دوست من

موفرفری داره خونه میخره.یک خونه ای که دور وبرش یک باغچه گنده ست ، حالا همونطورکه همیشه دلش میخواست میتونه توش باغبونی کنه. میتونه توی تراسش بشینه و قهوه بخوره ،قهوه بخوریم.لبخند  عکس خونه رو که  دیدم از خوشحالی زدم زیر گریه. حالا گریه نکن کی گریه بکن. با اینکه  بی مقدمه نبود و خیلی وقت بود میگشت نمیدونم چرا احساستم فوران کرد.برای شماها که بیشترتون موفرفری رو نمیشناسین ، موفرفری از دوستهای اولین ماههای مهاجرت به کاناداست.

چند روز پیش کشف کردم که بعضی از دوستیها  مثل" عشق در یک نگاه"  میمونه ،بدون دخالت عقل و منطق و دودوتا چهار تا کردن اتفاق میفته. دو نفر همزمان تصمیم میگیرن به هم اعتماد کنن ، همدیگر رو قبول کنن و دوست داشته باشن درحضور هم و چه وقتی پیش هم نیستن از هم حمایت کنن و اشتباهات همدیگرو ببخشن.از این دوستها  چند تا داشتین؟ من زیاد نداشتم. از وقتی جزو آدم بزرگها حسابم کردن، شاید نه بیشتر از انگشتهای یک دست، اما بیشترشون رو هنوز دارم گیرم هرکدوم یک ور دنیا.

گاهی میبینی کسی هست که باهاش کلی حرف داری و همدیگرو میفهمین میتونین با هم کلی وقت بگذرونین از بودن با هم لذت میبرین ولی...یک چیزی کمه، دوستش نداری.یعنی  اون لحظه اعتماد "دوست داشتن" دوطرفه اتفاق نیفتاده یعنی عاشقش نشدی. حالا این اتفاق به چی بستگی داره..

اون گلهایی که گفتم،..من هنوز عاشقشون نشدم.

   + ترانه - ٧:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

پیری

١۴-١۵ سالم که بود فکر میکردم آدم که٣٠ سالش بشه دیگه خیلی  پیره.فکرمیکردم جوونها اینور دیوارن و پیرها اونورش. انگار  پیری یک بیماریه که بضعیها  دچارشن .من بزرگتر شدم و  عدد ٣٠ هم  بزرگتر شد و  اون دیوار توی ذهنم هی کمرنگ و کمرنگ تر. فهمیدم آدمهای پیر و جوون همه از یک جنسن. فهمیدم پیری پوسته ای هست که زمان بروی جوانی میکشه. دیگه دلم برای پیرها نسوخت دیگه احساسم از جنس  غرور هم نبود  درک بود و همدردی .همدردی برای دردی مشترک ،دردی که همه مون رو در یک جبهه قرار میده و اگر خوب فکر کنیم چقدر هم نزدیک وچقدر هم شبیه . توی  جاده  ای که حرکت میکنیم ، بعضی ها سفر رو زودتر شروع کردن و  بعضی ها دیرتر.اونی که سفر رو زودتر شروع کرده میدونه چه اتفاقی قراره برامون بیفته  و اونهایی که عقبترن سعی میکنن نبینن یا فراموش کنن... خیلی وقته که دیگه  پیری  برام یک صفت نیست ، یک پوسته است.   دیگه وقتی به یک آدم پیر نگاه میکنم روحش رو  براحتی از زیر اون پوسته  میکشم بیرون و بعضی روحها چقدر جوونن،دیگه چشمام نمیتونن فریبم بدن.لبخند

   + ترانه - ٥:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

راهی که من بلدم...

وقتی تا گردن توی باتلاق افسردگی فرو رفته ام، وقتی احساس تنهایی  وجودم رو میسوزنه و با درماندگی بین هورمونها و کمبود خواب و تغییر  برنامه غذایی  و.. دنبال مقصر میگردم، میدونم که اون چیزی که  بیرونم میکشه نه پیاده رویهای طولانیه و نه مدیتیشن و نه.. اینها همه کمک میکنه ولی نجاتبخش اصلی تغییر نگرشمه. اگر بتونم خودم رو به زاویه دید جدیدی برسونم ،اگر بتونم  با انگشتام آروم آروم  غبار تحریف رو از روی واقعیت کنار بزنم حالم خوب میشه و این خوب شدن  تدریجی نیست و معمولا خیلی سریع اتفاق میفته. این راهیه که من بلدم.این راهیه که همیشه برای من کار میکنه.بعضی وقتها فکر میکنم این"من"  عجب استعداد غریبی توی باور کردن  حرفهام داره .

   + ترانه - ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

 

دوستیهای جدید مثل گیاهان نورس میمونن. باید ازشون مواظبت کرد،شناختشون بموقع آبشون داد،خلاصه کلی توجه میخوان تا نمیرن.دوستیهای قدیمی تر هم مواظبت میخوان ولی آدم میدونه که حتی اگر شاخه هاشون خشک بنظر بیاد ریشه هاشون تا اعماق زمین رفته شانس دوباره روییدنشون هست.

   + ترانه - ٧:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

از جنس شب بو

 این روزها باید خیلی احساساتی شده باشم که بیام اینجا بنویسم حالا فرقی نمیکنه  از چه جنسی.  کلا یک چیزی باید توی وجودم سر ریز شده باشه..   امشب اما  جنسش خوبه. یک جور صلح و آرامش خیلی غلیظ، اگر میخواین حسش کنین یک چیزی تو مایه های بوی گل شب بو. 

این خانم معلم یوگا  هی  من رو الگا صدا می زد " الگا خوبی؟  الگا من رو می بینی؟ الگا تو که خیلی فلکسیبلی ببین  یکمی بیشتر میتونی پاهاتو باز کنی؟ خب آره میتونم ولی اچ دردم اومد که ...نشد بگم الگا نیستم.. فقط اسم رابرت رو من رو بلده هی صدامون میکنه، رابرت تنها مرد کلاسه که مرتب و بدون غیبت میاد.آخر کلاس میفهمه میگه  وای ببخشید چرا نگفتی ؟ میگم آخه خیلی خوشحال بودی بعد هم کلا الگا اسم قشنگیه..  یکجورایی  من رو یاد کتابهای تولستوی و داستایوسکی می ندازه یکمی هم یاد مستخدم خوشگل  هتل  فلوریدا. سر شام دارم  با شوق و ذوق تعریف میکنم که دو دفعه است موقع ریلکسیشن آخر کلاس ذهنم در وضعیت جالبی قرار میگیره یک جور خواب دیدن در حین بیداری.  پسرک داره با همون ذوق و شوق تعریف میکنه که ١٢ مایل دوچرخه سواری کرده و هاچ در مورد چیز دیگه ای حرف میزنه .ناچار  میشم  حرفم رو  چند بار تکرار کنم تا  مطمئن بشم فهمیدن که موقع ریلکسیشن برام اتفاقات جالبی میفته.لبخند 

امروز هوا دم کرده بود. از ساعت ۵:٣٠ تا هفت ونیم خوابیدم  بعد هی این  جمله  توی ذهنم هی تکرار شد که "  اگر همه چیزی رو نمیتونی داشته باشی همه اش رو هم از دست نده". و تصمیم گرفتم برم  یک پیاده روی  کوتاه. پشه ها کلی نیشم زدن ..میگم که  عل ی تیو نهج البلاغه کلمات قصار قشنگی داره  سعی میکنم که بعضی هاشو یادم بیاد.. نمیدونم چی میشه که  پسرک  بشوخی می پرسه :راستی اون موقعها بدون ماشین حساب  چطوری حسابشون رو نگه میداشتن؟سوال  بعد هاچ میگه هیچی مثلا  پیغمب ر از علی میپرسیده امروز چند نفر رو گردن زدی ؟...میگه صدتا میگه دیروز چندتا؟ میگه خب امروز و دیروز روی هم چندتا ؟ حالا اگر هر کس 4 تا دست و پا داشته باشه روی هم .....سوال

امشب دلم برای خیلی چیزها تنگ شده.بیبشتر ازهمه برای غروبهای دم کرده ای که من و بابا توی ایوون مینشستیم و نان پنیر با گوجه و خیار میخوردیم وباد بوی موزاییکهای خیس و گلهای توی باغچه رو بهمون میرسوند، چیزهایی دیگه ای هم هست که دلم براشون تنگ شده و همه اونقدر نزدیکن  که حتی نمیتونم بگم رفته ان. نمیتون بگم که مربوط  به گذشته ان. انگار که مثل یک هاله ابر رقیق با مهربونی بغلم کرده باشن. انگار که گذشته و حال یکجورایی با هم قاطی شده باشن. انگار زمان مجموعه چیزهاییه که همه هستن اما در کشوهای مختلف طبقه بندی شدن....

   + ترانه - ٧:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩