زندگی رسما شروع میشه
خیلی خب بگذارید اعتراف کنم که زیاد هم خوشم نمیاد مسئولیت زندگی خودم رو به عهده بگیرم.فکرش رو بکن هر روز مجبور باشی صبح زود بیدار شم(خب الان هم که داری زود بیدار میشی که..) و توی سرمای زمستون( کدوم سرما؟ ماشین که توی پارکینگ گرم و نرم پارکه که) برم سر کار و عصر خسته برگردم..جدا؟ واقعا؟ اینقدر این سخته؟ خب نه راستش.شاید از این که مجبور باشم هر روز یک کاری رو تکرار کنم خوشم نمیاد.یعنی انگار که توی منگنه قرار گرفتم. خب آدمیزاده دیگه به همه چیز عادت میکنه مخصوصا به رفاه و به کاری نکردن .. توی فیلم آفیس سپیس میگفت اکثر مردم شغلشون رو دوست ندارن ولی سعی میکنن اونجا چیزی رو که دوست دارن پیدا کنن.یعنی واقعا اینطوریه؟ حتی اونهایی که میگن : وای من عاشق کارم هستن"شغلشون رو دوست ندارن؟ وقتی اون روزهایی میفتم که5 صبح بیدار میشدم و اونهمه تو راه بودم برای رسیدن به اون کار مزخرف و شب که میرسیدم تاریک شده بود و فردا باز دوباره از نو... . خب ببین همیشه هم که به اون بدی نیست که. من فکر میکنم تو بیشتر از قسمت تعهد داشتنش بدت میاد. اینکه دیگه وقتت مال خودت نیست که آزادانه هرکاری میخوای بکنی. ولی در مقابل به چیزهاییکه بدست میاری فکر کن. به استقلال مالی. به احساس مثبت بودن. به روابط جدید. به رشد به پیشرفت. آخه تو چرا اینقدر خنگ بازی در میاری دختر.انگار که یکجورایی چسبیدیبه زمین و کنده نمیشی . وقتی حرکت کردی دیگه طبق قانون اینرسی بقیه اش خودبخودی و راحته فقط باید کنده بشی .امروز میری برای پرینتر جوهر میخری. بعد دو سه ساعت از وقت گرانبهات رو میگذاری و خودت رو برای مصاحبه آماده میکنی بعد رزومه تو به آدرسهایی که داری فکس میکنی اینقدر سخته یعنی؟. مهم اینه که این کار رو در اولویت قرار بدی. کار دیگه ای که می کنی میری مجله کامیونتی سنتر رو برمیداری و یک کلاس رقصی یوگایی چیزی ثبت نام میکنی. برای شروع خوبه.حیف که برای رقص پارتنر ندارم.هاچ؟ اگر قهر هم نبود هزار و دویست تا بهانه برای نیومدن داشت. ... خب شاید هم کسی اونجا مثل من تنها اومده باشه و بشه پارتنر من به به فکرش رو بکن تمرین تانگو و والس با یک پارتنر خوش تیپ ومجرد. شاید هم برم یکی از این کلاسهایی که بین رقص و اروبیکه رقصهای تند که یک نفره کار میکنن مثلا زومبا( اسمش همینه) باید خیلی سخت باشه اما امتحانش زیاد ضرر نداره که. دیگه دیگه دیگه. دیگه خوبم کلا فقط دارم از گرسنگی میمیرم. دیشب 11 تا دونه میگو خالی خوردم همین. خب برم کامفورتر( لحاف؟ روتختی) عنابی رو روی تختم پهن کنم که زندگی داره کم کم رسما داره شروع میشه.
تعمیر اساسی
امشب دلم حالش خوبه، آرومه. شاید بخاطر حضو ر شماباشه شاید هم اثر یک روز کامل تعطیل و آفتابی رو با پسرک بیرون از خونه گذروندن ویا لبخندهای گرم و مهربونی دختری که صبح برای التراساندرفتم پیشش. هاچ سکوتش رو با گفتن دو سه کلمه ای شکسته اما همچنان توی اتاقش بست نشسته.فکرش را بکن آدم ۴ روز حرف نزنه بعد اولین جمله ای که فی البداهه میگه این باشه که فروشگاه مایکل (که وسائل خیاطی و گل و بلبل میفروشه) حراج کرده. در واقع من اونو اونقدرها نزدیک هم نمیخوام.نمیخوام حرف نزنیم و درعین حال نمیخوام زیاد باهام حرف بزنیم. دوست دارم که گاهی سه تایی بریم بیرون ولی ترجیح میدم بیشتر جاهایی که میرم بدون اون باشه مگر روزهایی که استثنائا از همه چیز راضیه و روحیش مثبته .من دنبال یک فاصله مشخص و تعریف شده هستم که آرامش همه مون توش حفظ شه. تورو خدا حرف عشق و تفاهم و صمیمیت رو هم نزنید....
کاش امشب یک عالمه بخوابم. احتیاج به یک تعمیر اساسی دارم کمی خسته م.
وقتی یکنفر دیگه هست که به آدم وابسته ست ،وقتی احساس مسئولیت میکنه ،حتی نمیتونه با خیال راحت افسرده بشه. اگر پسرک نبود من منفجرمیشدم و تکه هام اینور و اونور می پاشید اما الان خیلی شیک سر پا ایستادم .اگر تنها بودم خیلی راحت چمدونم رو برمیداشتم و میرفتم کانادا شاید هم برای یک مدتی ایران. نمیتونم زندگی اونو آشفته کنم.هاچ ۴ روزه که وقتی خونه ست از اتاقش بیرون نمیاد و جز با پاپی با هیچکس حرف نمیزنه.حتی غذای درست وحسابی هم نمیخوره و اینها مثل همیشه از جر و بحث از یک موضوع خیلی مسخره شروع شد و بعدش حمایت پسرک از من و ایستادن مقابل پدرش برای اولین بار.
من معمولااین جزئیات رو اینجا نمینویسم ولی الان حالم خیلی بده ،نمیدونم چه کمکی میکنه ولی احساس میکنم کسی بایدبشنوه. چند بار باهاش حرف زدم گفتم این شرایط برای پسرک خوب نیست و آشفته اش میکنه اما همچنان بسط(بست؟) نشسته. موضوع این نیست که هاچ با ما حرف نمیزنه موضوع اینه که توی این شهر خیلی تنهام و دوستی نیست که تنهاییم رو باهاش پر کنم و خودم رو بکشم بیرون.میگذره میگذره...درست میشه. نه؟ نمیدونم واقعا اثری داره یا نه ولی برام دعا کنید.
همینطوری از بیخوابی
خب، دیشب مهمونهای ما بالاخره اومدن. الان هم همگی در خواب ناز تشریف دارن.پاپی اومده توی اتاق من خوابیده و چو ن جاش عوض شده هی غرغر میکنه گاهی هم خر خر . خلاص دیشب خوب نخوابیدم . لپ تاپم رو اوردم توی هال دارم مینویسم. چراغها همه تقریبا خاموشن جز چراغهای روی درخت. پسرک دیروز با من اومده خرید میگه میخوام با سلیقه خودت یک هدیه انتخاب کنی. بعد میگه یک هدیه بزرگ برات انتخاب کرده بودم اما بابا نگذاشت من پولشو بدم پس اون قبول نیست.( منظورش همون کی بورده که توی انبار قایم کردن )از خرید منتفره و میدونم خیلی تحمل کرد تا من یک کیف مشکی-نقره ای انتخاب کنم .اینقدر دوست دارم وقتی با هم میریم پای صندوق و اون پول میده و بعد ساک خرید رو دست میگیره و میگذاره توی ماشین .خلاصه با اینکه سورپریز نبود ولی کیفه خیلی بهم مزه داد.
پسرک و پسر موفرفری با هم بزرگ شدن و تنها دوستای بچگی هم هستن که بعداز اون همه خونه عوض کردن و مدرسه و کشور عوض کردن هنوز ارتباطشون حفظ شده و با اینکه علائق و کاراکترشون کلی فرق داره وقتی همدیگرو که میبینن میشن همون دوستهایی که بودن. مثل خود من و موفرفری که اینهمه با هم فرق داریم.
کم کم باید دوش بگیرم. ساعت ٩ برای چک آپ وقت دکتر خانواده دارم ،که هرکاری کردم نتونستم تغییرش بدم. بعد همه با هم میریم کریسمس شاپینگ. البته برای اونها،منکه خریدم رو کردمم .م م خب فعلا همین . خوابم نمیبرد گفتم بیام اینجا.
اینور آبی ها ،از حالا کریسمس و سال جدیدتون مبارک .خوب باشید، خوش بگذرونید و کادوهای خوب بگیرید.
راستی دیشب یک خواب بامزه دیدم. خواب دیدم :" جایی هستیم ترکیبی بین خونه ای که الان هستم و خونه پدری. همه دور هم جمعند، مهمونیه بمناسبت تولد" اوبام ا".
من دارم غذا درست میکنم که اوبا ما وارد میشه همه براش شعر تولد میخونن اونهم به فارسی. اون هی شیطونی میکنه و چراغ اتاق رو به شوخی خاموش و روشن میکنه منهم میرم بهش میگم "ببین اگر اینکارو کنی بدون شام میمونیها" توی خواب فکر میکنم که درسته اینهمه خودمونی باهاش حرف میزنم ؟بعد به خودم میگم خب توی انگلیسی که ضمیر "تو" و "شما" یکجور گفته میشه پس اشکالی نداره. مامانم ( رو که فوت کرده ) میبینم که داره البالو پلو درست میکنه و یک سفره خیلی طولانی روی زمین پهن کرده مثل اونهایی که خونه مادربزرگم پهن میکردن. توی دلم میگم آخه چرا مامان بجای میز روی زمین سفره پهن کرده. بعد به خودم میگم خب عیبی نداره این او باما هم بالاخره نسلش افریقاییه و حتما توی قبیله شون روی زمین هم غذا خورده. مامانم دور بشقابهارو با سبزی خوردن تزیین کرده یک چیزی مثل سفره های نذری ولی سبزیها یکیجورایی پلاسیده ست . بشقابها هم همرنگ و ست نیست که من اصلا خوشم نمیاد ولی چیزی نمیگم چون میدونم مامان حالش خوب نیست و برای همون هم کلی زحمت کشیده. بعد یادم میاد که غذاهایی که از صبح درست کردم یادم رفته از توی فر در بیارم و احتمالا خراب شده و اگر بیارم سر سفره همه مریض میشن و ازم شکایت میکنن."
تفسیرش؟
انتظار ندارین که چنین خوابی رو تفسیر هم بکنم؟
کریسمس
کریسمس بالاخره میاید. چه دل آدم کریسمسی باشد و چه نه. چه دلش از دیدن کاجهای تزئین شده قنج بزند و چه نه. برف امد انهم چه برفی. از همانها که میگویند در ۵ سال اخیر بی سابقه بوده است، مدرسه ها از شدت برف تعطیل میشوند اما باز هم دل آدم کریسمسی نمیشود. درعوض پاپی با کله شیرجه میزند توی برفها . سرما میخورد ویک گوشه کز میکند، نه کسی را گاز میگیرد و جوراب کسی را میدزد. هاچ ساعت ٩ شب میرود برایش شربت سینه مخصوص بچه ها میخرد و یک لباس گرم که روی کلاهش شاخ گوزن و یک دماغ قرمز هم دارد.
هدیه ها را توی گیفت بگ میگذارم و رویشان را انطور که تازه یاد گرفته ام باکاغذ رنگی پر میکنم و فکر میکنم که چقدر بسته بندی و کادو پیچ کردن را دوست دارم و اینکه دیدن بسته های کادوپیچ شده در هر حالی شعف آورست. زیر درخت امسال شلوغ ست . برای پسرک برای هاچ برای موفرفری و بچه ها که امسال مهمانمان هستند حتی برای پاپی که روحش هم از کریسمس خبر ندارد و نهایت آرزویش دست پیدا کردن به حبابهای قرمز و طلایی بالای درختست هدیه خریده ام .
نظرات ()
