اونور دیوار
مادربزرگم که رفت ، 5-6 سالم بود. یادم نمیادکه گریه کرده باشم ... فقط یادمه داشتیم توی آشپزخونه سوسیس حلقه حلقه شده سرخ کرده با رب میخوردیم که تلفن زنگ زد...بعد سراسیمگی مامان یادمه و شبش که بابا من رو برد شهر بازی و عصرش که با دختر دایئم توی حیاط با یک توپ آبی راه راه فوتبال بازی کردیم.
خاله ام اولین نفری بود که ستونهای ذهنم رو لرزوند. بیشتر از اینکه غمگین باشم تعجب کرده بودم که چطور کسی که همیشه بوده میتونه دیگه نباشه ؟ بعد که دایی رفت دیگه تعجب هم نکردم فقط غمگین و دلتنگ شدم ، از رفتن مامان هم تعجب نکردم. فهمیدم که میشه رفت و دیگه برنگشت. بعد کم کم مرگ شد مثل یک سفر، مثل یک دیوار ،کسانی که اونورشن و کسانی که اینور، به همین راحتی به همین سادگی ...گاهی توی ذهنم ،آدمهایی که انورن دور هم جمع میشن و مهمونی میدن... میگن ومیخندن ،خلاصه زندگی خودشون رو دارن.گاهی فکر میکنم یعنی کدوم واقعی تره زندگی اونور یا اینور؟
نمیدونم چرا اینها رونوشتم قرار بود کمی وبگردی کنم و بعد یکمی دراز بکشم ..خوندن مطلبی که اصلا ربطی به مرگ نداشت من رو یاد همه اینها انداخت.
چشمام
پسرک که رنگ چشمهام روبا فتوشاپ سبز کرد و صورتم رو اونقدر بزرگ که فقط چشم و ابروهام توی مونیتور جا گرفت ، یکهودیدم که دارم مستقیم توی چشمهای سبز مامان نگاه میکنم...
سخته،..سخت. من چجوری بگم چقدر سخته که بفهمین.دیروز انگار تازه چشمهام رو باز کرده باشن ، دلم خواست خودم رومحکم بغل کنم و بخاطرهمه چیز از خودم تشکر کنم.بخاطر صبر و تحملی که بخرج میدم و بخاطر تلاشم تا اون کاری که درسته انجام بدم. مامعمولا عادت نداریم که خودمون رو تحسین کنیم . نمیبینیم که توی زندگی گاهی چقدر داریم از خودمون هنر نشون میدیم.
پاپی کوچولو کنارم خوابیده و گاهگاهی گاز کوچولویی به گوشه گلیم ایرانی محبوب هاچ میزنه ،وقتی چپ چپ نگاش میکنم روشو میکنه اونور و وانمود میکنه که اصلا تقصیر اون نبوده و گوشه گلیم بطور کاملا تصادفی توی دهنش قرار گرفته.دیگه..دیگه چند روزی هم هست که یاد گرفته اشیایئ رو که میخواد گاز بزنه با دوتا دستش نگه داره و یکی از پاهاشو هم مثل پاپیهای گنده موقع جیش کردن بالا میبره.و از همه مهمتر اینکه درست مثل خود من همه گلهای سر راهش رو بو میکنه.
نظرات ()
