اخر هفته خیلی برفی
برف میاد زیاد،... برف میاد یک عالمه. از دیروز صبح شروع شد و فردا و پس فردا هم قراره ادامه پیدا کنه.خیابونها از الان هم بسته شدن . باد شدید برفها رو اینورو اونور میبره. اخبار تلویزون همش در مورد برفه و میگه که اخر هفته توی خونه بمونین و جایی نرین. پاپی اصلا این شرایط رو دوست نداره بیرون که میبریمش یک عالمه برف روی سر و کله اش میشینه و طوفان برفی حواسش رو پرت میکنه . نمیتونه جیش و کارهای دیگه شو بکنه اونوقت مثل دیشب تا صبح غر میزنه و واق واق میکنه و نمیگذاره بخوابیم.
ساعت نزدیک دهه صبحه اما روز هنوز رسما شروع نشده. هاچ اون بیرون داره از پاپی مواظبت میکنه. پسرک هنوز خوابیده. کلی رزومه فرستادم ولی هنوز خبری نیست. اینهمه مدت بیکار بودم اما این دو هفته ای که دارم دنبال کار میگردم احساس میکنم نمیتونم بیکاری رو تحمل کنم. تعجب میکنم چطور تونستم این مدت بیکار بمونم.
دیشب توی خوابم هم طوفان میومد و داشت همه چیز رو با خودش میبرد.بعد توی خواب هر آشنایی رو که دیده بودم محکم بغل کرده بودم.
فعلا همین.
اینهم عکس پسر کوچولوی 9 ماهه ما
صفحه جدید
به به ،یک صفحه جدید ،یعنی که همه چیز از اول. چه خوبه ،وقتی از نوشته ات خوشت نمیاد دیگه حتی پاک کردن هم لازم نیست فقط باید کلیک کنی روی صفحه سفید و در یک چشم بهم زدن یک فرصت چدید بهت داده میشه ؛به همین راحتی. توی زندگی اما صفحات سفید سخت باز میشن اگر هم شدن معمولا همون نوشته قبلی رو توش کپی میکنیم . بله خب ،گاهی فونتمون رو عوض میکنیم یا رنگ جوهرمون رو ،ولی خوب که نگاه کنیم هی داریم خودمون رو روی صفحات چدید تکرار میکنیم با همون غلطهای املایی و گرامری. بعضی هامون هم که اصلا خارج از موضوع زندگی میکنیم..بگذریم.
زندگی رسما شروع میشه وقتی لحاف عنابیم رو پهن کنم و دست وصورتم رو بشورم و لباس بپوشم. زندگی رسما شروع میشه وقتی کرم روز و کرم دور چشم رو بزنم دوتا خط کوچولوی نازک با خط چشم گوشه چشمام بکشم و با یک مداد مشکی ابروهام رو مرتب کنم. موهام مشکی شده گفته بودم؟ مشکی مشکی که نه قهوه ای پر رنگ اما برایم موهای من که روشن بود این یعنی مشکی.
صبحها خوبن.از در اتاقم که میام بیرون دنیا اونجاست با همه امکاناتش کنار پاپی شاد و شنگول ایستاده تا مراسم صبحگاهی صبح بخیر رو بجا بیاره. هاچ معمولا اون موقع رفته.پسرک داره صبحونه میخوره ،چنددقیقه بعدش میگه که دیرش شده و از من میخواد برسونمش مدرسه.
صبحها خوبن. صبحها همه کارهایی هستن که میتونم بکنم. عصرها ای..عصرها هنوز هم خوبن ، عصر ها یعنی بعضی کارهایی که هنوز میشه کرد . میشه جلوی تی وی نشست گاهی تنها گاهی با پسرک. با پسرک و پاپی شوخی میکنیم شام میخوریم ، به سریالهای تلویزیون میخندم.با غروب کم کم سیاهی شروع میشه و بعدش شبها که افتضاحن .شب یعنی همه کارهایی که میتونستم و نکردم. شبها انگار من یکطرفم و همه تاریکی و تنهایی یکطرف. نه اصلا من و تنهایی یکطرفیم و همه دنیا و تاریکی یکطرف. روبروی هم نشستیم و همدیگرو نگاه می کنیم. بعد این تاریکی هی ادامه پیدا میکنه جلو و جلوتر میاد.من خودم رو بغل میکنم دنبال چیزی میگردم که بهش تکیه بدم تا پام روی تاریکی سر نخوره.. خیلی وقتها احساس میکنم روی همه چیز یک شیشه مات کشیدن که باید کنارش زد. احساس میکنم دیوارها زیادی بهم نزدیکن ،نور نیست . دلم میخواد برم یک چایی بالای بالا،.پر از پنجره که بتونم همه جارو تماشا کنم.یک جایی که پنچره ش بطرف آسمون باز بشه....یک جایی شبیه طبقه 21 خونه ای که بودم توی تورنتو شاید هم دقیقا همونجا..
یک کلاس یوگا پیدا کردم خیلی نزدیک و خیلی مناسب و خیلی تصادفی. توی یک ساختمونی که بیرونش تابلو نداشت .من و پاپی رفتیم تو و ساین روی دیوار رو خوندیم. همون روز هم ثبت نام کردیم . با دوتا از دوستهای قدیمیم بعد از یک عالمه وقت تلفنی حرف زدم . دارم حلقه ای شل شده رو محکم کنم. توی اینترنت میت آپ گروپهای مختلف رو نگاه میکنم. کلی گروهای عجیب غریب و شاد و شنگول هست هیچ گروهی برای آدمهایی که احساس میکنن دارن توی زندگی فرو میرن و دنبال نردبون میگردن پیدا نمیشه. یک کلاس ریکی پیدا کردم تو مایه های انرژی درمانی و هیلینگ و این حرفهاست که هنوز ثبت نام نکردم .در واقع زیاد هم مهم نیست چیه.فقط میخوام از خونه برم بیرون و با آدمهای جدید آشنا بشم.رزومه ام آماده ست برای جاهایی که میخوام بفرستمش کاور لتر هم آماده کردم. فکر کردم قبل از فکس کردنشون کمی برای مصاحبه آماده بشم. و این کمی بیشتر" ازیک کمی" طول کشید بسکه استرس دارم و تمرکز کردن برام سخته این روزها.
خب برم ساعت داره زنگ میزنه نمیدونه من 1-2 ساعته که بیدارم. پاشم تختم رو مرتب کنم ،برم دستشویی؛ لباس بپوشم.بعدش دوتا خط نازک گوشه چشمهام و بعد با مداد ابروی سیاه....
نظرات ()



