آدمها سیب نیستند
چه عادت بدیست ،عادتی که وادارمان میکنید روی احساساتمان هم مثل بقیه چیزهای دیگر اسم بگذاریم. آنهم اسمهایی دو پهلو که اینهمه تعریف نشده اند،مثلا همین عشق. روی هزار و هفتصد احساس متفاوت اسم عشق میگذارند و همه وانمود میکنند که میدانند ازچه صحبت میکنند ،اما نمیدانند. من میگویم "سیب" و تودقیقا میفهمی از چه حرف میزنم ولی وقتی میگویم عشق؟ جالب تر اینکه سر تعریف یک مفهوم انتزاعی بحث هم میکنند.
"کلمه مداری " طبقه بندی را راحتتر میکند. آدمها را نمیشود مثل سیب در کشوهای جداگانه گذاشت .میشود سیب را دوست داشت یا نداشت.سیبها رویه های مخلتف ندارند ولی آدمها " دارند، آدمها تغییر هم میکنند. میشود یک جنبه از یک آدم را دوست داشت و از روی دیگر منتفر بود، میشود آدمی را در شرایط خاصی دوست داشت و در شرایط دیگری نداشت، کلمه مداری یعنی میخواهیم هرکس را در کشوی مناسب خود جای دهیم ، کشوی دوست داشتن، عشق، تنفر... یعنی قضاوت کلی غیر ضروری وگشتن دنبال قاطعیتی که وجود خارجی ندارد. همه اینها برای اینست :آن را که دوست داریم کامل میخواهیم، پس جنبه هایی را که دوست نداریم در ذهن سانسور میکنیم تا جایی که دیگر انکارو دروغ گفتن بخود ممکن نباشد آنوقت است که غافلگیر میشویم و تصمیم میگیریم که دیگر دوست نداشته باشیم. اینبار بخش دیگری از احساستمان را که دوست داشتن رویهای دوست داشتنی بوده است انکار کرده ایم. آنوقت میشویم کلاف سر درگم و فکر میکنیم که دچارتضاد احساسی شده ایم : " دوست داشتن یا نداشتن ، عشق یا نفرت ؟..."
میشود ذهن را از بار اضافی "اسم گذاری" و "طبقه بندی" رهانید.میشود به جای اسم گذاری به "شرح توصیفی" اکتفا کرد. واقعا لازم نیست آدمها را با همه خصوصیات و رویهای مخلتفشا ن بزور در یک کلمه جا داد و به نتیجه گیری نهایی و قطعی از نوع سیاه و سفید رسید. میشود جنبه هایی از یک فرد را خیلی زیاد دوست داشت و جنبه های دیگری را اصلا دوست نداشت. میشود با چشم باز همه چیز را بدون سانسور نگاه کرد و برای ادامه یک ارتباط تصمیم گرفت. میشود به ارتباطی خاتمه داد با آنکه هنوز خیلی دوست داریم، برای جدایی تنفروانکار دوست داشتن لازم نیست. میشود با کسی ادامه داد درحالیکه خیلی چیزها را دوست نداریم.
-"مو مو" گربه کرم قهو ای ،کنار کامپیوتر نشسته و من رو تماشا میکنه. همه خوابیدن جز من که فکر کردم باید از این چند روزه اثری باقی گذاشت.گاهی مفهموم زمان بدجوری سر ذهنم سنگینی میکنه، نمیفهممش.یک جور تضاد یا تقابل بین "ازلی" بودن و تغییر که توضیحش کمی سخته.
-۴۵ دقیقه توی داون تاون پیاده روی کردیم و همه مسیر رو حرف زدیم. توی یک رستوران کره ای غذ ا خوردیم از اونها که اجاق وسط میزه و خودت غذا رو آماده میکنی. من ،پسرک موفرفری وبچه ها دوباره با همیم مثل قدیمها مثل همیشه .جدایی چقدر سخته.
-آخرین روزهای تورنتو من خیلی دلگیر و دلشکسته بودم، عاشق بودم الان غمگین و دلشکسته نیستم،عاشق؟ نمیدونم شاید.این یعنی که زمان هر زخمی رو خوب میکنه.یعنی حوادث جدید حوادث قبلی رو کمرنگ میکن.
-اینجا چهره فقر رو میبینم واضح تراز همیشه، یکجور نگاه از بالا.چهره مهاجرت ،چهره آدمهای خسته ای که از صبح تا شب به امید روزهای بهتر میدوند. سخت نیست کافیه فقط کمی به طرف حاشیه هاپیش بری یکمی شرق تر یا غرب تر.این روی نامهربون تورنتو رو اصلا دوست ندارم.
-همه جا دورو برم رو نگاه کردم شاید که "یکنفر" رو ببینم ولی ندیدم.
-فردا صبح پرواز میکنیم و آخرش حرف پ رو توی کامپیوتر موفرفری پیدا شد.طفلک حرف "پ" همیشه مظلوم و سرگردان.
بالاخره تورنتو هستم. درختها هنوز خشکن نه خبری از شکوفه هست و نه جوونه های سبز. آسفالت خیابانونها از اونی که یادمه کهنه تر و خاک خورده تر بنظر میان.چرا هیچ چیز اونطور که توی ذهن من بود براق وشفاف نیست یعنی فقط بخاطر هواست؟ درست مثل موقعی که چند روزی میریم مسافرت و وقتی برمیگردیم خونه یه شکل دیگه ست،اما خب هنوز خونه ست. موفرفری اومد فرودگاه دنبالمون همونجایی که سال قبل از هم جدا شده بودیم.
خیلی جا ها هست که باید بریم خیلی کارها هست که باید بکنیم با این وقت کم اگر که بشه... باید ۵ روزه تونتورو با همه خاطراتش با همه خیابونها با همه آدمها جرعه جرعه سرکشید.
موفرفری دوباره توی همون تراسی که دوست داشتم هنوز میشینه و سیگار میکشه ،دوباره من غر میزنم که باید ترک کنه.شام میریم بیرون تولد موفرفریه یکی از دوستاش هم هست . دیروقت برمگردیم هیچکدوم دلمون نمیاد بریم بخوابیم بچه ها هم همینطور دلمون میخواد ساعتهای بیشتری با هم باشیم.
ساعت نزدیک ١١ هست، از صبح دارم میدوم با اینکه 4 پنج روز بیشتر قرار نیست بمونیم . جالبه پارسال موفرفری تولدش رو پیش ما بود، امسال بدون برنامه ریزی خاصی داریم روز تولدش میریم اونجا. پارسال براش یک کیف زرد خریدم. امسال یک کیف با طرحدار مشکی خاکستری.
لکه زیر ابروی پسرک خوب نشده ، دو تا دکتر عوض کردم ولی هیچکدوم تشخیص درست و حسابی ندادن. برنامه ااین سفر باعث شد خواهی نخواهی چند ساعتی از فکرش بیام بیرون و حال و هوام عوض شه.به محض اینکه برسیم میبرمش دکتر و میخوام که کالچر بگیره.دکتر قبلی گفت که اگزماست ولی من مطمئنم که نیست.چند تا از موهای ابروش هم ریخته و من از نگرانی دارم میمیرم.
تجربه ثابت کرده وقتی اینقدر از دستت عصبانیم و امیدی نیست که با حرف زدن باهات بشه به جایی رسید، بهترین کار اینه که چند دقیقه ای با خودم خلوت کنم. توی این چند دقیقه میشه گریه کرد میشه بالش رو برداشت و محکم به زمین کوبید میشه هزار تا تصمیم ها مهم گرفت ،مهم نیست تصمیم ها عملی میشن یا نه مهم اینه که نباید هیچ بغضی رو قورت داد و هیچ دادی رو نکشیده حبس کرد. وقتی احساسی تخلیه نشه مثل غذای تخلیه نشده آدم رو دچار رودل احساسی میکنه، خوابش بهم میخوره یه چیزیسش هست که نمیدونه چیه .همین الا ن توی نت بهترین کلمه رو پیدا کردم"طلاق عاطفی" ما خیلی وقته طلاق عاطفی گرفتیم.توی این چند دقیقه هرچی فحش توی دنیا بلد بودم نثار خودم کردم که چرا به زندگی با تو زیر یک سقف ادامه میدم.و تصمیم گرفتم دراولین فرصت ممکن و به محض پیدا کردن یک کار فولتایم ازت جدا بشم...خیلی خب فعلا بسه میخوام برم تلویزیون ببینم. بقیه اش بعد.
پ ن:
١-حالم خوبه.
٢-یکشنبه برای یک سری کارهای اداری چند روزی با پسرک میریم تورنتو. سوغاتیهای دوستام رو هنوز نگرفتم. یک روز وقت دارم و کلی کار.
تعارف نمیکنم ،جدی میگم
گفتی دیدن اسمم توی نت ، یک عالمه احساست نوستالژیک رو یک دفعه ای سرازیر کرده توی وجودت. خونه مون رو یادت آورده، اتاق بچگیهام رو با همه رمزو رازهاش ، آلبوم تمبرها، عروسکها و کتابها، جعبه جواهراتم روکه یک گرامافون قرمز بود و وقتی کشوهای مخملیشو بازمیکردی آهنگ "تولد" میزد...گفتی دلت برای مامانم و بقیه فامیل که رفتن تنگ شده. گفتی اصلا باور نمیکنی که 20 سال گذشته . فکر کردم 20 سال که نه اما 12 سالی میشه ، آخرین بار مراسم ختم دایی بود یادت نیست ؟ تو اون روز چقدر تنها بنظر میرسیدی . انگار توی یک جزیره باشی و دور و برت رو آب گرفته باشه ،اصلا نه، انگار که خود خود جزیره باشی یک جزیره سیاه پوش خیلی خیلی عزادار.... فکر کردم همه آدمهای متفاوت مثل جزیره های تنهان.
منهم یه جورهایی مثل بقیه ام میدونستی؟ اسمت راکه دیدم یک لحظه شک کردم به لیست دوستام اضافه ات کنم یا نه. دلم میخواست بجای این اسم نا آشنای جدید همون اسم پسرونه همیشگی بود .تغییر تو مثل یک زلزله بود همه فامیل سعی کردن جلوش رو بگیرن وقتی هم که اومد و باورهاشون رو خراب کرد ، سعی کردن انکارش کنن، تو فراموش شدی.منهم دلم میخواست زلزله رو انکار کنم .مهم نیست که چقدر تو این تغییر رو میخواستی و مهم نیست که میگفتی اونجا توی وجودت یک زن زندانی بود و باید آزادش میکردی ومهم نیست که بزرگترین آرزوت این بود که لباس عروسی بپوشی، مهم این بود که باید مثل بقیه باشی و اگر نیستی حداقل وانمود کنی که هستی ،حفظ ظاهر کنی ،یا چی میگن حفظ "آبرو". خیلیها اینکارو میکنن.
راستی برات ننوشتم ولی موهای بلندت خیلی قشنگن.صافشون میکنی یا همینطوری صافن؟ چه دختر قشنگی اون همه وقت اونجا قایم شده بود و ما نمیدونستیم... تو خیلی خوشگلی ،تعارف نمیکنم جدی میگم.
ماهیهای غول پیکر
اینقد این روبدوشامبر قرمز نرم و مخملیم را دوست دارم که نگو ، با مهربانی بغلم میکند میپوشاندم ، گرمم میکند.
بدجوری سرما خورده ام ،سردمست. همه دیروز وامروز را بین خواب وبیداری دست و پا زده ام. فکرم سرگردان و کسل شده است . روی کاناپه میخوابم ،بوی غذایی که خودم پخته ام خانه را پر کرده. یک لحظه گیچ، چیزی کوچکتر از یک ثانیه، زمان و مکان را گم میکنم ، فکر میکنم این بوی غذای مادرست و اینجا خانه پدریست . .مجرد بودم یا متاهل؟ پسرک هم بود؟ نمیدانم. روی تخت مادر درازکشیده ام و میدانم وقتی مادر هست،این یعنی امنیت این یعنی نباید نگران هیچ چیز دردنیا بود.
مرد توی تلویزیون ١٠ سال از عمرش را برای نجات گربه ماهیهای غول آسا در تایلند صرف کرده است. من چشم به تلویزیون دوخته ام ، اما تماشا نمیکنم تنها چیزی که میبینم نیمرخ بینی مرد است به هاچ میگویم چه بینی قشنگ و بی نقصی دارد. میگوید خب بینی آمریکاییست ، دیگراینرا نمیگویم که چقدر هم جذاب است.دلم میخواد غر بزنم اصلا برای همین خودم را آنجا کشانده ام . دلم میخواهد از چیزهایی بیربط و با ربطی که نگرانم میکند بگویم بدون آنکه "یکفنر" پشت سر هم و مسلسل وار را ه حل تحویلم دهد. دلم میخواد بگویم این سرماخوردگی چرا اینقدرطولانی شد. اما نشونم:" برای اینکه دکتر نمیروی "دلم میخواد بگویم حوصله ام سر رفته، دلم میخواهد بگویم این لکه بالای چشم پسرک چرا خوب نمیشود،دلم میخواد بگویم چرا دور و برمان پرازکسانی که میشناسیم و دوستشان داریم نیست ،دلم میخواهد بگویم وقتی پسرک بزرگ شدو عروسی کرد ما چند نفر را میشناسیم که توی جشن عروسیش دعوت کنیم ". همه اینها را توی دلم میگویم ودرعوض ماهی غول آسای توی تلویزیون راتماشا میکنم و فکر میکنم میلیونها دختر ایرانی آرزوی داشتن چنین بینیی را داشته اند و حالا این مرد و بینی قشنگش ١٠ سال است که برای نجات گربه ماهیهای غول آسار درجنگلهای تایلند زندگی میکنند.
کشف دلچسب
از بسکه صبحهای زود با زنگ تلفن بیدارم کردن که باید بری فلان مدرسه جای فلان معلمی که نیومده و از بس شبها با این استرس خوابیدم که قراره صبح برم یا نه،که دیگه تصمیم گرفتم کلا صبحها زودتر بیدار شم و روزم رو زودتر شروع کنم .شب ها دوش میگیرم، موهام رو سشوار میکشم و لباسی رو که احتمالا قرار بپوشم میگذارم کنار وهمیشه آماده هستم.
این مدرسه ای که دیروز رفتم مثل کتاب داستان بود و کشفش همونقدر شیرین و دلچسب.اولش رانندگی توی بزرگراه ،بعد ۵ مایل رانندگی در عمق یک جاده جنگلی که قبلا نرفته بودم . یک جاده خیلی باریک و پیچ در پیچ اونقدرکه گاهی برای گذشتن بیشتر از یک ماشین توش جا نبود، و پر از سرازیری و سربالاییهایی که وقتی اون بالایی هیچی معلوم نیست و نمیدونی با چه شیبی قراره بیای پایین. کم کم به یه جاهایی رسیدم که دوطرفش حصار چوبی مزرعه ها پیدا شد و اسبهای قهوهای که من عاشقشونم. از یک مزرعه پر از گاو هم رد شدم. اسمون نیمه ابری بود و توی جاده جز من هیچکس نبود. داشتم فکر میکردم قرار نیست هیچوقت برسم که از دور اتوبوسهای نارنجی مدرسه و یک ساختمان بزرگ آجری قرمزبانمای چوب سفید پیدا شد یک چیزی شبیه کلیساهای توی فیلمها.همه چیز زنده و براق بود وپرطراوت ،بچه ها، معلمها حتی ماشینها . فکر کردم اصلا مگه میشه توی اون محیط زندگی کرد و با طراوت نبود و لبخند نزد. اون خانمی که مدرسه رو به من نشون داد موهای های لایت شده آراسته ای داشت و یک بلوز کرم وشلوار خاکستری شیک پوشیده بود و یک زنجیر بلند نقره ای به گردنش انداخته بود، تقریبا شبیه مال خود من، من یک کفش مشکی پاشنه کوتاه زشت پوشیده بودم ولی اون بوت پاشنه بلند ظریف و خوشگل تلق تلقی. فکر کردم چطور تمام روز رو میخواد توی مدرسه به این بزرگی باهاش اینور و اونور بره.
اولین پست سال نو
امسال خیال نداشتم عید رو جدی بگیرم. حتی فکر میکردم قرار نیست کسی به کسی عیدی بده .اولش فقط یک گلدون سنبل بنفش بود . بعد عدسی که دیر سبز کرده بودم و زود سبز شده بود رو گذاشتم کنارش. فکر کردم حالا که سکه، سرکه،ساعت و سماق داریم برم یک بوته سیر و چندتا سیب سرخ هم بگیرم. سرکه و سماق رو ریختم توی گیلاسهای پای بلند چند سکه ایرانی و کانادایی و آمریکایی رو هم قاطی کردم و گذاشتم روی دیوان حافظ کوچولویی که سالهاست میاد سر سفره هفت سین. تخم مرغها رو سبز کردم و روش اکلیل طلایی پاشیدم روی یکیشون رو هم ستاره های کاغذی چسبوندم. نمیدونم راز نشستن این اشیا کنار هم چیه که نمیشه ترکش کرد .حتی اگر یک روزی تنها هم باشم نمیتونم هفت سین نچینم.
به پسرک میگم تو باید این سنتها رو به بچه هات هم انتقال بدی.. میگه برعکس من یک کاری میکنم اصلا نفهمن چیزی به اسم عید هم وجود داره . اینطوری مجبور نیستم بشون عیدی بدم.
موهام رو رنگ زدم و نشستم اینجا ، بعد از مدتها قهو ه ای متوسط ،رنگ اصلی خودشون ،فردا یک مهمونی ایرانی دعوتیم از اون مهمونیهایی بزرگ که همه کسایی که میشناسی میان..هرچی دنبال کفش قرمز و دامن خاکستری گشتم پیدا نشد.ناچارم بلوزم رو که ترکیبی از خاکستری و قرمز و شیریه با شلوار خاکستریم بپوشم بجای کفش قرمز هم، یک کفش مشکی. برای پسرک دوتا تی شرت خریدم که یکیش رو دوست نداشت و اون یکی انداز ه اش نشد. هاچ به من یک ساعت سیتیزن عیدی داده. بعد از ٧-٨ سال که ساعت نبستم حالا بستن ساعت خیلی بامزه ست.
اینهم از اولین پست سال نو.روزمره و خالی از هرگونه شاعرانگی... خب دیگه برم موهامو بشورم.
نظرات ()
