خوش بحال آدمهایی که وقتی صبح از خواب پا میشن ، یک نفر هست که خواب شبشون رو براش تعریف کنن .

   + ترانه - ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩

پاشو

پاشو خانوم پاشو ،نشستی اینجا که چی؟ پاشوتا آسمون دوباره هوس باریدن نکرده. بشینی اینجا چیزی عوض میشه؟. چیزی بهتر میشه؟. تازه احساس بد ورزش نکردن هم  میاد روش. حیف نیست؟ بیرون به این قشنگی. لازم نیست تند راه بری. با هر سرعتی که دلت میخواد برو. وقتی کوچه دراز پشت خونه رو رد کردی میرسی به "تریل". بعد دیگه  لازم نیست فکر کنی پاهات خودشون راه رو بلدن. میری و میری سر تقاطع کوچه ها می ایستی. ماشینها بیشترشون برات وایمیستن تو اگر حالش رو داشته باشی با حرکت دست ازشون تشکر میکنی. دوچرخه ها ازکنارت رد میشن بعضی ها زنگ میزنن و لی بیشترشون میگن "واچ یور لفت" یعنی حواست به سمت  چپ باشه. گلها همون گلهای هر روزین.  درسته که هنوز جاشون رو حفظ نشدی ولی میدونی کدومها خوش بو هستن. بوشون میکنی عمیق بوشون میکنی دنبال خاطره ای میگردی. شبیه چیه؟ شب بو؟ شبیه کجان؟ پارک ساعی پارک نیاوران حیاط خونه؟ نمیدونم ولی حتما شبیه جایی هستن. گلهای یاس امین الدوله هم کم کم عطر افشانی میکنن..صدای پرنده هارو میتونی بشونی. یک کاردینال سرخ خوشکل روی چمنها نشسته، یک پرنده آبی یکدفعه  پر میکشه و لابلای سبزی درختها گم میشه... میرسی به پل  اگر بارون اومده باشه بوی چوب خیس بینیت رو پر میکنه ..از روی پل کلاس یوگا پیداست.چند لحظه ای وایمیستی و تماشاشون میکنی.چقدر کم لباس پوشیدن. مردها با یک شورتن زنها شورت و تاپ کوتاه چقدر حرکاتشون تنده از این دور هم معملومه که عرق کردن.کلاس تو آرومه تو هیچوت عرق نمیکنی.

بعد از پل زمین تنیس رو که رد میکنی  و این یعنی نصف راه رو اومدی حالا دیگه فقط باید برگردی. پاشو دیگه پاشو.یک شلوار ورزشی  بپوش تی شرتت هم که تنته آهان راستی بطری آب یادت نره.

   + ترانه - ٤:٠٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩

کی از شرشون خلاص شدم؟

نمیدونم این  چه داستانیه که آدم میتونه با غریبه هایی که تازه تبدیل به آشنا شدن و حتی زبونشون با هاش یکی نیست اینقدر راحت از همه چیز حرف بزنه و گاهی با همزبونهایی که قراره از همه نزدیکتر باشن نمیتونه؟

اصلا من از کی   اینهمه راحت تونستم از خودم صحبت کنم؟  تونستم خودم رو تجزیه و تحلیل کنم ،تونستم مستقیم توی چشم طرف نگاه کنم و از ضعفها و اشبتباهاتم بکم درست مثل یک سوم شخص جستجوگر و بیطرف..بدون کوچکترین احساس منفی بدون شرمندگی. همیشه که اینطوری نبودم...سپرهای دفاعی کجان ؟ کی از شرشون خلاص شدم؟هرچی نگاه میکنم نمیبینمشون .

   + ترانه - ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩

همینوجوری

از اون موقهاست که دلم میخواد یک نفر محکم بغلم کنه، دلم میخواد یک نفر که دستهایش خیلی  بلنده  منو  بخودش فشار بده طوری که  دستهاش از مرز پوست و گوشتم بگذره و درونم رو بغل کنه ، قلبم رو کف دستش بگیره و  نوازش کنه. شاید این  حالم رو خیلی خیلی خوب کنه.

توی طبقه ما دو تا دختر لزبین هست. یکیشون موهاشو پسرونه ست و اون یکی موهاش بلنده.هردو  مودب و مهربونن  و یکجورایی میدرخشن .یک سگ خاکستری بامزه  هم دارن. وقتی میبینمشون به این فکر میکنم  توی روابط بین همجنس  اختلافات از چه جنسیه؟منظورم اینه که  سو تفاهماتی که ناشی از دیدگاه مختلف  مرد و زنه  دیگه جایی نداره چونکه اینها هردو ونوسی هستن. پس باید ین روابط  خیلی نزدیکتر و راحت تر باشه  نه ؟

میگم:" میترسم برم ایران دلم میخواد خاطرات بابا رو همونطور که هست دست نخورده حفظ کنم. نمیخوام اونو ضعیف و ناتوان ببینم." پسرک میگه خاطرات بابا بزرگ همیشه هست کسی نمیتونه اونها رو  از تو بدزده. مثل پولی که توی بانکه،  نمیتونی بهش دست بزنی اما میدونی هست.  پسرک میگه رفتن آدمها مهم نیست . میگه کسی که میمیره انگار که هیچوقت بدنیا نیومده. چون زندگی جریان داره.

 

   + ترانه - ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩

 

 

حالم خوبه.پسرک  هم حالش خوبه.با محدود شدن اینترنت دوباره میره سراغ کارهایی که یک زمانی دوست داشته، نقاشی میکنه اتاقش رو مرتب میکنه  دوچرخه سواری میکنه موزیک میزنه گاهی درس میخونه و خلاصه همه جوره دنبال سرگرمی میگرده.. در واقع همه مون همین کار رو میکنیم .

برای دوست آنلانیش پیغام میگذاره که"والدینم دسترسیم رو به اینترنت محدود کردن اما نهایتا همه چیز برمیگرده به حالت عادی و دوباره مثل قبل با هم حرف میزنیم ." میگه:" صحبت کردن با کسانی که برنامه خودکشی دارن اثر خیلی بدی روی زندگیم میگذاره و مغزم بهم میگه که قطعش کنم اما دلم میگه ادامه بدم" و اون چیزی که من رو نگران میکنه همین "دلش" هست.

با اینکه گاهگاهی از این محدودیت عصبانی میشه و طغیان میکنه اما کلا از تمصیمی که گرفتیم راضی بنظر میاد. این رو به مشاور مدرسه هم گفته  که " از دست مامانم عصبانیم ولی میدونم که داره کار درستی میکنه".

 دیروز حالم بد بود،دوباره همون ابر سیاه، همون  که هر ماه سر وقت معینی میاد و  همه چیز رو میپوشونه و هرچی هم توضیح میدی  و لکچر میدی فایده نداره و در نهایت  اینکه: " میدونم اما بگذار فعلا گریه ام رو بکنم اینهمه دلیل خوب هست مگه نمیبینی؟" درواقع اوضاع  به اون بدی هم نیست  اما دست خودت  که نیست .بعد فرداش یا حتی همون شبش وقتی حسابی  یوایشکی گریه هاتو کردی همه  چیز دوباره آفتابی میشه . و تعجب میکنی از دورو بریهات که علت این تغییرات آب و هوایی شدید رو نمیفهمن.بعد فکر میکنی این قسمت خلقت کاملا میلنگه.

   + ترانه - ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩

 

شرایط کلا امیدوار کننده ست.منهم بهترم.  فقط دارم میمیرم از کم خوابی.

پسرک که دیشب طوفانی بودو برای دوستاش زار زار گریه میکرد  امروزخوشحال و خندانه  و دیدم که روی کف دستش با خودکار نوشته:"I am not responsible"

کارم شده قطع و وصل مودم، اینترنت کمتر زندگی بهتر.

 

   + ترانه - ٦:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩

 

 پدر و مادر بودن از سخت ترین کارهای دنیاست.پسرم توی تختش خوابیده،غمگین و مضطربه و من کاری نمیتونم بکنم، ما کاری نمیتونیم بکنیم.

نگرانیهام خیلی زیادن.

میترسم خیلی...

برامون دعا کنین، دعا کنین که این کابوس زودتر تموم بشه.

   + ترانه - ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩

دختر همسایه

پسرک راضی شد  با پدرش حرف بزنم تا از نگرانی در بیاد ولی دوست نداره هاچ در این مورد باهاش حرفی بزنه که خواسته سختیه و کاملا بعیده.

 ذهنم خسته ست ،سرم داره میترکه ،نه از دست پسرک ، که از دست هاچ .  رفتم پیشش  مثلا برای همفکری  اما بیشتر  انرژی من صرف ضد حمله شد و برگردوندن بحث به مسیر اصلی  و انرژی اون صرف اینکه یک  جوری همه چیز رو ربط بده به کارهایی که نباید میکردم و کردم و کارهایی که باید میکردم اما نکردم. ... نمیفهمه که حرفها کمکی نمیکنه..

 پسرک  اما امروز کلا بهتر بود ، یک ساعتی  پای تلویزیون نشست ، ساعت 9 هم مودم اینترنت رو قطع کردم، اعتراضی نکرد  اماموقع خواب دیدم که  چقدر غمگین بود. حتما دلش برای دوستاش تنگ شده بود.یکدفعه یادم اومد که وقتی خیلی کوچک بودم یک روز مامانم اجازه نداد برم خونه دختر همسایه،منهم  با همون خط کج و کوله  کلاس اولیم یک نامه  نوشتم و انداختم توی خونه شون .نمیدونم چی نوشته بودم اما مامانم که دید اشکش دراومد و گذاشت که برم. امشب  احساس منهم نسبت به پسرک همونجوری بود ولی حیف که نمیتونستم اچازه بدم بره خونه دختر همسایه.

صبح رفتم پیش مددکار مدرسه. خانم گرم و راحتیه یک کت سبز خیلی خوشرنگ تنش بود همه مدت بک گراند فکریم این بود که   به این نوع سبز چی میگن ؟ چمنی روشن ؟ فسفری ؟ یا چی ..؟پسرک دیروز باهاش صحبت کرده بود. زیاد نگفت که چی گفته .پیشنهاد کرد که بریم پیش روانشناس و فعلا هم سعی کنیم تماسش اینترنتیش رو کم کنیم ولی نه یکدفعه چون که ممکنه استرس زیادی بهش وارد شه...منکمه داشتم میرفتم دیدم پسرک داره میاد تو. چقدر خوب شد که بهش گفته بودم میخوام با مددکارتون صحبت کنم. و چقدر خوبه که به این خانم اطمینان پیدا کرده.

دیگه فعلا همین.کلا حالم از دیشب بهتره . امیدوارم بتونم بهتر بخوابم. تا بعد....

پ ن: چقدر امشب زیاد دوستش دارم.

   + ترانه - ٧:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩

نگرانم

دوستان خوبم از همه تون بخاطر اینکه وقت و حوصله گذاشتین ممنونم.کمک فکریتون خیلی برام با ارزشه. این موقعها خیلی خوبه که آدم احساس تنهایی نکنه.

ساعت حدود ۵ صبحه و من خوابم نمی بره. دیروز رفتم مدرسه پسرک در مورد وضع درسیش  حرف زدم. از خیلی از درسها و کارهاش عقبه. ولی مشاور تحصیلی معتقده که هنوز قابل جبرانه. یک وقت هم از مددکار مدرسه گرفتم برای امروز .

دیروزبهم گفت که که برای یکمی از معلمهاش خیلی مختصر در مورد مشکلش حرف زده و اونهم  پیشنهاد کرده بره پیش مددکار مدرسه. میگفت با مددکار حرف زده و قراره که این جلسات  مشاوره ادامه پیدا کنه.نمیدونم راست میگه یا فقط میخواد من نگرانش نباشم؟ اصرار داره که به پدرش نگم. اصرار داره که با مشاوره مدرسه حرف نزنم.فکر کنم نهایت نگرانیش اینه که پدرش بفهمه و دریک اقدام ضربتی دسترسیش به اینترنت قطع بشه.

اشتهاش خوب بود.یک ساعتی رفت ورزش ولی مطمئنم با اینکه به من قول داده بود  وقتش رو عاقلانه تقسیم کنه ،بیشتر وقتی که پای کامپیوتر نشسته بود و وانمود میکرد درس میخونه، درس نمیخوند.

میترسم  اگر بخوام کنترلش کنم همه چیز بدتر بشه. الان هم به اندازه کافی تحریک پذیرو عصبی هست. چکار میتونم بکنم ولی ؟  آخه خیلی عذاب آوره وقتی که میگه :"حالا چجوری باید روی درسها تمرکز کنم؟وقتی که میبینی پای کامپویتر نشسته و میدونی داره چکار میکنه ولی کاری ازت برنمیاد و باید تحمل کنی و چیزی نگی.حداکثر کاری که کردم اینکه ساعت 10:30 لپ تاپش رو گرفتم گذاشتم روی میزم که حداقل بدونم شب میخوابه.

دلم میخواد دوباره میشد همون پسر کوچولوی توپولوکه وقتی از بازی برمیگشت گونه هاش قرمز بود.دلم میخواد اونقدر بزرگ نبود و راحت میشد توی بغل جاش داد و درمقابل همه دنیا ازش مواظبت کرد. دلم  اون روزهایی رو میخواد که حداکثر نگرانیم این بود که موقع اسکیت بازی  زمین نخوره.

   + ترانه - ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩

راز پسرک

یک  عالمه نوشتم و وقتی  تکمه انتشار رو زدم همه اش بطرز عجیبی پاک شد  و حتی توی  پیشونویس هم نرفت. حالا بگذارخلاصه اش رو بگم.

 نوشته ای رو که پاک شد اینطوری شروع کرده بودم  : " خیلی سنگین بود ، گیجم " خب  چون یکبار نشوتمش  الان کمتر گیجم اما هنوز هم خیلی برام سنگینه . موضو ع  از این قراره که پسرک مدتیه  مریضه ، بی اشتهایی و بی خوابی و حالت سرگیجه و گاهی یک چیزهایی بین سرما و لرز و پنیک اتک(حمله عصبی)  توی این مدت 10 پوند هم وزن کم کرده .دکتر گفت احتملا ویرسیه، بدنش ضعیف شده و جای نگرانی نیست. کلا دوهفته ای میشه که غمگینه و 10 روزه که بخاطر بیماری مدرسه نرفته. چند روزه اخیر اما حالش بهتر بود اشتهاش تقریبا برگشته به حال اول. دیروزاز مدرسه نامه دادن که ممکنه یک درس رو رد بشه و لازم بشه بیاد سامر سکول...نامه رو که دید حالش بد شد. امروز صبح هاچ صدام کرده که باید ببریمش دکتر. مردم از ترس. ظاهرا اومده بیدارش کنه دیده که چشماش رو باز کرده اما انگار هشیار نیست انگار داره هذیون میگه. خلاصه فکر و دلمون هزار جا رفته هزار جور تشخیص و بیماری جسمی و روحی. دکتر ایمرجنیسی روم معاینه اش کرده میگه از هر جهت سالمه. شاید توی خواب و بیداری حرفی زده جای نگرانی نیست...

امروز ساعت 9-10 شب پسرک که الان مدتهاست چسبیده بخونه و هرکاری میکنیم جایی نمیره میگه مامان بریم بیرون، کافی شاپی پیاده روی چیزی... میگم باشه. توی تاریکی کنار هم راه میریم که ازم میپرسه ماما ن میدونی علت بیماری من این مدت چی بود؟ دلم هری از ترس میریزه پایین. میگم نه بگو. میگه باشه اما باید قول بدی که به کسی چیزی نگی. .. بعد برام تعریف میکنه که داره به چندنفر کمک میکنه. همه وجودم پر از سوال میشه. پسر من؟ پسر تکروی متمایل به خودخواه من؟  پسری که اهل چت و فیس بوک بازی نبود، از طریق یکی از دوستاش توی چت با سه نفر آشنا شده که د وتا شون قصد خودکشی دارن و اون یکی نسبت به خودش پراز احساسات منفیه. میگیه مامان من با قاطی شدن با مسائل اینها دچار شوک عصبی شدم میگه علت بی اشتهاییم همین بوده . میگه مشکلاتشون زندگیشون... خلاصه این مدت همه زندگیش شده پای کامپیوتر نشستن و گوش دادن. میگه توی دو هفته گذشته بشتر شبها بیشتر از یکی دو ساعت نخوابیدم. میگه از شیمی حسابی عقبم. ولی زندگی آدمها مهمتره یا رد شدن از شیمی؟ میگه من تنها کسی هستم که به حرفشون گوش میدم. یکیشون فنلانده یکیشون کانادا و اون یکی کالیفرنیا. میگه دوست دارم برم ببینمشون ولی اونکه فنلانده چی... چشمام از تعجب باز مونده. توی دلم میگردم کلمات مناسب رو پیدا کنم.

اصلا نمیفهمم اون چه جوری از این جا سر در آورده. نمیفهمم چرا شونه هاش باید بار به این سنگینی رو تحمل کنن.. میگه اونکه فنلانده از 3 سالگی مورد تجاوز عموش قرار گرفته، میگه موفق شدم قانعش کنم تا با والدینش دراین موردصحبت کنه. میگه اونکه کاناداست والدیینش ابیوزیور هستن اما میترسه با مددکار مدرسه حرف بزنه. میگه.....آرامشم رو حفظ میکنم سعی میکنم قضاوتش نکنم سعی میکنم نگم که چقدر ترسیده ام. میگم تو از کجا متوجه شدی تجربه و آگاهیت کافیه؟ میگم تو از کجا مطمئنیکه بازی نیست؟ میگم برای کمک به دیگران باید سالم بود. باید خوب خوابید و خوب غذا خورد. میگه داره یک ساپورت گروپ آنلاین درست میکنه تا این سه نفر با هم در ارتباط باشن. میگه اینطوری خودش وقت کمتری میگذاره. میگه داره قانعشون میکنه که کمک تخصصی بگیرن. میگه داره سعی میکنه یک مشاور آنلاین پیدا کنه که باهاشون صحبت کنه. میگه میخواد برای امیلی که کالیفرنیاست و احساس خوبی نسبت به خودش نداره هدیه بخره. میگه کمکم میکنی براش یه چیزی انتخاب کنم؟

سعی نمیکنم قانعش کنم میدونم  که نمیشه. همونطوری که کسی نتونست ترانه 16 ساله رو قانع کنه.اما ازش قول میگیرم که عاقلانه رفتار کنه. که به اندازه بخوابه. بهم قول میده شبها ساعت 10 لپ تاپبش رو بگذاره روی میزم. بهم قول میده روی پروژه های عقب افتاده شیمی وقت بگذاره. بهم قول میده که مثل امشب همیشه بهم اعتماد کنه و با هام حر ف بزنه. بهم میگه مامان فشار سنگینیه وقتی میبینی زندگی یک ادم به وجود تو بسته است باید با کسی حرف میزدم، به تو اعتماد دارم و میدونم تو میتونی درکم کنی. توی همه این ماجرا تنها همین جمله ست که خوشحالم میکنه.

نمیدونم باید چکار کنم. اگر با هاچ حرف بزنم اعتمادش رو بهم از دست میده در عین حال باید یکجوری نگرانی اون رو کم کنم. دلم میخواد یک جوری این بار سنگین رو از شونه های اون بردارم. این بار برای پسری که هنوز 17 سالش هم نشده خیلی سنگینه.

اون هم ازجنس منه.از ازاون آدمهایی که کسی انتظار افتادنشون رو نداره و وقتی میفتن همه غافلگیر میشن چون بد جوری میفتن.

باید با مشاور حرف بزنم. باور کنید هنوز گیجم و نمیتونم پسرم رو توی این آدم جدیدی که فکر میکنه رسالتش اینه که با لپ تاپش جون سه نفر و که فرسنگها ازش دورن نجات بده پیدا کنم.


پیونشت:1- ببخشید که این فونتش اینهمه ریزه هر کاری میکنم نتیتونم درستش کنم. ولی شما بخونید لطفا و یکمی هم همدری کنین باهام.

2- مثل اینکه همچین خلاصه خلاصه هم نشد.زبان

   + ترانه - ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩