پدرم بود 3

دیشب  بعد از مدتها خواب دیدم .توی یک ساختمون ٢-٣ طبقه قدیمی چوبی به سبک رستوران-بارهای ایتالیایی با یک آقای مسن خوش تیپ  اینور و اونور میرفتیم. اون آقاپدرم بود، شونه به شونه من میومد یکجوری که انگار میخواد همه  جا رو نشونم بده.   هر وقت که خواسته بودم  بغلم کرده بود،یکجوری انگار  که فکر من رو میخوند و آغوشش چقدر گرم و آرامشبخش بود اونقدر که بعد از بیداری هم اون احساس محبت  ادامه داشت.

   + ترانه - ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩

زندگی رسم دل انگیزیست...3

 

-   میخوام توی برنامه ام بطور منظم 1 ساعت برای مطالعه  و نیم ساعت برای ورزش کنار بگذارم..خب فکر کن که بعد از کار میرم خرید و 5 میرسم خونه. تا ساعت 6:30 غذا پختن و خوردن و ظرف شستن و آماده کردن غذای فردا. نیم ساعت برای دوش گرفتن و سشوار زدن. اگر. 1 ساعت مطالعه  کنم و نیم ساعت ورزش ،هنوز 1 ساعت  و نیم تا موقع خوابم که ساعت 10 شبه وقت دارم که میتونم بین وقت تلف کردن و تلویزیون و کامپیوتر و  تلفن زدن .. تقسیمش کنم لبخند

-روزها و هفته ها  چقدر دارن  زود میگذرن. دوشنبه برنامه ما خیلی سبکه و خوشحالیم. سه شنبه عملا اولین روز کار سنگینه . چهارشنبه شمارش معکوس شروع میشه و پنجشنبه هم روز قبل از جمعه ست.

-مشاوره رفتن تصمیم خیلی درستی بود،  خوشحالم و میدونم که هرچی ادامه بدم  بهتر هم میشه

 

   + ترانه - ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩

چیزی بنام وقت مناسب وجود نداره. 2.75

 اولین بار بود که  توی اتاق مشاوره در منتهی الیه کاناپه ننشسته بودم .نشستن آدمها هم یکجورایی به حال و روزشون بستگی داره. مثلا وقتی که یکوری خودت رو میندازی روی دسته کاناپه درحالیکه دستهات تکیه گاه چونته یعنی که میخوای توی کناره های امن شنا کنی و دنبال تکیه گاه میگردی تا  نیفتی. یعنی بار روی شونه هات زیادی سنگینه . مشاور ها  غیر از حرفهای آدم حتما به اینجور چیزها هم توجه  میکنن .  مثلا خانم مشاور  شاید امروز توی دفترش نوشته  باشه "مراجع   حالش بهتره . لبخند میزنه و مثل جلسات قبل یکوری  خودش رو روی  دسته کاناپه ننداخته . وسط کاناپه نشسته مستقیم، هرچند پاهاش رو هنوز روی هم  انداخته یعنی که که   هنوز کاملا باز نیست و تا حدی  حالت دفاعی داره.. لبخند" شاید..

میگه که من پرفکشنیست هستم و  اینو یکجورایی با احتیاط میگه انگار که من  ممکنه بدم بیاد ،  نمیگم این ارثیه و یک عمریه که  دارم سعی میکنم که نباشم..در مورد پسرک حرف میزنیم و اینکه من  چه مامان افتضاحی هستم. اون  میگرده کلی نکات مثبتی رو که گم شده بود پیدا میکنه و بعد هم میگه که من  فقط پنجاه درصد مسئول این شرایط هستم  و همسرم هم به همین اندازه مسئوله . خلاصه  کلی هم بهم کردیت میده بخاطر کارهایی که کردم ، باخودم همدردی میکنم و حالم بهتر میشه.

خانم مشاور بعد از مقداری سوال و جواب و ..  میگه که  وضعیت من توی مقوله " افسردگی" طبقه بندی نمیشه . میگم  اونقدر که میخوام خوشحال نیستم میتونم بیشتر از اینها خوشحال باشم. میگه این بخاطر مشکلات زندگی وشرایطه خونه ست . میگم "نمیدونم وقت مناسب کی هست. یعنی الان برای پسرک خوبه؟ باید صبر کنم که بره کالج؟ باید صبر کنم که اوضاع مالیم بهتر بشه؟"  میگه" چیزی بنام موقع مناسب کلا وجود نداره"...

 

   + ترانه - ٤:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩

چیزی ته نشین نمیشه اینجوری 2.5

 حالا از عروسی و تولد ایرانی و .. بگذریم. یعنی بعضی از  شماها راستی راستی  ماه رمضونهای ایران رو دوست دارید؟ عاشورا تاسوعا رو دوست دارین؟  خاطرات بچگی و سفره افطار و بوی غذای نذری خونه مادربزرگ و اینها نه  ها امروز رو میگم،.. ایران،.. ماه رمضون.. عاشورا، سینه زنی...؟دوست دارین؟

وقتی آدم هر روز مینویسه چیزی توی ذهنش ته نشین نمیشه. وقتی هم چیزی ته نشین نشد فعل و انفعالات شیمیایی حاصل نمیشه و ماده جدیدی خلق نمیشه. همه چیز همونطور که وارد شده خام خام خارج میشه. این از مضرات هر روز نوشتن.

 دارم میمیرم از خستگی. شاید  از کم خوابیه . شاید هم غذای نامناسب . دو روزه دارم سوپهای آماده بی خاصیت میبرم سر کار.اونقدر خسته بودم که موهام رو با  عجله و بدون اینکه قسمت قسمت کنم سشوار کشیدم درکمال تعجب دیدم نتیجه مثل همیشه شد.یعنی که موهام کلی سر براه شدن .

درختها اینجا خیلی  خیلی قشنگ شدن یادم باشه چند تا عکس خوشکل بگذارم اینجا

شب بخیر

 

   + ترانه - ٤:٤٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩

2.75 مامان بدی بودم

از دیروز بشدت احساس  عذاب وجدان  میکنم .یادم باشه که این رو هم حتما  به خانم مشاورهم بگم. اما اون  میتونه گذشته رو تغییر بده؟ میتونه من رو از یک مامان بد به یک مامان خوب  تبدیل کنه؟  یک مامان  بد بله،  برای اینکه نتونستم یک محیط گرم و شاد خانوادگی برای پسرم فراهم کنم. برایاینکه عملا بهش یاد ندادم که وقتی شرایط اونطوری که میخوای نیست یا  عوضش کن و یا بگذار و برو.  نه ،اون نمیتونه گذشته رو تغییر بده شاید فقط کمی احساس من رو بهتر کنه... مثل اینکه یادم بندازه که  کارهایی که میتونستم  و فکر میکردم درسته کردم.که به همون اندازه قوی بودم و نه بیشتر..  اینطوری که نگاه کنی هرچیزی قابل توجیه و  هچکس در مقابل کارهاش مسئول نیست . شاید هم حرف سر مسئول بودن و نبودن نیست .اشتباه کردی بله  ولی نمیتونی که خودت رو دار بزنی  میتونی؟شاید واقعا اون موقع بهترین کاری رو که میتونستی کردی

   + ترانه - ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩

هی یادتون نره منهم اینجا هستم.2.5

غروب یکشنبه ست حدودهای ساعت شش و نیم. خودمم هم موندم که این همه هر روز نوشتن، آخه برای چی.  قراره یک روز برگردم وبخونمشون؟ بعد فکر کنم که مثلا ۵ سال پیش یا ١٠ سال پیش چجوری فکر میکردم ؟ یکجور تخلیه ست ؟شاید هم فقط میخوام بگم که هی ، منهم اینجام... از وقتی کامنت دلارام رو خوندم دارم با خودم فکرمیکنم که یعنی من  واقعا بیشتر به چیزهای منفی فکر میکنم و جذبشون میکنم؟ پست قبلیم یک جورایی تلخه. ولی این واقعا احساسیه که دارم. شماها کدوم قسمت سنتها و قوانین ایران رو دوست دارین؟ میشه بیاین و نظرتون رو بنویسین واقعا کنجکاوم که بدونم.

   + ترانه - ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩

شما چیزی یادتون میاد 2.75

مثل همه شنبه صبحها رفتم church، نه برای نماز و دعا ،برای  مکالمه انگلیسی . یک گروه خیلی خوب پیدا کردم، 5-6 نفریم از گوشه و کنار دنیا  با دو تا معلم آمریکایی دوست داشتنی . هر هفته موضوعی مطرح میشه که اول در موردش مینویسم و بعد هم بحث می کنیم . هم تمرینیه برای نوشتن و هم  فرصتی برای مرور کلمات انگلیسیی که توی زندگی روزمره ازشون  استفاده نمیشه  و توی ذهن آدم خاک میخورن  تازه کلی هم به آدم خوش میگذره.. سوال ایندفعه این بود" چه چیزی رو  از  قوانین و سنتهای کشور زادگاهتون دوست دارین و  چه  چیزی رو دوست ندارین "  من هرچی  که فکر کردم یادم نیومد چی دوست دارم.  برعکس چیزهایی که دوست نداشتم اونقدر زیاد بودن که نمی دونستم  کدوم رو  باید انتخاب کنم. مثلا من ( از اون تاریخ افتخار آمیز  2500 ساله  که بگذریم) ، طبیعت ایران رو دوست دارم مخصوصا کوههای اطراف تهران رو ،نه برای اینکه قشنگتر از طبیعت آمریکاست ،بلکه برای اینکه ازشون خاطره دارم  . غذاهای ایرانی رو هم دوست دارم ولی عملا ترجیحشون نمیدم. موزیک ایرانی رو  هم خب بله گاهی دوست دارم . ولی اینها  هیچکدوم آداب و رسوم و قوانین نیستن، هستن؟...سنتها یعنی  خواستگاری،  یعنی چک و چونه سر  مهریه و جهاز یعنی بعله برون و مراسم عروسی . سنتها  یعنی عزاداری و بهشت زهرا وشب هفت و مسجد محل . یعنی تعارفاتی که بین آدمها رد و بدل میشه،یعنی احترام به بزرگترها و زدن توی سر کوچکترها، یعنی  تداخل آدمها توی زندگی همدیگه، یعنی عاشورا تاسوعا سینه زنی...قوانین  هم یعنی مثلا قانون عقد وازدواج و طلاق حضانت بچه ،ارثیه ،دیه، ارتباط زن و مرد حجاب اجباری..خب من هرچی فکر کردم یادم نیومد که چی رو دوست دارم . شما چیزی یادتون میاد؟

   + ترانه - ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

2.5 یک روز معمولی

بالاخره تلفنی با این دکتره صحبت کردم و قرار شد سوپروایزریم رو به عهده بگیره. اینطوری میتونم توی امتخان آپریل شرکت کنم. امتحان سختیه میگن 50 درصد معمولا قبول میشن. خیلی خوبه توی ذهن آدم یک عالمه برنامه ریزیه دور و دراز باشه. اینطوری احساس میکنه که تموم نمیشه.

   + ترانه - ٦:٢۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

هوای بیرون بارونی ، دل من اما افتابی بود. 2.75

 

شده تاریک و روشن صبح،  خواب آلوده برین پیاده روی یا مثلا سگتون رو   ببرین پیاده روی ،  بعد رهگذر نانشناسی که با سگش بطرف شما میاد  با لبخندی خیلی خیلی شیرین  بگه صبح بخیر  و شما بدون اینکه حواستون باشه ببینین تمام راه رو به روی همه  لبخند زدین ؟ یامثلا وقتی که توی اتاق پرو عطسه میکنید ویکی از اتاق بغلی که نمیشناسینش و هیچوقت  هم قرار نیست ببینین بگه  bless you.؟...  این مهربونیهای نرم و گذرا و بدون انتظار رو  خیلی دوست دارم... گاهی وقتی از رنگ لباس یا مثلا مدل موی جدید همکارم تعریف میکنم و توی چشماش برق خوشحالی رو میبینم فکر میکنم که خوشحال کردن آدمها  چقدر راحته یک سلام یک لبخند ،  یک جمله کوتاه..اینکه بهشون نشون بدی  که "دیده شدن."

   + ترانه - ۳:٤۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩

جلسه چهارم مشاوره 2.25

 از جلسه چهارم مشاوره میام. ایندفعه دیگه ناظر بیطرف نبودم .  عصبانی بودم دلم پر بودو خودم هم پابپای خرگوشی که روی میز جراحی بود درد کشیدم بغض کردم اما گریه نکردم.  دلم نمیخواست صورتم از خط چشم مشکیم سیاه بشه بعد هم دوست نداشتم جلوی اون گریه کنم. احساس نمیکنم که من رو به اندازه کافی  درک میکنه... ولی خب فعلا هیمن که  هردفعه باعث میشه به مساله جدیدی فکر کنم  خوبه. مثلا همین که وقتی در مورد هزینه کالج پسرک با هاچ بحث کردم در واقع اون چیزی که اونهمه ناراحتم کرد قسمتیش  احساس درماندگی و ضعیف بود و بقیه اش هم عذاب وجدان .

 این خوبه که مشاور کمک میکنه خودت راه حل رو پیدا کنی. بهت نمیگه چکار کن و چکار نکن . اما واقعیت اینه که  آدم گاهی دلش کسی رو میخواد که دلداریش بده که بهش امید بده که بهش بگه چکار کن و چکار نکن .یک جورایی بهش این احساس رو بده  که توی تصمیم گیری تنها نیست .یک جور نصیحت مادرانه دلش میخواد آدم گاهی.

بهش گفتم شاید من لازمه که دارو مصرف کنم. گفت دفعه دیگه در موردش حرف میزنیم.دارم فکر میکنم که اگر مشاورم رو عوض کنم ناچارم همه این مسیر رو یک دفعه دیگه برم و کلی انرژی مصرف کنم تا برسیم به همین جایی که الان هستیم...

 

   + ترانه - ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩

اون دلش گهواره میخواد 2

سلام من حالم بهتره هرچند فکرم نگران خیلی چیزهاست. دیروز پرشین بلاگ باز نمیشد که بنویسم...دارم به قانون جذب فکر میکنم ولی چیزهایی که میخوام اونقدر زیادن نمیدونم از کدوم یکی شروع کنم. دیروز با کودک درونم حرف زدم (همون تمرین نوشتن با دست غیر غالب و..) دیدم دلش برای خواهرم تنگ شده . خیلی وقته بین ما فاصله افتاده. همون خواهری که وقتی بچه بودم برام همه چیز بود.. بعد بهش زنگ زدم. "کودک درون" یک کار دیگه هم کرد، موقع نقاشی وقتی ازش پرسیدم دلش چی میخواد برام عکس یک گهواره کشید که نمیدونم یعنی چی. دلش میخواد بیشتر بخوابه؟ دلش محبت و نگهداری میخواد؟ خب کیه که نخواد.

   + ترانه - ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩

باید با غم نشست و قهوه خورد 1.75

 

غم اینجاست ،در چند قدمی ایستاده و  به من لبخند میزند. غم مرد میانسالیست با پوستی تیره  مایل به زرد و موهای جو گندمی با قامتی بزرگ ،بسیار بزرگ .  شاید نباید از غم فرار کرد  شاید باید  مستقیم در چشمانش نگاه کرد. شاید باید با غم دوست شد باید با غم  نشست قهوه خورد.

   + ترانه - ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩

هجوم ابرهای خاکستری1.75

 باز نزدیک روزهای قرمز  تقویمه و  ابرهای خاکستری هجوم اوردن، اما بیرون  روز آفتابی و بسیار قشنگیه . فکرم خسته ست، دلم میخواد بخوابم وبه هیچی فکر نکنم ، نگران چیزی نباشم .دلم میخواد کسی ازم مواظبت کنه. دلم   یک پاکن گنده میخواد که باهاش همه چیزهای رو که روی ذهنم سنگینی می کنه، همه خاطره ها ،رنگها  و بوها  رو پاک کنم..  .هر چیزی که مربوط به گذشته ست یکجورایی دلگیره، حتی روزهایی که واقعا بد نبودن. .دلم بغل میخواد و یک نفر  که بشینه و من براش حرف بزنم و اون فقط گوش بده.

صبح پاپی  رو بردم پیاده روی، هاچ رفت سر کار، پسرک هم مدرسه. من موندم و یک خونه خالی و یک روز کامل تعطیل که  میشد نصف بیشترش رو بیاد روزهای بیکاری پای تلویزیون گذروند میشد کرکره ها رو کشید و ساعتها توی تختخواب دراز کشید. میشد  مثل دو ماه قبل سر ساعت ١ سریال"روزهای زندگی" رو پیگیری کرد و دید که آیا دنیل بالاخره به خیانت همسرش کلویی پی برده یا نه.  فکرش رو بکن تقریبا همه کاراکترهای این برنامه خودشون یا اعضای خانواده شون اقلا یک بار مورد سو قصد قرار گرفتن یا افتادن زندان..و تقریبا همه مردهای فامیل یکبار با کلویی رابطه داشتن...

افسرده ام؟ نمیدونم. احساس بدی نسبت به خودم ندارم.دنیا رو تیره و تار نمیبینم فقط خیلی چیزها اینجا هست که برام سنگینه و غمگینم میکنه .به هرحال افسردگی هم شدت و ضعف و علائم مخلتف داره..شاید باید دارو مصرف کنم. شاید همه اینها چیزهایین که از کنترل من خارجن. یا حداقل برای کنترلشون بدون دارو باید انرژی خیلی زیادی مصرف کنم. نمیدونم.

 

   + ترانه - ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩

رفتن همیشه کلمه غم انگیزیه 2

 ۵ صبحه و خوابم نمیبره، احساس تنهایی میکنم و از دست خودم عصبانیم، کار احمقانه ای بود.. چرا درست موقعی که اون سعی میکنه بهترین چیزی که میتونه باشه من بایک لگد میزنم و همه چیز رو خراب میکنم. چرا   جلوی دهنم رو نگرفتم؟ خب باید تخلیه بشم درسته....بهم این فرصت رو نداده بود که حرف بزنم و خیلی چیزها  جمع شده بود  اونجا و مثل یک آتشفشان دنبال یک مجرای باریک میگشت که فوران وکنه و اون این بهانه رو بهم داد.ولی  آخه مگه چی گفته بود؟ داشت با پسرک در مورد کالج و انتخاب رشته حرف میزد. من ولو شده بودم روی کاناپه همچنان در خلسه مریضی... وقتی رسید به اینکه پسرک باید وام بگیره وبعد.. من مثل یک ببر عصبانی بلند شدم و نشستم. صبر کردم که پسرک از خونه بیرون و بعد اتشفشان فوران کرد...باز همون قصه همیشگی ولی اخرش اون عصبانی نیشد، غمگین شد وقتی که گفتم که میخوام برم و سکوت کرد مثل همیشه.

 

   + ترانه - ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩

شنبه هنوز 2.75

من و تو هر دو  قربانی شرایط گذشته هستیم. فرقش اینه که من این رو میدونم و تو نمیخواهی بدونی .من دلم میخواد  به جای مامانم که موند اما داد نکشید داد بکشم ونمونم .و تومیخوای ثابت کنی که زنها قابل اعتماد نیستن و دل بستن بهشون یعنی درد و  جدایی . ازت متنفر نیستم .مهم نیست اگر با هم نمونیم، دلم میخواد دستهات رو بگیرم و باهم از این تاریکی بیایم بیرون، فقط به احترام اینکه روزی فکر میکردیم عاشق همدیگه ایم و فقط بخاطر همه این سالها که همدیگروناخواسته اذیت کردیم.

   + ترانه - ۳:٥٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩

شنبه 2.75

میگن آدم معمولا عاشق کسی میشه که به یکی از والدینشن  شبیهه .به این تربیت میخواد  شرایطی رو که زمان بچگیهاش  داشته  و اون موقع توانایی تغییرش رو نداشته  ترمیم کنه و به این تربیت healing اتفاق بیفته ... این مطلب بنظر من بشدت درسته.

 

   + ترانه - ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩

یکی از روزهای معمولی پاییز 3

  بعد از ٣ سال  کالج و  وقت تلف کردن و کارهای مزخرفی که ازش متنفر بودم ،بالاخره برگشتم به مسیری که باید...  چقدر خوشحالم که اینجا هستم . چقدر احمقانه ست  که آدم مسیر اشتباهی رو فقط برای اینکه وقت و انرژی صرفش کرده ادامه بده. خیلی وقت بود که توانائیهای خودم رو فراموش کرده بودم و حالا میبینم  همونی بودم که هستم.

فردا پسرک SAt داره، یک  چیزی تو مایه های کنکور خودمون. از ساعت 8 تا یک بعدازظهر طول میکشه. شنبه صبح زود باید بیدار بشم طبق معمولناراحت

 بالاخره رفتم دکتر ، آنتی بیوتیک گرفتم بهم داد .سرم درد میکنه و صدام هم بشدت گرفته.

 من به هاچ لبخند زدم، ولی معنیش این نیست که دلم میخواد باهاش وقت بگذرونم ، (اون همون آدم خود شیفته ایه که بود)معنیش اینه که  زمانهایی که  باهاش وقت میگذرونم احساس بدی  پیدا نمیکنم همین.

دیگه...دارم سعی می  کنم تا یکشنبه خوب بشم که برم دور دریاچه پیاده روی.

   + ترانه - ٤:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩

آفتابی و پر انرژی 3

دیشب با صدای زوزه از خواب  پریدم اولش فکر کردم از خونه همسایه ست بعد دیدم نه خیر این  پاپیه که توی رویاهاش خودش رو بشکل گرگ میدیده و زوزه کشیده.

یک آخر هفته طولانی در پیشه . شنبه و یکشنبه آفتابی و دوشنبه که به مناسبت کشف قاره آمریکا( کلمومبوس دی) تعطیله. دلم میخواد زودتر خوب بشم و برم طبیعت گردی.

 امروز یک اتفاق جالب افتاد،  توی چشمهای هاچ نگاه کردم و تونستم راحت لبخند بزنم.. راحت که میگم یعنی  مثل یک  جاده صاف بدون دست اندازو  بدون مانع ، یک جاده دو طرفه. نه از اون لبخند های زورکی که پشتش یک عالمه احساس منفی قایم شده . یک لبخند ساده معمولی...یک  چیزی تغییر کرده. مطمئنم که یک چیزی تغییر کرده.

   + ترانه - ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور 2

جلسه سوم مشاوره هم به خیر وخوشی گذشت.  ایندفعه  دلم نمیخواست برم تو، با شک و تردید رفتم. یکجورایی میترسیدم. توی دلم میگفتم :"منکه  همه چیزهایی  رو که میدونستم گفتم" و حالا نوبت چیزهاییه که نمیدونم...انگار دارم  به لبه پرتگاه نزدیک میشم انگار دارم به  اون چیزی نزدیک میشم که همیشه ازش فرار کردم، چیزی که نمیدونم چیه ...  

هر قدر هم که در مورد چیزی با خودت فکر زده باشی و تحلیل کرده باشی، تنها  وقتی که داری برای کس دیگه ای توضیح میدیه که متوجه میشی یک  جای کار میلنگه و کل جریان منطقی نیست ، میفهمی که توضیحاتت  برای شخص ناظر قانع کننده نیست اونوقت بخودت میگی نه،اینطوری نمیتونه باشه، یا همه اش این نیست.....و  به امکانات دیگه فکر میکنی وبه خودت  اجازه  میدی که طور دیگه ای نگاه کنی به موضوع.این بیشترین فایده مشاوره ست.

به خانم مشاور میگم احساس میکنم انرژی منفی دورو بر هاچ کمتر شده.شاید برای اینکه دارم  سعی میکنم علت "روزهای بدم" رو جای دیگه ای پیدا کنم و نوک خنجر دیگه متوجه اون نیست ..شاید خود زخمی داره حالش بهتر میشه  و عکس العملهاش دیگه  از روی زخم خوردگی نیست. اصلا از کجا معلوم که  منشا این انرژی منفی  فقط هاچه و "خود زخم خورده" نیست ؟ ...شاید هم چون دارم میرم مشاوره  هاچ سعی می کنه که خوب باشه، یک جورایی میترسه از چیزی که نمیدونه  چیه.

کلا من فکر کنم بشم مراجع مادام العمر این خانم مشاوربرای اینکه هر دفعه کلی مساله جدید یادم میاد که میشه روش کار کرد...

غیر از این قسمت  مشاوره اش کلا امروز  روز خوبی نبود. از اون روزها که از صبح همه چیز یک جورایی جور در نمیاد...

 

   + ترانه - ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩

مریضی شیرین2.75

تب دارم ، خسته ام وهمه روز خودم روبه کمک  مسکن  اینور و اونور کشوندم و برای همه توضیح دادم که این قیافه نزار بخاطر سرماخوردگیه.داشتم فکر میکردم یک فرقی که این  آمریکاییها با ما دارند نحوه ارتباط برقرار کردنشونه. هرکاری که میکنن با صدای بلند توضیح میدن پا میشن توضیخ میدن  میشینن توضیح میدن ، میرن دستشویی توضیح میدن  و این  اصلا بیمزه نیست برعکس خیلی هم خوبه،ابهامات رفع میشه . ما توی ایران (قبلا که اینطوری بود) کلا عادت نداریم مسائل رو برای کسی روشن کنیم در واقع فکر میکنیم وظیفه دیگران اینه که فکر ماروبخونن وحدسهای درست بزنن، یا که اصولا به کسی چه مربوطه و این ریشه خیلی از سو تفاهمهاست. 

 خونه  یکجورایی دنجه، یک جورایی گرم ونرمه مخصوصا که آش جو آروم آروم داره روی اجاق قل قل میخورده  ومی دونم که تا خود فردا هیچ کاری ندارم جز اینکه دوش بگیرم و سشوار بکشم و بعد لم بدم توی تختم و  پاپی گرم ونرم طلایی هم بیاد کنارم لم بده و با هم شوهای تلویزیونی رو تماشا کنیم و من  زیر دوتا لحاف کتاب The bookseller of Kabulرو بخونم .درست مثل بچگیهام که مامان آش میپخت و خواهرم برام کتاب میخوند..فقط حالا خودم آش میپزم و خودم کتاب میخونم و خودم که خودم رو لوس میکنم.

   + ترانه - ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩

دنبال چیزی نگردین 2.5

یک دوشنبه معمولی و سرد و تا حدی بارونی بود. لباسهای زمستونی دوباره اومدن بیرون...پسرک حالش بد بود و موند خونه ...من با عصبانیت و بداخلاقی رفتم سر کار تازه داشت دیرم هم میشد. ..یک خانم بولیویای هست که من همه اش فکر میکردم چقدر لهجه اش خوبه ، فهمیدم که از ۵ سالگی اینجا بوده.

میدونین غربت یعنی چی؟ یعنی وقتی بارون میاد و شما ناخودآگاه توی دلتون میخونید" بارون بارونه زمینها تر میشه.." یکهو متوجه بشین هیچکدوم از آدمهایی که از کنارتون رد میشن این ترانه رو توی دلشون نمیخونن...

خواستم امروز رو هم ثبت کرده باشم مخصوصا که برام مهمه در دراز مدت نگاهی به اون عدد توی عنوان بیندازم. دیگه اینکه  اینجا از این به بعد  قراره یک دفتر خاطرات روزانه باشه دنبال چیز خاصی توش نگردید...

   + ترانه - ٥:٥٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩

یکشنبه رویایی 2.75

  آرام، زیبا، رویایی... ۴مایل پیاده روی دوردریاچه.روزهایی که اینطوری شروع بشن حتما قشنگن

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

   + ترانه - ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩

شنبه آفتابی معمولی 2

شنبه آفتابی و آروم. پسرک صبح کلاس SAT، من   عصبی  و بفهمی نفهمی کمی بد اخلاق .نهار رو بیرون خوردیم مثل همیشه. وبعدش خرید وتماشای تلویزیون.

دلم میخواد مدل موهام رو عوض کنم.

   + ترانه - ٦:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩

لاک سرخابی (حداقل 3)

صبح از  cvs یک لاک سرخابی برای پاهام  خریدم که الان روی ناخنهای دستمه  ویک خط چشم مایع قهوه ای-سیاه که هنوز امتحانش نکردم ولی مثل بچه ها ذوق زده ام و منتظرم ببینم باهاش چه شکلی میشم. تاحالا خط چشم این رنگی نداشتم..

روزی خیلی خوبی بود. نمیدونم برای این حالم خوبه که یک عالمه عشق درو کردم یا چون   یک عالمه عشق درو کردم حالم اینهمه خوبه.با خودم فکر کردم هر کاری دو قست داره ، قسمت اول  پست و عنوان و میزان درامدشه و اینکه چطور بنظر میاد و قستمت دوم  اینکه واقعا چکار میکنیم وچقدر خوب کار میکنیم و  کارمون چقدر برامون معنی داره؟  اگر قسمت اولش فعلا اونطوری که میخوام نیست در عوض ،قسمت دومش رو  که کسی نمیتونه ازم بدزده.

برای پیاده روی روز یکشنبه اسم نوشتم اگر هوا خیلی بد نباشه میرم "ف" و "آ" هم قراره بیان.

 

   + ترانه - ٢:٥٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩

توی دلتون گریه کردین؟ 2.75

امروز توی خودم گریه کردم. شده توی خودتون گریه کنین و کسی اشکاتون رو نبینه؟ توی راه هم که برمیگشتم خونه گذاشتم چشمام پر از اشک بشن اما نگذاشتم سرازیر بشن.  گذاشتمشون برای یک وقت مناسب، شاید شب...

من میخوام اقلا ۶ ماه شاید هم یکسال اینجا کار کنم. میخوام لبخند بزنم حتی اگر گاهی توی دلم گریه میکنم. ولی سخته... من به آلیتیا نگفتم که قبلا همون کاری رو میکردم که اون الان داره میکنه، نگفتم لازم نیست به من توضیح بده که چکار باید بکنم. به بقیه گفتم موقع مصاحبه هم همینطور ، ولی به اون نگفتم. نخواستم اوضاع خودم رو دراماتایز کنم . ولی وقتی یک نفر طوری حرف میزنه انگار که نمیدونی که انگار کمتر از اون میدونی ولی اینطور نیست.. بعد میخواد بهت یاد بده بعد تو میدونی که حرفش منطقی نیست ولی نمیخوای باهاش بحث کنی چون که اون نهایتا حق داره اون توی این مملکت سرتیفاید هست و تو نیستی...اینجوری میشه که توی خودت گریه میکنی. و چیز نمیگی...اما اشکات رو جمع میکنی برای یک موقع  دیگه و توی دلت لعنت میفرستی به هرچی مهاجرته و بهر کسی که بانی و باعث مهاجرته.

   + ترانه - ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩

کوه کندم امروز 2.5

دومین جلسه مشاوره بود... خسته ام اونقدرخسته ام که نگو ،انگار که کوه کنده باشم ، یا مثل مریضی که بعد ازیک مریضی سخت،  داره دوران نقاهت رو میگذرونه...بهش میگم: " من فکر میکنم ازدواجم در اولویت نیست،چیزهای دیگه ای هست که  بهتره اول روش کار بشه ، مشکل فقط  اون نیست، منهم هستم." بعد برمیگردیم به گذشته های دور. ..کاش حداقل میتونستم فارسی صحبت کنم ،میگم هرجاش برام سخت بود به فارسی میگم . میگه باشه .هر وقت من به فارسی حرف میزنم همنطوری من رو نگاه میکنه که من اونو، وقتی که فارسی حرف میزنه.بنابراین مجبور میشم یکبار دیگه به انگلیسی ترجمه اش کنم.

من کلا مراجع خیلی خوبی هستم. لازم نیست برای آنالیز کردنم زیاد زحمت بکشه،لقمه رو میجوم میگذارم توی دهنش... قبلا  در مورد خیلی از این چیزها با کسی حرف نزده بود، اینکه مجبور شدم به ذهنم فشار بیارم و مسائل رو باز تر و روشنتر توضیح بدم و شاید هم سوالات مناسبش باعث شد که چند مورد جدیدرو کشف کنم،جالب بود. توی راه هم که میومدم خونه به یک نکته خیلی جالب رسیدم که قرار شد همه رو یادداشت کنم برای  دفعه بعد.

نمیدونم "دونستن" چقدر به روند healing کمک میکنه. فرض کن فهمیدی هر احساسی که داری یا هر انتخابی که کردی یا ..بخاطر چیه و چه علتی پشتشه ، خب که چی؟فکر کن دونستی همه احساست منفیت ، خوشحال نبودنت از کجا آب میخوره ، خب که چی؟ ...نمیدونم ولی کلا امیدوارم فکر میکنم که این جریان مشاوره خیلی بهم کمک کنه.

دیگه بقیه چیزها معمولین، جز اینکه فرداقراره رعد وبرق و طوفان بیاد و پسرک خیلی امیدواره که مدرسه ها تعطیل بشه.

   + ترانه - ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩

این نیم رو دیگه از...حالم 2

تو ی محل کارم یک نفر هست  که  خیلی حساسه ، زود موضع دفاعی میگیره، نه در مقابل من،که درمقابل همه. وقتی اینجوری برخورد میکنه من توی دلم فکر میکنم که این چقدر مجروحه.  اون لحظه نه قیافه حق بجانبش رومیبینم و نه چثه خیلی خیلی بزرگش رو ، بجاش یک بچه  کوچولو ی آسیب دیده میبینم که از سلطه جویی و کنترل دیگران خسته شده و میخواد خودش رو ثابت کنه...دلم میخواد بهش بگم" عزیزم، نترس خطری از جانب من تهدیدت نمیکنه ".

از وقتی که من میرم سر کار پاپی فکر میکنه که وقتی که خونه ام تمام وقتم باید در خدمتش باشم. چند شبه که نصف شب پنجه هاشو میکشه به در که این به زبون سگی یعنی در زدن . دیشب هم حدود  ساعت ٢ در زده ، دررو باز کردم فکر کردم شاید دستشویی چیزی لازم داره،  اومده توپش انداخته جلوی پای من ، یعنی که  زود باش با من بازی کن...کاکلهای فرفریشون کوتاه کردیم شده مثل پسرهایی که میخوان برن سربازی.لبخند

 میون اینهمه آدم که دستگی ر میشن و این همه بلا سرشون میاد ،برای حس ی ن درخش ان نگرانم. نمیشناسمش، پستهاشو هم نخوندم. شاید فقط برای اینکه وبلاگ نویسه شاید هم چون هم اسم پسر ناظم دبستانمونه. نوزده سا ل و نیم.. فکرش رو بکن..چیزی که نمیفهمم اینه که چجوری میزان ضد انق لاب بودنش رو  حساب کردن و این نیم رو دیگه از کجاشون آوردن ؟

   + ترانه - ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩

بوی خداحافظی 2.5

 بارونی بود نتونستم نهارم روی نیمکت زیر درخت بخورم.

کمی خسته ام، کمی عصبی ،سرم هم درد میکنه.

بیمه طرف مقابل قبول کردم خسارت ماشینم رو بده.

 بوی دوری و غربت  میاد. بوی سفر میاد.بوی خداحافظی میاد. دلم برای هاچ تنگ شده.

   + ترانه - ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩

صبح یکشنبه کشدار3

نباید غروب یکشنبه از خونه اومد بیرون هرچقدر هم شهر شلوغ باشه بازهم  آخر هفته مثل آخر همه چیزهای دیگه یکجورایی دلگیره..شاید هم چون "ف" سرحال نبود، خسته بود کلافه بود از کارش انگار که گیر افتاده باشه. بهش میگم  هیچوقت از اومدن پشیمون نشدی؟ میگه مگه آدم از تجربه کردن پشیمون میشه؟ تجربه به زندگی عمق میده . من تو ی ذهنم یک چاله  خیلی عمیق میاد که میشه باکله فرو رفت توش.  میگم " یک زندگی برای تجربه کردن و چاله کندن  و  زندگیهای بعدی برای استفاده از تجربه ها، نه؟ فکر میکنم وقتی که هنوز میتونم رشد کنم و کامل بشم ، چرا باید با مرگ نصفه تموم بشم.ف به نتاسخ اعتقاد داره... من به تناسخ که نه ولی به تموم نشدن ایمان دارم.

 داون تان ااکساندریا مثل همیشه قشنگه پر از انتیک فروشی و  مغا زه ها  ورستورانهای خوشکل  و کافی شاپ های دنج  نیمه تاریک. .دلت میخواد جلوی هر مغازه بایستی و تماشا کنی.. میز و صندلی  با رومیزهای سفید براق ، توی پیا ده رو دل آدم رو بدجوری دل میبرن . . .

  صبح ،  صبح کشدار خوبی بود، خیلی خوب .یادم رفته بود که غرق شدن توی چیزی چقدر کرختی آور و عالیه.غرق شدن و  چهار نعل به سمت  کار بعدی  نتاخن،برنامه ریزی نکردن برای وقت..  همه اش دویده بودم حتی وقتهایی که لازم نبود  یک دوش طولانی گرفتم .با سرعت مورچه . بعد ناخنهای پام رو مرتب کردم و لاک زدم، با سرعت مورچه، انگار که تمام عمرم رو برای اینکار وقت دارم انگار که توی دنیا هیچ کار دیگه ای جز مرتب کردن ناخنهای پام ندارم...

   + ترانه - ٥:٥٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩

آرامشی از جنس دوختن یک درز2.5

 صبح  تمیزکاری  کردم و  لباسشویی و خرید و این حرفها، نهار هم با پسرک رفتیم بیرون. چقدر خوبه خونه بودن ، اینکه تو هیچ کاری مجبور نباشی عجله کنی و  هیچ کاری هم قرار نباشه بکنی.. .خیاطیهام رو دست گرفتم نشستم جلوی تلویزیون. هاچ داشت یک چیزهایی میخوند.  و پاپی کنار کاناپه دراز کشیده بود.پسرک هم توی اتاقش  کیبور میزد.... همه چیز بینمون یک جورایی صلح آمیز بود ، مثل  دو تا آدمی که از هم جدا شدن اما تصمیم گرفتن دوست بمونن .فکر کردم چندروز پیش چه کار خوبی کردم که بهش گفتم : "ببین من اومدم به حرفهات گوش بدم،نه اینکه   جر و بحث کنم ، بگو از چی ناراحتی؟" بعد هم اون حرف زد و  حرف زد و من برخلاف همیشه فقط گوش دادم. خیلی خودم رو کنترل کردم که چیزی نگم . اما بعدش گریه ام گرفت و حرفهام رو اینجا توی پیشنویس نوشتم. ...شاید دوباره همینکارو کنم.  اگه اون  نمیپرسه چی ناراحتت میکنه مهم نیست ،یعنی مهمه ولی کاریش نمیشه کرد.... اینطوری حداقل  یکیمون احساس بهتری پیدا میکنه.

راستی داشتم فکر میکردم که آثار هنری معمولا وقتی خلق شدن که هنرمند یا اون بالا  بالا ها بود یا اون پایین پایینها.احساسات تلبنار شده بودن و لازم بوده که تخلیه بشن بصورت رنگ یا کلمه یا امواج موسیقی. بعبارتی هنر حاصل  لحظات خیلی غم انگیز یا خیلی شاده.وبلاگهای خودمون رو هم که نگاه  کنیم معولا تاثیر گذارترین در یکی از این دو حالت نوشته شده. احساست رو که برداریم بقیه اش میشه وقایع نگاری و اخبار...درسته؟

 

   + ترانه - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩

بعضی ها احساس تنهایی میکنن 2.5

 

جمعه ست، جمه شبها شهر رومانتیک تر میشه ، مردم  زیباتر میشن میرن، دیت، میرن بار، مهمونی میدن. بعضی ها  هم احساس تنهایی میکنن...  من غروب  میرم کلاس یوگا و شب هم  یک فیلم جدید توی نت فلیکس میبینم .

 امروز توی ماشین داشتم فکر میکردم  چقدر احتمالش هست که دوباره عاشق بشم ؟  کشف یک آدم جدید با کلی ناشناخته ها  ، خاطرات و  روزهای رفته...اگر بگردی  و زیر و رو کنی  و کلی وقت گذاشته باشی و چیزی که میخوای پیدا نشه چی ؟  فکر کردم بعد از  اینهمه تنها بودن  اصلا حوصله یک آدم جدید رو دارم؟  اینکه خودم رو بخاطر مردی خوشگل کنم اینقدر از ذهنم دوره، انگارکه هزار سال پیش بوده.

  هیچ چیز با دیروز فرقی نداشت ،شاید فقط  برای اینکه جمعه ست ، یا  تعادل شیمیایم بدنم بهم خورده . شاید هم فقط برای اینه که  آدمها گاهی احساس تنهایی میکنن. توی آینه خودم رو نگاه کردم دیدم نه یک آدم غمگین  بلکه یک آدم عصبانی داره بهم نگاه میکنه.ترانه ای  که اونجاست نترسیده بود، عصبانی بود و من درست نمیدونم چرا.سعی میکنم براش توضیح بدم که ما داریم سعیمون رو میکنیم ، سعی میکنم تلاش کنم تا بفهمم چی واقعا خوشحالش میکنه و از چی عصبانیه؟

   + ترانه - ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

پنجشنبه آفتابی حول و حوش 3

روزها میان و میرن و آدم هی میگه فردا. دوشنبه ها جمعه میشن و آدم  میگه آخر هفته،  شنبه ها هی دوشنبه میشن و ....

احساس میکنم اگر آخر هفته ام رو کاری نکرده باشم،  جارو پارو و خرید و اینجور چیزها نه، یک کار دیگه، یک کاری که  شادم کرده باشه ،اونوقت یعنی همه هفته ام هدر رفته ، یک هفته کار  برای هیچی. مگه این نیست که هدف کار ، همین " اوقات فراغته"؟ کار میکنیم برای اینکه انتخاب کنیم وقتی که مال خودمونه رو چطور بگذرونیم. خیلی وقته که یک گروه پیاده روی  توی طبیعت رو پیدا کردم که  هر یکشنبه صبح  میرن یک  جای جدید، دو ساعتی راه میرن ، صبحونه میخورن و برمیگردن.اسم هم نوشتم ولی هنوز نرفتم.

امروز یک روز نسبتا معمولی بود،یک  پنجشنبه گرم و آفتابی، نهارم رو روی یک نیمکت چوبی زیر درخت خوردم.

آدم وقتی حرفی رو بلند بلند میزنه خودش هم بهتر میشنوه. از دیشب دارم فکر میکنم اگر اون  توانایی نزدیک شدن عاطفی رو نداره ، من چی؟ من دارم؟

هاچ از وقتی که فهمیده من دیشب رفتم مشاوره خیلی خیلی مهربون و خوش اخلاق شده...نمیدونم  توی ذهنش چی میگذره.

   + ترانه - ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩

جلسه اول مشاوره 2.75

 داشتم فکر میکردم آدمها هرچه کوچکتر باشن و جوامع هر چقدر عقب مونده تر ،بیشتر به  قاطعیت نیاز دارن .برای بچه های کوچک مرزبندیهاخیلی مشخص ترن.  ۵-۶ سالم که بود اول هر فیلم سینمایی از بزرگترها میپرسیدم که "بدجنسه"فیلم کیه و دیگه تا آخر فیلم تکلیفم معلوم بود، اینکه کی رو باید دوست  داشته باشم و از کی منتفر باشم. راز موفقیت دیکتاتورها  هم همینه :  " قاطعیت."  و بچه ها تشنه قاطعیتن.خوب یا بد؟ سیاه یا سفید؟ دوست یا دشمن؟...بچه ها و همینطور جوامع، وقتی  که بزرگ میشن  هزار تا اما و اگر در کار میاد ،اینکه همزمان هم  میشه خوب بود و هم بد، ظرفیت آدمها برای پذیرفتن تفاوتها بیشتر میشه بدون اینکه لازم بدونن به هر چیز یک برچسب اخلاقی بزنن..نمیدونم اینها چه ربط به زندگی این روزهای من داره ، ولی خب بهر حال توی ذهنم چرخ میخوره.

رفتم پیش مشاور. یک خانم ٣٠-٣۵ ساله ،خوش هیکل ،خوشکل، خوش لباس با موهای لخت سیاه  بلند و چشمهای جذاب مهربون...دفترش  مدرن ،آرامشبخش و قشنگ با نور ملایم..یک فرم  مقدماتی پر کردم و بعد سوال و جواب .نه گریه ای در کار بود و  نه احساساتی شدنی شاید اگر مثلا بجای ٢.٧۵ ، ١ یا ١.۵ بودم فرق میکرد. ...انگار که یک بچه  خرگوش کوچولو رو گذاشتیم روی تخت جراحی و هر دو با خونسردی بالا سرش ایستادیم و داریم توی دل و روده اش رو بیرون میکشیم. تازه کلی دل و روده هاچ رو هم بیرون کشیدیم وچند تا کلمه جالب هم برای مشکلاتش پیدا کردیم، یعنی اون پیدا کرد و منهم تایید کردم ،آخه گفته بودم یکی از چیزهایی که میخوام روش کار بشه ازدواجمه.

 هنوز نمیدونم، کاری نکرد که من رو فراری بده، کاری هم نکرد که اعتمادم رو خیلی جلب کنه.منطقی بنظر میاد، صمیمی؟ هنوز نمیدونم. هفته دیگه وقت دارم،میرم. خوبه که یکنفر بیطرف از بیرون به آدم نگاه کنه.

   + ترانه - ٥:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩