بارداری
دیشب خواب میدیدم که حیاط خانه پدری را( همان خانه قدیمی دوران کودکی) با برگهای پاییزی آراسته اند ، بسیار زیباست اما حیف که میدانی واقعی نیست، پلاستیکست. توی خانه را هم تغییر دکوراسیون داده اند اما تغییرات ظاهریست، کهنگی از زیرش پیداست . دکور تازه را دوست ندارم اما به کسی چیزی نمیگویم.از دور پدر را میبینم،شاد و سرحالست با خوشحالی بطرفش میروم و میگویم :" راستی من باردارم. اگر خواهرم را دیدی این را به او هم بگو".
خواب روشنی بود.بارداری و زایمان را به تغییر تعبیر میکنم تغییری که میتواند دردناک هم باشد امابه هرحال نتیجه خوبی دارد. تغییر دکوراسیون خانه پدری م م م باید فکر کنم.شاید معنایش گذشته ای باشد که سعی کرده ام در ذهنم بدیهایش را فراموش کنم یا سانسور کنم یا آن را بهتر از چیزی که بوده ببینم.
شالگردن آبی
سایتهای همیشگی خبریت را چک میکنی به امید کمی تفنن که پیدا نمیشود. وبلاگها را زیر و رو میکنی شاید از لای دری که باز مانده کمی مردم را تماشا کنی ، زود تمام میشوند.کتابهایت را پس داده ای کتاب جدیدی هم که رزرو کرده بودی از بس دیر رفتی سراغش کنسل شده. کانالهای تی وی را آنقدر بالا و پایین میکنی که انگشتانت درد میگیرد از اخبار مخوف جنایت تکزاس تا ماجرای تهوع آور قتل دختر ۵ ساله ای که مادرش اورا فروخته تهوع آ ورست،ترسناک ست. بعد هم شوی تلویزیونی با سوژه سارا پیلین با آن عینک خوشکل و موهای آراسته و ساقهای قشنگ و ماجرای کمد لباسهایش ، نه اصلا چنگی به دل نمیزند دورانش گذشته..ریموت را روی میز پرت میکنی. میروی سراغ پاپی که بطرز صلح امیزی دراز کشیده موهای حلقه حلقه اش را نوازش میکنی دستت از آنهمه نرمی به هیجان میاید چند نخ موی سفیدبرفی که قبلا ندیده بودی توجهت را جلب میکند . راستی سگها هم وقتی پیر شدند موهایشان سفید میشود؟ انگار که موهایش را های لایت کرده باشند طیفی از قهوه ای روشن تا کرم و اخر هم چند تار سفید. پشمهای تنش به همان نرمی اما مواج. احساس میکنی که زیر نوازش دستت لبخند میزند یا اینطوری بنظر میرسد.پسرک پشت کامپیوترش نشسته ظاهرا درس میخواند. هاچ دراز کشیده. خانه پر از سکوت و بیحوصلگیست. شالگردن آبی نیمه کاره ام از پشت تخت با التماس نگاهم میکند اما من اعتنایی نمیکنم.
هر مجموعه ای برای آنکه بتواند با شرایط بیرونی به تعادل برسد و رابطه دلخواهی را برقرار کند، لازم است قبلا با اجزای خودش در هماهنگی باشد .یعنی هماهنگی درونی شرط لازم هماهنگی بیرونیست.
یک فرد تنها زمانی در یک رابطه صلح آمیز و سالم با دیگری قرار بگیرد که ابتدا با جبنه های مخلتف خودش درحالت صلح و تعادل باشد.
یا یک خانواده وقتی میتواند به روابط دلخواه اجتماعی برسد که افرادش با هم ارتباط خوبی داشته باشند.
شال گردن
اگر توی دنیا سه تا کار ریلکس کننده وجود داشته باشه و دومیش چرخ کردن یک درز مستقیم باشه سومیش حتما بافتن یک شال گردنه. مخصوصا ازو نوع بنفش و سرخابیش.
دیروز از اون روزهایی بود که هی اتفاقات بد کوچولو میفته و آدم تعبجب میکنه که اینا یعنی چی . اتفاقات بد کوچولویی که هر کدوم بخوبی تموم شد. اول صبح دیرم شده بود و میخواستم برم بیرون اما هر کاری میکردم پاپی دستشویی نمیرفت. عصر قرار بود ساعت ۴ برم دنبال پسرک که توی ترافیک گیر کردم و با کلی تاخیر رسیدم اما خوشبختانه زنگ زد که برنامه اش عوض شده و خودش طبق معمول ٣ رفته خونه . رفتم از فروشگاه نزدیک مدرسه پسرک خرید کردم . وسائل رو گذاشتم توی صندق عقب و کردیت کارتم بطرز عجیبی ناپدید شد. همه ماشین رو با چراغ قوه گشتم با فروشگاه چک کرد خلاصه نیم ساعت وقت تلف کردم و آخرش دیدم اشتباهی رفته توی جلد مخصوص گرین کارتم . داشتم از از پارک میومدم بیرون که صدایی اومد یعنی خوردم به ماشین بغلی .پیاده شدم نگاه کردم دیدم که هیچی نشده . اومدم خونه دیدم پاپی هنوز هم جیش نکرده حتی وقتی پسرک برده ش پایین. آماده شدم ببرمش بیمارستان بعد گفتم یکبار دیگه ببرمش پایین که خوشبختانه جیش کرد و معلوم شد بوته همیشگی خودش رو میخواسته. با عجله اومدم برای شام بیفسترگانوف درست کنم که چون گوشتها یخش کامل آب شده بود خرد کردنش سخت بود. کار رو تیز کردم اما دستم بدجوری برید. شام دیرتر اما بالاخره حاضر شد .دیدم که ساورکریم توی ماشین جا مونده. ..پسرک ساور کریم رو از توی ماشین آورد ومیز رو چیدیم که هاچ گفت غذای گوشتی میل نداره ولی پسرک با اشتها خورد.... جالب بود. کلی اتفاقات کوچک بد که همه خوب تموم شد مثل یک جور آزمایش صبر و حوصله،بدون اینکه آرامش خودم رو از دست بدم.
فراموشی اصلا کمکی نمیکند.تکه های خودت را جمع کن .همه سوراخ سنبه ها را هم چک کن تا چیزی جا نماند ،هرچه داری،هرچه هستی توی کوله بارت بگذار وبه تمامیت، راه بیفت.
خواب
دیشب خواب دیدم سر کلاس درس نشسته ام. خانم معلم( که توی خواب یکی از دوستان وبلاگ نویسه) با مهربونی وتحسین داره تکالیفم رو نگاه میکنه،تحسینی که میدونستم بیشتر از مهربونی و علاقه به خودمه تا به کارهام. بعد من روطولانی در آغوش میگیره .یک احساس واقعی و گر م اونقدر که وقتی بیدار شدم تا مدتها گرما ،امنیت ومهربونی آغوشش رو حس میکردم انگار واقعا کسی بغلم کرده باشه.خلاصه که خیلی خوب بود. کاش هرشب از این خوابها میدیدم.
پ ن :من به خواب هیچکدومتون نیومدم دیشب؟
کاش
زندگی واقعی همانقدر که کمرنگ میشود ، دنیای مجازی رنگ میگیرد.دنیایی بیخطر و انتخابی که به واسطه کلیکی بیخطر تو را وارددنیای دیگران میکند بدون تعهد، امن امن. تا هرجا که بخواهی ، لازم نیست خودت را به تمامیت عرضه کنی. قضاوت نمیشوی ، اگر هم میشوی میتوانی نخوانده رهایش کنی و حتی خود فرد را..
صبح زود یکشنبه ست. هنوز میتوانیستم یک ساعت دیگر بخوابم اما میایم اینجا صر فا برای اینکه با خودم تنها نباشم.
داشتم فکر میکردم مگر من از زندگی چه میخواستم که شدنی نبود؟یعنی آدم سختی بودم ، کنار آمدن با من غیر ممکن بود؟ منکه هرگز در یک رابطه زیاده خواه نبودم ،بودم؟چرا گاهی رسیدن به حداقل ها و چیزهای به ظاهر ساده اینهمه غیر ممکن میشود مثل یک مکالمه دو نفره ،مثل درک متقابل؟ مثل یک خانه گرم و امن و مهربان و آدمی که بشود جسم و روحش را لمس و نوازش کرد؟
گاهی فکر میکنم من و تو و همه چیزهای دیگر چقدر کوتاه و گذراییم. دلم میخواهد بیایم گریبانت را بگیرم محکم تکانت دهم وبگویم های چشمهایت را باز کن. نگاه کن. زمان دارد میگذر بیا بیرون.
حتما باید مرگ بیدارمان کند ؟ باید طرف مقابل دیگر نباشد تا برای چند صباحی روحمان را عریان کنیم؟تا حرف بزنیم؟ خیلی دلم میخواهد میشد روحت را از لابلای هزار غلاف که دورش پیچیده ای لمس کرد. خیلی دلم میخواست میشد اما...
من منطق بیمار تو را نیمفهمم .باو کن در اوج نا امیدی گاهی مرا به خنده میندازی. دلم میخواست میشد منطقت را برد دکترو درمان کرد.دلم میخواست میشد عینکی که با آن دنیا را میبینی از چشمت برداشت . دلم میخواست اقلا میفهمیدی که عینک زده ای.
تابلوی پاییزی.
برو جلوی آینه نگاه کن. ببین این کت کوتاه کرم رنگ حالا چقدر بتنت میاید .قبلا دکمه هایش سخت بسته میشد حالا اما کمرش روی تنت یک جور قشنگی لق میزند. وزنت برگشته به همان سالها ، گیریم که خیلی چیزهای دیگر نه... ببین موهایت هنوزهم شفاف و لخت است و همان رنگ قدیمی خودش را دارد، گیریم که دیگر به ضرب و زور پروداکت .سن فقط یک عدد ست، میدانم سن فقط یک عددست.
...میگویم فکرش را بکن شروع یک کار جدید که قبلا نکرده ای ،دیرست . همد دیرست و هم ترسناک. میگویی جولیا را نگاه کن در ٧٠ سالگی دارد برمیگردد دانشگاه تا دوباره شروع کند. میگویم: آینده؟ این آینده که میگویی پس کجاست ،چقدر از آن باقیمانده، اصلا نکندیکهو تمام شود قبل از انکه شروعش کرده باشیم؟ میگویی جولیا هنوز به آینده فکر میکند.آی موفرفری موفرفری من و تو اگر جولیا را نداشتیم چه میکردیم.سن فقط یک عددست م م م .فقط یک عدد.
جمعش کن همه قوانین قدیمی و جدید ،همه را جمعش کن. بپیچش توی یک بقچه و پرتش کن ته صندوقخانه ای جایی. قانون به چه کار من و تو میاید. برنامه ریزی ؟فکرش را هم نکن. بلند شو.یک کتاب قطور بردار هرچه قطور تر بهتر. میخواهیم برویم کمی برگهای زرد قرمز پاییزی جمع کنیم میخواهیم یک تابلویی پاییزی خیلی قبشنگ بسازیم بدون نظم بدون برنامه ریزی بدون نقشه...
بدون عنوان
اصلا عیبی ندارد اگر در یخچال را باز کنی و بدون آنکه گرسنه باشی تکه ای نان شیرین را ببلعی .اصلا عیبی ندارد اگر نه سالن ورزش بروی نه پیاده روی ونه حتی سگ کوچولویت راببری گردش. اصلا عیبی ندارد اگرتمام روز احساس کنی که حوصله هیچ کاری نداری و بخودت زحمت ندهی تا بی حوصلگیت راحتی از پسرک پنهان کنی. اصلا عیبی ندارد اگر گاهی روزی دوبار بیایی اینجا و از هیچ چیز بنویسی....
پینوشت:راستی، نکنه این بی حوصلگی بخواد ادامه پیدا کنه؟ یعنی فردا انرژی گم شده برمیگرده؟
صورتی
چقدر از صبح احساس ضعف میکنم یا فشارم افتاده پایین یا که خدا نکرده دارم سواین فلو می گیرم. پسرک میگه توی مدرسه شون ١۵ نفر رسما بخاطر سواین فلو نمیان مدرسه ، و اینو با هیجان و خوشحالی هم میگه . توی کیفش سنتایزر کوچولو میگذارم و سفارش میکنم روزی هزار بار دستاشو ضدعفونی بکنه.
میگن خیلی هم خطرناک نیست. از یک فلوی معمولی کمی بدتر ولی نه کشنده. آی کانادا کجایی؟ توی همه مالها و مراکز خرید بساط واکسینایسون مجانی پهن بود و مردم بازم ناز میکردن. اینجا که کلی گشتیم برای واکسن غیر مجانی فلوی معمولی و ..حالا حتما کلی هم انرژی برای پیدا کردن واکسن سواین فلوی.
سر در کاخ سفید یک روبان صورتی گنده زدن. اکتبر ماه مبارزه با سرطان سینه ست . یاد موقعی میفتم که تازه توی یک فروشگاه لوازم آرایشی کار گرفته بودم ،ماه اکتبر بود. همه به لباسمون روبان صورتی میزدیم. دکور مغازه روبان صورتی بود،کرمهای دست روجعبه هاشون روبان صورتی بود. اون روزها به اندزاه همه عمرم صورت خودم و دیگران رو آرایش کردم. وقتی میرسیدم سر کار آرایش میکردیم بعدش وسط روز وقتی بیکار بودیم و حوصله مون سر میرفت صورت همدیگرو آرایش میکردیم، گاهی هم رو صورت مشتریها رو. همیشه آرایش کرده و مرتب بودم انگار که میخوام برم عروسی. بگذریم...
بیماریهای خطرناک و کشنده زیاده چرا برای هیچکدوم به اندزاه سرطان سینه اینهمه ابراز همدردی نمیشه وکسی روبان رنگی نمیزنه؟ انگار که یکجورایی مده. ولی مدصورتی قشنگیه. منکه هیچوقت خودم رو معاینه نمیکنم ، فکر میکنم همیشه اونجا ممکنه یه چیزهایی باشه که آدم اشتباها فکر کنه توموره.
گرسنمه، خسته ام.یک پارک سگ ( شبیه پارک بچه) خریدیم گذاشتیم مرکز اتاق نشیمن و پاپی رو گذاشتیم توش ، دیشب دیگه گریه نکرد. اینطوری فرش و در و دیوارها هم در امانن.راستی
کسی اینجا یک سگ گاز گازوی خیلی خیلی خوشکل نمیخواد؟
بدون عنوان
خب اول یک سوال از خودم ، الان دارم مینویسم برای خودم یا برای شما یا فقط برای اینکه قطعه ای از زمان روثبت کرده باشم؟ قطعه؟ (این کلمه من رو یاد بهشت زهرا میندازه بدجوری) گاهی نوشته های قبلیم رو که نگاه میکنم، غیر از تک و توکی ، میبینم بقیه اش چرته. انشای تصنعی ، یکجور فراخوانی همگانی که های بیایید تماشا کنید "این منم". تجزیه تحلیلها و اکتشافات دانشمند گونه مسخره ،بازی با کلمات ، دلم میخواد مثل لباس کهنه از تنم درشون بیارم و بندازمشون یک گوشه ای .بگذریم...
خب داشتم میگفتم ، برای خودم مینوسم یا برای شما؟ فرض کنیم بیشتر برای خودم،یکمی هم برای شما.
دیشب این توله سگ احمق اعصابم روخورد کرد. وقتی میگم توله سگ منظورم دقیقا توله سگه، نه هاچ یا کس دیگه ای. نیم ساعت قبل از خواب گریه کرد تااز کریتش بیاد بیرون یعنی دقیقا موقعی که میخواستم دعا کنم. چطور میتونستم با آرامش دعا کنم با اون صدای گریه اعصاب خورد کن؟صبح هم که چراغ رو که روشن کردم باز صدای گریه یعنی که زود من رو از اینجا بیار بیرون.
خب. از آخر به اول، لباس مصاحبه و کیف و کفشم آماد ه هست. پوشه ای که باید توش مدارک و رزومه ام رو بگذارم هم همینطور حالا فقط باید دستی به سرو گوش رزومه کشید و فرستادش. این همه خوشبینی؟ اون هم توی این اوضاع و احوال؟ انگار همه کارها صف کشیدن و منتظر رزومه منن.گاهی فکر میکنم اگر برم چه چیزهایی رو با خودم میبرم؟ وسائل اتاقم رو با اون مبل و میزی که توی انباره و بعضی وسائل آشپزخونه و.....پسرک مطمئنا تصمیم میگیره با من زندگی کنه. پس وسائل اون رو هم میبریم. اینطوری هزینه های زندگی و مسئولیت من بیشتر میشه ولی اگر اون بخواد که بامن بمونه....؟
این جمله که" آدم باید به عنوان یک آدم بزرگ مسئولیت احساساتشو بپذیره: . خیلی خیلی مهمه اگر مفهوم واقعیش رو درک کنیم. یعنی این مسئولیت هاچ یا کسی دیگه ای نیست که من رو خوشحال یا خوشبخت کنه ، مسئولیت خودمه. من به عنوان کوچکترین فرزند خانواده یادگرفتم که همیشه دیگرانی هستند که مسئول همه چیزند حتی خوشبخت کردن آدم. تغییر این فکر به قیمت یک زندگی تموم شد. برای بعضی هاتون شاید تنها موندن و تنها خوشبخت موندن بعد از اینکه سالها تنها نبودین خیلیها ساده باشه ساده و طبیعی یا فقط یکمی سخت. برای من نبود.برای همین همه سالهایی که دور بودیم نتونستم این رشته رو بطور کامل قطع کنم. برای همین توی رابطه با "م" اونهمه آسیب دیدم .
فکر میکنم که دیگه خوب شدم .دیگه برای خودم کافیم . وابستگی من الان عاطفی و احساسی نیست میدونم بخوبی میتونم از خودم مواظبت کنم بدون اینکه بکسی تکیه کنم . خیلی دلم میخواست توی این شرایط کسی اینجا بود. چند تا دوست خوب و نزدیک ، یا حتی فقط یکی .منتظرم تا خدایکی رو کادو پیچ کنه و از هرجا که میدونه برام بفرسته... خب دیگه همین.
تغییر
دیروز بعد از مدتها با دیدن یک شوی تلویزیونی از ته دل خندیدم از اون خنده ها که وقتی میپرسن چی شده از زور خنده نمیتونی جواب بدی.یادم اومد تورنتو که بودم هم زیاد میخندیدم حتی به سریالهایی که برای بقیه خنده دار نبود بعد موفرفری همینطوری نگام میکرد اخرش هم خنده اش میگرفت .این خنده ها هم حتما بخاطر تماس کمتر و قهر بودن با هاچه .
پسرک گفت بریم فلان جا برای خرید.من تاحالا خودم نرفته بودم "فلان جا". با این جهت یابی فوق العاده ای که دارم همیشه میترسیدم توی مسیر یا پارکینهای ماز مانندش گم بشم.معلومه خب، خیلی راحت تره که آدم لم بدم روی صندلی جلو و به هیچ چیز دقت نکنه و یکی دیگه مسئول همه چیز باشه. با اینکه بارون سیل آساهم میومد، اما گفتم باشه بریم. رفتیم توی چند تا فروشگاه خیلی خوشکل گشتیم ،بعدش توی فود کورت غذا خوردیم،اصلا هم گم نشدیم . نمیدونم چرا اینجوریه وقتی فقط من و پسرک هستیم همه چیز یک جوره دیگه ست. رنگها واقعی ترن، زندگی واقعی تره، تازه تره.
این وضعیت زیاد نمیتونه ادامه پیدا کنه. با اینهمه انرژی منفی که هاچ توی محیط تزریق میکنه، حالا دیگه مطئنم که جدایی برای پسرک هم بهتره. کانادا ؟.. نه فعلا نه باید یک جایی باشم همین دور و برها که پسرک هروقت بخواد بتونه پدرش رو ببینه.
مهمونی
خوشحالم که میام اینجا. خوبه که اینجا کسایی هستن که یکجورایی به روزمرگیهاو افکار عجیب و غریب هم بسته شدیم .این دیده نشدن و پوشیده بودن هم خودش کلی مهیجه.
بیدلیل توی دلم مهمونیه .شاید هم کار پاییزباشه نمیدونم.باور میکنین اگر بگم امروز صبح کاملا یادم رفته بودکه با هاچ قهرم؟ توی قسمت کفشها مصممانه دنبال یک بوت مشکی سایز ٧ میگشتم که یکدفعه یاد دیشب افتادم و در کمال تعجب گفتم که راستی من چرا ا صلا حالم بد نیست ،چرا مثل بچه های گم شده احساس تنهایی نمیکنم؟بعد فکر کردم این حتما خوبه دیگه یعنی رشد کردم.
خیابونها خیلی قشنگ شدن. بچه مدرسه ایها با کمک ماماناشون شیشه های خیلی از مغازه ها رو نقاشیهای هالوینی کردن. توی مسیری که من راه میرم دو تا درخت خیلی قشنگ هست که نصفشون قرمزه نصفشون زرد اونقدر که هر بار رد میشیم بلند بلند میگم وای نگاه کن ببین چقدر قشنگن اینا رو به پاپی میگم نمیدونم که اون چقدر میفهمه.
میگن سگها شبیه صاحبهاشون هستند یا میشن. این پاپی هم مثل خودمه توی پاییز دیونه میشه اولین بار که باد شدید اومد اولش ترسیده بود بعد هر برگ خشکی رو که باد میبرد مثل دیوونه ها دنبالش میدوید طوری که کنترلش سخت میشد.
نمیدونم چجوریه که من و خواهرم بدون هماهنگی قبلی همزمان یک کتاب رو میخونیم حالا اون فارسیشو میخونه من انگلیسیشو. منظورم اینه که هردو توی یک فاز فکری هستیم.دلم برای اون طرفیها خیلی تنگ شده.
دیگه ،..دیگه همین. همه چیز خوبه و منم خوبم.گنجه لباسهامو اونقدر مرتب کردم که نگو . لباسها به ترتیب رنگ.کیفها و کفشها و شالها و ...همه صف کشیده و مرتب.
راستی این چه رسمیه که وقتی از کسی به علتی دلخوریم تا هفت نسلشو به لجن میکشیم و همه زیر و زبرش رو زیر سوال میبریم و میریم برای نابودی کامل شخصیت طرف مقابل ..منظورم این دعواهای وبلاگیه که بسی مایه تعجب و شگفتیست. اگر هم درجریانش نیستین اصلا مهم نیست چیزی رو از دست ندادین.
خب من برم ادای آدمهای قهر رو دربیارم
نظرات ()
