تو را میکشانم به آن روزها شاید....

گاهی اوقات  چشمانم تو را از قابی که در آن گیر کرد ه ای بیرون میکشند. برای لحظاتی تو در فضا معلق میمانی ،میشوی  مثل عروسکها ی خیمه شب بازی بدون نخ، بدون وزن.من خم میشوم، سرم را کج میکنم ، چشمهایم ریز میشوند، دنبال زاویه ای میگردم که مرا عاشق کرد . تو را میبرم به روزهای دور ،به اولین تصویر ، مینشانمت سر کلاس خانم "ر" ردیف اول.  توازمن   چیزی میپرسی سرم را بالا میاورم، نگاهت میکنم دست به سینه و مغرور نشسته ای با همان پلور بافتنی قهوه ای ...

تو را میبرم به آن روز، روزعاشقی. وارد اتاق میشوم ،مرا که میبینی ازجایت بلند میشوی متواضعی و مهربان. اولین روز کار منست، میز ندارم ،تو  میزت را به من تعارف میکنی  فکر میکنم آنقدرها هم که بنظر میامد از خودمتشکر و مغرور نیست و  به همه میگویم:" او آنقدرها هم که بنظر میامد از خود متشکر و مغرور نیست" و به همه  میگویم که نمیدانم چرا ولی محیط کارم را بشدت  دوست دارم. و روزهای بعد که بشوق زودتر دیدنت پله ها را دوتا یک بالا میپرم و با دیدن لامپ مهتابی که روشن است قلبم تند تند میزند میدانم چرا محیط کارم را انقدر دوست دارم.

تصویرت را میکشانم به آن روزهاشاید....

   + ترانه - ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

بدون مقدمه

من همین الان باور کردم که که هیچ چیز نیمه کاره نمیمونه.  تا وقتی زندگی توی وجودمون هست، ادامه پیدا میکنیم .تا  وقتی دستهامون رو حائل چشمامون کردیم تا نور خورشید اذیتنمون نکنه و دشت پهناور زیر پامون رو تماشا میکنیم  و درحالی که دلمون از شوق راههای نرفته قنج میزنه بخودمون میگیم"  چه راه درازی در پیشه"... 

  چیزی نیمه کاره نمیمونه حتی اگربرای تموم کردنش قرار باشه هزار بار دیگه بدنیا بیایم، من همین الان  این رو باور کردم، بدون هیچ مقدمه و دلیلی .

   + ترانه - ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸

عوارض روز یکشنبه

گاهی فکر میکنم آدمهایی که همه عمرشان را یکجا زندگی کرده اند  و همیشه همه گذشته شان  را در یک قدمیشان داشته اند  چه حقی دارند که  دلشان  برای چیزی  تنگ شود . دلتنگی سهم ما ست که  خانه مان را روی دوشمان گذاشته ایم و اینورو آنور میکشیم. خود من مگر بیشتر دوران کودکی و مجردیم  را آنجا نگذرانده بودم؟  همان کوچه و همان مردم،  همان مدرسه روبروی خانه و  تیر چراغ برقی که تا یادمست  نورش را روی کرکره فلزی آبی رنگ پاشیده بود  .دلم برای چیزی تنگ شده ست، یا جایی،..یا خیابانهایی که وقتی مرا ببینند ، بهم نشان بدهند  و بگویند " راستی این زن را میشناسی؟".

اینجا قشنگ ست سبزست آسمان آبی ترست.اینجا خانه ها همه بزرگ و سفیدند. ولی هیچ کوچه ای  اینجامرا یادش نیست. نه مرا نه دخترکی  را که توی کوچه پس کوچه هایش دوچرخه سواری کرده بود.  اینجا کوچه هایش نه دختر جوانی  را که غرق در افکارش مسیر دانشکده تا خانه را هرروز پیاده طی میکرد میشناسند،نه  آن دختری را که عاشق شد  ونه زنی را که با کالسکه نوزادش بارها و بارها ازآنجا گذشته بود ...نمیدانم شاید مسخره باشد که آدم دلش برای در و دیوار تنگ شود،یا اصلاخوددلتنگی هم مسخره باشد یا خود دلِ؟

شاید باید عبور کرد. شاید بجای گشتن بدنبال چیزهایی که نمیبینیم چشمها را باز کرد و از چیزهایی که میشود دید پرکرد.شاید باید مثل قاصدک همه عمر بدون ریشه زندگی کرد. شاید ..شاید  هم همه این حرفها از عوارض یک یکشنبه بارانیست. کسی چه میداند.

 

   + ترانه - ٦:٥٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸

بازی وبلاگی

 از طرف علی  " آلبالوهای قرمز " دعوت شدم به بازی وبلاگی "با چه قوانینی زندگی میکنم؟"

اینهم قوانین زندگی من تا اونجایی که یادمه:

١- چیزی که لازم داری حتما همین نزدیکیهاست فقط لازمه چشمهاتو خوب باز کنی تا ببینیش.

٢- روی کلماتی که میگی دقت کن، کلمات مهمن.

٣-" روز خوب" و "روز بد" رو خودمون میسازیم.یک لبخندمحبت آمیز و نگاه گرم یعنی آغوش باز کردن به  روی همه حوادث خوب.

۴- یادم باشه در هر شرایطی که باشیم حق انتخاب  کامل رو ازمون نگرفتن همیشه میشه کاری کرد.

۵- کاری رو که درسته انجام بده نه کاری و که آسون تره (روی این مورد دارم کار میکنم.لبخند  )

٧ - حواست باشه که توجه و محبتی که از استاندارد و عرف کمی  بیشتر شد  اکثرمردم رو نگران میکنه و میترسونه.

٨- چیزهایی رو که دارم دوست داشته باشم و ازشون بخوبی استفاده کنم.اشیا هم نیاز به محبت و توجه دارن.

٩- به احساس و قضاوت خودت اعتماد کن ،گول لحن مطئمن آدمها رو نخور فردا میتونن با همین قاطعیت امروز١٨٠ درجه تغییر موضع بدن .

...

همه دوستانی که اینجا رو میخونن دعوت میکنم که از قوانین زندگیشون بنویسن.

   + ترانه - ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸