رنگها رو

من میخوام خوشحال باشم. من میخوام دوباره خودم و زندگی رو دوست داشته باشم. من میخوام دوباره بتونم به خودم افتخار کنم. من یک خونه کوچک میخوام که دیوارهاشو رنگ بزنم و اونطور که دوستش دارم ازاول تزئینش کنم. خونه مو خیلی خیلی تمیز نگه میدارم. دلم میخوا یک عالمه ماگهای خوشگل رنگی بخرم.دلم میخواد از پنجره خونه ام آسمون پیدا باشه دوباره...من دلم میخواد رنگها رو دوباره همونطوری که هستن ببیننم...

   + ترانه - ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩

من و پسرک

من و پسرک همیشه  یک عالمه حرف برای گفتن داریم . نه فقط چون همدیگر و دوست داریم .. بلکه  به عنوان دو تا آدم،تصادفا هردو به مسائل یک جور نگاه میکنیم ، ذهن  هردو مون تحلیل کردن رو دوست داره و با حرف زدن در مورد هر موضوع پیش با افتاده ای میتونیم کلی همدیگرو سرگرم کنیم  . با من که هست  نگاهش  آزاده ،هیچ نقاب و سپر دفاعی نداره ، خودشه .. من قضاوتش نمیکنه ، سرزنشش نمیکنم ، سعی میکنم تا اونجا که میتونم کمتر نصیحتش کنم .. برای همین  تقریبا هر حرفی رو میتونه به من بزنه.  برعکس وقتهایی که با پدرشه .. روبروی من میشینه توی کافی شاپ ،درست مثل موقعی که ١١ سالش بود .هاچ رفته بود، من بودم و پسرک و رسم صبحونه خوردنهای  دو نفره  روزهای تعطیل توی تیم هورتونز. ..خب حالامدل حرفها فرق کردن حالا من مثل یک آدم بزرگ با اون حرف میزنم،با تین ایجری که بین بزرگسالی و کودکی در نوسانه.. بهم میگه تو باید از بابا طلاق میگیری و  حتما هم باید دوباره ازدواج کنی.. من چیزی نمیگم...یادم میاد بچه که بود و دوستم تازه از شوهرش جدا شده بود. پسرک پرسیده بود که : حالا فلانی دوباره ازدواج میکنه ؟ من گفته بود خب امکانش هست ولی نه به ای زودیها . بعد اون گفته بود که اگر ازدواج کنه بچه هاش خیلی خیلی عصبانی میشن .." خب این تغییر نظر یعنی اثر بزرگ شدن ، و بزگ شدن توی یک کشور آزاد. شاید اگر ایران بود طور دیگه ای به قضیه نگاه میکرد..توی چت برای دوستش مینوسه که "دلم میخواد مامانم خوشحال باشه همین."

   + ترانه - ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩

 

اگر کلا شنیدن بلد بودی یا به پدیده ای بنام "حرف زدن" اعتقاد داشتی ،من برات توضیح میدادم که چرا "نه". من فقط گفتم "نه"  و  تو تکرار کردی که "نه "؟ و من تکرار کردم که "نه" و تو  از اتاق  بیرون رفتی  بیرون .به همین سادگی .فکر کردم کلماتم میشد که مهربان تر باشند.  میشد توضیح کوچکی داد یا قیافه متاسفی گرفت یا  مثلا یا با  کلمه بیگناه" متاسفم "  تندی "نه"  ها را گرفت. من هیچوقت سعی نکرده بودم تندی "نه" ها یم را بگیرم.

چقدر نمیفهمی و این نفهمیدنت برای من که اینهمه وقت است میشناسمت هنوز که هنوز ست عجیب ست..

   + ترانه - ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩

 

احساس خیلی بدی دارم...چقدر خودخواهانه رفتار کردم.من رو ببخش که با رفتارم گیجت کردم درحالیکه میدونستم که رابطه من و تو بر اساس حدس و گمانه و راهی برای برطرف کردن سوء تفاهمات وجود نداره.

من رو ببخش که به قیمت آرامش خودم آرامش تو رو بهم زدم و تو رو یکبار دیگه نا امید کردم. هرطوری که فکر کنی کاملا حق داری.حق داری که از دستم عصبانی باشی.

   + ترانه - ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩

حفره خالی

میدونین ، ما آدمها حتی به بدبختیها مون هم عادت میکنیم  و به دردهامون طوری  میچسبیم انگار که بخشی از هویتمون شده باشن. چیزی بیشتر از همه چیز میترسونمون خلائی هست که نمیدونیم چجوری باید پرش کرد. ترجیح میدیم درد قابل تحمل و ملایم یک دندون عفونی رو یک عمر با خودمون داشته باشیم اما یک حفره خالی رو توی دهنمون تحمل نکنیم.مگر اینکه درد نهایتش برسه و ناچارا  خودمون رو از دست اون دندون خراب خلاص کنیم...چرا؟واقعا نمیدونم.

   + ترانه - ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩

آرامش

آخ  که چقدر خسته ام. اما یکجورایی ته دلم خوشحاله.ظرفها همه شسته شدن. غذای فردا آماده و بسته بندی شده.لباسهامو عوض کردم و اتاقم مرتبه و میدونم که تا ساعت ١٠-١١ شب همه اش مال خودمه.

چند ماه پیش فکر میکردم که زندگیم چقدر بیفایده ست و بود و نبودم چقدر کم اثره. الان میدونم که برعکس هر لحظه ش میتونه تاثیر گذار باشه و این خوبه.میتونم دیگران رو خوشحال کنم. میتونم به دیگران احساس خب بودن و توانا بودن بدم. میتونم بهشون عشق بدم.اینها یعنی امواج وجودی آدم مثل سنگی که توی آب انداخته باشن دور خودش دایره های خوشکل میسازه نه مثل سنگی که کنار رودخونه نشسته باشه...خسته ام. حوصله بازی کردن با کلمات یا قشنگ نوشتن رو هم ندارم....

من قبل از اینکه بچه دار بشم عاشق بچه ها بودم صبر و حوصله ام فوق العاده بود. بعدش شاید همه عشق متمرکز شد روی یکنفر.... الان دوباره میبینم که اون عشق داره برمیگرده سر جای خودش. همونقدر حوصله داشتم که دارم . خب انرژم کمتر شده البته. شایدهم عاقلانه تر انرژی مصرف میکنم. یعنی وقتیکه واقعا لازمه... اینها رو برای چی می گم؟ هیچی ، میخوام بگم که از کل این جریان راضیم و احساس توانایی میکنم. فکر کنم بچه درونم هم احساس بهتری داره الان ، این رو از اونجایی میگم که جنبه خنده دار قضایا رو راحت تر کشف می کنم و راحت تر میخندم.

اریکا یک جورایی تغییر کرده.سپرهای دفاعیش رو انداخته. شاید برای اینکه من تغییر روش دادم. باهاش مطلقا سر چیزی بحث نمیکنم. لبخند میزنم و میگم باشه، ولی اون کاری رو که فکر میکنم درسته انجام میدم...ظاهرا اینطوری هردو راضی هستیم...خب،احتمالا علتش اینه.و اگر این نباشه دلیل دیگه ای که یک زن میتونه یکدقعه اینطوری تغییر کنه اینه که حامله ست..لبخند 

احتمالا الان میرم یک چایی میخورم و کمی تی وی میبینم . بعد هم درس میخونم. راستی ٢٠ ساعت باقیمونده جلساتم با این دکتره تموم شد حالا فقط مونده امتحان.

   + ترانه - ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩

آن خانه قدیمی...

-یکشنبه زودتر از آنی که قرار بود دارد تمام میشود.  یکشنبه ها که اصلا برای بیرون رفتن از خانه ساخته نشده اند و اگر مثل من از صبح ساعت ١٠ مثل کارگرهای ساختمانی میدان انقلاب ،بروی سینما ، و بقیه اش را در کافی شاپ و مال بگذرانی و وقتی برمیگردی خانه هوا تاریک باشد احساس میکنی که  اصلا  یکشنبه ای نداشته ای. یکشنبه برای آن است که از صبح تا شب خانه بمانی، جلوی تی وی لم بدهی، چای د اغ بخوری،نظافت کنی ،  اینترنت بازی کنی لباس بشویی و باز  جلوی تی وی لم بدهی و چای داغ بخوری، شایداین وسط  درسی هم بخوانی.

-توی" میسیز" یک عالمه لباسهای قشنگ بود  توی اتاق پرو به خودت  نگاه میکنی دیگر آنقدر لاغر شده ای که هر لباسی را که بخواهی بپوشی حیف که آدم نمیداند آنها را برای که  باید بپوشد. غم انگیز است نه؟

- از بیماری دایی غمگینم.از سوت و کور شدن آن خانه که اول خانه پدربزر گ ومادربزرگ بودو بعد خانه دایی و همسرش .خانه پر از یاد داییهای جوان و مجردم است ، با آن ادوکلن های مرموز سفید رنگ .یاد خواهرهایم که یک بار مجله های پلی بوی دایی  خوش تیپ و قد بلند را  یواشکی ورق زده بودند وزیر لب خندیده بودند و من که بچه بودم نفهمیده بودم چرا.خانه توی حیاطش مثل خانه همه  پدربزرگها و مادربزرگها درخت انار و خرمالو دارد و دور تادورحیاط گلدانهای شمعدانی و برگهای شویدی(شبیتی) چیده اند. خانه  در یک محله قدیمی ست. خانه از وقتی که من یادم میاید همیشه بود ه و از هر سوراخ سنبه اش هزا یادو خاطره وفوران میزند.

-دلم گرفته. نمیدانم بیشتربرای غربت  خودم  یا تنهایی "آ" که  دلش برای بچه هایش تنگ است  و گاه و بیگاه از یادشان چشمهای آبی قشنگش پر از اشک میشود...

   + ترانه - ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩

پست همینجوری..(مثل کتایون)

خبر خاصی نیست... این هم یک پست همینجوریه (بقول  کتایون). فقط برای اینکه ترک عادت نکرده باشم.

توی خونه بوی ماهی پیچیده،من همین الان با جارو برقی نو همه  جا رو تمیز کردم.اون قبلیه بدون  اغراق یک نخود رو هم جمع نمیکرد ..پسرک پای کامپیوتره . هاچ تی وی مبینه. پاپی دو تا دستشو زده زیر چونه اش و روی کاناپه دراز کشیده. من هم درس میخونم و توی زنگ تفریحهام نت گردی میکنم یا هم برعکس. 

-راستی یک همکارجدید پیدا کردیم که یونانی-لبانیه ( چه بیربط؟ اره منهم همین رو فکر کردم.) کت قرمزش رو  در نمیاده فکر کنم همیشه سردشه و دائم هم توی راهروها گم میشه .. ارتودکسه و  کریسمسشون جمعه بود.  یک عالمه نون پخته بودن. برای من هم آورد. میخوام یک هدیه کوچولو بگذارم روی میزش که صبح دوشنبه که اومد خوشحال بشه. مثل سزار که برای من هدیه گذاشته بود و من خیلی خوشحال شدم.

- جدیدا با کیم هم اتاق شدم، همون  خانمی که گفتم شوهرش رو از دست داده بود و من بغلش کرده بودم....دوشنبه قراره دسته جمعی بریم رستوران ،به مناسبت سال نو. کم بهم گفت که برای اولین بار شوهرش رو توی همین رستوران ملاقات کرده و اون روی یک تکه دستمال شماره تلفنش رو نوشته و ازش دیت خواسته..بعد هم دیگه  هیچوقت اونجا نرفته. گفتم چه احساسی داری از اینکه  بعد از این همه سال دوشنبه ..؟  گفت  این شش ماهه دائم داره جاهایی رو میره که قبلا با اون میرفته..بعد هم کلی حرف زدیم .

-"آ" یک فیلم کارتون  دیگه پیدا کرده که  فردا ببینیم. کلا وقتی "آ" میگه  یک فیلم خوب اومده بریم ببینیم ترجمه اش این میشه که یک کارتون جدید اومده  بریم ببینیم.  منهم با کمال میل میگذارم که هرچی دوست داره  انتخاب کنه. مخصوصا بعد از آخرین پیشنهادش ،کارتون Tangledکه کلی ازش لذت بردم.. 

-من بلاخره به اون خانمه گفتم که دیگه نمیرسونمش ظاهراه که نه جا خورد و نه ناراحت شد احتمالا قبلا کس دیگه ای رو پیدا کرده که همه مسیر رو برسوندش.

 

   + ترانه - ٧:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩

آدمها فرق دارن فقط همین

تو ی محل کارم دارم یک دوست خوب  پیدا میکنم . دوستیهای خوب زمان میبره تا توی خاک ریشه بدونن و ولی وقتی ریشه دادن، ریشه هاشون عمیق و محکمه و به این راحتیها کنده نمیشه.برعکس  دوستیها یی هم هستن که خیلی سریع رشد میکنن و یکشبه به گل و بوته میشینن ولی یک نسیم کوچولو کافیه تا ریشه هاشون رو خشک کنه بسکه توی سطح خاک ولون.شاید من زیادی سختگیرم. درحالیکه بقیه باغچه هاش پر گلهای رنگ و وارنگه که هر روز جای همدیگه رو میگیرن، یکی خشک میشه ویکی دیگه در میاد من یک دونه کوچولو میکارم و آبش میدم و منتظرمیشم که رشد کنه بعد ازش نگهداری میکنم تا ریشه هاش تا اعماق خاک فرو برن و ساقه هاش اونقدر قوی بشن که هیچ بادی اگر ساقه هاش رو خشک کرد نتونه به ریشه ها آسیبی برسونه.. کدومش خوبه؟ نمیدونم .. یعنی خوب و بد نداره اصولا. آدمها فرق دارن فقط همین.

   + ترانه - ٦:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩

چی بگم والا

 اون خانمه که دیروز در مورد حرف زدم ..امروز توی راه برگشته بهم میگه که  دیروز پیاده رفتم سرما خوردم ، خیلی سرد بود . میگم : ا؟ دیروز که اتفاقا  هوا زیاد بد نبود .بعدش میگه که : آره از اونجا که  پیاده ام کردی ٢۵ دقیقه تو راه بودم . کارم هم دیر شده( کار دومش) پیاده روی درست وحسابی  هم نداشت ماشینها  داشتن میزدن بهم.... 

فکر کردم حالا که هوا خوبه اینطوری میگه. فردا که برف بیادو بخوره زمین لابد من باید بهش خسارت هم بدم...

فردا صبح  اول وقت بهش میگم ببخشید عزیزم مسیرم  فرق کرده ، دنبال یک شکار دیگه بگرد.

   + ترانه - ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩

رودربایستی

-یک نفر تو ی محل کار م هست که ماشین نداره و  همیشه یکی دیگه میرسوندش خونه. ( اون هم جایی که ماشین مثل نون شب لازمه و گواهینامه رانندگی شرط استخدامه).  گاهی پیش میومد که اون" یکی دیگه"  نبود  واز من خواهش میکرد برسونمش. من   باید از مسیر اصلیم میپیچیدم توی یک فرعی . اون خیابون فرعیه طولانی نبود ولی ترافیکش سنگین بود و  رفتن توش و برگشتن   یک چیزی حدود ١٠-١۵ دقیقه راهم رو دور میکرد.   چون این بندرت پیش میومد برام مساله ای نبود. تا اینکه اون " یکی دیگه" استعفا داد و رفت،حالا این خانم از من میپرسه که میتونم هر روز برسونمش یا نه؟ بهش گفتم که من چون لازمه زودتر خونه باشم  فقط میتونم تا سر تقاطع برسونمش و اگر بخواد با من بیاد باید بقیه راه رو خودش  بره.  اون هم  گفت باشه. ..امروز که رسیدیم سر تاقطع من خط عوض نکردم چون میخواستم توی پارکینگ یک فروشگاه  پیاده اش کنم که گفت: باید خط عوض کنی و بپیچی اینجا. نمیدونم، شاید هم قرارمون یادش رفته بود.. دلم میخواست برسونمش ولی یک لحظه فکر کردم  اگر امروز برم همیشه باید برسونمش. مساله واقعا سر اون ١۵ دقیقه نیست . مساله اینه که نمیخواستم کسی من رو درشرایطی قرار بده که نمیخوام . . گفتم که ببخشید من  گفته بودم بهت که باید زود خونه باشم ناچارم اینجا پیاده ات کنم و اون یکجور مظلومانه ای با ساکهای دستش  پیاده  شد.

خب اولا که میتونه ماشین داشته باشه . و هزینه های راحت تر بودن رو بپردازه مثل همه. دوما میتونه با اتوبوس بره. سوما اگر صبر کنه کسانی هستن که مسیرشون بهش میخوره ولی  دیرتر میرن خونه. بنابراین دلیلی نداره که چون اون نمیخواد دیرتر برسه، من دیرتر برسم. پسرک میگه که من خیلی بدجنسی کردم  که وسط راه پیاده اش کردم. شما بودین چکار میکردین؟

 - هنوز در جستجوی اونی هستم که پرنده  رو بهم داده. طبق تحقیقاتم کس دیگه ای فعلا پرنده نگرفته. یک نفر هست با نام کریستینا که کارمند ثابت نیست گاهی میاد برای بازدید. من هم تابحال ندیدمش اگر هم از دور دیده باشم مطمئنا باهاش حرف نزدم .پس چرا باید به من هدیه بده؟ .. ای صاحب پرنده خودت رو نشون بده لطفا.

   + ترانه - ۳:٥۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩

رنگهای واقعی

-هرجا رفتم همه تولدم رو تبریک گفتن. روز تولد همه روی یک برد نوشته شده ولی تولد من توی تعطیلات بود و چون تاریخش گذشته بود انتظار نداشتم کسی بهم تبریک بگه. . یکجور غافلگیر کننده ای خوشحال شدم.

- -قبل از تعطیلات یک نفر هدیه کریسمس برام  یک پرنده قرمز چوبی خیلی خوشگل گذاشته بو د که خیلی دوستش دارم.. فکر کردم شاید  اشتباهی اومده توی میل باکسم  ولی اسمم روش بود. از اون موقع دار میگردم دنبال کریستینا  با K ;که نه کسی میشناسش و نه اسمش توی دیرکتوری هست و نه برای کسی دیگه ای پرنده قرمز گذاشته . عجیبه نه؟

-دیروز فکر میکردم که چه خوب میشد من و هاچ بشینیم با هم دوستانه حرف بزنیم . بدون اینکه بخواهیم کاسه کوزه ها رو سر هم بشکنیم و همدیگر و متهم کنیم. یک جدایی قشنگ و دوستانه  از اونها که دو طرف بهم اهمیت میدن و نمیخوان بعد از جدایی سر به تن طرف مقابل نباشه.بعد تصمیم بگیریم که چی برای هردومون بهتره. نه دادگاهی در کار باشه و نه هیچی. بعد بخودم گفتم ای بابا تو یادت رفته که مشکل اصلیت  با اون "ارتباطه".  هنوز باور نکردی که نمیشه؟ اگر میشد که کار اصلا به جدایی نمیکشید  اصلا.

- زنی رو تصور کنین که پشت شیشه مات زندگی میکنه و  همه چیز رو از پشت شیشه مات میبینه .زندگی واقعی نیست. لذتها کمرنگن  . همه چیز خموده و تنبله. شاید جدایی رنگها ی واقعی رو به زندگیم برگردونه.

   + ترانه - ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩

از نیستان تا مرا...

-مشکل اصلی ما آدمها ترس از جداییه.  ترس از تک افتادگی و به جایی یا چیزی وصل نبودنه. تنهایی سبکیم و میترسیم که باد با خودش ببرتمون.

شاید اگر به "خود" خودمون( میتونین اسمش رو بگذارید خدا ) وصل بشیم این نیاز به اتصال به دیگران کمتر بشه. شعار نیست، تجربه اش کردم.

-مدیتیشن  و عبادت  هم همینکارو میکنه مخصوصا اگر دسته جمعی باشه .عشق هم  برای همین حال آدم رو خوب میکنه  چون اتصال کامل به یک آدمه.

-حالم بهتره.لبخند به کمک نیمچه مدیتیشن دیشب. وبهتر خوابیدم.

-مرسی که هستید . باهام بمونین. دوستتون دارم.

   + ترانه - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩

میترسم

چراغ دستشویی پشت سرم روشنه، لباسهای  بیرونم هنوز تنمه و  روی تخت ساکهای پلاستیکی و لباسهای امتحان شده همینطوری  ولو شدن..انگار که همه چیز فریز شده باشه غیر از من که اومدم اینجا بنویسم. یک نفر یک بود یک  زمانی که وقتی بهش میگفتم تو توی این همه بهم ریختگی چطوری زنده ای؟  میگفت :" نظم من در بینظمیه."..حرف میزنم تا تخلیه بشم. حجم فکر سنگینه. میدونستین حرف زدن حتی اگر ربطی به موضوع  هم نداشته باشه آدم رو ریلکس میکنه شاید برای همینه که  میگن زنهابیشتر از مردها حرف میزنن( این رو همین الان کشف کردم) .

من و هاچ توی ماشین کلی بحث کردیم یا شاید باید بگم  مشاجره..بعضی آدمها رو فقط موقع دعوا میشه بهشون نزدیک شد وقتی  که احساساتشون از عمق به سطح میاد و قابل لمس میشن . شاید برای همینه که زن و شوهرها  بعد از دعوا وارد مرحله هانی مون میشن .البته برای ما هانیمونی درکار نیست.. مدتیه دارم به مسائل عملی  سپریشن (جدایی ) فکر میکنم .مثلا اینکه توی بعضی شرایط  مدتی رو هم که با هم زندگی کردین میتونین جزو اون یکسال لازم قبل از طلاق حساب کنین . توی ذهنم دنبال خونه میرم ...وسائلم رو بسته بندی میکنم و در مورد وسائلی که میخوام ببرم تصمیم میگیرم  و بعد ازجای خالیشون  توی خونه  که زشت بنظر میاد  دلم میگیره و برشون میگردونم سر جاشون....به مسائل مالی فکر میکن و اینکه در دوران جدایی و  قبل از  طلاق المونی ( کمک مالی همسر که دادگاه تعیین میکنه )تعلق نمگیره  پس باید برای اون مدت پس انداز کافی داشته باشم. بعد به  پسرک فکر میکنم که اگر  تصمیم بگیره با من زندگی کنه چی ؟ خب در اونصورت لازمه که یک کار پاره وقت پیدا کنه حتما.  مخارج تحصیلش روچی، پدرش  میده ؟  وای وای وای. حجم فکر زیاده .شاید باید دوباره برم پیش یک مشاور درست و حسابی  که به اندازه کافی زندگی کرده باشه. . دیشب از اون شبهای خیلی بد بود. تنهایی کشنده و غربت وحشتناک.درد درده  دیگه ،جسمی و روحی نداره که، از هردوش آدم دردش میاد.اونقدر حالم بد بود ک با تمام وجود دلم میخواست دوشنبه سر کار نرم.دلم میخواست سرم رو بکنم زیر لحاف و چیزی نبینم وبه چیزی فکر نکنم و نباشم.. الان خوشبختانه بهترم.

من میترسم. میترسم که تنها تر بشم.من خیلی زیاد  میترسم خیلی زیاد.

   + ترانه - ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩

برای اینکه اینجوریه

بیا این جا بشین میخوام یک ساعتی باهات حرف بزنم ، زیاده؟ به حرفهای بی ربط من گوش بده یا وانمود کن که گوش میدی . نمیدونی این حالم رو چقدر خوب میکنه.. میدونی من دیشب موقع خواب  بالش بغل کردم؟ آره مثل بچگیهام.  پسرک هم  شبها بالش بغل میکنه میدونستی؟  سرم رو  که گذاشتم روی شونه هاش وجودم پر شد از یک خنکی شیرین و آشنا. هروقت  بالش  از حرارت صورتم گرم  میشد پشت روش   میکردم تا اینکه که خوابم برد . تو که نیومده بودی هم من شبها  بالش بغل میکردم و  چشم میدوختم به کرکره فلزی آبی رنگ اتاقم که نور چراغ کوچه روی پره هاش راه شیری میساخت.  توی اتاقم پر از گل و گیاه  بود مثل  جنگلهای استوایی یکیشون  تا سقف  هم رفته بود. اولین عکسی که بهت دادم  کنار همون گیاه غول اسا بود ومن موهام بلند بود و چشمهام از شادی برق میزد یادته؟   ...مرغابیهای پارک ساعی  تو اون شب  زمستونی رو چی، یادته؟..  یک مشت چرت و پرت؟ جزییات بی ارزش..راستی تو چرا دوست نداری از جزئیات بی ارزش حرف بزنیم؟ مثلا اینکه اولین لباس حاملگی که پوشیدم زرشکی بود، خیلی خوشگل شده بودم نه؟ تو نگفتی ولی از نگاهت معلوم بود . راستی ما چرا  هیچقوت از من حرف نمیزنیم . از چیزهایی که دوست داشتم. از آرزوهام.... میدونی من میترسم. میترسم که تحمل شنیدن نداشته باشی. میترسم که یک آدم رو وسط بیابون نتونستن با یک عالمه احساس بد رها کنم و اون هیچ کاری از دستش بر نیاد برای اینکه "اینجوریه" که همیشه اینجوری بوده که هیچوقت یاد نگرفته طور دیگه ای باشه..

   + ترانه - ٦:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩

ایالت آفتاب

فلوریدا هستیم. خیابونهای خیلی پت و پهن. نخلهای سر بفلک کشیده.اقیانوس آبی آبی، آفتاب مهربون...

 یک عالمه صدف  غول آسا جمع کردیم حالا میبینم بعضیهاشون زنده هستن.احساس میکنم که  مرتکب قتل شدم.

دلم نمیخواد برگردم دلم میخواد بیخیال همیشه اینجا بخوابم..

   + ترانه - ٤:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩

 

مینویسم برای اینکه  میدانم نوشتن حالم را بهتر میکند . دیشب انگار یک چیزهایی مانده بود سر دلم، سنگینی میکرد. صبح زود آمدم اینجا  نوشتم بعد احساس کردم که تا حدی جریان پیدا کرد ه ام. آدم گاهی مثل آبی میشود که پشت تخته سنگی گیر کرده باشد  از تب و تاب و حرکت میفتد. یک تکان لازم دارد تا تخته سنگ اندکی جابجا شود. حالا تخته سنگ به اندازه  همان اندکی جابجا شده و دوباره چیزهایی در ذهنم چرخ میخورند که مدتی بود گم شده بودند. بعضیهایشان خوشحال کننده اند شاید حتی بشود اسمشان را گذاشت امید.

هدیه های کریسمس رد و بدل شده اند .سعی کردیم موقتا ادای یک خانواده خوشبخت را در بیاوریم.سعی کردیم این عبای پاره را با وصله و پینه سرا پا نگه داریم.

برف میبارد. همه جا بسته. کسی قرار نیست اینجا بیاید ما قرار نیست جایی برویم.تلویزیون میبینیم. من درس میخوانم اگر هوا بهتر شد میرویم پیاده روی.

   + ترانه - ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ دی ۱۳۸٩

تولدش مبارک

هی مینویسم و پاک میکنم و آخرش به این نتیجه میرسم که بعضی نوشته ها رو نباید دست زد. وقتی مینویسیم  کلمه ها حتما از یک جایی میان خب.کلمات  روی احساسات  سوار میشن قایق کوچولویی رو تجسم کن که روی موج دریا آروم آروم حرکت میکنه تو به قایق که نگاه کنی میفهمی که دریا آرومه یا خروشانه حرکت داره یا نه، کلا یک دریای غمگینه یا یک دریای شاد. بعد تو برمیداری هی قایقه رو دستکاری میکنه فکر میکنی اینطوری خوشکل تر میشه . نه  اونطوری بجای دریا انگار که توی یک حوضچه مصنوعی قایق سواری کرده باشی...بگذریم.

صبحه کریسمسه ،توی تاریکی با روبدوشامبر پلنگیم اومدم  نشستم اینجا.پاپی  حتما اولش یک نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخته  و بعد از اتاق رفته بیرون .اگر خونه مون بخاری دیواری داشت میگفتم حتما  منتظر م تا سنتا از توی دودکش با کوله پشتی جادوییش فرود بیاد وسط اتاق نشیمن. .. .دیشب فکر میکردم  گاهی یک آدم  چقدر  میتونه تاثیر گذار باشه .تولدش بشه مبدا تاریخ و،بخاطرش اونهمه جنگ و جنایت بشه توی قرون وسطی  و بعد از دوهزارو یازده سال  مردم  هنوزتولدش رو جشن بگیرن. .. مسیح  کی بوده چکار کرده ، قدرت شفا د هندگی داشته ؟اصلا چرا با بقیه اینهمه  فرق داشته ،نکنه واقعا برگزیده بوده ؟بعد مادرش مریم چی؟ مسیح اگر الان زنده بود چجور آدمی میشد ؟یک مصلح حقوق بشر ؟ رهبر فکری ؟ رهبر مذهبی ؟ یک پزشک خیلی خوب ، یا یک آدم عاشق پیشه ؟ کاش میشد پرده افسانه هارو کنار زد و بعضی آدمها رو بهتر شناخت.آدمی تا این حد تاثیر گذاره حتما ارزش شناختن هم داره.

 

   + ترانه - ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ دی ۱۳۸٩

که تو نزدیک بودی

توی صف فروشگاه بودیم تو خسته بودی ناشاد بودی ناراضی بودی...من فکر میکردم توی دنیایی که آدمها رو هر روزیکقدم به جدایی  نزدیکتر میکنه چقدر احمقانه است نگه داشتن حرفها.. دوست داشتم بهت  چیزی بگم مثلا اینکه" کاش ما بیشتر همدیگرو دوست داشتیم یا کاش ما نزدیک تر بودیم ، بجاش نگاهت کردم و گفتم "کاش من و تو خوشحالتر بودیم" تو تعجبت رو از شنیدن یک حرف واقعی قورت دادی ، انگار که اتفاقی نیفتاده باشه و گفتی" الان تنها چیزی که خوشحالم میکنه یک قهوه داغه" من نگفتم که الان تنها چیزی که خوشحالم میکنه اینه که تو نزدیک بودی.

   + ترانه - ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ دی ۱۳۸٩