سال نو مبارک
راستش اینجا من بیشتر از اینکه عید و نوروز رو احساس کنم با دیدن گلهای یاس زردتوی خیابونها و شکوفه ها ، بهار رو احساس میکنم و همه چیزهای خوبی که باخودش میاره. اینکه لباسهای تابستونی دوباره میان بیرون. اینکه میشه بیشتر طبیعت گردی کرد و همه جا قشنگ تر میشه و روزها طولانی تر. نمیخوام با احساسات نوستالژیک خودم رو اذیت کنم. نمیخوام دلم برای خونه عمه و خاله و مادربزرگ تنگ بشه اینها دیگه وجود خارجی ندارن نه اینجا و نه حتی توی ایران. اینها فقط توی ذهن من زنده هستن . بهار داره میاد و این قشنگه. میخوام با مهربونی در آغوشش بگیرم و بگذارم تا نسیم و آفتاب مهربونش روی زخمهام مرهم بگذاره. میخوام قشنگیهاش رو جرعه جرعه بنوشم .
اگر مبدا تغییرات رو نو شدن سال بدونیم، آرزو میکنم که توی سال جدید همه مون خیلی خیلی خوب باشیم هم برای خودمون و هم برای دیگران.
شماهایی هم که یک زمانی مینوشتین و دیگه نمینویسین، دلم براتون تنگ میشه و بیادتونم. آتوسا ،مرجان ،آنی عزیزم، آنن، عادله،غضنفر، عطر رازقی،فلون،حدیث،مامان هانی، اولیس،قورباغه درختی،شمسی خانم،رها ..سال نوی همه تون مبارک.
همه را هنوز یادم است
"عید" هنوز برای من بوی قنادی" کورش یزدی" قلهک را میدهد، یک جور شیرینی خاص که بویش هنوز هم توی مشامم است. پدر و مادر هردو بزرگترهای قومشان بودند و از همان روزها ی اول سال نو سیل آدمها به خانه مان سرازیر میشد . شیرینیها و آجیلهای روی میز اول توسط مهمانها و بقایایش توسط من که بعد از خداحافظی بدو بدو به بشقابهایشان شبیخوان میزدم چپاول میشد. بچه که بودم بسته های شیرینی را با نخهای قرمز-سفید در هم تابیده شده میبستند و مامان با کوه سفیدی از بسته هایش شیرینی به خانه میامد. از همه شیرینها یکی یک دانه برای من توی یک بشقاب کوچک میگذاشتند تا امتحان کنم. بعد تر ها دیگر مامان میرفت قنادی رضا ، سمنویش را هم بجای ظرفهای فلزی مادربزگ که تویش بادام با پوست پیدا میشد ، از همانجا میخرید. .کم کم نخهای دور شیرینی ، پلاستیکی شدند کوه جعبه های شیرینی که تا سقف میرسید هم هی کوتاه و کوتاهتر شد،بابا شغل دومش را از دست داد، انقلاب شده بود...اما من هنوز با همان ذوق و شوق منتظر برگشتن مامان بودم تا تک تک شیرینها را امتحان کنم. نان برنجیها نان نخودچیهای گشنیزی شکل.. میوها های رنگی مرموز بشکل موز و توت فرنگی ...آدم بعضی چیزها را خیلی خوب یادش میماند مثلا اولین لباس عیدی که اوقتی"آدم بزرگ" شد پوشید ه بود یا اولین کفش پاشنه بلندش.من همه کفشها لباس عیدهای آدم بزرگیم را به ترتیب یادم است و همه آن شور و شوقهای ناشناخته زن شدن و تماشای برجستگیهای مروز تنم را ، همه و همه را هنوز یادم است .
همه جوره
-کیانچانگ موقعی که داشته دوچرخ سواری میکرده ماشین میزنه بهش امروز نیومد مدرس...میگن زیاد بد نیست حالش.من داغون خسته و بغض آلودم.
-سیب و سیر خریدم از فروشگاه کره ای. به اضافه یک عالمه وسائل برای غذاهای گیاهی دریایی،مثل انواع "تفو" جانوراندریایی و سویا . sample یک سوپ دریایی رو هم چشیدم که خوشمزه بود دستورش رو گرفتم که درست کنم.
-دختر افغانی هم درست مثل من هفت سین می چینه و روز یکشنبه سال نوشون تحویل میشه. اون توی مدرسه تنها کسیه که میفهمه هفت سین یعنی چی...ما که اینهمه نزدیکیم ،چی شد که خودمون رو هزار سر و گردن بالا تر دونستیم؟
-جمعه ست . باید درس بخونم خیلی.شاید بار و بندیلم رو بردارم برم کافی شاپ نزدیک خونه.
-نمیدونم هنوز برای پسرک عیدی میخرم یا بهش پول میدم. شاید از میسیز براش لباس گرفتم.
آفتابی
همه چیز آروم و خوب بود، آروم و صلح آمیز و آفتابی.سعی کردم ریلکس باشم و انرژی روانی الکی مصرف نکنم.
اینهمه وقته اینجام هیچوقت به دماغ اریکا توجه نکرده بودم . به دختر ایرانیه که برای اولین بار دیده اش میگم :"با اریکا حرف زدی؟" میگه همونی که دماعش خیلی خرابه؟راستی چرا خانمهای ایرانی اینقدر به دماغ هم توجه میکنن؟ یا شاید چرا من اینقدر نسبت به این عضو کم دقتم؟
برای اولین بار بالاخره یک مناسبت رو از دست ندادم و برای سنت پاتریک دی لباس سبز و گردنبند سبز پوشیدم. یک چیز جالب اون خانم افغانیه که سر نهار به بچه ها کمک میکنه و حجاب داره هم مانتوی سبز پوشیده بود.
کیانچانگ به کره ای یک چیزایی میگه ووقتی من تکرار میکنم . میمیره از خوشحالی که بالاخره یکی حرفش رو فهمید .دوست داشتنی و خوردنیه خیلی.زنده فعال معصوم و عاشق بازی.
باید درس بخونم.خیلی خیلی عقبم دد لاین امتحان 22 می هست.
همینطوری
حالم بد است از آن خیلی بدها. میروم روی تردمیل بدوم شاید روز بهتری داشته باشم.چند روز پیش که توی سیاهی اتاق خواب با سردرد میجنگیدم هاچ آب پرتقال تازه برایم گرفته بود ،حتما سخت بوده چون آب پرتقال گیری نداریم و حتما میدانسته روز یکشنبه چقدر من رو بی جهت ناراحت کرده. اما من نخوردم گفتم نه نمیخوام. گفتم خودت بخور گفتم بده پسرک بخوره. و بعد باز توی تاریکی تا صبح خوابیدم و سه شنبه هم باهاش حرف نزدم چهارشنبه هم حرف نزدم. و دیروز سر کار هم حالم بد بود یعنی تا اینجایم رسیده بود (با دست گردنم را نشان میدهم). گفتم احتیاج به بریک دارم. اریکا تعجب کرد، یا نکرد...و بعد دیشب هم با هاچ حرف نزدم و هنوز حالم بد بود. خواهرم دو روز واشنگتن است و فیلادلفیا و بالتیمور یک تور دوروزه از نیویورک. احتمالا نمیبینمش.
دیشب با موها ی خیس خوابیدم موهایم خیلی عجق وجق شده... برم روی تردمیل شاید همه چیز بهتر بشه. با هاچ حرف بزنم شاید همه چیز بهتر بشه...
بهار میشود
پسرک این روزها سخت در حال نظریه پردازیست. فیزک و فلسفه رو قاطی میکنه و معجونهای گاه جالبی بیرون میکشه که بعضی از اونها سالها قبل گفته شده اند. طبق آخرین نظریه اش conscious آدمها بعد از مرگ از بین رفتنی نیست. و اینکه همه چیز تکرار میشه و ما بارها و بارها با همین جسم و همین conscious دوباره تکرار میشیم اما در جهانی که موازی با این دنیاست. و به این نتیجه میرسه که مرگ اصلا چیز ترسناکی نیست و زندگی از بین رفتنی نیست و خیلی چیزهای دیگه. این ژن فلسفه بافی رو اولین بار توی برادرم دیدم بعد خواهر زاده ام بعد تاحدی خودم وقتی ١۵-١۶ سالم بود، حالا هم نوبت پسرکه...
-عصبیم،عصبیم وحشتناک،یک مقداریش از خونه و یک مقداریش از کار. اگر میدونیستم در دراز مدت چطور میشه دو نفر را با این حقوق اداره کرد همین فردا اسباب کشی میکردم و میرفتم.و نکته مثبت اینه که وابستگی دیگه ای احساس نمیکنم.
-دیگه اینکه ماشی که سبز کردم همچنان مورد تحسین قرار میگیره. پسرک میگه تا بحال سبزه به این بزرگی به عمرش ندیده...
-هوا قشنگ و بهاری بود امروز، باید کم کم بقیه وسائل هفت سین رو هم بچینم.
منهم دارم پا به پای پسرک گیاهخواری میکنم فقط بخاطر تنبلی در پخت و پز.
روزمرگیها
- یادم اومد تین ایجر که بودم توی یک دفتر خاطرات جلد خاکستری مینوشتم و میچپوندمش جایی که کسی پیداش نکنه .یادم نمیاد تا کی و چی ها توش نوشتم اما میدونم که خیلی دلم میخواد الان بود و میتونستم بخونمش. مینویسم، شاید یک روزی دلم خواست روزمره نویسیهای امروز رو هم بخونم....
-اریک برای کار داوطلبت به مدت 2 سال میره قرقیزستان .فکرش رو بکن، دو سال با اینترنت محدود، زندگی بدوی و دوری از دوست و فامیل و مدرنیه. درعوض وقتی که برگرده peace core هزینه های فوق لیسانسش رو میده .ازوقتی که خداحافظی کردیم همینوطری نگرانشم.
-امسال برای اولین بار ماش سبز کردم خیلی پرپشت وخوشگل شده مثل یک جنگل استوایی.
-دیگه؟ دیگه فهمیدم که تلاش برای تغییر آدمها وسرزنششون بخاطر اون چیزی که هستن سلطه جویی و خودخواهیه. خب این جدید نیست میدونم، اما گاهی خیلی طول میکشه یک مهفوم عقلانی به دل آدم راه پیدا کنه ،گاهی هم هرگز این اتفاق نمیفته.فقط فکر میکنیم که میدونیم ،اما نمیدونیم. پسرک میگه:" مامان تو از دست بابا ناراحتی، توی دلت اون رو بخاطر چیزی که هست سرزنش میکنی،بخاطر نا امنیهاش بخاطر قضاوتها و بدبینیهاش. میگه مهم نیست علت همه اینها چیه ، مهم اینه که هستن و واقعین و با واقعیت نمیشه جنگید. . . مثل این میمونه که از یک آدم معمولی انتظار داشته باشی که از سکای دایونیگ نترسه ، میترسه .حالا تو یا این شرایط رو تحمل کنی یا نه. این تویی که باید با خودت و اون روشن و صریح باشی. اگراون رو همونطوری که هست می پذیری دیگه جنگیدن برای چی؟ و اگر نمیپذیری این اونه که باید تصمیم بگیره برای موندن با تو میخواد تغییر کنه یا نه". پسرک نمیدونه که با این حرفش چقدر کمکم کرد که احساس بهتری داشته باشم.
-فردا مهمون دارم. همه جا رو دارم گردگیری میکنم میرسم به قاب عکسی که 6 تا عکس خانوادگی توشه اسپری رو میپاشم اونجا که دستم رو انداختم گردن بابا و بعد درحالیکه روی عکس دستمال میکشم قطره های درشت اشکم بی مقدمه سرازیر میشن صورتم رو میارم نزدیک و میچسبونم به صورت بابا و درهمون حال فکر میکنم که این صحنه چقدر شبیه فیلمهای فارسی شده. این روزها دلم برای بابا خیلی اینهمه تنگ میشه. انگار که بعد از چند ماه تازه رفتنش رو باور کرده باشم.
-دارم ارزش سکوت رو کشف میکنم.سکوت رو قطره قطره میچشم و سیراب میشم. و میفهمم که کلمات گاهی وقتی گفته نمیشن خیلی خیلی قشنگترن.
انتظار
دیروز سرکار بسیار تحریک پذیر و عصبی بودم هی چشمام پر اشک میشد خونه که رسیدم کلی برای بابا گریه کردم...فکر کردم موقع رفتن شاید دلش برای من تنگ شده بوده شاید میخواسته خداحافظی کنه .... کیم بدون اینکه من چیزی گفته باشم از ساپورت گروپی که میرفت تعریف کرد و اینکه از یک جهت خودش رو هیچوقت نمیبخشه و اونهم اینکه روزی که شوهرش فوت کرده اون اونجا نبوده. میگفت خسته بودم داشتم از خواب میمردم بعد از چند شب از بیمارستان رفتم خونه ،صبح سر راه برگشتن از ستارباکس قهوه گرفتم و وقتی که رسیدم تموم شده بود. میگفت اگر برای قهوه گرفتن نرفته بودم، موقع رفتنش اونجا بودم...نمیدونم آدمهایی که دارن میرن چقدر این خداحافظی براشون مهمه. میدونم که احساس تنهایی میکنن و حتما میترسن. یکجورایی هم دوباره بچه میشن. خواهرم میگفت بابا اون آخریها که حواسش سرجاش نبود سراغ مادرش رو گرفته بوده(مادربزرگم که هزار سال پیش فوت کرده...) بگذریم.
دلم برای ارتفاع تنگ شده. برای اینکه جایی برم که دور و برم چیزی نباشه و بتونم همه چیز رو از بالا تماشا کنم بدون اینکه قسمتی از اون باشم. بالا بالا بالاتر، جایی که همه چیز کوچک بنظر بیاد. جایی که دیواری نباشه فقط من باشم و آسمون. جایی دقیقا مثل کوههای شمال تهران که نه زیادی سبزن و نه زیادی خشک. همیشه منتظری تا بعد از یک جاده خاکی به چشمه یا سرسبزی برسی ، این انتظار از کوههای سبز و خرم اینجا خیلی قبشنگ تره.
پ ن: پسرک روزهای گیاهخواریش رو میشمرد:" شد یک هفته..
خواب دیدم..
یکجایی بود مثل رستوران یا نهارخوری مدرسه .بابا پشت یک میز دیگه نشسته بود. من اولش یکجورایی شرمنده بودم از اینکه تنهاش گذاشتم، میخواستم وانمود کنم که نمیشناسمش. .. بعد دلم طاقت نیاورد رفتم کنارش. مریض بود. لاغر شده بود از کمر درد شکایت داشت ولی در عین حال مثل موقعهایی که زنده بود برام از جنبه مثبت قضیه میگفت که مثلا "خوبیش اینه که هوا مرطوب نیست.. یکچیزی توی این مایه ها".
بعد دیدم توی یک عروسی هستیم و دارم برای بابا گریه میکنم. دختر خاله ام با یک سیاه پوست ازدواج کرده بود ، نصف مهمونها سیاهپوست بودن. همه مدت عروسی داشتم .با ایران تلفنی حرف میزدم و به خواهرهام میگفتم که" من دورم وکاری نمیتونم بکنم توروخدا شما بابا رو تنها نگذارید ، از بابا مواظبت کنین".
تجربه های جدید همین.
استرس دارم، خسته و عصبانیم. نمیتونم بگم همه اش بخاطر بچه ها وکاره،برای اینکه از اول صبح شروع شد .آدم هم که عصبیه تحملش کلا کمتر میشه ...
شاید یک مقداریش بخاطر این پسرکه که شب خوابیده و صبح تصمیم گرفته که گیاهخوار بشه. بله خب میدونم که این یک تصمیم شخصیه و آدمها آزادن، اونم همین رو میگه، ولی فکرش رو بکنین وقتی من به بعنوان یک مادرکه آشپزی میکنه قرار باشه که همه ش نگران باشم که چی بپزم و آیا مواد جایگزین به بدنش میرسه ، دیگه زیاد هم شخصی نیست .فکر کردم اصلا چطوره که خودم هم گیاهخوار شم ، اینطوری راحت تره. الان هم که گوشت خیلی کم میخورم .بهش میگم ببین اگردلت برای حیونها میسوزه و انگیزه ات حیوان دوستیه هست چرا به این پاپی بیچاره نمیرسی؟ فقط گاو و مرغها حیوون حساب میشن این طفلکی آدم نیست؟...انگیزه اش تجربه های جدیده، هویت سازیه دوران نوجونیه ، این رو بهش نمیگم.
- دیگه این پسر کوچولو کره ایه( که می گن اتیستیکه ولی بنظر من نیست) به سرعت شگفت آوری داره پیشرفت میکنه. دیروز بهش یاد دادم گه بگه آی لاو یو. امروز موقع خداحافظی به یکی که بغلش کرده بود گفت آی لاو یو. بطرز عجیبی خوردنیه..
- بنابر تجربه شخصی من، دخترهایی که توی خانواده هایی بزرگ میشن که توش تبعیض جنسی وجود نداره و از بچگی این احساس بهشون داده نمیشه که " چون دخترن نمیتونن..." بعدها که بزرگ شدن، خنجر تیز تبعیض جامعه هرچند پوستششون رو خراش میده ولی هیچوقت به درونشون نفوذ نمیکنه. یعنی هیچوقت احساس قربانی بودن نمیکنن. هیچوقت پایین تر بودن رو باور نمیکنن. بابا، هرجا که هستی.....
-دیگه اینکه یک چیزی هست که خیلی غمگینم میکنه ، اما نمیخوام در موردش بنویسم.
پراکنده ها...
-امروز خیلی خیلی دلم میخواست در باز بشه و خواهرهام بیان تو. دلم مهمون میخواست. حالا اینکه آدمها تصافا از یک پدر و مادرایجادشده باشن چقدر نقش توی نزدیکیشون نمیدونم ولی ... من دلم اونها رومیخواست.
- همه چیز رو که نمیشه اینجا نوشت کاش میشد ولی کی دفتر خاطراتشو باز مگذاره سر طاقچه آخه؟
-امروز ۴-۵ ساعت فقط تست زدم به جبران روزهایی که اصلا کار نکرده بودم.مغز آدم که متمرکز کار میکنه حتی افسردگی یا دلتنگی روزهای یکشنبه هم سراغ آدم نمیان. از این ببعد فکر کردم یکشنبه غروبها کار مترکز فکری بکنم.
- یک نگرانی داشتم در مورد تست و امتحان برطرف شد. خوشحالم.
-خب یک چیز جالب. برای اونهایی که "م " رو یادشون میاد.از خودش و از اون رابطه منزجرم.حتی بی تفاوت هم نه بلکه انزجار به معنای واقعی.شاید بعدا طور دیگه ای احساس کنم فعلا اینطوریه ولی.
-اختلافات با پسرک هنوز ادامه داره سر زمان استفاده از اینترنت و ...هرکاری که میکنم یک راه جدید پیدامیکنه. اینطوری نیست که روزها زمان زیادی روش بگذاره حداقل وقتی که من هستم ، نگرانیم از اینه که شبها دیر بخوابه.
-دستم هنوز درد میکنه ،فردابالاخره میرم دکتر.
دقت کردین که...
دقت کردین که وقتی مسائل مهمتری ذهن آدم رو اشغال میکنن حداقل بطور موقتی هم که مسائل کوچکتر کمتر آزار دهنده میشن؟ انگار که سیتم اتوماتیک اولیت سازی هست که میگه فعلا شماها اوکی هستین تا بعد...
حساسیتم نسبت به رفتارهای اریکا وپدیدهای غیر منطقی دیگه محیط کار کم شده.یعنی خیلی ریلکس شدم کلا.
خود زندگی
همین روزهایی که میگذرن، همین زندگیه.خود خود زندگی.
تنهایی
چیز ی برای نوشتن وجود ندارد و من دلم میخواهد بنویسم.دلم میخواهد بنویسم تنهایی همانقدر که ترسناک است با شکوه هم هست. دلم میخواهد بنویسم که تنهایی به تعدادآدمهایی که دور و برت هستند بستگی ندارد. که تنهایی یعنی که خودت مسئولیت زندگیت عاطفیت را بدوش بکشی بدون انتظار از کسی که خوشحالت کند یا بدون آنکه بخواهی مسئولیت ناخوشیهایت را سر دیگری خالی کنی. تنهایی گاهی یعنی سکوت. یعنی فقط حرفهایی که خودت حق شنیدنش را داری.تنهایی یعنی گاهی "خود" را داشتن. گاهی فقط در تنهایی هست که میشود خود را گم نکرد. میتوانی گاهی خودت و تنهاییت را به جمع ببری با جمع بیامیزی ولی به آن آغشته نشوی، سالم از معرکه بیرون بیایی...گاهی وقتها فقط در تنهایی هست که میشود" تنها نبود ، میشود خود را داشت.
نانسی
گفتم با کرسهایی که میخواستی بگیری چه کار کردی. با لبخند میگوید هیچی دد لاین رو از دست دادم. میگم:"تو عجله نداری، داری؟..." با لخبند میگه نه. . میگم اینکه آدم یک هدفی توی ذهنش داشته باشه و بدونه قرار نیست همیشه یک جا بمونه خوبه. سرش رو نشون میده و میگه آره مهم اینه که هدف اینجا باشه حتی اگر ١٠ سال فقط همین جا بمونه ... میخوام براش از داستان کیمیاگر بگم و اون یارویی که میخواست بره مکه( یک همچین چیزهایی)، اما وقت نمیشه. خوشم میاد از این خانم بلوند مو بلند با اون حالت تسلیم و و ارستگی و آرامش توی چهره اش.فکر کردم شاید یک روزی با هم دوست شدیم . .
دلم میخواد..
از حموم اومدم بیرون، به موهای خیسم حوله پیچیدم، پیژامه صورتی با نقش خرس قطبی پوشیدم. میام جلوی تلویزیون میشینم توی همون چند ثانیه اول چند نفر کشته میشن. میخوام بلند شم ولی چند لحظه صبر میکنم. ..به هاچ میگم در تمام عمرمون هیچوقت اینقدر بیکس نبودیم، اصلاحش میکنم،" اینقدر بیکس نبودم"نمیدونم که انتطار دارم چی بشنوم یا اون برام چه کار کنه... .میدونم که نمیشه اما دلم میخواد بشینم براش بگم چقدر دلم گرفته. بگم که خواهرم اسفند ممکنه بیاد نیویورک، بگم که دو شب پیش توی خواب با خواهرم و بقیه تا صبح توی خیابنهای نیویورک قدم میزدیم... بگم من چرا اینقدر احساس تنهایی میکنم؟ فکر میکردم چقدر خوب میشد سه تاییمون میچسبیدیم بهم. مثل اولین شبی که توی تورنتو از هتل رفته بودیم خونه اجاره ای خودمون. هنوز وسائلمون رو باز نکرده بودیم، یکی از چمدانها گم شده بود. اطاق خوابها هنوز خالی بود. همه توی سالن کنار هم خوابیده بودیم و حتی بالش هم نداشتیم.الان دقیقا همون احساس رودارم. دلم میخواد باز بچسبیم بهم دیگه.
کسی هست؟
غروب یکشنبه است دلم هم برای غربت خودم گرفته و هم برای ایران.فکر میکردم یعنی میشه همه اینها یک روز جل و پلاسشون و جمع کنن و برن؟بعد یک دولت موقت سر کار بیاد و رفراندم برگزار بشه و مردم یکبار دیگه بعد از ٣٢ سال به این سوال جواب بدن که ج مهور ی اس لامی آری یا نه؟..آیا اگر مثلا مو سوی و کر وبی سرکاربیان این رفراندم برگزار میشه؟ پس ایده الهای مو سوی که حکومتی مثل دوران امام هست چی میشه؟ واگر اینها نه پس کی؟ توی این مدت همه نیروهای ملی بال و پرشون چیده شده،کسی هست، کسی مونده؟ . کسی که نه مذهبی باشه و نه توی طیف "بد" و "بدتر"؟ جای نیروهای ملی بشدت خالیه.
تیتر لازمه؟
حالا شاید شما فکر کنید محبت ندیدن از همه چیز سخت تره درسته اما وقتی یک آدمی هست که میخواد ثابت کنه به شما نیازی نداره (کلا به هیچکس نیازی نداره) و در مقابل محبت شما جفتک پرانی میکنه...اونهم به همون اندازه سخته .
- دیروز یکی یک نوزاد بیگل( یکجور سگ) قهوه ای مخملی خیلی خیلی کوچولورو آورده بود مدرسه. نازش که کردم با چشمهای معصومش نگاهم کرد، منهم گذاشتم که لیسم بزنه. مثل مامانهایی که بعد از مدتی دردسرهای بچه اول یادشون میره، دلم بشدت یک پاپی نرم ومخملی میخواد ترجیحا بیگل.
-انرژی حیاتی،...رمز رستگاری همینه. اگر اهل دعا هستین از خدا بخواین که بهتون قدرت و انرژی بده.سعی کنم که این یادم بمونه.
-؟دیگه چی...آهان به مریم فیلتر شده که در تنهایی مینویسه،و کامنتهاش رو نمیتونه ببینه :من میخونمت ،تنها نیستی عزیزم.
نظرات ()
