همه چیز مثل همیشه 3.5

خب بگذار ببینم،...امروز همه چیز مثل همیشه بود جز اینکه  صبح که رفتم سر کار روی میز یک بسته کوچولو بود با یک اتیکت روش که  نوشته شده بود" هپی تیوزدی از طرف سزار". یک هدیه کوچولوی بدون مناسبت سرشار از مهریونی بدون دلیل که بدجوری قبلم رو لمس کرد.

دیگه... یکی از همکارهام که  میدونستم شوهرش رو 2 ماه پیش از دست داده  داشت میگفت که  مدتی سر کار نبوده و برای همینه که اتاقش اینهمه بهم ریخته و اینها.. حس کردم دلش میخواد در موردش حرف بزنه،ازش سوال کردم وگذاشتم که تعریف کنه، از سرطان شوهرش از مراحل درمان از اونهمه دردی که کشیده ،وقتی که . گفتم" دلت براش تنگ میشه نه ؟  بغضش ترکید ،اومدم جلو و بغلش کردم  و این اولین مکالمه غیر کاریی بود که داشتیم. میگفت که این فکرها  و خاطرات همه اینجاست اما مردم طوری رفتار میکنن که انگار نمیخوان بشنون،اگر گریه کنم میگن گریه نکن.....

دیگه؟ یک چیز جالب اینه که از وقتی کار میکنم کمتر از موقعی که خونه بودم خسته میشم. با اینکه خوابم کمتر شده و ذهنم هشیار تر از قبله.

راستی فردا میرم پیش اون خانم مشاور که قرار بود ایرانی باشه ولی افغانی ازآب دراومد.

   + ترانه - ٥:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩

امروز شماره 3 بودم

سر کار روز خلوت و ساکتی بود و حوصله ام سر رفت.

 دیروز توی پارکینگ یک پلازا یک نفر بطرز احمقانه ای زد به ماشینم . و امروز ٢ ساعت وقتم تلف شد برای نشون دادن ماشین به تعمیرگاه و تلفن به شرکت بیمه و ...تصادفهای توی پارکنیگ هم که همه دردسرن.

خسته شدم از بسکه هی به خواهرام توی ایران گفتم اوضاع خوبه ، خسته شدم بسکه انرژی مصرف کردم تا قانعشون کنم که  نگران نباشن امروز که خواهرم زنگ زد به  خودم گفتم خیلی خب، دوست دارید نگران باشید ؟ بفرمایید اینهم یک سبد مسائل نگران کننده ، خب که چی ؟

راز خوشحالی و موفقیت و همه چیزهای خوب دنیا  میدونین چیه " قوی بودن". اینکه چطور میشه قوی بود رو هرکس باید خودش راهش رو پیدا کنه. خب یک راهش اینه که باور کنید همیشه حق با شماست تا دیگران هم حق رو به شما بدن. اگر به کاری که میکنید صد در صد اعتقاد ندارید اداشو که میتونین در بیارید چرا که بیشتر مردم عاشق جوابهای سفید و سیاه هستن چون کلا کار فکری کمتری احتیاج داره ....بعد هم عادت کنید ماسک بزنید.  بی ماسکی برای هرکسی نیست برای عده خاصیه فقط ، اینو یادتون نره..

فکر کردم که توی قسمت عنوان یادداشت جدید مود خوب و بدم رو با یک شماره مشخص کنم تا بتونم تغییراتش رو راحت تر ببینم. مثلا 4 برای خیلی خوب و 1 برای خیلی بد،چطوره؟ اینطوری مثلا اگر شماره 4 رو دیدین میتونین پیش بینی کنید که چطور پستی رو ممکنه بخونید .

امروز شماره 3 بودم ،یعنی حالم خوبه، موهام رو هم کمی روشن کردم

 

   + ترانه - ٥:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩

خوابم نمیبره

متوجه شدم دارم از آدمی چیزی رو میخوام که اصولا در توانش نیست. آدمی که از نظر عاطفی توانایی نزدیک شدن  رو نداره. خیلی نا امید کننده ست نه؟ اولین بار که این رو متوجه شدم در حد مرگ سرخورده شدم. این قابل تغییره؟ کاریش میشه کرد؟

   + ترانه - ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩

ترس کلاه قرمزی

دو شبه که خواب بد میبینم و هردو تقریبا با یک مضمون. خواب اول اینکه که گرگ سیاه و بزرگی  بهم نزدیک میشه و من راه فراری ندارم. اول فکر میکنم که سگه بعد  یادم میاد که دیگه از سگ نمیترسم...گرگه اونجاست ، آماده ست که من رو بخوره و کسی نیست که بهم کمک کنه..

توی خواب دوم، وارد جایی ناشناس شدم ، مرد غریبه ای وارد میشه با لباسی شبیه لباس فیلمهای وسترن ،موی روشن ریش نتراشیده. من میترسم ،اون بهم نزدیک و نزدیک تر میشه ، میخواد بهم تجاوز کنه. سعی میکنم فرار کنم اما نمیتونم.. گیر کردم.

 این دوتا خواب یعنی چی؟  تجاوز جنسی و ترس از بلعیده شدن  حتما نماد چیز دیگه ایه ..شاید ترس از اینکه بعد از جدایی از هاچ پرت بشم وسط یک دنیای خطرناک و درحالیکه کسی نیست ازم حمایت کنه. همون ترس قدیمی کلاه قرمزی از دنیای پر از گرگ .همون ترس قدیمی گم کردن راه خونه...باید بهش فکر کنم.

   + ترانه - ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩

معمولی متمایل به خوشحال

  صبح پری ود شدم و  کلا حالم خیلی بهتره، انرژیم زیاده، راحت لبخند میزنم و اعتماد بنفسم اون بالا بالاهاست،  فقط یکمی  نگرانم برای اینکه  هر بالایی ،  پایینی هم داره.علتش فقط تغییرات هورمونیه ؟ خب آخه اوضاع خونه هم  بهترشده و همزمان به  رژیم غذاییم هم بهتر میرسم، شاید هم همه اینهاست با هم.. خسته شدم از این و ضع. باید برم پیش روانپزشک  تا همه این اطلاعات رو جمع بندی کنه و به یک نتیجه قابل اطمینان برسه. گاهی فکر میکنم بیماری بی پولار ه . ولی آخ  من هیچوقت به اون صورت   " های " نمیشم، میشم معمولی متمایل به خوشحال .افسردگیی هست که میاد ومیره.  آدمهایی که همیشه معمولین چقدر خوشبختن.

مساله من انرژیه.انگار که روحم سوراخهای نامرئی داره و انرژی حیاتی من کم کم تخلیه میشه و بعد بنحو ناشناخته ای برمیگرده سر جاش. خسته شدم دیگه ، از این بالا و  پایین شدنها خسته شدم.تعادل شیمیایی بدنم بهم میخوره یعنی؟ ولی  تعادل شیمیانی خودش میتونه نتیجه نحوه نگرش و تفکر آدم باشه...ناراحت من میخوام همیشه معمولی متمایل به خوشحال بمونم.کمککککککک

 

   + ترانه - ٤:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

فیلم کارتون

یکی دو روزه که با حوصله برای خودم نهار میگذارم. یک ظرف کوچولو لوبیا ، سیب زمینی پخته، یک ظرف کوچولو میوه، یک بطری پر از چای سبز، بعد ظهر که ظرف غذام رو باز میکنم  کلی خوشحال میشم... آدم که خونه نیست راحت تر میتونه برنامه غذاییشو اونطور که میخواد تنظیم کنه.

به این خانم مشاور ایرانی زنگ زدم. گفتم شما فارسی حرف میزنین ؟ شروع کرد به فارسی حرف زدن  مدل نسل دومی تازه اونهم با لهجه افغانی..دیدم یک کلمه نمیفهمم چی میگه گفتم ببخشید مثل انگلیسی حرف بزنیم بهتره،.. وقت گرفتم برای هفته دیگه.

دیگه کلا حالم بهتره حتما برای اینکه هاچ سکوتش رو شکسته.. متنفرم از این شرایط، از اینکه حال خوب و بد من وابسته به رفتار بچگانه کس دیگه ای باشه.. ولی خب همینه که هست فعلا من همینم.

دیگه؟..دارم به کار کم کم عادت میکنم، مثل روزها اول خسته نمیشم.انگار همیشه همینطوری بوده و از موقعی که وقتم مال خودم بود هزار سال میگذره.

"آ" میگه یک فیلم کارتون خوب اومده بریم ببینیم.دوست دارم باهاش برم فیلم کارتون ببینم دوست دارم  مثل اون بچه بمونم.

   + ترانه - ٦:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩

فعلا همین

حیف که آدم همیشه نمیتونه حرف دلش رو مستقیم بزنه، فکرش رو بکن چه حرفهای نگفته  ای که همراه صاحبانشون بگور میرن. دلم میخواست  میومد آروم لب تخت   مینشست و من براش  میگفتم که  چی دلم میخواد ، میگفتم چی خوشحالم میکنه و چی غمگین و بعد اونهم همینها  رو برام میگفت.بهش میگفتم که ا حیفه...نگذار اینطوی تموم بشه.گاهی فکر میکنم تعریف خوشبختی که خیلی ساده ست ... چیزهایی که من میخوام هم همینطور پس چرا نمیشه؟

دلم برای مامان تنگ شده. برای موقعهایی که خیاطی میکرد و من  با خورده پارچه ها کنارش مینشستم و لباس عروسک میدوختم ...دلم برای خونه مون تنگ شده.کم کم باید بگذارنش برای فروش.

یک مشاور ایرانی پیدا کردم این دور و برها..باید وقت بگیرم البته تنهایی چون اون که نمیاد.

دیگه.........یک مگس خیلی گنده اومده اگر شکارش نکنم تا صبح نمیگذاره بخوابم

فعلا همین

   + ترانه - ٦:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩

مثل همیشه

 حالم خوب نیست و دارم فکر میکنم که چرا؟ شاید  همه اش بخاطرباباست. بابا که رفت من نخواستم باور کنم  به اندازه کافی گریه هم نکردم. هنوز وقتی تلفن میزنم میخواهم حالش را بپرسم ...میگویند دوران سوگواری حتی در حیوانات هم یک جریان طبیعیست که باید طی شود وگرنه چیزی اینجا جمع میشود... شاید بخاطر وضعیت برزخی خانه باشد، من و هاچ و  حرف نزدنهای دوباره، و اینکه هی فکر میکنم  یعنی الان وقتش شده است یا باید کمی دیگر صبر کنم؟  و بعد هم  نگرانی برای پسرک ،اینکه قرارست چه بخواند و انتخاب کالج و فشار زمانی و..شاید همه اینهاست و کمی هم هورمونهای بیچاره.

 حالم خوب نیست یعنی اینکه دارند توی دلم رخت میشورند و هر لحظه قرار است از حال بروم.  یعنی  توی دلم یک چاله گنده کنده اند و جای خالی چیزی را که دیگر آنجا نیست  با یک تنهایی عمیق پر کرده اند ، تنهایی که نه ربطی به غربت دارد ونه زمان و مکان . اول فکر کردم این احساس ضعف  شاید مقدمه سرماخوردگیی چیزی باشد،الان میدانم  روحم است که سرما خورده و گریه میکند دلش مثل یک بچه گربه کوچولو بشدت بغل میخواهد... میروم اتاق ورزش، میدوم راه میروم عرق میکنم . میایم خانه روی مبل دراز میکشم به نفسهایم توجه میکنم..... فکر میکنم اول یک دوش آب گرم و بعدش ریلکیسیش همراه با گوش دادن به موزیکهای یوگا و اینجا نوشتن.. بعد هم زیر و رو کردن افکارم و ا بهترین زاویه دید  را پیدا کردن مثل همیشه . و میدانم که  بهتر میشوم، همین الان هم بهترم.لبخند

   + ترانه - ۳:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩

هیچکس نبود

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود....

   + ترانه - ٥:۱٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩

بی عنوان

 از وقتی از ایران اومدم بیرون، برای اولین باره که  احساس نمیکنم کارم بیمعنی و احمقانه ست و صبحها که میخوام بیام سر کار عزا نمیگیرم و واقعا برام مهمه که هر روز بهتر بشم.لبخندحالا دقیقا میدونم که  چی میخوام و میدونم برای این کار واقعاخوبم.

   + ترانه - ٢:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩

ثبتش میکنم

خب اولش نمیدونستم،همیشه که واضح نیست، آدم از کجا باید بدونه. ولی آخه کدوم مرد ستریتی شلوار این رنگی میپوشه ؟حالا اگر هم بپوشه  که همزمان کیف بنددار قرمز دست نمیگیره . از اون چیزهایی هم هست که وقتی توی محیط کار جدیدی نمیشه از کسی پرسید ،خودت باید بفهمی... میگم" شماها توی روزهای رگولار هم اینطوری لباس میپوشین، اشکالی نداره؟" اشاره میکنه به شلوار صورتیش و میگه یعنی بنظر تو زیادی کژواله؟ میگم مم م نه خب خیلی هم خوشرنگه.و ما کم کم میشیم دوست. اونطوری که موقع نهار دنبالم میگرده و من رو به جمع دوستاش دعوت میکنه  حواسش هست که تنها نمونم. و توی جمع آشناشون  که  دارم از یاد میرم توپ رو میندازه طرفم و من توی  دلم بخاطر اینهمه  درک مهربونی  بغلش میکنم ...خب من هیچوقت دوستی نداشتم که گی باشه.گی ها برام یا توی تلویزیون بودن با ادا اطوراهای کلیشه ای یا در نزدیکترین حالت همسایه های مرموز و مودبی  که اول گی بودن و بعد همسایه. این اولین کسیه که اول دوست شد  بدون اینکه گرایش جنیسش مهم باشه...اسمش سزاره، شاد و مهربونه و کارش رو دوست داره، اینجا ثبتش میکنم.

 

   + ترانه - ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩

یک جای دیگه

کار شروع شده، وقت نمیکنم بنویسم،وقت نمیکنم وبلاگ بخونم، وقت نمیکنم حتی گریه کنم.یک چیزهایی اینجا  جمع شده که نمیدونم چیه ولی میدونم که با گریه میاد بیرون.شبها لباسهایی رو که میخوام صبح بپوشم مرتب میکنم و آویزون میکنم به دسته تردمیل توی اتاقم. اینهم از دلخوشیهای تازه من جور کردن رنگها باهم...

دو روزه که کار شروع شده و  دلم بشدت و بیشتر از همیشه عشق میخواد...توی تریل راه میرفتم ، چقدر هوس کرده بودم روی یک نیمکت زیر درخت بشینم و زار زار گریه کنم.شاید بالانسم بهم خورده بسکه این دوروزه به همه لبخند زدم و بسکه همه به من لبخند زدن.چرا الان که از همیشه مشغول ترم جای خالی عشق روبیشتر از همیشه احساس میکنم؟

غمگینم از همه بلاهایی که مهاجرت سر آدم میاره غمگینم. از زمانهای از دست رفته غمگینم. از همه اون چیزی که الان باید بودم و نیستم غمگینم. به خودم گفتم که هرچیز بهایی داره، گفتم اگر الان میتونی برای خودت آزادنه قدم بزنی ،این بهایی داره و داری بهاشو میپردازی دیگه...خودت انتخاب کردی که اینجا باشی و خیلی چیزها رو از دست بدی و خیلی چیزها هم بدست بیاری پس مظلوم نمایی نکن .دلم انگار منطق من رو نمیفهمه انگار که از یک جایی دور برش داشتن انداختنش جایی که مال اون نیست.

 

   + ترانه - ٥:٤٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩