برهنگی
امروز برای معلم زبان چرچ چیزهایی رو تعریف کردم که جز کسانی که خیلی بهم نزدیکن نمیدونن...
آخ. نمیدونم پشیمونم یا نه فقط میدونم که تاحدی احساس برهنگی میکنم.بهر حال تقصیر خودشه که اینهمه قابل اعتماد و نزدیکه.
شاید آدم هیچوقت نفهمد
آیا من همانقدر که فکر میکنم آدم درستکاری هستم ؟ آیا درستکاری و صداقت هم یک مفهموم نسبیست؟ یعنی اول باید در مورددرستکاری دیگران قضاوت کنیم و بعد خودمان را با آنها مقایسه کنیم؟ لحظه های تاریک زیاد داشته ام. تاریک که میگویم در سه کلمه یعنی ترس شرم و نفرت این را یک نفر آدم مهم گفته که الان یادم نیست. . گفته که اینها مایه ضلالت بشر است و من همه را کم و بیش گاه گاهی داشته ام. اما صداقت.... آدم از کجا میداند که باخودش صادق است؟ با دیگران،خب فهمیدنش آسان ترست. هرکسی میداند چه وقتهایی دروغ میگوید، آیا به حرفهایی که میزند اعتقاد دارد یا فقط بدنبال منافع کوتاه مدت و بلند مدتست...هرکس میداند دروغ گفتن چقدر برایش سخت و چقدر راحت ست. اما روراستی با "خود" آن حرف دیگریست شاید آدم هیچوقت نفهمد.
گلهای میخکم
از سیاهی کمابیش اومدم بیرون.یا بهتره بگم که سیاهی کمرنگ تر شده.
امروزهوا بهاری بود.سالهای زندگی در کانادا یک کاری کرده که آدم فکر میکنه زمستونها باید تا ابد طول بکشه و از خوب شدن هوا ذوق زده میشه.
-چینیها روز اول و آخر مراسم سال نو شون لباس قرمز میپوشن. متاهل ها به مجردها توی پاکتهای قرمز پول میدن. شب سال نو دور هم جمع میشن و ماهی درسته هم میخورن و غذاهای گرد مثل نودل وپرتقال که سمبل طلا و ثروته.اینها رو امروز فهمیدم.
-این دختر مصری-یونانی که اینجا بزرگ شده میگه" برام مهم نیست که کی میره و کی میاد، از کجا که اوضاع بهتر بشه؟ اون چیزی که مهمه اینه که ۶ تا از کازین ها م توی تظاهرات کشته شدن."
-گلهای میخکم هنوز حالشون خوبه.
-پاهام توی چکمه مشکیم میخچه زده.
سیاهی غلیظی دور و برم رو گرفته، نمیدونم چقدر طول میکشه ازش بیام بیرون... شاید بخاطر ساید افکت داروی جدیدیه که میخورم، میخوام عوضش کنم.
وقایع التفاقیه ..
من امروز نعشم را با خودم کشیدم خونه. حرفهای پسرک بهانه خوبی بود تا سرخورده تر بشم و فکر کنم اصلا چرا باید زندگی کرد و به راههای مخلتف مردن فکر کنم و آخرش به این نتیجه برسم که هیچکدامشان به اندازه کافی مطمئن نیستن و حالا که قرار است بمیرم بگذار این دم آخری آزادانه تر زندگی کنم بدون ترس. اومدم توی اتاقم. گلهای میخک هنوز روی میز بود هاچ اصلا نپرسیده بود از کجا امده اند. ته دلم بدم نمیومد فکر کنه" از جایی اومدن" . چراغ رو خاموش کردم و تا ساعت 7 خوابیدم. "آ زنگ زده بود که یک کیک خوشگل صورتی خریده دور هم جمع بشیم....گفتم یک عالمه کار دارم ،داشتم ولی بجاش فقط خودم رو سپردم به تاریکی اتاق و چشمام رو بستم. پسرک میگه از من ناراحتی؟ میگم نه.. هاچ میگه چیه باز شروع شد؟ فکر میکنه که مرکز دنیاست وناراحتی من هیچ دلیل دیگه ای نمیتونه داشته باشه، این رو بهش میگم.... ورقه های نازک گوشت رو سرخ میکنم، اونهم ورقه های نازک گوشت رو برای خودش جدا سرخ میکنه، روش کنسرو گوجه مریزم و خلالهای هویچ آماده و بروکلی... کنارش برنج جاسمین خوش عطر. پسرک یکسره در مورد همینگوی حرف میزنه و اینکه چقدر پیچیده مینویسه.و کارهاش مثل کوه یخیه یعنی نصف بیشترش زیر آبه، بایدحدس زد. هم سن اون بودم یکی از کتابهاشو شروع کردم اما تموم نشد ،خیلی کسل کننده بود . میگه مامان به این جمله گوش بده :ترجمه اش میشه توی این مایه ها که طرف میخواد بره سفر و دوستش بهش میگه مهم نیست که کجا میری هرجا بری خودت رو با خودت میبری یعنی از خودت نمیتونی خلاص بشی " این چیزها براش جالبن وانمود میکنم برای منهم جالبه .نهار فردا رو نبستم. دوش نگرفتم درس نخوندم یوگا کار نکردم..ساعت 8:30 هست و دلم میخواد بخزم زیر لحاف و فکر نکنم و همینجوری صبح بشه. کیم سر کار ازم در مورد ایران میپرسید... بهش میگم که فکر نمیکنم به این زودیها اتفاقی بیفته..
محبت میچکید..
صبح توی راهرو یکی بهم گفت ترانه بدو برو کتابخونه مردها به مناسبت ولنتاینز دی برای خانمها صبحونه درست کردم. در کتابخونه رو باز کردم جا خوردم دوتا از معلمها پیانو و گیتار میزدن یکی داشت میوخوند و بقیه هم میرقصیدن. بیشتریها لباس صورتی و قرمز پوشیده بودن. روی میزها پرازخوردنی و نوشیدنی و بادکنهای مخصوص ولنتاینز دی بود.... من گریه ام گرفته بود خب معلومه آدمی که این روزها حتی از دیدن یک صحنه کارتون گریه اش میگیره از دیدن اینهمه محبت احساساتی بشه...فکر کردم که این ظلمه خیلی ظلمه فکر کردم این حقه منه که سال دیگه همین موقع کسی رو دوست داشته باشم و کسی من رو دوست داشته باشه منظورم دوست داشتن عاشقانه است . .آخر مراسم مردها به تک تک خانمها گل میخک دادن و بغلشون کردن..من این کشور و این مردم رو خیلی دوست دارم...
توی راه برگشتن به خونه برای خودم یک دسته گل کوچولو خریدم و دوتا خط چشم مایع یکی آبی و یکی سبزکه خیلی وقت بود دنبالش میگشتم.
ولنتاین هم باشیم...
یک بغل محکم و طولانی، یک دسته رز صورتی خوشگل،یک شکلات قلبی صورتی و یک عالمه عشق برای همه شماهایی که مثل من ولنتاینز دی تنهایین...
انتظار دارید..
غروب یکشنبه باشد ،فردایش هم ولنتاینز دی باشد و آدم هیچکس را نداشته باشد که برایش گل سرخ یا یک بسته شکلات قلبی صورتی بیاورد و بد تر از همه کسی را نداشته باشد که دلش برایش بتپد....بعد تازه یکنفر چند ساعت پیش با لگد زده باشد همه چیزهایی که توی فکرتان ساخته باشید خراب کرده باشد و چند ساعتی با ناامیدی دست و پنجه نرم کرده باشید...انتظار دارید حال آدم چطور باشد؟
نزدیکن
آدمیزاد موجود عجیبیه.وقتی مشکل غیر منتظره ای پیش میاد، وقتی از مواجه شدن با مشکلات خسته و فرسوده شده و احساس میکنه که دنیا برای هزارمین بار به آخرش رسیده ، وقتی خودش رو زیر دوتا لحاف قایم کرده و میدونه که گریه کردنش برای کسی مهم نیست حتی ممکنه فکر کنه که مردن چقدر از ادامه دادن راحت تره.. ... یک تلفن میتونه همه چیز رو عوض کنه، یک نور کوچولو ، یک راه حل جدید میتونه لبخند روی لبهاش بیاره،.. پس هنوزراهی هست، دنیا هنوز به آخرش نرسیده. خودش رو میتکونه ، از جاش بلند میشه ، خسته و بی انرژیست ولی میدونه که میتونه ادامه بده. مرگ و زندگی واقعا چقدر بهم نزدیکن.
بدون انتظار
به مچ دستم نگاه میکنم:" ای وای اشتباهی ساعت قدیمیم رو بستم که باطری نداره،حالا امروزمن بدون ساعت چکار کنم؟ این ساعت دیواریهام که هیچکدوم قابل اطمینان نیستن "
بدون اینکه یک لحظه درنگ کنه، ساعتش رو باز میکنه و میگه:" بیا بگیر ، امروز تو بیشتر از من بهش احتیاج داری".
یکی از خصوصیاتی که باعث میشه یک آدم رو خیلی دوست داشته باشم سخاوت بدون انتظاره...،برای چندمین بار توی دلم بغلش میکنم و فکر کنم که من خودم ساعتم آخرین چیزیه که دلم میخواد از خودم جداش کنم... زود رفت خونه ساعتش پیشم جا موند.
غربت
غربت ربطی به مختصات جغرافیایی نداره. آدمها غربتشون رو میگذارن توی چمدون و با خودشون اینور و اونور میبرن....
تابلوی خونه مامان
حالت بده؟ میدونم. دلت میخواد سرتو همینجوری بگذاری روی میز وهیچ کاری نکنی میدونم. امروز یکشنبه ست روز نظافته ولی تو اصلا دست ودلت بکارنمیره؟ خب میدونم. ولی آخه میخوای چکار کنی؟ فکر کن توی همین مود هم موندی تاشب. بعد فردا دوشنبه میشه و باید با یک روحیه سگی بری سر کار. تازه شب هم ممکنه خوب نخوابیده باشی. منکه میفهمم چی میگی. منکه بهت کاملا حق میدم که حالت اینهمه بد باشه. من که میدونم تو از چی نگرانی. معنی گیر کردن و هچ کاری نتونستن کردن رو میفهمم که. میدونم بدتر از این نمیشه. خب یعنی میشه، ولی الان احساست میگه که نمیشه .... اون عکسه هم که حسابی حالم رو بد کرد و دلم خواست کله خواهرم رو بکنم. تابلوی مامان اونجا روی دیوار بودهمون گل صورتیها که دختر خاله یک روزی براش کشیده بود. عکس رو دیدم یک دفعه جا خوردم. بعد انگار که خواهرم اون تابلو رو غصب کرده باشه . انگار تابلوی مامان رو دزدیده باشه از دستش عصبانی شدم. نه خیر. جای اون تابلو اونجا نیست. آدم چطور دلش میاد تابلویی رو که همیشه روی دیوار خونه مامان میدیده جای دیگه ای ببینه اخه. برش دار زود برش دار. بعد تازه همه جلوی دوربین وایسادن و درحالیکه تابلوی مامان پشت سرشون به دیواره نیششون تا بناگوش بازه ... این خوب نیست ،نه اصلا خوب نیست.
رویای پرواز
من انگار که توی یک دیوار سنگی گیر کردم. انگار وقتی اونجا وایساده بودم سنگها رو یکی یکی چیدن و من شدم یک قسمتی از یک دیوار آبی. یک پنجره کوچولویی هم این کنارم هست. .دستهام از هم بازن انگار که مصلوب شده باشم یا انگار که بخوام ادای پرواز رو دربیارم.. میخوام د ستهام روتکون بدم اما نمیتونم. میگم اقلا چه خوبه یک قسمتی از یک دیوار بیرونی این خونه هستم میتونم همه جارو ببینم .باد میزنه توی موهام خورشید نورشو می پاشه توی صورتم اما جایی نمیتونم برم.
خواب
کاشکی آغوشی بود که میشد تویش گم شد. کاش کسی بود که آدم رو نوازش میکرد و میگفت " عزیزم اونقدرها هم مقصر نیستی و یاد آدم میاودر که به اون بدیها هم که فکر میکنه نبوده و تلاشهایی رو که کرده یاده آدم میاورد ..کاش جایی برای رفتن بود. کاش کسی بود. کاش کسی بود.
من نمیدونم اون دختر دانشجویی کی گم شد. من نمیدونم زندگی کی شروع شد که من نفهمیدم. از کی همه چیز جدی شد و این سالها چطوری گذشت. از وقتی آرزوهام رو گم کردم دیگه سالهایی رو که گذشت جزو سالهای عمرم حساب نکردم. از اون به بعد دیگه بزرگ نشدم. خوابیدم ، یک خواب زمستونی طولانی ...انگار که منتظر باشم کسی آروم بزنه به شونه هام بزنه و بیدارم کنه و همه چیز برگرده به همون جایی که بود. من این سالها رو ،این زندگی رو هیچوقت باور نکردم... اما زندگی من رو باور کرد. آروم آروم از روی سرم گذشت. کسی روی شونه هام نزد و بیدارم نکرد.
وقتی که آدم قراره درس بخونه و نوشتنش میگیره...
من عاشق سیستم آموزشی اینجا هستم ، این دوست داشتنش دلایل زیادی هم داره ولی مثل ماهیی که توی آب انداخته باشنش ، بعد از مدتی که "آب" برای آدم عادی شد ، فکر میکنه همیشه همین بوده وکلا طور دیگه این نمیتونه باشه.....تفاوت کویر خشک ما و دریای اینها خیلی زیاده ولی اینها چیزهاییه که فعلا توی ذهنم میاد:
-اینجا بچه های فسقلی از همون اول تشویق میشن که نظرشون رو بدون ترس از تحقیر یا مسخره شدن در مورد پیش پا افتاده ترین (بنظر ما) مطلب بیان کنن .معلم با علاقه وتوجه گوش میده و کسی حق نداره که بخنده .
-اینجا هیچوقت نشندیم که کسی رو"دختر خوب" یا "پسر خوب" خطاب کنن بجاش همیشه شنیدم که میگن " به چه کار خوبی یا اینکه اصلا کار خوبی نبود". خوبی و بدی آدمها رو از کارهایی که میکنن جدا کردن.
-بچه ها از همون اول یاد میگرین که کار عار نیست و سر داشتن مسئولیت با هم رقابت میکنن . این مسئولیت میتونه مثلا باز نگه داشتن در کلاس باشه یا تمیز کردن میزها و زمین نهارخوری بعد از نهار .معاون و مدیر مدرسه هم به نوبت مثل بقیه جلوی در میاستن و به بچه ها خوش امد میگن و اگر لازم باشه توی تمیز کردن کافه تریا هم کمک میکنن.
- دیگه اینکه اینجا چیزی به اسم مدرسه استثنایی به شکلی که توی ایران هست وجود نداره .بچه ها از همون اول با تفاوتهای فردی هم آشنا میشن و میپذیرن که بعضی ها فرق دارن ، و این فرق دارن باعث نمیشه که از بقیه پایین تر باشن.یاد میگیرن آدمهایی رو که فرق دارن نه با انگشت نشون ندن ، بهشون نخندن و نه با تعجب نگاهشون نکنن ...
-بچه ها، یاد میگرن که توی لذت بردن کم توقع باشن، از فرصتهای مخلتف برای خوش گذروندن استفاده کنن و از چیزهای کوچک و ساده لذت ببرن . مدرسه های اینجا آدمهایی میسازن با اعتماد بنفس بالا و تفاوتهای فردی به رسمیت شناخته شده که مستقل فکر میکنن وتصمیم میگیرن( بطور نسبی) نه کارخونه ای که عروسکهای یک شکل میده بیرون.
پ.ن : اگر قراره تغییر ایجاد بشه لازمه از پایین ترین سطح آموزشی شروع بشه. حالا چطوری؟ قضیه همون مرغ و تخم مرغه واقعا.
من و پسرک
امروز یک اتفاق جالب افتاد من و پسرک داشتیم از دست هم خیلی عصبانی میشدیم که اون یکدفعه توقف کرد و حرفهایی رو که حتما یک موقعی خودم زده بودم بهم تحویل داد . از اینجا شروع شد که داشت با افتخار تعریف میکرد که معلشون نمره امتحان رو برده روی منحنی و اینجوری به همه ١٠ درصد اضافه شده و اون بعد از اضافه شدن ١٠%تازه شده ۶۶% که هنوز از نمره خیلیها توی کلاس بالاتره. من میگم نمره خیلیها مهم نیست مهم اینه که چقدر برای اون درس تلاش کرده .یادمه اون همون امتحانیه که گفته بود حجمش زیاده و کلا ارزش خوندن نداره و کلا امتحانات کلاس ١٢ هیچدومشون مهم نیستن چون قبلا برای دانشگاه اپلای ( والا فارسیش یادم نمیاد )کرده .. و صبح امتحان گفته بود اوضاع کمی نگران کننده ست... من عصبانیتم شده بود مثلا ۵٠ ،که شروع کرد به تعریف مطلب بعدی که معلم مشاورشون فلان کورس رو بهش داده ولی میخواد حذفش کنه چون اینطوری مجبوره که هر روز صبح زود بیدار بشه( درحال حاضر بعضی روزها دیر تر میره) و کلا وقتش تلف میشه...اینجا عصبانیت من شده بود مثلا۶٠ که یک موضوع دیگه رو مطر ح کرد هزار درجه بدتر...و من داشتم میرسیدم به ١٠٠ که گفت ک"مامان بنظر خودت الان داری منطقی رفتار میکنی ؟ من فقط میخواستم باهات حرف بزنم، درد دل کنم دنبال راه حل نبودم که. دنبال این هم نبودم که کسی سرزنشم کنه .بعضی وقتها آدم میخواد فقط یکنفر بهش گوش بده ، خودت همیشه این رو میگفتی یادت نیست؟"... با این حرفش یکدفعه از اون بالا افتادم پایین،.با اینکه هنوز عصبانی بودم، خودم رو کنترل کردم، گفتم خیلی خوب تو میخواستی من فقط بهت گوش بدم؟ گفت بله گفتم خیلی خب بیا از اول شروع کنیم. و اون گفت باشه و از اول شروع کرد به تعریف چیزهایی که قبلا تعریف کرده بود ومن اینبار بدون قضاوت گوش دادم وسطهاش گاه گاهی ازش سوالهای هم می کردم ولی نه با لحن سرزنش آمیز، تا کمک کنم بهتر مسائل رو برای خودش باز کنه....همین تموم شد. بعد اومد من رو بوسید و ازم معذرت خواست بخاطر حرفی که موقع عصبانیت زده بود. اون چیزی که برام جالب بود این برگشتن و تکرار کردن موضوع با شرایط جدید بود که کاملا طبیعی پیش اومده بود.
فقط خودم
پارسال همین موقعها بود که یک برف سنگین مدرسه ها رو یک هفته ای تعطیل کرد. چند ماهی بود اومده بودیم توی این شهرو من هیچ دوستی نداشتم ، کار هم نمیکردم ...هاچ هم سر یک موضوع مسخره ٢ هفته تمام یا بیشتر قهر کرده بود و با من حرف نمیزد. فضای خونه کشنده بود... با ته مونده انرژیم تلاش میکردم که از هم نپاشم. دنبال کار میگشتم ، رزومه پراکنی میکردم.فشار زیاد بود نیاز به تماس اجتماعی داشتم نیاز به حرف زدن نیاز به آدمها..رفتم کلاس یوگا یک گروه مکالمه پیدا کردم توی چرچ ، بوم خریدم و شروع کردم به نقاشی ،رفتم کلاس مدیتشن حتی یک گرو سپریچوال هم پیدا کردم که خیلی مسخره و احمقانه بود...میدونستم که اگر بیفتم کسی نیست که از زمین بلندم کنه.
امسال که برف اومده و مدرسه ها دوباره تعطیل شدن یاد پارسال افتادم . میبینم که دنیام چقدر بزرگتر شده. آدمهای بیشتری توی ذهنم رفت و آمد میکنن. حاصل به این ور و اونور رفتنهای پارسال چند تا دوسته که خب،با توجه به شرایط برای یک سال بد هم نیست. و مهمتر از اون یک کار تمام وقت..... هاچ دو روزه که دوباره قهره، خوب نیست ،اما من موضوعات مهمتری دارم که روش تمرکز کنم.کارم ،امتحانی که در پیشه ، دوستام .حالم اصلا با پارسال قابل مقایسه نیست. نه افسرده ام و نه درحال از هم پاشیدن.و برای همه اینها به یک نفرخیلی مدیونم،..خودم.
همینجوریه برفی
-بالاخربعد از کلی کلنجار با خودم موهام با 30 دلار کوتاه شد. اینطوری یعنی که 50 دلار صرفه جویی کردم و نرفتم یک هیر سالن درست و حسابی. "ف" آرایشگر افغانی , و تنها آرایشگر هیرکاتری که بهش اعتماددارم داشت با هیجان داشت از دموکراتها دفاع میکرد و از جمهوریخواهها بد میگفت. بهش میگمحالا عصبانی نشی موهای من رو خراب کنی بیا حرفهای خوب بزنیم. میخنده و موضوع رو عوض میکنه. من بعضی از جاها لهجه افعانیش رو نمیفهمم فقط هروقت اون میخنده منهم میخندم.. بخاطر موهای جدیدم خوشحالم. قبلا ها هر وقت از آرایشگاه میومدم تا مدتی ناراضی بودم ،فکر کنم کلا کمتر از قبل وسواسی باشم در این مورد.
-برف میاد حسابی. بیرون سفیده سفیده امروز مدرسه ها تعطیل بود .دعا میکنم جمعه هم تعطیل باشه تا ناچار نشم برای دکتر پسرک مرخصی بگیرم..مرخصیهای ساعتیم داره خیلی پشت سرهم میشه ،خوب نیست.
-به مادر شوهرم میگم زمین خوردم و دستم درد میکنه ، . میگه فقط روغن کرچک . تازه برای سیاهی زیر چشم و چروک صورت و اکنه هم فوق العاده ست..... اینطوریه که من شبها و صبحها اول کمی روغن کرچک میزنم به صورتم و بعد چون نمیدونم واقعا موثره یا نه روش کرمهایی رو که قبلا هم میزدم میزنم ولی کمتر.
-هیچ پیش غذایی تو دنیا خوشمزه تر از برانی اسفناج نیست. فلفل زیاد، کمی مایونز، نعنا گردو اگر خواستید سیر. و باز اگر خواستید کمی زردچوبه، اون هم کلی خاصیت داره خودتون بگریدن سرچ کنین.
راستی این پاپی به ورزش کردن رقصیدن و کلا هر حرکت موزون و غیر موزون نامعمولی حساسه.کافیه که من رو ببینه که دارم میرقصم یا ورزش میکنم هرجا باشه مثل اسب یورتمه کنان میاد و از سر وکولم بالا میره، احتمالا فکر میکنه که دچار مشکلی شدم و میخواد کمکم کنه.
یادآوری برای خودم
اینجا یک وبلاگ شخصیه.قرار نیست کسی چیزی ازش یاد بگیره یا سرگرم کننده باشه یا ارزش خوندن داشته باشه، حتی قرار نیست قشنگ نوشته بشه ....اینها رو برای این میگم که با خیال راحت بتونم هرچقدر که دلم میخوام "بد" بنویسم بدون نگرانی از اینکه کسی رو که اینجا سر زده ناامید کرده باشم.هرچند تا بحال هم تقریبا همین بوده.
شنبه شب ،کشفیات خواب و بیداری
-تصور کن که بیشتر روزهایی که با اون بودی خوشحال نبودی. تصور کن که احساس خوبی از خودت بهت نداده. تصور کن که بدیهیات اولیه تون باهم فرق داشته. تصور کن که قضاوتهاتون در مورد بیشتر قضایا متضاده. تصور کن که هیچوقت نتونستی راحت باهاش حرف بزنی و برای هم هم صحبهای خوبی نبودین....بعدهنوز با این آدم میمونین.. شما به این چی میگین؟ من میگم وابستگی . بعد یک نفر از اون ته داد میزنه که نه وابستگی نیست ،دوستش داری.
م م میگم خیلی خب حتی فرض کن که دوستش دارم. دوست داشتن که دلیل نمیشه آدم با کسی زندگی کنه الزاما. میتونی وقتی ازش جدا شدی هنوز به دوست داشتنش ادامه بدی.
یک کشف تازه کردم امروز. اون چیزی که باعث میشه دونفر از هم صحبتی هم لذت ببرن و همیشه حرف برای گفتن داشته باشن، توافق داشتن سر موضوعات مختلف نیست بلکه داشتن تعریف مشترک ازکلمات (یا بهتر بگم تجربه ) و شیوه نگرش و منطق مشترکه.
برف بدقول
-همه چیز برمیگرده به قوی بودن، به انرژی حیاتی..این رو اینجا بنویسم که مثلا یادم نره.
-دایی فوت کرده بود و من بی خبر زنگ زده بودم حالش رو پرسیده بودم،فکرش رو بکن..زن دایی چیزی نگفت، فقط گفت حالش اصلا خوب نیست..نمیدونه که آدم اینجا دچار بی حسی میشه. که اینجا "مرگ"هم دیگه ابهت سابق رو نداره. انگار یک اتفاق پیش پا افتاده ست .تازه من این دایی رو یک موقعی خیلی هم دوست داشتم.
-عاشق این قرصهای خواب آور هستم،حتی اگر نخورمشون ، داشتنشون باعث میشه راحت بخوابم. خانم دکتر گفت اینها قرص خواب آور نیستن در واقع کمک میکنن که "فکر نکنی".
-برم دوش بگیرم که برف هم نیومد و مدرسه ها هم تعطیل نشد . حالا تنها امیدم اینه که دو ساعت زودتر تعطیل کنن. دیشب هم که نشستم تا نصفه شب یک رومنس کلیشه ای دیدم به امید تعطیلی امروز.
نظرات ()
