شاپرکها
همه تنم رو پشه زده. نشسته بودم کنار استخر خونه "ا" اینها. آفتاب توی آسمون نبود.گفتم نمیرم توی آب سردم میشه. درواقع دلم نمیخواست موهام خیس بشه صورتم هم همینطور.بعد نشستیم کنار آب و با دوستم "ف" آب تنی "آ" رو نگاه کردیم. "ف" میگه:" این دختره همیشه ١-٢ سایز لباساشو بزرگتر میگیره هرچی هم بهش میگم حالیش نمیشه برعکس منه که همیشه تصویر ذهنیم از خود واقعیم بهتره. "میگم :"آره منهم همینطورم همیشه فکر میکنم آینه ها خوب کار نمیکن". میزنه زیر خنده...
چقدر طول میکشه تا آدم ، کسی رو دوست داشته باشه؟ مکانیزمش چیه، چطوری میشه که آدم گاهی کسی رو که باهاش اونهمه فرق داره و حرف زیادی برای گفتن نداره راحتر از کسی که یک عالمه حرف برای گفتن دارن و همدیگرو درک میکنن دوست داره؟ من فکر میکنم دوست داشتن توی لحظه خاصی اتفاق میفته ، لحظه معصومیت. آدمها توی لحظه معصومیت دوست داشتنی میشن.آدمها توی لحظه معصومیت عاشق میشن..درست همون موقعی که فقط برای یک لحظه بدون اینکه حواسشون باشه برهنه میشن .اونها فکر میکنن برهنگی زشته اما نمیدونن برهنگی مادر عشقه.برهنگی خود معصومیته.
"ا" یکی از اون آدمهایه که سخت میشه درکش کرد،سخت میشه باهاش کنار اومد سخت میشه باهاش معاشرت کرد اما راحت میشه دوستش داشت. از اون آدمهایی که گاهی کاری میکنن که نمیدونی باید از دستشون عصبانی بشی یا از ته دل بخندی...اما میدونی که دلت میخواد محکم بغلشون کنی و بگی نگران نباش همه چیز درست میشه... دسته فنجونهای صورتیش شبیه شاپرکه. من میخوام فنجون چاییم رو بلند کنم اما نمیدونم کجای دسته ش رو باید بگیرم تیزه. پیشدستیهاش همه عکس شاپرک داره. دسته قوریش هم شبیه بال شاپرکه. روی دسته مبل کرم چرمی رومیزی توری کرم رنگ سرسری پهن کرده با گلهای توری صورتی که با هرحرکت دست سر میخوره و میفته پایین و "ا" هربار اون رو باحوصله و دقت بر میداره و میگذاره سرجاش ، من خنده ام میگیره.
عکس بچه هاش روی دیوارن. با چشمهای درشت سبز مثل خودش.کالسکه اسباب بازی با خرس پشمالوی سفید یک طرف و اونطرف تر چند تا عروسک دیگه. هرکس ندونه فکر میکنه توی این خونه بچه زندگی میکنه...میگه :" خونه رو آماده کردم برای بچه ها".میگه ا:"گر بچه هام بزرگ شدن و فکر کردن من نخواستم بزرگشون کنم چی؟" نمیدونم چی بگم. خیلی چیزهای دیگه هم هست که نمیدونم . اون و زندگیش برام یک پازل گنده هستن که من دنبال حل کردنشون نیستم .
گرم و نرم مثل گوسفند
چقدر آدمها اینجا اومدن و رفتن. آدمهایی که بهشون عادت کرده بودیم. یک روز بودن و فرداش دیگه نبودن. خودزندگی هم همینجوریه دیگه فقط اینجا دیگه برای مرده ها ختم نمیگیرن و بهم تسلیت نمیگن.
بعد ازظهر خیلی دلم تنگ شده بود ..اینقدر دلم میخواست بعضی از چیزها رو از توی صندوق زمان بکشم بیرون که نگو.دلم میخواست دوباره بشم یک دختر بچه ۶-٧ ساله. فکر کنم اون روزها خوب بودن . مامان ،بابا و یک عالمه آدم امن آشنا.چه چیزهایی کوچکی گاهی توی ذهن آدم میمونه .یک تصویر ،یک شیشه ادوکلن قدیمی یک لباس خواب توری ، یک جمله ..خب یعنی که براش مهم بودن دیگه..گاهی دلم گرما میخواد دلم حمایت و امنیت قبیله ای میخواد. هی به خودم میگم آدم میتونه قبیله خودش باشه، خودش میتونه برای خودش کافی باشه. اما واقعیت اینه که گاهی واقعا دلم میخواد یک بره کوچولو بشم بین یک گله گوسفند گرم و نرم و توی صحرا برای خودم علف بخورم..
کاش میشد اما نمیشه
تو یک آدمی، نمیشه که درسته انداختت دور. هر فیلمی ،هر رابطه ای هرچقدرمزخرف و توخالی، صحنه های خوبی هم داره،.. میدونی؟ میشه اون صحنه ها رو قاب کرد و زد به دیوار ذهن،میشه اونها رو دوست داشت و ساعتها تماشا کردشون،میشه در موردشون خیالپردازی کرد، اما نمیشه کنار هم گذاشتشون وخلائ های بینشون رو پرکرد..،نمیشه باهاشون زندگی کرد. گاهی اوقات که تو ذهنم به عکسهات نگاه میکنم یادم میره در کل چه فیلم بیخودی بودی وحتی دلم برات تنگ هم میشه... ،تورو توی قاب خودت حبس کردم ، برای همیشه هم اونجا میمونی. گاهی دوست دارم خودم رو گول بزنم،دوست دارم باور کنم که تو تکه هایی از یک فیلم خوب و عاشقانه ای یا اینکه با این صحنه های قشنگ توی ذهنم جسته گریخته و بیربط هم میشه فیلم خوبی ساخت ،اما باور کن که نمیشد باور کن که نمیشه.
-پی نوشت: در مورد هاچ نیست.
مقایسه نمیکنم ولی
دیروز رفتم بانک . وارد بانک شدم رفتم بطرف خانمی که پشت میزش نشسته بود . قیافه تیپیک ایرانی داشت با موهای رنگ شده. برای اطمینان نگاهی به اسمش که روی میز گذاشته می اندازم و به فارسی میگم سلام. با تعجب و شاید کمی دلخوری میگه: سلام خوبه یک نفر فهمید من ایرانیم. میگم خب اسمتون که روی میزه. میگه تاحالا اینجا اومده بودی؟میگم بله. میگه خب دیگه پس ایده داشتی که یک ایرانی اینجا کار میکنه برای همین فهمیدی. . ."م م م میگم بله البته .شاید ترجیج میداد بگم : قیافتون اصلا شبیه ایرانیها نیست "سعی میکنه فرمهای آن لاین اپلیکیشن رو پیدا کنه.با خونسری و آرامش کامل هی میگرده و میگرده و پیدا نمیکنه و پیدا نکردنش رو میندازه تقصیر تکنولوژی که دائم جای همه چیز رو عوض میکنه و کار اونا رو سخت. نه خیر خبری نیست. میگه برای یک مشتری قبلا پیرینت گرفتم بگذار ببینم پیداش میکنم.. پیداش نمیکنه.. میگه خب خودت هم میتونیستی آنلاین اپلای کنی.. خیلی خودم رو کنترل میکنم که معذرت خواهی نکنم و نرم پیش همکارش که پشت میز مقابل نشسته. .. دو قسمت کاغدی رو که قبلا پاره کرده بهم نزدیک میکنه و معجزه اتفاق میفته یک آدرس پیدا میکنه. میگه خودت اینجا اپلای کن. لابلای گشتنهاش گاهی ازم در مورد کارم میپرسه و درامدش و شوهرم و بچه ام و .. حتما گفتن با مشتری گپ بزن. من متقابلا از کارش میپرسم میگه ازکارش متنفره . اصلا بدرد نمیخوره...دارم فکر میکنم این با من اینطوریه ؟ اگر با بقیه هم اینطوی بود که ١٠ سال دوام نمیاورد. برام سواله اخه جطوی کسی بعد از اینهمه سال از عهده کاری به این سادگی بر نمیاد؟ موقعی که میخوام برم نه از جاش بلند میشه و نه دست میده نه معذرت میخواد که وقتم رو تلف کرده.
امروز میرم یک بانک دیگه. طرف لهجه داره ولی نمیدونم کجاییه. من رو میبینه با خوشرویی از جاش بلند میشه دست میده هدایتم میکنه به یک اتاق دیگه بهم تعارف میکنه که بشینیم. در کمتر از ١٠ دقیقه کارم انجام میشه. برخوردش کاملا حرفه ای و مودبانه ست.متواضعه. همه مدت لبخند میزنه. وقتی که میخوام برم تا دم در همراهیم میکنه.
اصلا نمیخوام بگم که ایرانیها کار آمد و لایق نیستن ولی این رو تجربه کردم که که خیلی از ایرانیها وقتی به هموطنهاشون برخورد میکنن همه استاندارها رو میگذارن کنار. شاید فکر میکنن یک ایرانی سزاوار ادب و تواضع و برخورد تخصصی نیست و وقتش ارزشی نداره.شاید فکر میکنن همه اون چیزهایی که بهشون آموزش دادن برای غیر ایرانیهاست. و این رفتار پیرو اون بخشی از فرهنگ ناب ایرانیه که احترام و ادب مخصوص غریبه هاست و هرکس خودمونی شد هر بلایی میخوایم میتونیم سرش بیاریم.
نظرات ()
