عشق و شادی دارم. آدمهای جدیدی باید به زندگیم وارد بشن.
دیروز چقدر آشغال پاشغال خوردم. حتی میل هم نداشتم فقط یک چیزی میخواستم که بهم احساس بهتری بده. مسکن میخواستم فقط همین.
-هوا داره روشن میشه.سعی کنم روز خوبی داشته باشم.
صبح زوده فعلا معمولی 2.5
صبح زوده. دیشب از شر ملافه ساتن خلاص شدم فقط روی تشکی ساتن رو نگه داشتم. هنوز خسته و آشفته ام از کابوس دیشب. پسرک ١٠-١٢ ساله بود، من برده بودمش سالن ورزشی توی تهران فکر کنم امجدیه بود .آماده شدیم که برگردیم خونه من با سلفونم مشغول حرف زدن میشم و پسرک در یک لحظه ناپدید میشه. همه جا رو دنبالش میگردم اما نیست، گمش کردم. به پلیس هم زنگ میزنیم.. توی خواب خیلی ترسیده بودم ، خیلی
3 پرسنال سپیس
-امروز صلح آمیز و خوب بود و آسمون یک جور شفافی آبی، خیلی آبی.
مردم چرا نمیفهمن که بچه های اتیستیک هم احتیاج به پرسنال سپیس دارن که، احتیاج دارن که گاهی ا زقالب درمانگر بیایم بیرون و بهشون فقط به چشم یک بچه نگاه کنیم ....
-راستی امروز متوجه شدم کهz(دختر هفت ساله مبتلا به اتیسم) بهتر از من پازل جور میکنه
-احساس ضعف و خستگی میکنم. ته گلوم هم کمی میسوزه خدا کنه شروع مریضی نباشه . خسته شدم دیگه.
مشاروه جلسه ششم. معمولی 2.5
امروز خانم مشاور انگار تصمیم گرفته بود هر طوری شده برای من توضیح بده که اوایل ازدواج بخاطر ترشحات دوپامین همه چیز رمانتیکه و بعدا کم کم این ترشخات کم میشه و همه چیز یکنواخت میشه .حالا من هرچی فکر میکنم نمیفهمم ارتباطش با مشکلات امروز من چیه؟ . هر چیزی که از دهن من درمیومد اون یادداشت میکرد و میگفت خب روی اینهم کار میکنیم.احساس میکنم که دارم دور خودم میچرخم. احساس میکنم که جلسه رو خوب هدایت نمیکنه.
این جلسه دوتا فایده داشت اولش اینکه باعث شد به این سوال فکر کنم که بعد از طلاق چه چیزهایی بدست میارم و چه چیزهایی بهتر میشه؟ و بعدیش هم اینکه به کاپل تراپی جدی تر فکر کنم. حضور شخص سوم کمک میکنه که آدم خودش رو توی زندگی مشترک بهتر بشناسه. هاچ بعیده که بیاد احتمالا میگه که هیچ مشکلی نداره و احتیاجی نداره و بهتره که من خودم برم مشکالتم رو حل کنم. ... وقتی به طلاق فکر میکنم یک سیاهی بزرگ میاد توی ذهنم شاید همی ان بخاطر منظره پشت پنچره اتاقشه که یک تاریکی بزرگه؟
پاپی از وقتی این خرسه رو خریدم تا بحال 3-4 دفعه ای موفق شده برش داره و فرار کنه فکر میکنه برای اون خریدم ،حتی اونهم نمیفهمه که خرسهای پشمالو فقط برای بچه هانیستن.
معمولی ولی عصبانی 2.5
عصبانیم عصبانیم عصبانی. اریکا میگفت از فوریه برنامه ام بطور غیر منطقی و احمقانه ای سنگین تر میشه. از عصبانیت صورتم داغ شده بود. فکر کردم اصلا ابدا امکان نداره که زیر بارش برم. بعد با خودم گفتم که اگر مجبور شدم؛ امتحان اپریل رو پاس میکنم و میرم دنبال یک کار بهتر . گاهی فشار باعث میشه که آدم پیشرفت هم بکنه.بهتر حال این سرتیفیکیشن حتما به یک دردی میخوره دیگه. فکرش رو بکن. دوتا بچه اتیستیک همزمان.تازه اون یکی معلوم نیست اتیستیک باشه. کره ایه و یک کلمه انگلیسی بلد نیست. اریکا میگه داره روی آلفابت و رنگها باهاش کار میکنه . مسخره است نه؟ بجای اینکه روی آره و نه و جیش و .. کار کنه؟ خیلی سخته که احساس کنی واقعا میتونی کمک کنی اما دست و پات بسته باشه. تازه داشتم کشف میکردم که موقع کار کردن چطوری فان داشته باشم. خب خب حالا کو تا فوریه. چرا بخاطر چیزی که نیومده و معلوم نیست بیاد خودم روناراحت کنم؟
دیگه؟ دیگه عصبانیم برای اینکه پسرک با بی مسئولتی تمام بجای اینکه پاپی رو ببره پیاده روی رفته دوچرخه سواری بنابراین من باید پاپی رو ببرم بیرون تازه مشاوره هم دارم.
تازه ،همین الان هم انگشتم روموقع پوست کندن خرمالو بدجوری بریدم...
پ.ن. راستی امروز صبح یوگا کار کردم. بنویسم که یادم باشه. باید یک سیستم تشویقی برای خودم درست کنم.
3 ملافه های ساتن ناراحت
-وقتی که تو براش اونجا هستی. هیچ چیز دیگه ای توی دنیا مهم نیست. وقتی دستهاشو گرفتی و کنارش راه میری و اون رو قبل از هرکس دیگه ای قرار میدی اون خوشحاله. اونوقت میبینی دوباره توی هرچیزی میتونی ماهیت خنده دار و سرگرم کننده اش رو کشف کنی...
-راستی من دیشب با ملافه های ساتن اصلا راحت نبودم. همه اش فکر میکردم دارم سر میخورم روشون.
-
3 خرس کرم رنگ
دیشب اجازه دادم که گریه کند ،که احساس تنهایی کند .اجازه دادم که یک" نه" گنده به پسرک بگوید. پسرک غمگین شد تعجب کرد؟.. نمیدانم آخر اینجا دختر کوچولوی دیگر هم هست که مواظبت میخواهد. دختر کوچولویی که می گوید حوصله اش سر رفته درست مثل 4-5 سالگیهایش . شاید هم این تنها جمله اعتراض آمیزی بود که آن روزها بلد بود. دختر کوچولویی با موهای کوتاه وصورت گرد و متعجب که جز من کس دیگری را ندارد. دیشب نازش را کشیدم بغلش کردم، دوش گرفتیم و راحت ترین لباسی را که داشتیم پوشیدیم . قول دادم که ایز این به بعد براحتیش اهمیت بیشتری بدهم.قول دادم که موهایم را کوتاه کنم تا مجبور نباشیم هر شب سشوار بکشیم چقدر از سشوار کشیدن بدش میاید.. امروز برایش یک ست ملافه ساتن خریدم. لباس خواب ابریشمی هم میخواستم ، پیدا نشد ولی در عوض یک چیز دیگر خریدم ،یک خرس کوچولوی کرم رنگ خیلی نرم با پاپیون سرمه ای که روی تختم نشسته و نگاهم میکند.
دختر کوچولو خوشحال است و من احساساتم یک جورهایی رقیق شده اند احساس محبت میکنم به دختر کوچولو ی خودم و همه دختر کوچولوها و پسر کوچولوهای دیگر.
چطور نیازتون رو به لمس شدن برطرف کنید وقتی کسی نیست ..2.5
داشتم کامنت خصوصی یک دوست خیلی عزیز رو میخوندم که قسمتیش در مورد میل در آغوش کشیده شدن بود. ببینید من فعلا به اینجا رسیدم که علت این میل چه دوران کودکی باشه و چه حال ، درمان اساسی برطرف شدن این میل، یک relationship خوب هست ولی اگر در حال حاضر امکانش فراهم نباشه چی؟ توی نت سرچ کرد تصادفا به این برخوردم، بد نیست بهش نگاهی بندازین. چند نکته کاربردی خوب داره.(جابجایی نقطه ها و نامنظمیش رو ببخشید، نمیخوام وقت زیادی روش بگذارم)
If you are single, you know the feeling of wanting to be held, touched, cherished; that need for passionate touch, comforting touch, any kind of touch – and the suffering that results from having no one to give you that touch.
It’s not so well-known that many married people and people in relationships also suffer from the unfulfilled need for touch, physical comfort and passion. Their story is different from that of singles, and the reasons for the absence of touch in their relationship may be varied, from a good relationship gone bad to health issues involving one of the spouses.
Most of us crave touch and can’t live well without it. Having to live without can be excruciating. So what does a person do when there is nobody to meet the need for touch? You learn to satisfy some of your craving for touch for and by yourself.
The truth is, until you are in a loving, long-term, touchy-feely, intimate relationship, your need for touch will not be completely satisfied. If that is not motivation to get your fanny out of your chair and resolve the relationship issues that are keeping you from having a loving, touchy-feely, long-term relationship, I don’t know what is.
The need for touch is very much like the need for food. You may satiate yourself for today, but tomorrow the need will arise again. Be prepared when the need arises daily. Pick a few suggestions below and practice them daily to keep your craving for touch at bay. Reducing your craving for touch will make it easier for you to make better relationship choices.
Healthy ways to satisfy your need for touch:
1. Stimulate your skin
One of the things you are missing when you don’t get enough touch is sensory stimulation of the skin. Help yourself to get more sensory stimulation by deliberately choosing the softest sheets, blankets and pillows, and very soft and even silky clothing. Pay attention to the objects that surround you throughout the day and see if you can make them specifically pleasing to touch.
2. Give yourself comfort and pleasure
Touch provides us with comfort and pleasure, and not just sexual pleasure. When you are not touched, it is hard to feel comforted and hard not to crave pleasure. To help, find ways to comfort yourself. Try a soothing cup of tea, a heart-centered meditation, listening to sweet music or reading poetry. Try going for a brisk walk to feel the pleasure of the sun or wind on your skin. Go for a swim to feel the pleasure of water on your skin. Walk barefoot in the grass to feel the softness of grass on your toes. You get the idea.
3. Get hugs and cuddles
Even when you don’t have a lover to touch you, you still need to be hugged and cuddled – get a pet for this. Studies show that people with pets experience less stress. The act of petting an animal brings pleasure and provides a way to physically connect with a being that loves you. You could even take your pet to bed with you and cuddle it, especially if it’s a puppy or a kitten.
4. Pay someone to touch you
No, not like that! Find a loving and safe massage therapist and get a weekly massage. Many people resist going this route, as they feel uneasy having a stranger touch them. But if you find the right person, he or she will be able to comfort and nurture you in a respectful and fulfilling way. If money is an issue, call your local massage school and schedule an appointment at their clinic. At a school clinic you can get a great massage for about $25. If you like the person and help him or her build a practice, you may be able to get massages at that price for a very long time.
5. Give and get hugs
Hug and ask to be hugged by the people in your life. Hugs will help you get your need for touch met. Ask friends and family for hugs and give lots of hugs to your kids. Everyone will appreciate the extra touch, and everyone involved will be better off. (Needless to say, do not give hugs to folks who have not given you some level of permission to do so, and do not hug children you are not related to unless that child’s parent explicitly approves.)
6. Touch yourself
Yes, that way too. But primarily give yourself a foot massage, a neck rub or a hand massage. Or climb into a bath and rub yourself all over with a loofa or a soft cloth.
Your need for touch is natural and normal. It will be great when you have someone wonderful in your life to hold, touch and love. Until that day, take care of your own need for physical touch using the suggestions above, and you will find yourself happier and less hungry
شنبه مطبوع 2.75
از ٢٠ سپتامبر دارم شماره دار مینویسم.خیلی از روزهایی که مینویسم نه واقعا حرفی برای گفتن دارم و نه نیازی برای نوشتن. فقط مینویسم که نوشته باشم. مثل مسواک زدن. مثل نخ دندون کشیدن. . این درسی که من میخونم. یعنی در واقع درسی که خوندم و حالا قراره امتحانش رو بدم ،در مورد اینه که چه عوامل موثر در شکل گیری و کنترل رفتار ه. چه رفتار خودمون و چه دیگران.توی کنترل رفتار دو تا فاکتور اساسی نقش داره. یکیش Anticedent هست یعنی شرایطی که قبل از بروز یک رفتاروجود داره و اون یکی Consequnce هست یعنی چیزهایی که بعد از رفتار اتفاق میفته که میتونه تنبیه کننده یا تشویق کننده باشه. دستکاری هرکدوم از این فاکتورها میتونه رفتار رو شکل بده. مثلا همین وبلاگ نویسی رو درنظر بگیرید. این دو جور Consequenceداره. اولیش اجتماعیه که حضور خواننده لازمه. مثلا کامنت ها ،بالا رفتن آمارو.. این یک جور تشوقیه( یا برعکس نداشتن کامنت .. که رفتار رو میتونه خاموش کنه) دومیش خودکاره یعنی نویسنده خودشه که به خودش پاداش میده.حالا این پاداش میتونه مثلا احساس رضایت از نوشتن باشه یا اینکه برای نوشتن به خودش جایزه میده. . تا وقتی این پاداشها از عوامل ناخوشایندی ناشی از نوشتن( مثلا زحمت فکر کردن یا وقت گذاشتن ...) بیشتره آدم به نوشتن ادامه میده. التبه این یک نگاه کلیه.جزئی تر بخواهیم نگاه کنیم خیلی چیزهای دیگه مطرح میشن مثلا ارزشمندی پاداش(reinfrocemnet) که خودش به خیلی چیزهای دیگه بستگی داره . مثلا اینکه آدم چقدر تنهاست یا کلا چقدر به این کامنتها نیاز داره .. دیگه چی؟ خب history هم مهمه. یعنی مساله در دسترس بودن پاداش. اینکه تابحال مثلا فرض کن چقدر کامنت گرفته ...
دیوونه نشدم فقط دارم درسهام رو تمرین میکنم.
کمی پایین تر از معمولی شاید 2.25
-اون میل بغل شدن که گفته بودم ...دیگه خوب شده. این آمریکاییها یک چیزی تو فرهنگشون دارن که خوبه ، خیلی راحت میگن give me a hug. توی خونه ما بغل کردن مال موقعی بود که کسی میرفت مسافرت یا عید یا تولد یا وقتی که کسی مریض بود... من از ٧-٨ سالگی به بعد یادم نمیاد که مامان و بابام بی مقدمه بغلم کرده باشن دیگه معلم کلاس اولم که هیچی.. چیزی که اینجا خیلی عادیه.
-پسرک فهمیده که فیزیک رو دوست داره ،من هم دوست داشتم.. بعد از اینهمه سال وقتی هنوز میتونم توی حل کردن مساله های فیزیک بهش کمک کنم کلی از خودم خوشم میاد.
-دارم خسته میشم از اینکه به علت چیزها فکر کنم.میخوام بگذارم همه چیز همینطوری که هست باشه
- امروز بارونی نبود فردا هم احتمالا آفتابیه. .. نمیخوام صورتم رو قبل از خواب بشورم.دیگه همین حرف خاصی نیست.شب خوش
پیر که شدم 2.5
امروز بالاخره بعد ازمریضی و تنبلی های بعدش رفتم روی تردمیل و همزمان Two and a half men را هم نگاه کردم و خندیدم. . طبق تجربه من آدم اگر ساعت مشخصی برای کاری درنظر نگیره معمولا انجامش نمیده . قراره غیر از روزهای تعطیل هر روز ساعت 7 تا 7:30 برم روی ترد میل. و چون سنگ گنده علامت نزدنه ، فعلا تصمیم نمیگیرم که کی با وزنه ها کار کنم. این خانمهای مسن رو که میبینم توی تریل میدون دلم میخواد وقتی پیر شدم مثل اونها باشم، سالم و خوش هیکل . خب اینهم برنامه ریزی و زحمت کشیدن میخواد دیگه. پیر که شدم موهام رو هم بور نقره ای میکنم، کوتاه کوتاه . حتما اون موقع یک پارتنر رومانتیک و خوشایند هم دارم که توی تخیلاتم ، ایرانی نیست(حالا ایرانی هم بود عیبی نداره ولی فرهنگ مردهای ایرانی رو نداشته باشه لطفا ) و ضمنا هردو اونقدر پولدار هستیم که زیاد مسافرت کنیم و دنیا رو بگردیم..
شماها هیچ فکر کردین وقتی پیر شدین چطوری ممکنه باشین؟
مشاوره جلسه پنجم 2.5
میگم اینکه من دیشب اینهمه احساس تنهایی میکردم و بشدت دلم میخواست کسی بغلم کنه ،شاید برمیگرده به دوران نوزدای؟ یا کم بغلم کردن و احساس کمبود میکنم یا اینکه زیادی بغلم کردن و بد عادت شدم؟ میگه "که وقتی دلایل نزدیکتری هست مثلا اینکه نوازش و محبت رو از طرف همسرت نمیگیری لازم نیست توی دوران نوزادی دنبالش بگردیم".ما آدمیم و احتیاج به عشق داریم. میگم حالا اگر فرض کنین دلیلش توی دوران نوزادی باشه چی؟healing میتونه اتفاق بیفته؟" میگه آره از طریق یک relationship خوب." خوبه پس همیشه یک راهی هست.
کلا جلسه امروز خیلی از این شاخه به اون شاخه پریدن بود. چیز جدیدی متوجه نشدم.الان هم سرم درد میکنه میرم که بخوابم.
2.5 علتها که همیشه درونی نیستن
ببینید از نظر من که یک ایرانی غربت زده هستم جامعه ایرانی یک چیزی بشدت کم داره و اون هم یک کامیونیتی قویه. خیلی اوقتا به دوست کره ایم حسودیم میشه وقتی میبینم که یکشنبه ها لباس خوشگل میپوشه ، دست همسر بوداییش رو میگیره و اونو بزور میبره چرچ کره ایها ،چرچ اینجا یعنی تجمع ،معاشرت ، یعنی عبادت جمعی. اونوقت من کجا باید برم؟ برم مسجد؟ احساس تعلق بعد از آب و دانه و سرپناه، از نیازهای اساسیه آدمهاست.. وقتی تامین نشه آدم یکجورایی گرسنه ست. چرا مردم میرن جزو گروهایی سیاسی ؟ خب یکی از علتهاش اینه که میخوان گروه بهشون هویت بده ، تعریفشون کنه ولی علت دیگه اش میل به تعلق و احساس امنیتی هست که جمع به آدم میده. فرض کن غریب و تنهایی( مثل من) فامیل دور و برت نیست. رفت و آمد خانوداگی نداری . چند تا دوست پرت و پلا داری که معولا در دسترس نیستن.رابطه صمیمانه باجنس مخالف نداری ،نیاز جنسی و نیاز عاطفیت بر آورده نمیشه ،تحسین نمیشی، توی خونه ات نیستی غریبی،....بازم بگم؟ خب اونوقت میگی چرا حالم خوب نیست و توی ابرها دنبال دلیل میگردی؟ همه دلایل که درونی نیستن الزاما......یادم باشه همه اینها رو فردا به این خانم مشاور بگم.
من خوشحالم که اینجا مینویسم. خوشحالم جایی هست که بیام بگم سلام من خوبم من بدم من اون وسط مسطهام و خوشحالم که شما نوشته هام رو میخونین . داشتم آرشیوم رو نگاه میکردم دیدم بعضیها تون سالهاست که با منین، دوستتون دارم و مرسی که هستین.
.
خاطره نویسی 2
-١کشف کردم که آدم معمولا وقتی زمان حالش خالی و کسل کننده ست یا برای آینده برنامه های هیجان انگیز نداره دچار احساسات نوستالژیک میشه.
٢-نمیدونم تا کی میخوام هر روز بنویسم. یا اینکه این نوشتن اصلا چیه؟روزمره نویسی کامل که نیست چون آدم مثل دفتر خاطرات شخصیش راحت نمینویسه؟تبادل افکار هم خب گاهی چرا ولی نه همیشه .ارزش ادبی که معمولا نداره . شاید بیشتر برای حفظ ارتباط و اینکه آدم نمیخواد تنها باشه.شاید یک جور عادته . و من ضمنا میخوام اینطوری خودم رو مقید کنم که این وضعیت بالا و پایین شدنهام رو ثبت کنم.
٣-اینقدر دلم هوس یک دوست واقعی کرد. نه دوست واقعی راه دور تلفنی. دوست نزدیک. از اونها که وقتی آدم برک آپ میکنه براش چایی درست میکنن و روی صورتش ماسک میوه میگذارن( آخ موفرفری..).
۴-وقتی به ٣-۴ سال پیش فکر میکنم متقاعد میشم که ذهن آدم میتونه از هر ماجرای مزخرفی یک رومنس فوق العاده بسازه. وچقدر زمان میخواد تا دل آدم حسابی گندزدایی بشه.اما میشه.
همان مساله آدم بودن 2
١- بشقاب سالاد زیبایی با مجموعه رنگارنگ سبزیها را جلوی خودتان تصور کنید دنبال سس میگردید ولی سسی در کار نیست . آدم که افسرده میشود زندگی دقیقا برایش مثل همان سالادبدون سس است ، دیگر از خوردنش لذت نمیبرد.
٢-سعی میکنم به چیزهای خوبی که دارم فکر کنم و به همه مشکلاتی که میتوانستم داشته باشم اما ندارم . سعی میکنم امید به آینده و روحیه شکرگزاری را در خودم تقویت کنم.یاد خودم میاندازم که " ما همه سالمیم . سقف امنی بالای سر همه مان است و در یک کشور جنگ زده زندگی نمیکنیم. گرسنه نیستیم..." چرا آدم همیشه بایدبه چیزهایی که ندارد فکر میکند؟ چرا یادش میرود که یکی دو سال گذشته برای سلامتی پسرک چقدر نگران بوده؟
٣-چرا؟ برای اینکه آدم است و اینطوی ساخته شده.. وقتی نیازهای اولیه و آب و دانه ش تامین شد یاد چیزهای دیگر میفتد، هرم مزلو که یادتان است ؟.. خودتان را سرزنش نکنید،.این راضی نبودنها و چیزهای دیگر خواستنها، از روی فراموشی و ناسپاسی نیست بخاطر همان مساله آدم بودن ست .
خاله کوچکه مدرسه میره 2.25
پسرک رو بیدار کردم میگم مگه نمیری مدرسه حواسم نیست شنبه ست امروز. ...هنوز توی خوابم هستم. خوابهای دم صبح با بیداری قاطی میشن و آدم زمان و مکان رو گم میکنه حالا چه خوابی دیدم مگه؟ از اون خوابهای بی سر و ته بیمعنی. دیدم توی یک خونه سوپر مدرن زندگی میکنیم. که فقط قسمت آشپزخونه ش شبیه اینجاست ولی خیلی بزرگتر. من بودم پسرک بود ها چ رو نمیدونم بود یا نبود. مامان بود خاله کوچکه هم بود. خاله کوچکه میرفت دانشگاه داشت فرمول شیمیانی کچاپ رو مینوشت ولی به فارسی توی خواب دلم برای خاله کوچکه تنگ شده بود. داشتم به پسرک میگفتم که درهای اتوماتیک رو طوری تنظیم کنه که خودشون بفهمن من کی میخوام ازشون رد شم برام باز بشن. بعد فکر میکردم باید خودم با تکنولوژی مدرن آشنا بشم. مامان مثل قدیمها نگران بود. مثل بیداریهاش ،مثل همیشه که نگران بود. یادته که ؟ نگران اینکه بابا در خونه رو قفل کرده یا نه. نگران اینکه گاز خاموشه یا نه. نگران اینکه بچه غذاشو خورده یا نه. نگران همه چیز .تازه این مال اوضاع عادی بود .وای به وقتی که واقعا موضوعی برای نگرانی وجود داشته باشه.. پسرک توی خواب ٧-٨ ساله بود، همون سنی که مامان برای آخرین بار دیدش. لباسهای سفیدو قشنگ من دستش بود .مامان نگران بود که پسرک لباسها رو کثیف کنه و من اعتنایی به نگرانی مامان نمیکردم .نگرانیش برام مایه سرگرمی و تفریح بود انگار، مثل موقعی که تین ایجر بودم و درست همونکاری رومیکردم که میگفت نکن.
خسته و خواب الود و معمولی 2.5
امروز یک دختر بچه ١٠-١٢ ساله مسلمان رو دیدم که حجاب اسلامی و تزئینات هالوینی رو همزمان داشت.
معمولی همون وسطها یا بالاتر 2.75
امروز نوبت پسرک بود که سرما بخوره بعد از کار بیشتر وقتم توی اتاق انتظار اورژانس ،داروخانه گذشت.
امروز فکر کردم درختهای پاییزی از هر شی تزئینی مصنوعی یا طبیعیه دیگه ای توی دنیا قشنگترن فقط اونقد زیاد و عادی شدن که گاهی حواسمون بهشون نیست.
موفرفری گفت هرچی فکر کنی هم نمیتونی حدس بزنی که دوست پسر م چه کارست من اولش گفتم توی فیونرال هاوس کار میکنه ، گفت نه.گفتم فالگیره؟ تو کار هیپنوتیزمه گفت نه بابا اون کشیشه!! یک کشیش پروتستان قد بلند و خوش تیپ که توی سالن رقص باهاش آشنا شده.
انتخابی نگاه کنین 2.75
چه بارونی میومد امروز 1ساعت و نیم توی مطب دکترمنتظر شدم .دکتر توی اتاق انتظارش یک آکواریم بزرگ داره با 9تا ماهی بزرگ توش . ماهیها هی میرن لای صدفها قایم میشن بعضی هاشون هم دوتا دوتا مثل همن ، این شمردنشون رو سخت میکنه .مریضهای که اونجا نشستن و مجله نمیخونن ماهیها رو میشمرن. دکتر بهم یک آنتی بیوتیک جدید داد، ایندفعه یک چیزه دیگه. رفتم خونه سوپ خوردم، چای سبز خوردم ، یکمی توی سالن جلوی تی وی خوابیدم بعد هم خسته شدم و رفتم توی تاریکی اتاق خواب . خونه کثیفه میز پره خورده نونه آیلند آشپزخونه پر ازلکه ولی مهم نیست نگاهش نمیکنم اگر شروع کنی تمومی نداره . یاد گرفتم که انتخابی نگاه کنم این زندگی رو خیلی راحت میکنه.پاپی هی اسباب بازیشو انداخت جلوی تخت و مودب نشست یعنی پرتش کن من برم بیارم،دید فایده ای نداره پرید بالای تخت و کنارم خوابید. حتما پیش خودش فکر کرده که چی شده این یکی امروز نرفته شکار.آخه کاکر سپنیولها ذاتا شکارچین برای همی هم هست که تمام مدت که میریم پیاده روی زمین رو بو میکنن و هر کاری میکنیم یادنمیگیره مثل آدم راه بره . پوزه اش رو گذاشت روی پام گوشه پتو رو کشیدم روش و خوابید .یک موقعی اگر توی پیاده رو سگ میدیدم میرفتم اونور خیابون.. اینو میگن پیشرفت دیگه نه؟تاشب خیلی مونده . باید درس بخونم یکمی هم بخوابم. چقدر خوبه که همیشه آدم درس داشته باشه. راستی نرس دکتر وزنم رو گرفت با لباس 125.8 بود یعنی از وزن پارسال همین موقع یک پوند کمتر بدون هیچ تلاش خاصی. فقط وعده های غذام رو کوچک کردم. خیلی کوچک.
عادت میکنیم دیگه 2.5
تازگیها سعی میکنم از همه کفشها و لباسهایی که دارم استفاده کنم و وقتی چیزی بخرم که واقعا لازمه .نه فقط برای صرفه جویی مالی بلکه این کار احساس خیلی خوبی بهم میده . یکجور احساس وفاداری یا شکرگزاری نسبت به چیزهایی که دارم . انگار استفاده از لباسهای فراموش شده یکجوریی بهشون زندگی میده، به جریان میفتن دوباره .
صدام در نمیاد . رسما یا باید بصورت نجوا ارتباط برقرار کنم و یا اشاره ولی با کمال تعجب دلم نمیخواد خونه بمونم فردا . نه فقط چون مرخصی هام هدر میره بلکه یکجورایی احساس میکنم که اگر نرم قطار بدون من راه میفته و من انگار توی ایستگاه جا مونده باشم. فردا باید برم ارجنت کر محل. همونجایی که اول از همه تست سترپتوکوک میگیره و همه تستها هم همیشه مثبت درمیاد.
یکی دو قسمت از قهوه تلخ رو دیدم. دوستش نداشتم. این جور طنز دیگه من رو نمیخندونه.
چهارگانه های نه خیلی بی ربط 2.5 یعنی درست اون وسط
1-من حالم خوبه هرچند سرفه میکنم و صدام هم در نمیاد. دیشب بعد از مدتها خیلی خوب خوابیدم. از اون خوابهای عمیق که خستگی کاملا از تن آدم میره بیرون..وقتی که فکر ( یا روح آدم) خسته ست وقتی زیادی کار کرده ،معمولا این موقعها ست که جسم آدم به کمکش میاد. میگه ببین میدونم که خسته شدی. تو استراحت کن بگذار بقیه اش رو من بدوش بکشم بعد آدم مریض میشه... فکر کنم اینطوریهاست.
2-هوا هنوز بهاریه با اینکه اکتبر هم داره تموم میشه. اگر سرکار از یک نفر خوشت نیاد و باهاش احساس راحتی نکنی بعد هی بخودت خودت رو وادار کنی و هی توی ذهنت تکرار کنی که" وای چقدر فلانی رو دوست داری و چقدر باهاش راحتی".. این واقعا موثره یعنی بطرز جالبی رابطه بصورت دو طرفه
بهتر میشه. بعد فکر میکنی که چه قدرتهای عجییب و غریبی داشتی و نمیدونستی.امتحان کنین
3-یکنفر میگفت همسرش به سنجابهای کوچولویی که به بچه هاش نزدیک میشدن آب میپاشیده و میگفته اینها با موش فرق زیادی ندارن. سنجابها بنظر من هنوز هم خیلی ناز و دوست داشتنین مخصوصا وقتی با دستهای کوجولوشن ا-کورن ها رو میگیرن و گاز میزنن. اصلا شباهتی به موش ندارن.
4-به پسرک گفتم که حرفهاش چقدر باعث ناراحتی من شد. میگه معذرت میخوام از حرفهام ولی نه از احساسی که داشتم.
امروز حتما روز بهتریه 1.5
دیروز خیلی بد بود. پسرک گفت میخواد با من بیاد کتابفروشی کتاب بخره. بعد توی راه رفتن و برگشتن اعصبابم رو خورد کرد . من توی ماشین داد کشیدم که نیومدم اینجا که اعصابم خورد بشه و تو حق نداری اینطوری حرف بزنی و اینطوری رفتارکنی.... طبقه بالای کتابفروشی خلوت بود. آدم دوست داره مبلهای چرمی سیاه پر ازآدم باشه. دوست داره دنبال جای خالی بگرده . بعد چند تا کتاب پیدا کردم و نشستم که بخونم.. . یک آقای ایرانی 37-38 ساله نشسته بود با لپ تاپ جلوش و هدفون توی گوشش و با صدای خیلی بلند با دوستش تلفنی فارسی حرف میزد. خیلی بلند. حتما حواسش نبود که من ایرانیم. اول حرفهای معمولی ، از دوستاش و ... اینکه هرچی پول داره باید بده برای مدرسه( دانشگاه) و بعد کم کم صبحتها خصوصی تر شد در مورد سیستم دختر بازی توی ایران و آمریکا و .. داشت برای دوستش توضیح میداد که توی ایران اینجوریه که میری میدون آرژانتین و شهرک غرب ، دخترها اونجان .جلوی پاشون ترمز میکنی اگه خوششون بیاد باهات میان. بعضی ها همون دفعه اول بعضیها هم بیشتر طول میکشه..بعد داشت مقایسه اش میکرد با سیستم نایت کلاپهای اینجا و وان نایت ستند...اومدم برم و خودم و رنجات بدم از این صبحتهای تموم نشدنی دیدم پسرک هم اونطرفتر نشسته داره با کنجکاوی گوش میده.نمیدونم منظور طرف رو فهمید وقتی با خنده و شوخی داشت به دوستش میگفت همه اش فقط سر همینه دیگه" خانم میدی یا نه؟" یعنی فهمید؟
اومدم خونه حالم خیلی بد بود فقط در و بستم و گریه کردم از اون گریه ها که قطره های اشکش خیلی درشتن. فکر کردم اصلا من برای چی اینجام؟ برای چی و بخاطر کی؟فکر کردم بیا دیگه اونوقت بهم میگه تو مقوله افسردگی نیستی پس این چیه. رفتم دوش گرفتم هی خواستم روی چیزهای مثبت تمرکز کنم. گفتم ببین نگو که چی نداری و چطوری نیست بگو که دلت چی میخواد و دوست داشتی الان چجوری بود. دوست د اشتی پسرک چطوری رفتار میکرد..بعد واقعا کمی بهتر شدم. اما صبح ساعت 4:30 بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد.و هی همه جمله های مثبتی رو که بلد بودم برای خودم تکرار کردم.و خودم رو نوازش کردم . امروز دلم میخوادیک لباس خیلی راحت بپوشم .دلم میخواد از خودم مواظبت کنم
بعضی وقتا آدم دلش میخواد یکی دیگه رانندگی کنه 2.5
یک یکشنبه آروم وتا حدی دلگیره مثل همه یکشنبه ها یا همه جمعه عصرهای قدیم .از صبح سر حال نبودم ،دوباره کمی سرما خورده ام .خونه اما عوضش تا بخواین تمیز و سرحال و مرتبه. لباسها هم همه شسته شده و تا شده و آویزون شدن،یخچال هم تمیز ومنظم .لوبیا پختم برای هفته دیگه ببرم برای نهار.اینقدر دلم میخواست الان یکی من رو سوارماشینش میکرد و توی واشنگتن میگردوند . بعضی وقتیها آدم دلش میخواد توی صندلی مسافر ریلکس بشینه و یکی دیگه رانندگی کنه...
یکمی کارهای نوشتنی دارم برای فردا که این دکتره رو توی سکایپ میبینم . بعد پا میشم میرم Borders( یک جایی مثل Chapters شما کاناداییها، که من عاشقش بودم) یک قهوه برای خودم میگیرم فرو میرم توی یک مبل گرم و نرم و کتابها و مجله ها رو زیر و رو میکنم.
نظرات ()
