بگذریم
وقتی اینجا نوشتن رو شروع کردم هدفم فقط سبک تر شدن بود شاید هم اینکه جایی رد پایی از زندگیم باقی بگذارم.اما امروز هی مینویسم و هی راهی صندوق پیشنویسهاش میکنم.این یعنی اینکه از قضاوت شدن میترسم و اززندگیی که می کنم شرمنده ام ؟یعنی نمیخوام دیگرانی که من رو بخوبی خودم نمیشناسن از توهم شیرینی که توش هستن بیرون بیان؟ دیگرانی که ندیدمشو ن ولی ..به هرحال هستن؟یا شایدهم اونقدر با ملاحظه شدم که میترسم با نوشته هام توی هوا گرد افسردگی بپاشم؟
بعضی وبلاگها خط و خطوطشون خیلی مشخصه. مال من نیست خودم هم نمیدونم قراره اینجا چکار کنم ظاهرا هیچوقت هم قرار نیست بفهمم.بگذریم...اونقدر که بنظرمیاد هم مهم نیست.
دلم برای خودم کمی تنگ شده
حرف برای گفتن زیاده. از کجا باید شروع کرد .شاید باید از وسط شروع کرد و به جایی هم نرسید.امروز توی ماشین کشف کردم که مامان چه زن فوق العاده ای بوده. همه عمرم زل زده بودم به نتیجه . اما در واقع تلاش مهم بود ،تلاش و سعیی در حد یک شاهکار. بعد توی خیابون چشمام پر اشک شد زیاد هم سعی نکردم جلوی ریختنش رو بگیرم .این اولین بار بود که دلم ( و نه فقط ذهنم) بطور جدی تحسینش کرده بود. همه زندگیم سعی کرده بودم مثل اون نباشم و عکس مسیری رو برم که او نرفته بود و با هر قدمی که خودم رو عقب کشیده بودم چندین قدم نزدیک تر کشیده شده بودم مثل یک گرداب. حالا اما ؟ نه دیگه اینجام ، جایی نمیخوام برم.
من و پسرک پاپی کوچولو رو میبریم پیاده روی ٣ مایلی . ماشین رو پارک میکنیم یه جایی که دور و برش جنگلیه و توی پیاده رو پر از چراغهای پایه بلنده خوشکله بعد وارد یک جاده باریکی میشیم وسط جنگل که مخصوص پیاده رویه . تهش هم میرسه به یک دریاچه کوچولو که دور و برش غاز و مرغابیه. پاپی وسطهاش هی خسته میشه و میخواد بیاد بغلمون. تازه فوبیای گربه و دوچرخه هم داره، و هی میاد پشتمون قایم میشه. من خیلی چیزها رو توی ذهن و دلم اینور و اونور میکشم که نه پاپی روحش از اونها خبر داره و نه پسرک. من به یک خونه کوچولو فکر میکنم مال خود خودم که توش کسی شادی رو از من و دلم نمیگیره. میدونم که اون طوری رنگ درختها چند درجه ای سبز ترن و همه چیز شفاف تر و قشنگ تر و واقعی تره... دلم برای خودم کمی تنگ شده.
افکار پراکنده
آخرش چه میشود؟ خدا میداند. گاهی دلم برای خودم و نسلهای بعد میسوزد ولی خوب که فکر میکنم میبینم این فقط نسل ما نیست،همیشه همینطور بوده ست. با آنکه کوچک بودم ،از دوران طلایی سلطنت این یادم مانده ست که میگفتند "دیوار موش دارد و موش هم گوش " گویا سهم این بخش جغرافیای از زمین همیشه ترس واختناق بوده و بس. ...بچه هایی که آنطرف دنیا بدنیا میایند اما، این امکان یا فرصت (یا هرچه اسمش را بگذاریم ) را ندارند که جوانی و نوجوانیشان بین شعار وجنگ و تظاهرات و زندان ..بگذرد. برای ما شایدتصور دمکراسی حتی کسل کننده و یکنواخت هم باشد. فکرش رابکن جایی زندگی کنی که دلیلی برای جنگیدن و غر زدن و خوشبخت نبودن وجودنداشته باشد آنوقت ناچاری نظر کوچکی به درون بیندازی و این کمی تا قسمتی خطرناک است، بگذریم...
آخرش چه میشود ،این اعتراضات به کجا میرسد؟ میدانم که هیچ چیز تصادفی نیست. حرکت همیشه از عمق وجود آدمها شروع میشود و به سطح میاید. حکومت یک کشور نماینده باورها و اعتقادات درونی اکثریت ا ست... جمهوری اسلامی و همه آنچه این ٣٠ سال بسر کشورمان آمده هم بلای آسمانی نیست ،عصاره خرافات و تبلور اعتقادات مذهبی هزار ساله تک تک ما ست که زیر ماسک مدرنی که شاه به چهره جامعه مان زده بود هنوز بشدت نفس میکشید و متاسفانه هنوز نفس میکشد. کشور عزیز ما مثل بیماریست که دملهای چرکیش یکی یکی به سطح میایند و سر باز میکنند تا یا بکشند و یا درمان شوند. عفونتها باید متمرکز میشد ، باید نمود عملی پیدا میکرد. مردمی که سال ۵٧ در خیابانها شعارهای مذهبی میداند، زنانی که با روسری در خیابانها جمهوری اسلامی میخواستند ،باید با چهره واقعی و عملی روحانیت شیعه و نقش واقعیش در زندگیشان آشنا میشدند تا برای همیشه تکلیفشان را با این بخش از لایه های درونی شخصیت و اعتقادادیشان روشن کنند، تا از این مرحله تاریخی بگذرند و رشد کنند . تا جمهوری دمکراسی غیر مذهبی راه طولانی در پیش است. مردم ما هنوزدوست دارند که خود را زیر عبای به ظاهر مهربان و گرم مذهب بپوشنانند.هنوز نیاز به "ولی" دارند چه با تاج و چه با عمامه. هنوز آن قدرت را در زانوان خود احساس نمیکنند که بدون تکیه زدن بر عصای مذهب سرا پا بایستند .هنوز مذهب است که عمده ترین نقش را در جنباندن احساساتشان بر عهده دارد. اینها همه یعنی که باید منتظر دملهای چرکی دیگری باشیم که سر باز کنند. زمان میخواهد تا خون نسل جدید برای همیشه از آلودگیها پاک شود. مثل آبی که با هر بار تقطیر پاک تر و زلالتر میشود.
قصه های دروغی
جریانات اخیر ایران باعث میشود آدم نتواند سرش را مثل کبک زیر برف فرو کند و فراموش کند که از کجا آمده و چرا آمده و اینکه آنطرفتر ها با آنکه آسمان همین رنگ است ولی رنگ زمینش کلی فرق دارد...دلم فراموشی میخواهد ،دلم می خواهد چشمها یم را ببندنم و گوشهایم را بگیرم تا نشنوم. دلم میخواهد شبها وقتی زیر لحافم میخزم، کسی برایم از ایران قصه های شیرین دروغی بگوید و بگذارد صبحها از شنیدن صدای آواز پرنده ها و منظره دریاچه و همه چیزهای دوست داشتنی دیگر لذت ببرم.
بادکنکها
-مایکل جکسون مرد. دنیا هرچی میخواد بگه منکه دوستش داشتم و هیچوقت اتهاماتش رو باور نکردم.
-راستی این پروزه بادکنکهای سبز خیلی قشنگنه. فکرش رو بکنین نیرهای مسلح رو که تیر کمون بدست نشستن و قلب بادکنکها رو نشونه رفتن.
درد دل
دلتنگی،باز هم دلتنگی
-دلم برای خونه تنگ شده.
-خوبی این شرایط اینه که آدم غصه های خودش رو از یاد میبره.غمهای آدم هی کوچک و کوچکتر میشن.
-کاش میشد سرعت وقایع رو کمی تند کرد،این انتظار چقدر سخته.
-هدیه گوگوش به آزادیخواهان ایران:
http://www.khandaniha.eu/items.php?id=758
هاشمی قهرمان ملی؟
وقتی همه چیز آرومه زیاد لازم نیست فکر کنی. ولی گاهی شرایطی که پیش میاد مثل امروز، که ناچاری همه باورهاتو روی میز بریزی و گردگیریشون کنی... آدمهای دور و برت رو میبینی که دارن عوض میشن. نگرانیهای کوچکشون بزرگ میشه از خودخواهیهاشون میان بیرون و آرمانگرا میشن. اون شعله عشق به آزادی که تو ی همه مون هست و زیر خاکستر روزمرگیها قایم شده بوده بایک جرقه به آتش کشیده میشه. یک هدف مقدس پیدا شده که قلبهای تنها میتونن دورش جمع شن ، موج بودن به قطره ها قدرت میده.
هدف خلاص شدن ازسالها ظلم و خفقان و تحقیره،هدف خلاص شدن از بی آبرویی بین المللیی که وقتی از من ایرانی میپرسن کجاییم با سر گشستگی ملیتم رو میگم و میدونم حتی اگر مودب باشن و به زبون نیارن ، ایرانی بودنم توی ذهنشون با اسم رئیس جمهور کشورم و حقارتهاش گره میخوره.
هدف آزاد کردن نفرت انباشته سالهاست، هدف آزادی بیان و اندیشه ست واینها همه قشنگه. وقتی درگیریهای خیابونی رو مبینم وقتی امروز فیلم "ندا" رودیدم، منهم گریه کردم و وجودم پر از نفرت شد منهم دلم خواست خراب کنم به هر قیمتی.
بعد ته ذهنم فکر کردم که بعد از پر داخت این بهای سنگین قراره چی بشه؟ اگر با تلاشهای هاشمی و بقیه شورای نگهبان انتخابات رو باطل اعلام کرد و موسوی شد ریس جمهور، آیا تصویر روشنی از چیزهایی قراره تغییر کنه وجود داره؟ آیا برای حذف قانون ولایت فقیه قراره رفراندوم برگزاربشه؟ بسیج و سپاه قراره جمع بشن؟ سران نظام چی؟ آیا مثلا هاشمی خودش بدون سرو صدا وخیلی مودب با سیاست بای بای میکنه و به احترام خون "ندا" ها کنارمیشینه ؟ احمدی نژاد فقط یک نفره ، خامنه ای هم همینطور .آیا اون جریانات و افرادی که این 30 ساله نظام دیکتاتوری رو سر پا نگه داشتن زیر پرچم مخالفت با احمدی نژاد یک شبه تطهیر میشن و از جبهه دشمن به جبهه دوست نقل مکان میکنن؟آیا هاشمی و هاشمی ها یک شبه میشن قهرمان ملی ؟ دنبال چی هستیم ؟ میترسم از اینکه این خونها فقط برای جابجای قدرت و جبهه بندیهای جدید روی زمین ریخته بشه. میل به خراب کردن انرژی میده آدم رو گرم میکنه ولی وقتی که طوفان تموم شد؟ انتظاراتمون دقیقا از دولت موسوی چیه؟ پشت دیواری که خراب کردیم باید منتظر چی باشیم؟
به دوستانتان که پشت فیلتر هستند برسانید
این روش برای فیس بوک، بی بی سی (حتی تماشای آنلاین تلویزیون) و سی ان ان جواب میده و دیگر نیازی به بازکردن سایتهای فیلترشکن یا استفاده از برنامه های پراکسی مثل Freegate و Ultrasurf نداره:
برای Internet Explorer:
در اینترنت اکسپلورر کلیدهای alt+t را گرفته و از منوی tools باز شده، گزینه آخر یعنی internet options را انتخاب کنید. سپس به تب Connections بروید. در صورتی که از اینترنت dial-up استفاده می کنید و یا با یک connection به اینترنت متصل می شوید، روی نام connection خود کلیک کرده و دکمه settings را بزنید. در صفحه باز شده، گزینه Use a proxy... را انتخاب کرده و در قسمت آدرس این شماره را کپی کنید: 148.233.239.24 در قسمت port هم بنویسید 80. حالا همه پنجره ها را ok کنید تا بسته شوند. اینترنت اکسپلورر را ببندبد و باز کنید تا فیلتر شکسته شود. در صورتی که از ADSL به صورت شبکه (بدون کانکشن) استفاده می کنید، این تنظیمات را باید به جای کانکشن در LAN settings انجام دهید که در همان قسمت Connection قرار دارد.
برای Firefox:
برای وارد کردن تنظیمات در منوی Tools، گزینه Options را انتخاب کرده و به قسمت Advanced بروید. سپس در قسمت Network دکمه Settings را کلیک کنید و پس از انتخاب Manual proxy configuration، همان شماره ها را در قسمت HTTP Proxy و Port وارد کنید.
دیگر فیلترشکنها (لیست به روز می شود):
coverme.in
نظرات ()
