جمهوری ایران

هر سایتی را که باز میکنی، سراغ هر وبلاگی که میروی ، پرازعکس و خبر تظاهرات مردم ست. زندگی عادی انگار متوقف شده. این تکرار سر ذهنم سنگینی میکند،  دلم شور میزند. نمیشود از کنار آن گذشت و وانمود کر د که نیست.نمیشود فراموش کرد.همه اش منتظری ،منتظری تا جمعه بیاید و باز منتظری که  ببینی کاربه کجا میرسد.فکرش  همراه غمهای دیگر ته دل آدم سنگینی میکند .نمیدانم شاید  هم یک جور احساس گناهست از اینکه اینجا چمنها به همان سبزی همیشگیند و صبحها همان پرنده های قرمز همیشگی آواز میخوانند و روزهای شنبه همان سالن ورزش همیشگی را میروی و با توله سگ کوچولویت مثل همیشه بازی میکنی. زندگیت ای فرق چندانی با دیروز و روزهای قبل  ندارد یا اگر دارد در حد پیگیری اخبارست از راه دور.پسرم  که چیز زیادی از ایران  یادش نمیاید روزی چند بار از من میپرسد " ایران چه خبر؟" شوهرم که فکر میکرد اینها همه اش بازیست برایم با هیجان اخبار را از سایتهایی که خودم قبلا خوانده ام نقل میکند و میگوید مردم باید جواب خشونت را با خشونت بدهند.  با لبخند میگویم تو که میگویی مردم نبایداز خانه هایشان بیرون بیایند از خانه هایشان چطور جواب خشونت را با خشونت بدهند...

دلم برای ایران تنگ شده؟ راستش نه. چهره این روزهای تهران مرا میترساند. همه این جریانات برای من  که خاطرات بچگی و جوانیم پر شده از تظاهرات و جنگ و شعار ..دلهره آورست. این هیجانات از نوعی نیست که من دوست داشته باشم. تنها به آن به چشم پلی نگاه میکنم که برای رسیدن به ایران آزاد ناگزیر باید از آن گذشت قدم زدن روی پل اگر روزگاری برایم بازی و تفریح بود امروز دیگر نیست.من " جمهوری ایران" را شاد و آرام و امن دوست  دارم.  بدون آنکه هیچ پسوند و پیشوندی را یدک بکشد. "جمهوری ایران"..راستی قشنگ نیست؟ لبخند

   + ترانه - ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸

"علت اختلاف بین هاشمی رفسنجانی و رهبر"

مشاهده یادداشت خصوصی

   + ترانه - ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸

پشت دیوار

مهم خراب کردن دیوار نیست مهم  آن چیزیست که پشت دیوار به انتظارمان نشسته و این روزها چقدرر جای یک رهبر ملی خالیست.

 

   + ترانه - ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸

یکبار دیگر رهبری مذهبی؟

تظاهرات سراسری راهپبمایی مردمی، میرحسین موسوی،کروبی،حمایت آیت الله  صانعی. اینها همه یعنی.... یکبار دیگر رهبری مذهبی؟ ما به کجا میرویم؟

احساسات آن  چیزیست که من و تو را امروز به خیابان میکشاند.

تعقل آن چیزیست که میگوید از اول باید وارد این بازی نشد.

   + ترانه - ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸

ر اه بیرون شدن کدامست

مردم معترض را که در خیابانها میبینم بدجوری دلم می گیرد.تنهایشان دلم را بدرد میاورد میخواهم گریه کنم. پسرم میپرسد "مامان فکر میکنی این حرکتها به جایی میرسد؟" می گویم متاسفانه نه. منسجم نیستند تشکلی پشت سرشان نیست.رهبری قدرتمندی وجودندارد.

   + ترانه - ٦:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸

مبارکه

 با شرکت پر شور مردم همیشه در صحنه ، در انتخاباتی آزاد ، احمدی نژاد مجددا به مقام ریاست جمهوری انتخاب شد.شرکت گسترده مردم مشتی بود بر دهان یاوه گویان شرق و غرب و نشانه حمایت مردمی ملت ایران از جمهوری اسلامی و ولایت فقیه. .... خیلی مبارکه.

 راستی فکر میکنید موسوی چه عکس العملی نشون میده؟احتمالا  چند سخنرانی و بعد دوره جدید سکوت ٢٠ ساله خودش رو آغاز میکنه تا توسط نسل بعدی دوباره کشف بشه.

   + ترانه - ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸

شما میگویید این صحنه ها زیباست؟

این هیجان افسار گسیخته از کجا میاید،این هم آوایی وحشتناک با جمع، و شورواحساسات و شعارهایی که تعقلی پشت آن نیست؟ میگویم خدایا خمیره همه آدمها که یکیست این همه تفاوت بین ما و غربیها از کجاست ؟شاید  همه اش  دست آورد فرهنگیست که از همان دوران کودکی اطاعت کردن و سرکوب احساسات را تشویق میکند و جوانانش  برخلاف جوانان جوامع آزاد  مجرای کافی و مناسب  برای تخلیه هیجاناتشان نمیابند.همان فرهنگی که از ابتدا به کودکانش  میاموزد که گله  یعنی امنیت یعنی گرما و میاموزند که مستقل فکر نکنند و مستقل زندگی نکنند .هیجانات انباشته شده منتظر روزنه ای هستند تا فوران کنند،آتشفشان هم وقتی فوران کرد دیگر سمت وجهت و سازندگی نمیشناسد آتشفشان کارش فقط تخریبست. باور ندارید؟پشت سر خود را نگاه کنید.

   + ترانه - ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸

بد یا بدتر؟

خودمانیم مردم ما هم در انتخاب بین "بد" و "بدتر" چه شور و شعفی از خود نشان میدهند.

   + ترانه - ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸

انتخابات مهم ست.

از پاپی و بامزه گیهایش نمینویسم. اینکه وقتی قهر میکند چطور کش میاید و پوزه اش را روی زمین میگذارد یا وقتی بهش اخم میکنیم مثل یک اسب سم به زمین میکوبد و غرش میکند .نمیگویم هم که امروز دلم برای کسی خیلی خیلی زیاد تنگ شده بود و‌ آرزو کردم او هم به اندازه من دلتنگم شده باشد.نه اینها مهم نیست، انتخابات مهم ست.ظاهرا این روزها زندگی روزمره و احساسی مردم موقتا متوقف شده و صحبت فقط از انتخابات است.

 رای میدهم ؟ نمیدانم."نیمه اول  ذهنم" میگوید: نه، رای دادن و شرکت در این بازی مسخره به معنای تایید انتخابات تحمیلی و رقصیدن به هر ساز ناخوشایندیست که میزنند و "آری" گفتن به نوازنده ای که سخت هم بد عادت شده بسکه به هر سازش رقصیده اند." نیمه دوم" ذهنم میگوید مگرغیر از این ست که به هرحال یکی از این4 نفر انتخاب میشوند؟ درست است که اساسا قرار نیست چیزی تغییر کند وهمه کاندیداها جان نثار امام راحل و مقام رهبریند،ولی  باید دید که کدام یک  در عرصه جهانی بهتر آبروداری میکنندو ماسک قشنگتری به چهره دیکتاتوری مذهبی میزند وکدام بندها را کمی شل میکنند. نیمه اول ذهنم میگوید :فکر کرد ه ای این شل شدن موقت بندها چه حاصلی دارد؟  اگر نمیدانی برگرد و به دوران خاتمی و سرخوردگیهای مردم نگاه کن .بندها شل میشوند نیروهای فعال و آزاد اندیش و کسانی که پتانسیل تغییر دارند شناسایی میشوند و زندانها پر میشوند و آقای رئیس جمهور خود را عقب میکشد.این موج احساسات مردمی و  جنبش سبز  فقط بدرد موج سواری  موج سواران و رساندنشان  به آن بالا بالاها میخورد وبس.

"نیمه دوم ذهنم"  معتقد است موسوی( بدون در نظر گرفتن سابقه اش) درمقایسه با کاندیادهای دیگر آدم نرمالی بنظر میرسد. و ظاهرا در کشور ما این خودش برای رئیس جمهور شدن از کافی کلی هم زیادترست .اگر قرار بود به نیمه اول ذهنم گوش کنم به  به موسوی رای میدادم به شرط آنکه  در یک کلاس سخنوری و یک کلاس شهامت و جسارت هم ثبت نام میکرد.

نیمه اول ذهنم بر وبر نگاهش میکند و برایم خط و نشان میکشد یعنی عمرا اگر من میگذاشتم.

   + ترانه - ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸

به یاد صنوبر

 عجیب ست بعضی سالها  از زندگیت میگذرند و هیچ  ردی از آنها روی احساست نمیماند . انگار بدون اینکه پایشان را زمین بگذارند از روی روحت  پریده اند.نه برای آنکه  سبک بوده ند، برعکس از جهت سنگینی بیحد  و له کننده شان. دردکه از حد گذشت ، روح بطورانتخابی کرخت میشودو تو تعجب میکنی که چطور؟  چطور از یاد آوری اینهمه دلت به درد نمیاید ؟ نه خشمی نه کینه ای و نه حتی قطره اشکی . انگارکه این تو نبوده ای و تنها فیلمی را تماشا کرده ای. وقتی نگاه میکنی میبینی از همه آن سالها تنها یاد تماشای دنیای آنسوی پنجره مانده ست  وبلعیدن بوی نان سوخته  پیچیده در گرگ و میش سحرگاهی.از همه آن سالها  تنها، گلهای کاغذی زرد و صورتی مانده اند با ترکیب بدیع رنگهایشان و ساقه آفتاب گردانهای تنومند  درزمینه یک آسمان  تابستانی محصور. وقتی نگاه میکنی میبینی  ،تنها خاطره مقدس دختری مانده ست که با دستان نحیفش  بوته های نورس کاهو را از سرمای زمستان میپوشاند که سرما نخوردند،دختری هم اسم یک درخت و به سبزی یک صنوبر.

   + ترانه - ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸

دوباره حس مادری

 یک پاپی کوچولوی ٢ ماهه  ، یعنی ساعت ۶ صبح خمیازه کشان توی کوچه ها پا به پای ایشان قدم زدن وصحنه جنگیدنهاش با مگسها و لوله شلنگ همسایه رو بردبارانه  تماشا کردن.

یک پاپی کوچولوی ٢ ماهه یعنی  بیخوابی، یعنی ساعت ٢ نصف شب  از صدای گریه ش بیدار شدن  و نشستن کنارش تا خوابش ببره و اون هر چند دقیقه ای از لای چشمهاش نگاهی بهت بندازه و مطمئن بشه که  جایی نرفتی .

 یک پاپی کوچولوی دو ماهه  یعنی یک جفت چشم قهوه ای معصوم که موقع گرسنگی میشینه روبروت و توی چشمهات زل میزنه و انتظار داره که منظورش رو بخوبی بفهمی .

 یک پاپی کوچولوی دو ماهه شیطون  یعنی مسئولیت دائمی ،یعنی یک لحظه تنها نبودن، یعنی روزی هزار بار به غلط کردم افتادن.ناراحت

   + ترانه - ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸

عضو جدید خانواده ما

کوکی، 2 ماهه، عضو جدید خانواده ما

 

 

   + ترانه - ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸