بعضی آدمها خیلی دیر از  پیله بیرون میایند. بعضی آدمها  در  آرزوی پروانه شدن  در   پیله میمیرند.

   + ترانه - ٧:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

عین خودخواهیه؟

یعنی همه کسانی که سگ دارن اینجورین ؟ صبح که گذاشتمش بیمارستان مثل مادرهایی که بچه شون رو برای اولین بار میگذارن مهد کودک دلم پیشش جا موند.پاپی پسر بزرگی شده و باید نوتر میشد. به عبارتی  بدون  اینکه مشورت کنیم باهاش داریم حق پدر شدن رو ازش میگیرم.همه مسیر طولانی خونه تا بیمارستان رو آروم   کنارم نشسته بود. و هرچند وقت یکبار نگاه  پر از سوال و خوشکلش رو بهم میدوخت تا بهش اطمینان بدم که اوضاع روبراهه اخه ماشین سواری جزو برنامه روتین این موقع روزش نیست .فرمها رو پر کردم،ازش خداحافظی کردم و به پرستار سفارش کردم که مواظبش باشه. برگشته بود به من نگاه میکرد نمیخواست بره...   با این اخلاقی که من دارم شایداصلا بدرد سگ داشتن نمیخورم . ممکنه بهم بخندین ممکنه بگین توی این اوضاع و احوال بهم ریخته کشور و ...غصه خوردن برای یک پاپی کوچولو هشت ماهه مسخره و بیمعنیه، عین خودخواهیه . ولی آخه چه ربطی داره؟ اوضاع دنیا همیشه یک جورایی بهم ریخته بوده و هست

   + ترانه - ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸

همه چیز مثل همیشه ست

 خودم رو برای فریز شدن آماده کردم اما هوای تورنتو عالی بود. چیزی حدود ۵-۶ درجه بالای صفر. روز اول و دوم بارونی بود وامروز  هم دونه های درشت برف .

موفرفری به حلقه دستم نگاه میکنه، میگم  مدتهاست که توی کشوم بود نمیدونم چرا  احساس کردم توی این سفر  باید دستم باشه. . میگه میخواستی توی هواپیما بهش وفادار باشی؟ لبخند میزنم......هردو به یک چیز فکر میکنیم، به 4 سال پیش و آخرین باری که تنهایی سفر کرده بودم .ظاهرا حق با موفرفریه ." میخواستم بهش وفادار بمونم." اما این  دست کردن حلقه کاملا ناخودآگاه و  بدون اینکه بهش فکر کنم اتفاق افتاده بود .

موفرفری یک کلاه گیس فرفری بلند رو امتحان میکنه میشه مثل اون موقعها که تازه دیده بودمش و توی دفترم جلوی شماره تلفنش نوشته بودم: خانم چشم سبز، مامان دوست پسرک. از خوشحالی دست میزنم: بخرش بخرش.

هیچ شهری برام اینطوری نبوده.  اینهمه شادی و درد همزمان . اینهمه عشق و اینهمه  تنهایی . میریم سنتر پونت  میریم پیتزا پیتزا میریم تیم هورتونز میریم دوتا فروشگاه لباس محبوب من که همیشه باهم میرفتیم. اون وسطها میریم کار اداری رو که بخاطرش اومدم انجام میدیدم . میریم رستوران هندی. میریم یانگ از خونه های قبلیم عکس میگیرم . میریم جلوی آخرین خونه ای که داشتم پارک میکنیم و من از پشت شیشه لابی درخت کریسمسشون رو تماشا میکنم. موفرفری میگه :ترانه دعوت نمیکنی بریم بالا یک چایی بخوریم؟ و من یک چیزی توی دلم تکون میخوره. روی مبلهای فوریه مال  اول میشنیم بعد توی مبلها فرو میریم از نشسته به حالت لم دادن در میایم. همونقدر ریلکس و راحت انگار توی خونه نشستیم  و هیچکس دور و برمون نیست .میگه: یکمی دیگه بگذره ما اینجا دراز کشیدیم. میگم  چرا مردم این شهر آشنا ترن؟  چرا اینجا اینهمه خونه تره؟بعد توی دلم فکر میکنم شاید فقط برای اینکه  تو اینجایی..

چرا من موقع خداحافظی اینطوری میشم؟یک جورایی عصبانی.یک جورایی خشک ؟ دلم میخواد فرار کنم. دلم یک خداحافظی کوتاه و معمولی میخواد . دوست دارم  وانمود کنم همه چیز مثل همیشه ست .  نمیخوام بگم دلم برات تنگ میشه  وادای آدمهایی رو که از هم دور میشن دربیارم .اگر هم بگم بطرز احمقانه ای مصنوعی بنظر میاد..

 نمیخواستم ببینمش یا  باهاش حرف بزنم فقط میخوام صداشو بشنوم.توی خیالم اگر میدیدمش هم باهاش حرف نمیزنم. توی سکوت روبروش مینشستم. حرف  منشا سو تفاهم و دردسره. یعنی یک روزی میبینمش؟  به ذهنم فشار میارم تا شماره سلفونش یادم بیاد. از تلفن فرودگاه سه بار ترکیبات مختلف رو امتحان میکنم. ولی نمیشه ،هربار اشتباهه. این هیجان این دلتنگی یعنی هنوز دوستش دارم؟خودشو یا خاطره اش رو؟ یا بخشی از خودش رو یا بخشی از خاطراتش رو؟

پاپی از وقتی من رفتم قهر کرده و  همه رو گاز میگیره. توی فرودگاه که میرسم کنار هاچ روی صندلی منتظرم نشسته.من رو که میبینه میپره بغلم و از سرو کلمه بالا میاد. تو ماشین تمام مدت پوزه اش رو میگذاره روی زانوم و میگذاره که نوازشش کنم. شاید فکر میکرده که برای همیشه رفتم  خب از کجا باید میدونسته که برمیگردم.

 

   + ترانه - ٧:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸

من اومدم

دارم چند روزی میرم تورنتو ، جایی که تکه های از قلبم رو  جا گذاشتم. با اون  هوای یک عالمه زیر صفر،من مثل بچه ها خوشحالم. لبخنددلم مثل همیشه برای موفرفری و همه چیزهایی که پشت سر گذاشتم تنگ شده.تونتوییها آب و جارو کنین دارم میام.

   + ترانه - ٢:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸

قصه ها شبیه همن

 دارم  کتاب میخونم.  قصه ها همه  چقدر شبیه همن.  خودت با دست خودت دورش میکنی ،همه  چیز رو بهم میریزی. بعد که جلوی چشمات رفت با یکی دیگه،شوکه میشی و باورت نمیشه. فکر میکنی چطوری میتونه همه حرفهایی رو که یک روز به تو میزده  به یکی دیگه بگه. چطور میتونه کس دیگه ای رو بجای تو توی بغلش بگیره؟. بعد کشف میکنی که چقدر دوستش داشتی...وبا همه قوا برای بدست آوردنش میجنگی. هر کاری که از دستت برمیاد میکنی ،اما نمیشه...  دپرس میشی ، درد میکشی اما اون دیگه رفته.. سخته،تاکسی خودش نچشیده باشه نمیفهمه چی میگم...یادت میره که اصلاه چرا توی اون رابطه هزار بار خواستی بریک آپ  کنی. نمیفهمی که اگر باز هم بطرفت برمیگشت به همون هزار دلیل قبل باز هم این توبودی که بریک آپ میکردی.نداریش و این  اذیتت میکنه. آدم همیشه دنبال چیزهایی هست که نداره.

خوشبختانه زمان همه چیز رو کمرنگ میکنه.با اینکه خاطرات اون روزها زنده شد ، اما خیلی کم دردم اومد. دلم میخواست  میتونستم این رو به کاراکتر زن کتابی که دارم میخونم هم  بگم.  بگم ، عزیزم غصه نخورد ازاین مهلکه  بلاخره زنده بیرون میای، قول میدم.لبخند

   + ترانه - ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸

سوزانا

توی اتاق ورزش، توی اسانسورها ، جلوی در ورودی ، همه جا میبینمش. اسمش سوزانا ست و توی شماره ٢٠١ زندگی میکنه . این رو تو خواب هم  اگر ازم بپرسن میتونم بگم. موهاش بلوند -زیتونی تابداره و تا سر شونه هاش میرسه ،کمی هم وز کرده ست. دندونهاش کمی جلو اومده ولی نه اونقدر که  جلب توجه کنه. یک جفت عینک شیشه ای گرد میزنه . اندام باریک و قدم متوسطی داره از اونهایی که تخمین زدن سنشون خیلی سخته. میتونه توی دهه ٢٠ باشه یا حتی ۴٠ سالگی. هر وقت  همدیگه رو میبینیم لبخند میزنه و خودش رو معرفی میکنه" من سوزانا هستم اسم شما چیه ؟  ومن اسمم رو میگم. و باز دفعه بعد خودش رومعرفی میکنه و اسمم رو میپرسه و من دوباره اسمم رو میگم و این حداقل ۴ بار تکرار میشه. بار پنچم هنوز اسمم یادش نیست ولی یادشه که قبلا معرفی شدیم   و این خودش پیشرفت بزرگیه .میخواد دوباره خودش رومعرفی کنه که من میگم اسمتت رو یادمه ، سوزانا هستی و اون از اینهمه هوش و استعداد من شگفت زده میشه. بار هفتم در حالییکه داشت سوار دوچره متحرک کناری من میشد با خوشحالی بهم خبر داد که قسمت اول اسمم رو یادش مونده و من با خوشحالی زائدالوصفی  گفتم  که عالیه  همون کافیه . اصلا بیشتر مردم من رو همونجوری صدا میکنن . اما سوزانا اصرار داشت که اسمم رو بطور کامل یاد بگیره.. بعد گفت  راستی من تا بحال شوهر و پسرت و سگت رو ندیدم. نگفتم که  هرکدوم از اونها اقلا ٣ بار خودشون رو به اون معرفی کردن. لبخند

   + ترانه - ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸

باز هم خواب

دیشب خواب دیدم  جایی خارج از شهر،جایی که دور و برم ترکیبی از مزرعه و کارخونه ست کار میکنم.کارم که تموم میشه، تاکسی میگیرم که برگردم خونه. کمی که میگذره متوجه میشم که تاکسی  اشتباه سوار شدم و داره بر خلاف جهت  خونه میره. میخوام پیاده شم. راننده میگه خیلی راهه اگر بخوای پیاده برگردی ،من میرسونمت همونجا که سوار شدی.. بعد میره و میره. توی ماشین غیر از من یک خانم و آقای دیگه هم هستن.مسیری که میره خیلی عجیبه. یک جاهایی هست که خانم همسفر من از ترس  جیغ میزنه. من خودم نترسیده بودم ولی وقتی به جلو نگاه میکنم یک سرازیری تند رو میبینم چیزی تو مایه های پارکهای آبی دیسنی اما مرتفع... صحنه بعدی میبینم من و بقیه همسفرهام وارد یک ساختمون متروکه قدیمی شدیم. از هم جدا شدیم و داریم سعی میکنیم راه بیرون اومدن رو پیدا کنیم. بعد خودم و پسرم رو دوباره توی همون ساختمون میبینیم. میبینم وارد یک کلاس درس میشیم که گوشه ای از همون ساختمون قدیمی قرار داره. ولی طرز لباس پوشیدن همه فرق داره. متوجه میشیم که وارد ماشین زمان شدیم و  زمان به  عقب برگشته. یکی بهم میگه الان سال ١٩٧٠ هست . توی خواب فکر میکنم که قدیمی تراز ١٩٧٠ بنظر میاد.به معلم کلاس میگم "من از سال ٢٠١٠  اومدم. میتونی امتحان کنی . ازم چیزی در مورد آینده بپرس "اما کسی حرفم رو باور نمیکنه. از ساختمون میایم بیرون. کوچه و  خیابونها و مردم هم فرق دارن.داریم فکر میکنیم که چطور میشه دوباره به زمان حال برگشت..

خواب عجیبی بود. تفسیرش هم :احساس گم شدن و دور شدن از مقصد و گیر کردن توی گذشته و تلاش و تقلا برای بیرون اومدن ازش. ذهن آدم هم نویسنده خوبیه. کار آخرم قبل از اینکه بیام اینجا توی یک کارخونه بود.با فضای سبز اطرافش ،چیزی شبیه همونی که تو خواب دیدم .پیام  روشن این خواب اینه که باید خودم رو از گذشته بیرون بکشم.

   + ترانه - ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸

 

یک اعتراف جدید: من کلا آدم فلکسیبلی نیستم.نمیدوم شما آدم فلکسیبل رو چی تعریف میکنیم ولی من آدم غیر فلکسیبل رو موجودی تعریف میکنم که میخواد به هدفش برسه و اصرار داره که ازهمون یک راه  مشخص به هدفش برسه حتی اگر دورتر و سخت تر باشه. البته نباید زیاد هم  بی انصاف بود بگذارید  اصلاحش کنم. " در بعضی موارد فلکسیبل  نیستم " چون وقتی فکرش رو میکنم میبینم خیلی اوقات  کاملا نعطاف پذیر و نرمالم ،حتی از نرمال هم نرمالتر. لبخند ..

   + ترانه - ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸

نوشتن عاطفی

 این روزها زیاد مینویسم. نه اینکه واقعا حرفی برای گفتن باشه ها. نوشتن من شده مثل خوردن عاطفی ( emotional eating) اما متاسفانه جایگزینش نشده. امروز مثل زنهای حامله دلم چیزهای عجیب غریب میخواست که همه را نوش جان کردم مثلا زیتون پروده و ماست و چیپس و سس تاکو و کلا چیزهای شور.طبق تحقیقات من خوردن عاطفی یعنی خوردن بدون گرسنگی فیزیکی که آدم متناسب با وضعیت عاطفیش تمایل به خوراکی خاصی داره. مثلا وقتی غمگینه دلش بستنی و شیرینی میخواد وقتی  عصبیه  دوست داره شکلات بخوره ، وقتی احساس تنهایی میکنه دلش  میخواد نون بخوره وقتی حوصله اش سر رفته و احساس بیکاری میکنه دلش  چیپس میخواد و اینها هیچکدوم از روی نیاز واقعی به غذاو گرسنگی فیزیکی نیست. گاهی  وقتی استرس داریم خوردن نقش عامل حواس پرت  کن رو بعهده داره.مثل موقعهایی که پامون میخوره به جایی و برای اینکه درد رو کمتر حس کنیم جای دیگه ای از بدنمون رو فشار میدیم.. خلاصه  یعنی اینکه نوشته های من رو جدی نگیرین بگذارین به حساب من نوشتن عاطفی یا  حواس پرت کن.

دیروزن برف اومد و پاپی برای اولین بار توی زندگی ٨ ماهه اش برف دید. اولش ترسیده بود میخواست فرار کنه اما نمیدونست به کجا. گیج شده بود میخواست جیش کنه اما  بوته های محبوبش همه زیر برف مدفون شده بودن هوا سرد بود و من حتی با اون پالتوی قرمز کلاهدار که منو شبیه کلاه قرمزی میکنه بازهم سردم بودو جز وجودپاپی هیچ چیز توی دنیا نمیتونست توی صبح یکشنبه به این سردی به خیابون بکشوندم .جود  سگ به زندگی‌آدم ریتم میده. مهم نیست که خسته ای یا مریضی یا دپرسی..کسی هست که وجودش به تو وابسته است بخاطرش مجبوری سر یک ساعت خاص از خواب بیدار شی و ببریش پیاده روی.کسی که نمیتونی از دستش عصبانی بشی یا  مسئولیت احساسات بد ت رو به گردنش  بندازی ..  فقط میشه دوستش داشت و نوازشش کرد. همونطور که اون توی هر شرایطی دوستت داره و از دیدنت خوشحال میشه. مهم نیست که چی پوشیدی یا چطوری بنظر میای. خلاصه خرید یک سگ کوچولو رو به همه دوستانی که معنای زندگی رو جایی گذاشتن و نمیتونن پیدا کنن توصیه میکنم. راستی پاپی تازگیها یک کار جدید یاد گرفته اونهم این که  فهمیده وقتی فچ باز( یعنی من یک اسباب بازی رو میندازم و اون باید بره بیاره) میکنیم باید اسباب بازیشو اول بندازه زمین تا من بتونم براش پرت کنم. قبلا با اینکه دلش میخواست من باهاش بازی کنم نمیدونست لازمه این کار اینه که اول باید اسباب بازیشو بنداز. اون رو محکم با دندونش نگه میداشت.

یک قوری قرمز خریدم. هاچ اولش خندید . گفت این که اسباب بازی بچه هاست. حالا از وقتی که خریدمش همه اش در حال چایی دم کردنه. مثل چراغ جادویی میمونه نمیدونم اینهمه چایی رو کجا جا میده.

 بچه  که بودم توی تخیلاتم فکر میکردم اگر یک روزی خیلی پولدار بشم پیانو میخرم . پیانو برام مظهر ثروت بود. جز دوران ابتدایی( که ملودیکا کار میکردیم) دیگه هیچوقت موسیقی کار نکردم.از اون موقع هروقت از توی فروشگاه لوازم موسیقی  یا اسباب بازی فروش رد میشدم و چشمم به پیانو یا کی بورد میخورد حتما امتحانش میکردم. چند وقت پیش با پسرم توی سی وی اس بودیم چشمم خورد به یک کی بورد اسباب بازی همینطور که انگشتام روی کلیدهاش اینور و اونور میرف به شوخی گفتم اینهمه هدیه من. اگر خواستی برام هدیه بگیری اینو بگیر.

امروز تصادفا رفتم توی انبار دیدم یک کی بورد گنده کاسیو رو اونجا قایم شده.مدتها بود از دیدن یک هدیه اینقدر خوشحال نشده بودم. حالا مثل بچه ها منتظرم که کریسمس بشه و هدیه مو بهم بدن. دیگه؟ ....

طولانی شد؟ گفتم که شما زیاد نوشته هامو جدی نگیرین بگذارین به حساب نوشتن عاطفی یا حواس پرت کن.لبخند

   + ترانه - ٤:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸

در مسیر برگشت

قرار بود امروز برف بیاد دیشب هم آسمون صورتی بود .ا گر برف اومده باشه اولین برف زمستونیه.

  دیروز خواستم چی پی اس جدیدم رو امتحان کنم.هر مسیری روکه اون  میگفت من برعکس میرفتم میخواستم ببینم صبر و حوصله چقدره  و کی شروع میکنه به فحش دادن..لبخند ظاهراه  بعضی جاها حواسش پرت میشه  مثلا توی  پارکینگ ها .دیروز اگر به حرفش گوش داده بودم مستقیم با ماشین رفته بودم توی هوم دیپو.

دیشب سبزی قرمه سبزیمو رو برخلاف همیشه حسابی سرخ کردم و  از اون موقع همه چیز بوی قرمه سبزی گرفته .خودم هم شدم از اون زنهایی که بچای عطر  بوی قرمه سبزی میدن . خونه ، هاچ وپسرک حتی پاپی(سگ کوجولمومون) هم بوی قرمه سبزی گرفتن...

اون آقاهه که توی خیابون روی  و یلچر مینشست وشبها پتو میکشید روی سرش، یادتونه؟ دیگه نیست. یعنی یک ماهیه که دیگه نیست. یعنی کجا رفته؟ اگر جایی رو برای رفتن داشته پس چرا توی خیابون میخوابید؟

یک نفر روحیه کریسمس( و خیلی روحیه های دیگه رو همزمان)  روباید از من دزدیده باشه .جدی میگم.هوا هم سرد شده کمکی برف هم ممکنه اومده باشه ولی من هنوز با دیدن درخت کریسمس و دکور مغازه ها کریسمسی نمیشم. پارسال؟ یادم نمیاد راستش.فکر کنم آخرین بار کانادا بود که از ته دل از اومدن کریسمس خوشحال شده باشم. اوم..کار کار هاچه حتما.

 این پستی بود که توی راه دستشویی و تختخواب نوشتم البته توی مسیر برگشت .حالا برم بقیه خوابم رو بکنم..

   + ترانه - ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸

صد سال تنهایی

از یکمی بالاتر که نگاه کنیم میبنیم روزانه کارهایی انجام میدیم که تکرای و بی معنین واقعا نمیدونیم چرا. یاد صد سال تنهایی افتادم سکه های طلا را آب میکنیم و دوباره از انها سکه میسازیم. راستی بنظر شما صدسال تنهایی برای یک پسر ١۵-١۶ ساله مناسبه؟

   + ترانه - ٦:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸

شبانه های بیربط

یادمه  اون موقعها  وقتی از مدرسه میومدم عشقم این بود که برم سراغ  خواندن فلان رمان.  خیلی از اوقات کتاب غیر درسی یواشکی روی پاهام باز بود و  کتاب درسی برای دکور روی میز . زنگ ادبیات فارسی برام از کسل کننده ترین ساعتها بود مخصوصا وقتی معلم  شعرها یی رو که اصلا معنی کردن لازم نداشت  خط به خط معنی میکرد و بچه ها مینوشتن. حالا اینجا بچه ها به عنوان تکلیف درسی کلاس ادبیات انگلیسی کتابهای مطرح کلاسیک و غیر کلاسیک رو میخونن ودرموردش حرف میزنن بعد هم کلی  غر  از سنگینی و حجم زیاد کار.

جالبه توی ایران توی شهرای بزرگ استاندارها بالاتره ولی اینجا برعکسه. توی شهر کوچکی که قبلا بودم، یک بیمارستان خیلی مجهز و بزرگ و شیک داشت با یک کادر فوق العاده. امکان نداشت  دنبال جایی بگردی یا بنظر بیاد میگردی و  بلافاصله چندین نفر با مهربونی و حوصله نخوان کمکت کنن. اینجا توی بیمارستان جرج تاون یک خر تو خری بود که نگو. توی شهر کوچکی که بودم یک سالن ورزش خیلی خیلی مجهز و مدرن بودکه اینورها هنوز مشابهش روندیدم. دیگه فروشگاهها  و رستورانها ، صندوق دارها و فروشنده ها بسیار مودب و خوشبر خورد بودن ،نه مثل اینجا  خسته و کم حوصله و تا حدی بی ادب. کلا استاندارهای رفتاری مردم بالاتر بود. 

  واشنگتن رو با تورنتو که شهر بزرگیه مقایسه میکنم میبینم کانادائیها آدمهای مودب تر و منظم ترین. درسته که اینجا از اون کاغذ بازیها و قوانن دست و پا گیر خبری نیست  و سطح زندگی ورفاه عمومی  بالاتره  ولی  به همون اندازه امور فاقد نظمه و استاندارها پایین تر.  آدم یک جور احساس رها شدگی میکنه که توی کانادا نبود، انگاراونجا  دولت چتر مهربون حمایت گرش رو روی سرت باز کرده باشه، با همه سختیها و سردیش. 

پیونشت:

راستی هیچوقت اینطوری نگاه کردین که خصوصیات  یک دولت چقدربا روحیه غالب بر یک جامعه همخوانی داره؟ مثلا اگر یک دولتی به اقلیتها اهمیت میده و سیاستش  حمایت از اقشار ضعیف و فراهم کردن حداقلهاست، این معنیش اینه که این روحیه حاکم بر جامعه ست  و  فرهنگ فردی افراد اون کشور نظم و احترام به آزادیهای فردی و انساندوستیه.

یا اگر کشور ما توسط حکومت دیکتاتوری دینی اداره میشه معنیش چیه؟ درسته معنیش اینه که روحیه حاکم بر جامعه( البته من و شما استثنا هستیم)زور گویی و پذیرش بی قید و شرط اعتقادات ارثیست. تغییر موقعی ایجاد میشه که روحیه غالب بر جامعه با فرهنگ حکومتی درتعارض قرار میگیره و هرچقدر این تعارض شدیدتر باشه امکان تغییر بیشتره.

   + ترانه - ٦:٠٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸

 

من بد شده ام بد. آن ترانه مهربان و با گذشت و امیدوار را برای مدتی نامعلوم به مرخصی فرستاده ام و کلی پوزخند بدرقه راهش کرده ام. زیادی ساده بود. یکجورایی هم احمق شاید. یاد لبخندهایش که میفتم وای ی  و یاد آنهمه خوشبینی  که همیشه بهترین احتمالات دنیا را در نظر میگرفت و همیشه نیمه پر لیوانها را نگاه میکرد یا وانمود میکرد که نگاه میکند. اه باور کنید حالم بهم میخورد. از دستش عصبانیم. فرستادمش یک جایی آن دورها و با ان جهت یابی  که دارد میدانم حالا حالا ها طول میکشد تا راه خانه را پیدا کند... 

   + ترانه - ٤:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸

 

-راستی  شما اسم همکلاسیهای دبستانتون  و دوران راهنمایی و دبیرستانتون رو یادتونه؟ یعنی اگر عکسشون روببینین میتونین اسم وفامیل همشون رو بخاطر بیارین؟

-از حساسیت آدمهای اینجا خوشم میاد. یک خانم جوونی توی پارکینگ فروشگاه بعد از اینکه اجناس رو توی ماشینش گذاشته بود بجای اینکه  چرخ خریدشو ببره بگذاره سر جاش اونو یک گوشه ای بین ماشینها پارک کرده بود. بعد یک خانم مسنی براش توضیح داد که چرا نباید این کار رو بکنه و ازش خواست که چرخش رو ببره سر جاش بگذاره. اون خانم جوون هم گفت "نه. و خلاصه کمی بحث کردن و بعد اون خانم مسنه برای اینکه خجالتش بده خودش چرخ رو برداشت برد و پارک کرد و توی راه برای من هم که داشتم رد میشدم و دیده بودم گفت که آره عجب آدمهایی پیدا میشن و ..منهم حرفش رو تایید کردم و...به این میگن امر به معروف و نهی از منکر.یعنی حساسیت نشون دادن توی چیزهایی که مربوط به کل جامعه میشه.

-من و هاچ بالاخره واکسن سواین فلو زدیم. فعلا زنده ایم و هیچ عارضه ای هم نداشته. پسرک حاضر نشد واکسن بزنه. چون فکر میکنه که واکسن با عجله تهیه شده و قابل اعتماد نیست.ولی شنیدم که این واکسن توی کانادا جمع شده.

-دلم داره میگه بنویس، از اون بنویس. بنویس که دلت براش تنگ شده بود و توخاطره اش رو فرستادی اون ته ته ها.

-خب شدم سایز ۴ حتی گاهی هم ٢.با کلی خوشحالی.باورم نمیشه میگم شاید این سایزها درست نیست. توی فروشگاه  هی الکی میرم لباسهای سایز ۴ رو امتحان میکنم و کلی ذوق زده میشم.

-نگرانیهام در مورد پسرک و بیماریش خیلی کمتر شده. شاید مثلا ٣٠-۴٠ درصدش مونده.

-دیگه با اینکه اواخر نوامبره اصلا بوی کریسمس نیماد. شاید بخاطر هواست که اینطرفها کاملا بهاریه.

   + ترانه - ٦:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸