سال تو مبارک
دوستان عزیزم رسیدن بهار رو بهتون تبریک میگم. گرم شدن هوا،سبز شدن چمنها، نور خورشید، اینها همه قشنگن .چند وقته دیگه شکوفه ها هم سر و کله شون پیدا میشه. زیباییها رو باید جشن گرفت.
امیدوارم بهار و سال جدید شمسی برای همه تون همزمان با تغییرات مثبت باشه.
عیدتون مبارک.
قطره قطره
بعد از کلی چک و چانه زدن با خودم سر موی کوتاه و بلند وسر آریشگاه ارزون یا گرون موهایم بلاخره کوتاه شد.جلو بلند و نوک تیز،نه اونقدر که دلم میخواست و پشت پفک کرده و کوتاه. ویویان دیگه موهایش فرفری نبود، لایه لایه بود و خیلی خوشگل. من رو هم بسختی شناخت. خب معلومه بعد از اینهمه وقت و اینهمه مشتری..اما من بیشتر حرفهایش رو یادم بود.حتی مثلا اینکه اسم دوست ایرانی شوهرش بیژنه ...فکرش را بکن آدم بدونه با کسی از هر دری حرف زده اماهیچی یادش نیاد چقدر باید ترسناک باشه شاید هم یکجورایی شرم آور؟ خب حالا چطور باید دوباره سر صحبت را باز کنه؟ همان سوالهای کلیشه ای رو دوباره بپرسه ؟م م م فکر کنم برای همین ویویان امروز کمتر حرف زد وبیشتر سکوت کرد. موهایم هم.. ای بد نیست شاید بعدا بیشتر دوستش داشته باشم.
راستی من گفته بودم که شبها از رانندگی توی های-وی میترسم؟مخصوصا مسیرهای جدیدی که تا بحال نرفتم؟.. هیچی همینطوری گفتم که بدونین.. این مصاحبه گروهی که گفتم فردا ساعت 5 شروع میشه و خیلی هم دوره و معلوم نیست چقدر طول میکشه.
نوشتن مثل چی میمونه؟ مثل سر خوردن از یک سرازیری وقتی اون بالایی وداری دل دل میکنی که بپری یا نه ، هی سرت گرم میشه به کارهای دیگه و پریدنت نمیاد. وقتی که راه افتادی هی سرعتت بیشتر میشه مینویسی و مینویسی تا برسی به اون پایین.بعد هم خب تا خودت رو برسونی به سربالایی بعدی و پست جدید ، مدتی طول میکشه...شاید هم نوشتن مثل بارونه ، اول نم نم و قطره قطره بعد کم کم تند میشه و مثل آسمون این دور وبرها دلش نمیخواد تمومش کنه.. بعضی ها توی هوای آفتابی نوشتنشون میگیره ،بعضی ها هم توی هوای ابری. برای بعضیها هم آب و هوا نقشی توی نوشتن نداره .من هنوز نمیدونم چه موقعهایی نوشتنم میگیره فکرنمیکنم آسمونم کلا حساب و کتابی برای باریدن داشته باشه.هر چی که هست چند روزیه که از سر اون سربالای دل کندم و دارم میبارم، قطره قطره، کلمه کلمه، چه بخونیدم وچه نخونید..
ماهی نخرید
مدرسه مونتسوری نرفتم نه فقط بخاطر اینکه حقوقش کم بود و آینده ای نداشت و نه فقط بخاطر محیط بهم ریخته اش و بچه های خوردنی و دوست داشتنیی که روز دوم تبدیل شدن به مانستر های بدجنس.مانتسرهای بدجنسی که درهر لحظه ۵-۶ تاشون با هم میگفتن "تیچر تیچر آی نید هلپ" طوری که دوساعت اونجا موندن باعث شد تمام روزدوم رو سردرد بگیرم. همه اینها از یک طرف و ترس فسیل شدن و دور افتادن از میسر اصلی از طرف دیگه...شاید هم همه اینها حرفه اگر آدم تحت فشار باشه توی شرایط هزار بار بدتر هم کار میکنه. مسلما اگر هاچ به اون قهر طولانی ادامه میداد من الان معلم پیش دبستانی بودم...
یک جای دیگه مصاحبه گرفتم که قبول نشدم .مصاحبه بعدی با یک آقای غیر قابل تحمل بود که قبول شدم اما اون ردشد .فکرش رو بکن حدود ٢ ساعت نگهم داشت و ١ساعت و ۴۵ دقیه اش رو بی وقفه حرف زد اونهم با لحن یکنواخت و صدای بسیار آهسته و لبخندهای مصنوعی (از اونها که فقط لب میخنده و نه چشم )خیلی جلوی خودم رو گرفتم که وسطش بلند نشم .آخه چطور میشه همچین موجودی رو هرروز تحمل کرد؟
فردا یک مصاحبه گروهیه. دو هفته دیگه هم یک جای دیگه مصاحبه گروهی برای کاری که قراره جون شروع بشه.حقوقش خوب نیست ولی کمک میکنه که به مسیر اصلی برگردم.۴ ماهی کار کردن تحت نظر سوپروایزرکه من رو واجد شرایط میکنه برای امتحان و گرفتن سرتیفیکیشن و اونوقت یک کار خوب میگیرم و درامدم کلی زیاد میشه.
بعد از مدتی که سابقه کار پیدا کردم ، میرم تونتو شاید هم ونکوورو اونجا یک کاندومینیوم خوشکل میخرم که رو به جنگل باشه یا س ان تاور رو بشه دید.به همین راحتی... فقط باید مواظب باشم که دبه روغنها نریزه.
امسال خونه ما بوی عید نمیده نه سبزه و نه خونه تکونی . ماهی قرمز هم که تازگیها معلوم شده خریدنش غیر انسانیه. برای سبزه امیدم به مغازه های ایرانی این دورو اطرافه...اگر خیلی لطف کنم برای عید شیشه های سالن رو تمیز میکنم بقیه خونه هم به اندازه کافی تمیز هست.
خودتو اسم روش بگذارید
دوباره یک عالمه نوشتم و پاک کردم. اون موقعها که برام کمتر مهم بود زندگیم به اندازه کافی نرمال بنظر بیاد نوشتن چقدر راحت تر بود، شما هم همینطورید نه؟
خب بگذریم وانمود میکنیم که این یک ماه و اندی اصلا توی زندگیم اتفاق نیفتاده و شما فقط بعضی از قسمتهای این سریال رو از دست دادین .... وقتی پاپی اینجا پایین پای من میخوابه اینقدر احساس آرامش میکنم..حداقل خیالم راحته که جای دیگه مشغول خرابکاری نیست.. مخصوصا وقتی دوتا دستهاشو میگذاره زیر چونه اش..
صبح رفتم پیش دبستانی مونتسوری که مثلا ببینم محیطش رو برای کار دوست دارم یا نه..توی کلاس که رفتم ازدیدن اون همه بچه مردم از خوشحالی.چقدر دوست داشتنی، چقدر ناز و خوردنی،تک تکشون. فهمیدم که دوباره بچه هارو دوست دارم ،فهمیدم که دوباره عاشقشنونم...معلمه سریلانکایی بود.کت و دامن کوتاه سورمه ای پوشیده بود با تکمه های فلزی طلایی و جوراب خاکستری کلفت با یک دررفتگی مختصر روی ساق پا و همه هم و غمش این بود که چرا کلاس روبرویی از کلاس اون آروم تره. فکر کنم یک رقابت ناگفته ای دارن با معلم روبرویی سر آروم بودن کلاس ... این معلمهای مهاجر هزار سال هم اینجا بمونن اگر از ترس قوانین نباشه آخرش همون طوری با بچه ها رفتار میکنن که دوران بچگی با خودشون رفتار شده. من اگر یک بچه کودکستانی داشتم سعی میکردم حتما که معلم آمریکایی داشته باشه یا کانادایی یا یک کشور درست و حسابی ، نژاد پرستی نیستها واقعیته . مثلا این معلمه یک بار یکی از بچه ها به سوالش جواب داد و درکمال تعجب یک "نه" قاطعانه بهش گفت و اون طفلکی هم توی ذوقش خورد و نشست سر جاش.
یک ویدئو کلیپ دیدم در مورد دخترهای ایرانی در افغانستان. همونها که پدرهاشون به شیربها و مهریه ناچیزی میفروشدشون به مردهای افغانی و طرف برخلاف قول و قرارش یا از سر ناچاری میاردشون به جنهمی به نام افغنستان.از وقتی دیدمش نمیتونم فراموشش کنم . آدم وقتی ندونه نمیدونه اما وقتی میدونه و نمیتونه کاری بکنه... یعنی واقعا نمیشه هیچ کاری کرد؟
نظرات ()
